پاییز بوژان
برای تو که آنجا را ندیدی ..........شاید هم !




نیشابور ، شهرم

پاییز كه میشود، بروی نيشابور. توی اين ميدان باغها كه میروی اين ميوهها را چيدهاند؛ همه را چیده اند ، چنان تر و تازه كه باور نمیكنی. دست میزنی ببينی راست است يا نه. بو همه جا را برداشته است. بوی عطر سیب ، بوی به ، بوی تمام نمی که پاییز دارد . میچينند از روستا ، از دل کوه، میآورند، در ختان زرد اند و قرمز گاهش با سبز هم مخلوط است . ندیدی که تو اینجا را ، قشنگ است خیلی قشنگ ، با آن نمی که در هوا پخش است ، چقدر اینجا حضور دارد همه چیز ، ان هم از نوع نابش .... چه قدر! همهی شهر را بوی پاییز برمیدارد. آره. پاییز كه میشود، بروی نيشابور. دلت تازه میشود. نيشابور كه بروی، خدا گولت میزند، همه چيز يادت میرود. خيلی مكار است.
پی نوشت : برای دیدن طبیعت نیشابور اینجا را کلیک کنید .
پی نوشت : عجب تعطیلی هماهنگ نشده و طراحی نشده بینظمی بود . مخصوصا اینکه اعضای خانواده تازه بروند سفر و تو بار روز هایی را تنها باشی ... جدا" تنهایی" فقط بدرد خود آدم و خدایش میخورد . و گرنه اصلا چیز خوبی نیست .
یاد خاطرات تلخ دیروز و شیرین امروز...

نمیدانم واقعه انفجار قطار نیشابور را یادتان هست یا خیر ؟ حادثه قطار نیشابور که همزمانی آن با انتخابات مجلس هفتم و به علت تشنج زدایی از انتخابات که در سال ۱۳۸۲ در نيشابوراتفاق افتاد و محموله قطار که در چند کیلومتری شهر نیشابور متوقف شده بود و ظاهرا" از مرز روسیه وارد ایران شده ، اورانیم غنی شده ای بود که به دلایلی در حدود بیست کیلومتری نیشابور ساعت هایی در آنجا بوده است . و خب بدون هیچ دلیلی !! شروع به حرکت میکند و انفجار رخ میدهد . بسیاری از مناطق روستایی را چون زمین لرزه ای توام با صدای مهیب انفجار لرزاند . چقدر از مردانی که بعد از صدای انفجار از مزارع به سمت خانه هاشان امدند و با صحنه مرگ بهترین عزیزانشان در زیر اوار در اثر انفجار مواجه شده بودند . و چقدر از جنازه هایی که در اثر سوختگی فراوان تکه تکه شده بود ویا سیاه سیاه بودند و تشخیص هویت آن ها غیر ممکن بود . یادم میآید در این سانحه 84 تن از بهترین مسولان شهرمان را در این حادثه از دست دادیم . چه مسئولان فرمانداری . شهر داری . راه و ترابری و سایر ارگان های نظامی ... همسر یکی از دوستان من نیز در این سانحه جان خود را از دست داد . و چون تقریبا در نزدیکی قطار قرار گرفته بود هیچ چیزی از آن سید عزیز باقی نماند . از ان روز تا الان تقریبا سه سال و نیم میگذرد ... بعد از آن جریان دوست خوبمان محل کارش را اداره بهزیستی انتخاب نمود و در ان جا با توجه به رشته خود به کار های مشاوره و اداری پرداخت . تقریبا تمام هم و غم خود را روی بچه ها تمرکز داده بود و از اینکه داشت به زندگی عادی و شرایط عادی برمیگشت بسیار خوشحال بودم . هر چند داغ از دست دادن همسر هیچ گاه التیام پیدا نمی کند . هفته پیش وقتی کارت عروسی اش را دیدم اصلا نمیتوانستم شادی ام را پنهان کنم و دیشب با توجه به مریضی شدیدم و قولی که به او داده بودم به عروسی اش رفتم . صحنه جالبی بود . علاوه بر مهامانان عروس و داماد بیش از 25 نفر از بچه های قد و نیم قد درسنین 5 سال تا 14 سال از بهزیستی آمده بودند تا آن ها هم در این شادی سهیم باشند . باور نمیکنید با همان مانتو شلوار های ساده و رنگ و رو رفته شان و با همان قیافه های عادی اما بسیار شادمان و خندان و بشاش آمده بودند تا سهمی در این جشن داشته باشند . عروس عزیز نیز بی توجه به موقعیت خود چنان با آن ها شادی میکرد و چنان دورش جمع میشدند و برایش کف میزدند و اصلا از عروس جدا نمیشدند . ( حتی برای عکس گرفتن ایشان مشکل داشت ) خوشحال بودم و واقعا این صحنه ها برایم انرژی های زیادی داشت . اما به قدری حال جسمی ام خراب بود که نمیتوانستم بروم و چند تا عکس هنری خوب از این ها با عروس خانم بگیرم . شاید تا جایی که جان داشتند و رمق داشتند برای عروس میخواندند و دست میزدند بیشتر از یک آدم عادی و یا مهمان درجه یک .... در حقیقت این عروس خانم گل بخش زیادی از خوشی های خودش را با آن ها تقسیم کرده بود . خوشی ای که برای بچه های بهزیستی شاید سالی یک بار هم اتفاق نیفتد .
پ. ن : بعضی ها روحهای بزرگی دارند . حتی اگر مشکلاتشان هم چندین برابر شود .
پ. ن : برای این خانواده جدید از صمیم قلب آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم .
میزبانم باش !
این روز ها بیش از بیش مسایل مرا نگران کرده . بسیار بیشتر از تمام لحظات عمرم . سفره رنگارنگ دغدغه هایم اینروزها به هزاران رنگ و نقش آراسته شده ، و حتی قادر به چیدن آن ها نیستم . پازلی سه بعدی و بسیار وسیع در جلوم قرار دارد که قدرت چیدن خیلی از آن ها را ندارم زمانم بسیار بسیار محدود است . فعالیت هایم به طور کل قطع شده است و تمرکز ندارم . خدایا مددی !
عزیزم . مهربانم . بزرگم .... میدانی ! کمتر از دو هفته به تولدت نمانده ... نمیدانم تو میزبان منی یا من میزبان تو در آن شبم ... بیا و لطفی کن ! این یک بار را ، فقط این دفعه را ، میزبانم باش ... بقیه تولد هایت را به اندازه تمام طول عمرم جبران خواهم کرد ... . خدایا من آشفته ام !
بند الف .. دوست خوبمان اقای ققنوس شرق ، و همشری مهربانم ترتیبی حاصل نمودند که سایت های نیشابوری ها را در یک جا جمع کنند تا اطلاع رسانی و معرفی شهرمان به مردم عزیز ایران برای شهر نیشابور بیش از بیش میسر شود . من آن ها را اینجا برای شما می نویسم . امید وارم مفید واقع شود .
راهنمای مقالات نیشابور
نيشابور دات كام
نيشابور کهن
نیشابور امروز
بانک اطلاعات حکیم عمر خیام
شیخ فریدالدین عطار
دهکده چوبیـن نیشابور
پایگاه اطلاع رسانی فرمانداری شهرستان نيشابور
شهرداری نیشابور
دکتر سبحانی نیا (نماینده مردم نیشابور)
مهندس مظفری (نماینده مردم نیشابور)
موزه تاریخ طبیعی نيشابور
استاد فریدون جنیدی (بنیاد نیشابور)
استاد مهدی اخویان (نقاشی)
استاد پرویز مشکاتیان (موسیقی)
پايگاه اطلاع رساني شبكه بهداشت و درمان نيشابور
شرکت پست شهرستـان نیشابور
دانشگاه آزاد اسلامی نيشابور
آموزشکده کشاورزی نیشابور
خانه رياضيات نيشابور
مركز پرورش استعدادهاي درخشان نيشابور
ایروانی دات کام
کانون نجوم حکیم عمر خیام نیشابوری
مجتمع فولاد خراسان (نیشابور)
موتـور جستجوی نیشابوری
فروشگاه اینترنتی نیشابور
خيام سيتي
یک حرف از هزاران
منابع طبیعی
شهرآباد
افسوس که میراثمان میرود ....

طبق قولی که داده بودم . باید اینجا را می نوشتم اما به دلیل مشغله نتوانستم زود تر بنویسم . پوزش مرا پذیرا باشید . همان طور که عکس را ملاحظه میکنید . یک باغ بسیار زیبا که در داخل ان یک عمارت است . مربوط به اقای امین اسلامی . تا سال سوم دانشجویی من که مربوط به سال های 79 و یا 80 بود ایشان 95 سالگی خودشان را نیز سپری کرده بودند . و ان روز اخرین باری بود که من ایشان را دیدم . به همراه دکتر امین اسلامی پسر کوچکشان که فکر میکنم الان ایشان نزدیک 70 سال سن داشته باشند . به داخل عمارت رفتیم . اگر از سمت راست عکس دقت کنید یک کوچه می بیند که تنها درب ورودی باغ بود . یک درب غربی که ظهر تابستان ساعت سه ان سمتی که مربوط به کوچه بود بسیار داغ و سمت دیگرش شاید 20 درجه اختلاف دما با این طرف داشت . باغ بسیار بزرگ و درختان بسیار بسیار قدیمی نیز در آن وجود داشت . در انتهای باغ نیز حدود ده اسب عربی را خود ایشان نگهداری میکردند و کار گرهایی نیز داشتند . ( خدا بیامرزد ایشان را )
اما ... هم اکنون . دیگر این باغ بدین شکل نیست . زمانی که ایشان فوت کردند از دست اندرکاران محترم شهر که متاسفانه اغلب ان ها نیشابوری نیستند !! گفتند خانه مرا دانشکده پزشکی نمایید . اینان هم محبت کردند با شهرداری مشورت نمودند و در سمت جنوب خانه اگر دقت کنید یک خیابان طولانی و مستقیم است که در انتهای این خیابان این باغ قرار گرفته است . از نظر معماری یعنی دقیقا در اکس باغ قرار دارد . و خوب منظره بسیار زیبایی را ایجاد میکند . شهرداری هم نه گذاشت . و نه برداشت گفت باغ مزاحم خیابان است باید خیابان را تا انتها بسازیم . پس باغ را خراب کنیم . !!!! اولین پیشنهاد این بود که دیوار قدیمی باغ را خراب کنند تا باغ اینبار برای مردم دیده شود . من به شخصه با این موضوع موافق بودم . چون دیوار باغ ارزش انچنانی ای نداشت . قطور و با خشت خام بود . حتی روی ان اجر های قدیمی و یا تزیینی نیز استفاده نشده بود . دیوار خیلی ساده بود . این ها تصمیم گرفتند باغ را خراب کنند و خیابان را ادامه دهند تا ترافیک این منطقه بر طرف شود . ( باید بگویم لعنت به هر چه خیابانی و هر چه مسئول نادانی است )
دو مسیر مربع شکل جلو خیابان را نگاه کنید ان دو مربع از باغ را کاملا درو کردند . ( زمانی که من اصلا در نیشابور بودم ) و فقط از دو مربع انتهایی چیز هایی باقی مانده است . و بعد پروژه یک سال متوقف ماند . قیمت های زمین در اطراف منزل امین اسلامی بسیار بسیار بالا رفت . دولت ان ها را خرید و دو طرف ان را به بانک ملی و صادرات فروخت . هم اکنون در دو طرف باغ دو بانک در حال ساخت است با منظره بسیار زشت و ارتفاعی زیاد . درختان بسیاری از بین رفته بود که تصممیم گرفتند این جا را موزه کنند و باغ را پارک . چراغهایی نصب کردند و شروع به تغییراتی در شکل باغ نمودند و بعد وقتی از کنار این همه عظمت فراموش شده رد میشوی میمانی دیگر چه بگویی .... به میراث میروم و میگویم چرا درختان امین اسلامی را زده اید ؟ میگوید ای خانوم شما که باید خوشحال شوید . میگویم چرا ؟ میگوید خب این طوری خانه امین اسلامی بدون هیچ دردسری از خیابان دیده میشود . این که خیلی خوب است . واااای دیگر اینجاست که باید فحش بدهی به مسئولی که این قدر فهم و شعور ندارد که باغ امین اسلامی بیشتر از اینکه خانه اش قدمت داشت . باغ و درختان عظیمش قدمت تاریخی را به ان بخشیده بود .
هر وقت از کنار باغ رد میشیدم ان قدیم ها سردی اش را حس میکردیم اما الان دیگر نه نگاه میکنم و نه سردی ای حس می نمایم .... چیزی جز افسوس و پشیمانی و ............ .
پ . ن : شاید یک ماه پیش نیز در شهر بیرجند در کنار یکی از بناهای تاریخی سه درت بسیار بسیار بزرگ با قدمت 230 ساله وجود دارد . یک روز از همین روز های معمولی ادمی از میراث فرهنگی بیرجند تصمیم میگیرد که درختان را قطع کنند !! بعد که خوب این کار را کردند . دلیلش را جویا میشوند و مسئول محترم میراث میگوید این درختان باعث شده بود نمای ساختمان خراب شود و دیده نشود . خب ادم حسابی . این تو هستی که باید تمهیدات مرمت بنا را به خوبی فرا بگیری . نه اینکه با حذف ایتم ها ... به مقصودت برسی . ان هم درختان 230 ساله . تصورش را بکنید . مملکت ما . میراث ما دست چه افرادی است ؟؟
پ . ن روز گار قحطی است . آن هم قحط الرجال !!
پ . ن الان باغ امین امین اسلامی شده مکان ورزش خانم های محترمه در صبح های زود که بویی از حفاظت اماکن نیز نبرده اند . میروند روی ایوان جنوبی خانه و چون استدیو تمرین بدنسازی میدهند !! . اعصابم خورد است . خیلی زیاد . خیلی .
خشنودان ...
امروز يكي از دانشجويانم به من گفت .. ديگه آقاي خشنودان كپسول اكسيژن نمي فروشد و او مغازه ندارد .. او را به سمت ايشان فرستاده بودم تا اسكلت مقبره خيام را بسازد . يعني دانشجو با كمك جوشكار واقعي مقبره . البته اين كار مربوط به درس من نميشد و دانشجويم براي درس معماري از من كمك خواسته بود ....
خيلي نگران آقاي خشنودان شدم ... نكند او نيز از هنر مندان ما ... دارفاني را وداع گفته است ... اما !
زماني كه سال دوم دانشگاه بودم . به اتفاق يكي از دوستان به مغازه كهنه و خرابي كه كپسول اكسيژن مي فروخت رفتم تا با شخصيت خشنودان آشنا شوم . مردي تقريبا 75 ساله . در 45 سال پيش جوشكار مهندس سيحون در پروژه مقبره خيام بوده است . وارد مغازه كه ميشوي ... ممكن است جبهه بگيرد و مقاومت كند . از اين آدم هاي تازه وارد چون ما دانشجويان ابدا خوشش نمي آيد و وضع بد معماري و شهر سازي را به ما و مهندسان جديد نسبت ميدهد . ( البته كاملا صحيح است ) . نشستم و قبل از همه چيز با او از روزگار صحبت كردم ... از اتفاقات از خاطرات جوانيش ... و خيلي چيز هاي ديگر كه او دوست داشت براي يك شنونده بيان كند . بعد ها زماني كه به ميراث فرهنگي رفتم كه جملات خود را راجع به بناي خيام اصلاح كنند . چندين سال است كه ميراث بناي مقبره را بتني اعلام كرده . در حاليكه اين بنا كاملا اسكلت فلزي است و مقاوت بسيار بالايي دارد . در فونداسيون اين بنا . سيحون بيش از 2000 كيسه سيمان استفاده نموده است . عكس هاي قديمي سياه و سفيد كارگران و بنا ها و جوشكاران و مهندس سيحون گواه تمام صحبت هاي خشنودان است ....
و حال ........
او در بستر بيماري ... منتظر ديداري تازه است ..... ديگر به بازار نميرود تا روح خسته خود را شادمان كند و باز نيروي دوباره در برابر مردم بيابد . او در گوشه اي از اين شهر .. در خانه اي بسيار كوچك ... انتظار يك موضوع ساده است ... ميگويد : " دعا كنيد راحت بميرم " .... اين تنها دعايي است كه از من ميخواهد .
به زودي از او فيلم و گزارش مستندي خواهم ساخت و سعي در جمع كردن آثارش مي شوم ... برايش دعا كنيم كه بهبود يابد .