پنجشنبه، ۱۴تیر ۱۳۸۶

خاطرات سوخته

امروز همراه دو نفر از بچه های شیمیایی به آلمان امدیم و در خانه جانبازان در شهر کلن اتاقی به ما دادند . این خانه قدیمی و اشرافی در تصرف پدر زن سابق شاه معدوم بوده . کلن شهر خوش آب و هوایی است . به دور از هیاهوی شهر های صنعتی مقابل خانه جانبازان , رودخانه راین است . کنار رودخانه فضای دل انگیزی است برای نشستن .  جای همه بچه های جنگ خالی !
این جا فهمیدم که در جمع , برای تعداد محدودی از سی چهل هزار جانباز شیمیایی که میگویند دارای پرونده اند . امکان چنین سفری مهیا میشود . نمی دانم چند بسیجی عاشق این جا روی نیمکت ها نشسته اند و بعد ها به شهادت رسیده اند . فضای عجیبی بر این محیط حکمفرماست . شاید هم فقط من چنین حسی دارم . آیا مردم خواهند دانست جوانان در غربت چه رنج ها و چه درد ها را تحمل کرده اند ؟ چه دلتنگی هایی در کنار کارون و دز و اروند و کرخه و چه بغض هایی در کنار راین ؟!

*********
یک گروه مستند ساز از تهران امده اند و مشغول مصاحبه با دکتر محور رییس جدید خانه جانبازان در کلن هستند . من در اتاق مجاور هستم . صدای دکتر محور به خوبی شنیده میشود . او متخصص بیهوشی است . نمی دانم الان در حال ضبط هستند یا نه ؟ چون حالت صحبت کردنش طوری است که انگار برای خودشان توضیح میدهد و میگوید در فاصله بین بیهوشی و قطع شدن نفس تا رد کردن لوله و اتصال اکسیژن , فشار زیادی به بیمار وارد میشود و اغلب آنچه در درون دارند از فحش و ناسزا بیرون میریزند , اصولا کمبود اکسیزن بدجوری آدم را به هم میریزد . اما عجیب است جانبازان شیمیایی که دچار کمبود مزمن اکسیژن هستند از دیگر بیماران آرام ترند .

********
آقای کلانی یک جانباز شیمیایی اهل اصفهان که در کلن برای معاینه آمده است . او خود تعریف کرده که همیشه نیمی از شب را بیدار میماند تا راحت تر نفس بکشد و نیمی دیگر را همسرش بیدار می ماند و مراقب اوست که در خواب نفسش قطع نشود . میگوید وقتی به او گفتند دیگر در آلمان کاری برایت نمیشود انجام داد . بسیار آرام مهیای بازگشت به تهران شد . کلانی یک ماه قبل شهید شد و من افسوس میخورم که دیگر نتوانستم او را ملاقات نمایم .

خاطرات سوخته . تدوین : مهدی نیرو منش

خدایا .... ما چقدر غافلیم .... در جریان کار یک پروژه توانبخشی هستم که اتفاقا این یاداشت هایی که شاید بخش زیادی از ان ها سوزانده شده اند به دستم رسید ..هر بار که کنترل میکنم نقشه ها را سرم دود میکشد ,  یاد این عزیزان می افتم . حس غریبی است . تصور های بسیار غلط بعضی از مشاوران و خصوصا بنیاد جانبازان و بنیاد شهید برایم بسیار عجیب است . حالم گرفته است . خیلی . ما چقدر مسئولیم .
روزگار  غریبی است . بیشتر از دوازده روز است تهرانم . نیمی از وسایل زندگی مشترکمان در  نیشابور . نیمی در تهران . بخشی از آن در شرق تهران بخشی در غرب .هر روز یک جاییم . بامزه است ... همین !

پنجشنبه، ۶اردیبهشت ۱۳۸۶

تربيت

1- بعد از آن دلهاي شما بعد از اين واقعه سخت شد ، همچون سنگ ، يا سخت تر ! چرا كه پاره اي از سنگ ها ميشكافد ، و از ان نهرها جاري ميشود . و پاره اي از آن ها شكاف بر ميدارد ، و آب از آن تراوش ميكند ، و پاره اي از خوف خدا ( از فراز كوه ) به زير ميافتد ، اما دلهاي شما ، نه از خوف خدا مي تپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انساني است و خداوند ازاعمال شما غافل نيست .( سوره بقره . ايه 74)

2- هر چيزي دوران خودش و سن خودش و موقعيت خودش را ميطلبد . پس توي ان سن از موقعيت آن لذت هاش فرصت هاش استفاده كنيد چرا كه اگر هم خواستيد بعدا از ان بهره بگيريد ميتوانيد،  اما لذت ان دوره را اصلا نميچشيد . مثلا بستني خوردن توي سن 7 سالگي و ليس زدن ان و كيف كردنش حالي ميده كه در 26 سالگي حتي اگر هر روز هم بستني بخوري ان لذت و ان عطش هفت سالگي را نداره . حالا اين را تعميم بديد به تحصيل . به عشق . ايمان در جواني . ورزش . هنر . دوستي . ازدواج .... تازه اين موضوع را از اعماق وجودم حس كردم. موقعيت هاي هر سن را درك كنيد و ان ها را تا ميتوانيد تجربه كنيد و نگران اينده و گذشته نباشيد .

3- توي اين دوره زمانه ، توي كلاسهاي عملي دانشگاه هر دوره بچه ها بي ادب تر ، ( از دانشجويان خوب جدا عذر ميخواهم ! ) پرروتر . خراب تر . تنبل تر . و پرحرف تر . ميشن . دخترا و پسرا توي كلاس عملي به هم ميپريدند يكي ان ميگفت يكي بغلي اش . نه دخترا حيا ميكردند كه دعوا را قطع كنند نه پسرا گذشت ميكردند . يك اخطار دادم توجه نكردند . از كلاس امدم بيرون . و كلاس را كنسل كردم . دارم فكر ميكنم ميزان صبرم نسبت به اين موضوع كم شده و ميزان خلاف كردن بچه ها بسيار بسيار زياد شده . يكي از  دانشجوي پسرم را كشيدم كنار ميگم چه كارا ميكني ؟ ( يعني چرا پروژه هاتو انجام نميدي ؟ ) با لهجه لوتي لوتي ميگه : داش زندگي ميكنيم تو جاده خاكي ! .... ميمانم چي بگم .... واقعا ميمانم چرا نسل محصل ياد نميگيره كه كلاس درس با كوچه متفاوت است .
4- تربيت مذهبي ، تربيتي نيست كه آدم تصور كند كه همش را به بچه اش ياد داده و يا ياد نداده . مهم اين نيست بچه ات را در دوران كودكي بفرستي كلاس قران و بعد در بزرگي ناله كني كه نميدانم چرا اين طوري شده .و قبلا اين طوري نبود .. تربيت مذهبي يك لايه هاي زيرين و عميقي داره كه بخشي اش ميشه تربيت خانوادگي . ميشه تربيت اجتماعي . ميشه تربيت فردي .و در نهايت تربيت مذهبي .... اگر هر ادمي ياد گرفت در مقابل پرودگارش متواضع باشه ، متواضع بودن براي پدر و مادر و مدرس و دوست و خواهر و برادرش كار ساده اي است . اين يعني اصلش را ياد بده بقيه اش را خودش ياد ميگيره . و يا از كوچك شروع كن تا به كل ان برسي . از جزء به كل و از كل به جزء .

5- حين رانندگي با دست اشاره ميكنم كه چرا با ماشين وسط خيابان واستادي ؟  ... سرش را از پنجره ماشين مياره بيرون بلند توي خيابان داد ميزنه : دلم ميخواهد ( اونم با لهجه غليظ روستايي ) وقتي ياد بگيريم بخشي از تربيت مذهبي چيزي به نام " حق " است . ديگه برات فرقي نميكنه حق اجتماعي باشه . فردي باشه . حقوق شهروندي باشه . حق پدر و مادر باشه .حق همسر باشه ... يا هر حق ديگه اي .

6- زمانه جدا در مساله تربيت از نسلهاي پيشين يك ايراني هم عقب تر افتاده . نميدانم چرا الان سر كلاسهاي معماري جهان بيشترين سوالات بچه ها اينه كه اسلام ايران را خراب كرد . و ما اسلام را نميخواهيم . معماري بعد از اسلام را هم نميخواهيم . انگار معماري اسلامي به خواستن يا نخواستن شما نياز دارد اون يك دوره اي داشته به اوج معماري ارتباط فضا و حجم رسيده و كارش را هم به خوبي انجام داده و دوره اش تمام شده ... دلم ميخواهد بگم و بار ها نيز گفتم ... مگر چقدر كتاب اسلامي خونديم ؟ مگر چقدر اسلامي عمل كرديم ؟ مگر چقدر مملكت داري درستي داريم ؟ مگر چقدر تربيت اسلامي كرديم كه خيال ميكنيم چيز بدي است و بندازيم دور ؟ ...

7- با هيچ تيپي مشكل ندارم . توي كلاس با هر تيپي ميسازم . يعني مدرس هر كار هم بكنه نميتوانه بين بچه ها فرقي بذاره ...  موهاتون را هر جور دوست داريد درست كنيد . سيخ سيخي بياريد بالا و خوش باشيد . ابرو هم برميداريد اين را هم به حساب مد روز بودن و مودب بودن و تميز بودنتان ميذاريم . رژلب دخترانه هم كه ميزنيد . اينم قبول ! ميگيد خوشگل ميشم . اما ديگه اين يكي نه ... حال همه به هم ميخوره . لباس ميپوشي كه كمرت و شكمت پيدا ميشه و بعد جوري ادا  و شكلك در مياري كه دختراي بيمزه معماري بهت بخندند ؟ ؟ شك ندارم كه توي افغانستانش شان كلاس را نگه ميدارند .

8- بين بد و بدتر انتخاب  ميكنم . بد بين نشدم ،  اوضاع را نگاه ميكنم . همكارا بيشتر از اين مي نالند .  هنوز هم هر ترم مياد و بچه ها عوض ميشن ... هر ترم كه ميگذره غصه بچه هاي ترم پيشينم را ميخورم كه چقدر بهتر از دوره هاي جديد تر بودند .

9- مايلم بنويسم  . اما بسيار كار دارم . سيستم دو هفته تعميرگاه بود ، كاراي علي اباد مونده . دعا كنيد شرمنده نشم . پايدار باشيد .  

جمعه، ۱۸اسفند ۱۳۸۵

آموزش در کنار تغییر

1- وقتی یک شرکت . یک کار گروهی . یک تیم همیشه و همیشه پایدار و پابر جا است که بتواند آموزش ببیند و برای آموزش دیدن سرمایه گذاری کند . این آموزش بخشی از آن به جدید شدن سیستم های کاری و یا جدید شدن تفکر های آدم هاست . به عبارتی اگر ما هم اکنون در سنین جوانی یک شرکت را تاسیس میکنیم . تفکر ما تفکر یک انسان 26 ساله است و 20 سال دیگر میشود 46 از این به بعد است که اگر آموزش نبینیم آن شرکت و یا موسسه نه تنها سود نمیدهد بلکه ضرر را به مرور به سیستم وارد میکند و کار به جایی میرسد که باید یا سیستم را کلا واگذار نمود و یا اجاره داد و یا همچنان به همین سیستم ادامه داد و اصلا متوجه ضرر هایش نباشیم . در مورد شرکت های عمومی و خصوصی نیز این امر بسیار بسیار رایج است . و متاسفانه سیستم مدیریتی ما از یک طرف توان آموزش پذیری را ندیده است . به عبارت دیگر ما حتی آموزش ندیده ایم که باید آموزش ببینیم . ( فهمیدید چی شد ؟) اینکه یک کارفرما و یا کارگر و کار مند قبول کند که باید دائم تغییر کند مقوله ای است که کشور های پیشرفته آن را به راحتی پذیرفته اند و با این سیستم کار میکنند .

2- سرعت تغییر نسل ها در این دوران به شدت محسوس است . مثلا  مروری روی دوستان خود داشته باشید . متوجه خواهید شد سرعت تغییر بین بعضی از دوستان شما که از شما بزرگ تر اند کمتراز اختلاف فکری و یا عقیده ای با بعضی از دوستانی که از شما کوچکترند دیده میشود . مثال میزنم : بچه های متولد 54 ، 55 ، ... به بچه های متولد 58، 59 شبیه تر ند . اما همین بچه های متولد 58 ، 59، به بچه های متولد 64 به بالا کمتر شبیه اند . البته طبیعی است که اختلافهایی وجود داشته باشد . اگر این اختلاف ها خیلی خیلی زیاد باشد نگران کننده است . دقیقا مانند یک نمودار که اول با یک شبی معمولی حرکت میکند و الان یک شیب خیره کننده در مدت زمان کم دارد . این اتفاق در تمام پدیده ها افتاده است . در تغییر فرهنگ ها . شتاب و تغییر حکومت ها . تغییر رفتار ها . سرعت تغییر ذهن ها . سرعت تکنولوژی و یا سرعت ساخت و تخریب یک چیز . چیزی که قبل ها برای هر تحولی به آن نیاز داشتیم : " زمان " بوده است . گذشت زمان تمام مشکلات را حل میکرد به عبارتی یک روند و حرکت آن را رم نرم وارد یک پدیده مینمود .  اما هم اکنون این ما هستیم که همیشه در حال شکستن " زمان " هستیم .

3- با توجه به دو بند بالا . کار آموزش کار بسیار سختی میشود . از یک طرف برای هدایت یک سیستم نیاز به آموزش داریم و از طرفی دو نسل با هم به شدت متفاوتند . از یک طرف مثلا برای یک شرکت تجاری نیاز داریم یک انسان با تجربه 50 ساله در کنار یک انسان بی تجربه اما مجهز به علم و تکنولوژی قرار بگیرد . از یک طرف تفاوت فاحشی بین رفتار ها . علایق . نوع کلام . نوع تاثیرات دو فرد ... و غیره است . از یک طرف دوست داریم به دوستمان کمک کنیم و مثل روز برای ما روشن است که دارد اشتباه میکند و از طرف دیگر او به علت دور بودن این ارتباط و شکاف ناشی از از این دو نمیتواند درک کند که ................... چه کنیم ؟! راهکار میخواهم .

         (*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)

بند الف : یادمان باشد چه بخواهیم چه نخواهیم . باید یاد بگیریم که همیشه تغییر کنیم . به عبارتی در حال آپدیت شدن باشیم .
بند ب : راجع به این موضوع باید ریز ریز صحبت کرد و سعی میکنم این مورد را بیشتر باز کنم . مثلا از رفتار های متفاوت هر ترم دانشجویانم صحبت خواهم کرد .
بند ج : میخواهم یک روندکاری  را تصور کنید : یک کاری را میخواهید شروع کنید . ملت هم دوست دارند شروع کنند . استقبال هم میکنند . اس ام اس میزنند . آف میزنند . ایمیل میزنند . تماس میگیرند . پیگیری میکنند . آقا چنین ... آقا چنان .... بعد همین سیستم تلاش میکنه ، بررسی میکنه ، کار تعریف میکنه . اسکان را جور میکنه . بالاسری را ها قانع میکنه .( شاید هزینه اش را هم جور کنه ) تیم کاریش را تعریف میکنه .  همه را توجیه میکنه . ( در حقیقت امر خدا این کار را میکنه )  بعدش میگه بفرمایید .... ان موقع میگیم : حال نمیده ، جمعیتش کمه . یک ذره سخته . زیاد راحت نیستیم .  نمیگم سخته ها ولی دشواره ... یک جوری ام میشه ..... آن موقع  توی آن شرایط چه احساسی پیدا میکنی ؟ بامزه بود نه ؟

                        

پنجشنبه، ۲۶بهمن ۱۳۸۵

نخندید ...

اون ها به خاطر مشکلاتشان نمیخندند ؟ ما که مشکلی نداریم چرا هیچ  گاه خنده به روی لبانمان نیست ؟!

راه افتادیم طرف محله ها تا امانتی هایی که نزدم بود برسونم دست صاحبانش .........
اولین جایی که رفتیم محل زندگی امین بود( یه پسر 11 -12 ساله با یه بیماری لا علاج)
....نهایت بیماری و نهایت فقر...................
امین توی کپر روی یه حسیر (حصیر) خشک خوابیده بود... البته خواب نبود ... پدرش هم بالای سرش نشسته بود....
از شدت سرما پوست دست و صورتش حسابی خراب شده بود....
آخه سر پناهشون جلو سرما رو نمی گیره.................
.....دو تا از خواهراش اون جا بودن... مادرشون رفته بود صحرا و یه خواهر دیگه هم مدرسه بود......
زینب و صدیقه ( اگه اشتباه نکنم...) خیلی بزرگ تر شده بودن....
امانتی ها رو دادم به پدرش و همچنین به دو تا از عمو های امین که وضعیت زندگیشون تقریبا مثل اوناست...
به زینب گفتم کنار کپر وایسا تا عکست رو بگیرم ... امد وایساد...گفتم بخند .. ( کمی هم شوخی کردم) اما نمی خندید...

نخندید ...نخندید ......

بند الف : بقیه اش را اینجا بخونید .... !
بند ب : وقتی آدم از تنبلی خودش حالش به هم بخوره بهش چی میگن ؟ از اینکه شکر نعمت هایش را نکنه بهش چی میگن ؟ از اینکه زیادی توی ناز و نعمت باشه  بهش چی میگن ؟ خسته ام .  از خودم بدم میاد ... همین !

یکشنبه، ۲۲بهمن ۱۳۸۵

کپر

                   کپر آخر یک زندگی ساده است ...


کپر خانه ای است که آنرا از حصير درخت خرما می سازند, طول آن
معمولا از دو ونيم متر تا چهار متر , عرض آن بين دو تا سه متر و ارتفاع آن نيز حداکثر به دو متر میرسد.به شکل بيضی و روی آنرا با حصير می پوشانند.و اين خانه ای است که مردم اينجا , در  تمام عمر در آن زندگی می کنند  . خانه ای است که حداقل های یک زندگی روستایی را  نیز ندارد . ارتباطات بسیار کم .  بلبک تنها روستایی است که از امکانات زندگی های کنونی بهره مند شده است . و نام آن توسط همان اهالی بلبل  آباد نام گرفته .
وقتی آن جا ها میری ،  تفریحت میشه از کنار نخلستان ها  عبور کردن و با بچه ها بودن و یا نان پختن و نذر داشتن برای ایام عاشورا . چقدر  این کار ها را با صفا انجام میدادند . وقتی  آن جا میری ، آنم در اولین سفر پس از عقد با همسرت ،  دیگه تو بند این نیستی که ماه عسلت حتما فلان جا باشه ، دیگه یادت میره حتما فلان چیز را بخری ، حتما با تو اینگونه رفتار کنند ، حتما فلان رابطه اجتماعی را در فلان قرارت پیاده کنی . حتما فلان کریستال فلان مارک توی خانه تو باشد ، حتما مظفر را ببینی و باهاش بخندی . دیگه نرم نرم باورت میشه انسانیت در این دنیای مدرن چقدر به فراموشی سپرده شده ، و ما چقدر از این صفا و مهربانی دوریم .
دلم برای منطقه بشاگرد ، در استان هرمزگان که حدود ده روز پیش تجربه کردم ، تنگ شده است . دعا کنید امسال بتوانم ایام عید را اردوی مفید بروم . مسئولین اردو لطفا برای متاهلین راهکار ارائه دهند . ( واقعا ممنون میشم ! )  

بند الف : بابت تاخیر در نوشتن پوزش من را پذیرا باشید .
بند ب : از فردا ترم شروع میشه . چهار روز در هفته از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 7 . باحاله نه ؟!

جمعه، ۲۹دی ۱۳۸۵

دعوا های دو نفره ... !

کجای کار گره خورده ؟!

پیش نوشت : این ها را مینویسم برای اینکه دوستان بیایند و با هم یک بحث نتی فعالانه را راه بیندازیم . هر چند خیلی از دوستان مزدوج بنده و مزدوج آقای هو از ترس اینکه مبادا کامنت بگذارند که این جا اوضاع از اینی که هست خراب تر شود .. این کار را نمیکنند . مطلب امروز راجع به دعواهای خانوادگی است . نمک زندگی و چیز هایی که همه ما کم و بیش چیز هایی راجع به ان میدانیم .  میخواهم از اینجا شروع کنم و واقعا خواهش میکنم به همدیگر کمک کنیم تا یک چیز هایی از تجربه های همدیگر یاد بگیریم . ( قابل توجه دوستان این فقط یک بحث نتی و تئوری است ، که برای موقع عملی آن تجربه کسب میکنیم . :DDD
هر چه بیشتر به هم علاقه داشته باشید؛
هر چه قدر بیشتر از هم انتظار داشته باشید . و با به قول دوستمان ( اقای محسن کریمی ) هر چه با هم رفیق تر باشید ، احتمال این که در صورت دلخور شدن از همدیگر دعواهای خفن تری بکنید بیشتر است. حال فکر میکنید دلیلش چیست و چرا انسان ها اینگونه میشوند ؟ آدم ها وقتی از هم دلخور می شوند ، اداهای غیر صمیمی در می آورند ، یعنی یک جوری میخواهند بفهمانند از دست طرفشان عصبانی یا ناراحت و یا دلخورند . به صورت رسمی یا غیر رسمی ، با اعلام قبلی یا بدون اعلام قبلی، (مثل دو تا کشور مستقل !! )، از سطح روابطشان می کاهند. از سطح بسیاری روابط نظیر سطح کلام (به صورت کمّی٬ از تعداد لغاتی که میانشان معمولا رد وبدل می گردد کاسته می شود) ، سطح نگاه،  (یکی از خفن ترین٬ رسوا کننده هاست.) ، سایرین٬ آمار نگاه های شما به هم را در ناخودآگاهشان دارند.، وقتی دلخوری وجود دارد، به وضوح از تعداد تماس های چشمی دو نفر کاسته می شود، و بقیه بدون این که چیزی بدانند یا شنیده باشند، با مقایسه‌ی آمارهای قبلی با آمار فعلی حدس می زنند رابطه‌ی شما دو نفر یک جوری اش شده است)، سطح خنده و شادی، سطح حوصله ، سطح....
خب ، جدا چرا دو دوست صمیمی ، دو همسر ، پدر و مادر ها ، بعضی وقت ها که از هم دلخور میشن نمیتوانند این دلخوری را به زبان بیارن ؟ یعنی چرا احساس میکنند اگر به زبان بیارن انگار از انرژی دعوا کم میشه و دعوا گویی تمام میشه ؟ ! در حالیکه ممکنه طرف مقابلمان اصلا توی باغ دعوا نباشه و یا اصلا متوجه سطح ناراحتی ما نیز نشود ؟ خیلی دوست دارم ان دوستان و یا زن و شوهر هایی که بعضی وقت ها دعوا و یا دلخوری های خفن دارند ،:DD بگویند این دلخوری شان را چطور به طرف مقابلشان نشان میدن و کدام سطح رابطه بیشتر جواب داده است ؟ مهم نیست سر چی دعوا کرده اید مهم اینست که چگونه آن را نشان داده اید ؟ خوب! مثلا خانم پونه صمیمیِ‌ خندانِ باحال(چه از خود متشکر!!) تبدیل شده است به، خانم پونه بی احساس ‌ِ اخموی ضد حال. آن موقع است که در نا خود آگاهِ  یک نفری!  ... این سوال نقش می بندد که :
آهای خانم پونه  « بی احساس ‌ِ اخموی ضد حال
» خانم پونه « صمیمیِ‌ خندانِ باحالِ » من را کجا بردی قایم کردی؟ 
خوب آدم عصبانی می شود دیگر.  توقع ندارد دیگر.
گذاشتم برای بعد. نکته ی اصلی اش را گفتم! 
 پس نوشت :  به قول محمد ساوالانپور:
           من رشته‌ی محبت تو پاره می کنم  /  شاید گره خورد ٬ به تو نزدیک تر شوم!

سه شنبه، ۱۹دی ۱۳۸۵

تقلب !

تقلب میکند ، بدون هیچ ترس و واهمه ای ، نگاه میکند و بعد ارام ارام پاسخ میدهد ... نمیدانم تا کی باید این روند تقلب کردن در امتحان وجود داشته باشد ؟ ان هم برای سنی که اتفاقا میشه بهش گفت جوان . از لحظه ای  که  تصمیم میگیرند تقلب کنند مراقب میفهمد . حداقل من میفههم . کار ساده ای است ، تقلب گر قبل از تقلب باید اوضاعش را بسنجد . نگاه کند اطرافش را ... و همین تغییر حالت او که با ترس نیز همراه است باعث میشود متوجه شوی که دارد تقلب میکند . وقتی سرش را بالا میکند و میبیند من از ان فاصله دور نگاهش میکنم ، فقط نگاه میکند . حتی یک لحظه هنگ میکند . این هنگ کردن برای افراد عادی اتفاق نمی افتد . بلکه فقط برای کسانی است که کمی شوکه میشوند . دوباره ده دقیقه بعد تقلب دیگر .... دوباره نگاهش میکنم . یکی دو نفر نیستند ... واقعا باید چند بار برگه هایشان را بگیری ؟ چند بار باید یادآوری کنی ؟ چند باز تذکردهی ؟ نمیدانم ، چه چیزی ر ا باید  به  جای  تقلب جایگزین کرد با  چه   تفکر و  اندیشه ای ؟ و با چه مدت زمانی ؟ این  امتحان عجب  هیولای بادبادکی بزرگی است .!!!

یکشنبه، ۲۸آبان ۱۳۸۵

حتي اگر زود خاموش شود ....

تماس گرفتم ... نشد .... دوباره گرفتم .. نشد .. دیگه از این به بعد ممکن بود اسمش ار حالت دلسوزی در بیاد دخالت .... اما من ناراحتم ... خیلی ! شاگرد نیمه بینایم در دانشگاه  انصراف داد ... یعنی این قدر مجبورش کردند ، که انصراف بدهد .....  بهش گفتند نمیتوانی .. جرات نداری .. برات سخته .. ما برای خودت میگیم ... تو مشکل مالی داری و چنین و چنان ....
دلم گرفته ... یاد مادر یک روشندل افتادم که دو سه سالی است مینویسند ... او هم اذیت است . خیلی .. نمیتوانم نوشته های قشنگش را وصف کنم ... تمام آن را برایتان گذاشتم . این هم وبلاگشان

ديروز به منزل خانواده ايي كه در پست
يك امداد ازشون نام برده شد رفتيم براي اهداي كمكي كه چند نفر از بچه هاي بلاگر كرده بودند ، من و خانم صادقي !
شمالي ترين نقطه ايي كه فكر ميكنم در تهران وجود داره البته به زعم بنده چون آپارتمان به كوه چسبيده بود ! جايي حوالي دركه ! از مدرسه محبي تا اونجا با ميني بوس زوار در رفته ايي كه مدرسه محبي در اختيارمون قرار داد 3 ساعت طول كشيد نيم ساعتي هم راه رو گم كرديدم و كلي كوچه هاي تنگ و باريك رو گشتيم تا مسير اصلي رو پيدا كرديم !
براي هر دو ما خيلي سخت بود تصور كردن رساندن پسرك 8 ساله شان به نزديك ترين مسيري كه سرويس مدرسه ميتونه او رو سوار كنه توي اون بيابون پر از سگ ... تو تاريكي صبح ... يه مادر جوان و تنها ... دو پسرك بي دفاع تو تهرون خوشگل خودمون لابلاي ويلاهاي شيك و آنچناني محل !‌
وقتي پدر بود او با موتور پسرك رو ميرساند هر چند بارها در سراشيبي تند و تيز بارها زمين ميخوردند ولي پدر بود !!
درد و تاثري كه به ما وارد شد را قرار نيست بازگو كنيم ... ولي واقعا خدا به بعضي از بنده هاش به طرز عجيب و باور نكردني تحمل عنايت ميفرمايد .
ديدن اين وضعيت سخت ترس ها دلهره ها نگراني ها هزينه هاي سنگين و طبع بلند و لب به ظاهر خندان مادر ... يكي از دوستانم ميگفت وقتي ديدن بعضي چيزا به روح و روانم زيادي فشار مياره يه جوري از فكرم ميريزمش بيرون ! اما من نتونستم ! شايد هم نخواستم !
آره فكر كنم كه نمي خوام فكرش رو از سرم بيرون كنم !
اگر فكر اين بچه ها از سرم بيرون بره اگه شب راحت بخوابم بدون اينكه بدونم الان چند نفر از بچه هامون دارند سراغ پدر هاشون رو ميگيرند ؟!
اگر بدون اينكه بدونم چرا هزينه كفش 147 هزارتوماني مرتضي رو بهزيست نميده بخوابم (چون بچه داره رشد ميكنه و چند ماه يك بار بايد كفشش عوض بشه ! بايد خانواده اش اين مخارج رو كه كفش ارزان ترينش محسوب ميشه رو پرداخت كنند !)
اگه بدون اينكه بدونم چرا تو يه مدرسه 100 نفره بايد 47 نفر كم بضاعت وجود داشته باشه !
چرا بچه ها بي كاپشن و لباس گرم بايد بياند مدرسه ؟
چرا يه داماد روشندل بايد به اين فكر بيفته كه اعضاي بدنش رو بفروشه تا بتونه رهن خونه نقلي رو تهيه كنه !
چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
چرا بايد اين چيز ها رو هر روز ببينيم و اگه بي تفاوت باشيم واقعا ميتونيم ادعا كنيم شب خواب راحت و لذت بخشي داريم ؟
من نميتونم كمك زيادي كنم !
نه اين رو قبول ندارم ! ميتونم . هيچ كاري نيست كه من نتونم انجامش بدم ! با خودم عهد كردم هيچ چيز مانع اين نشه كه نتونم لااقل سنگ صبوري براي اين خانواده ها باشم !
تا به حال در يك سالن يزرگ كه سكوت و سكوت در آن بيداد ميكند سيلي به گوش كسي نواختيد ؟

 
كي ميگه يك دست صدا نداره ؟ !!
 

صداي همان يك دست هست كه سكوت سالن را ميشكند !
يك فرياد هم ميتواند سكوت را بشكند !
حنی اگر زود خاموش شود ....
 !

چهارشنبه، ۱۷آبان ۱۳۸۵

دست انداز من و تو ... !

..... دست انداز من و تو !

نمیدانم پست مربوط به شاگرد اولی را خاطرتان هست یا خیر ؟ همان شاگرد خوب نیمه بینایم ...
با احتساب دیروز او نهمین روزی است که به دانشگاه نیامده . و دوشنبه زمانی که به سر کلاس رفتم متوجه شدم غایب شده است . غیبت او دلیل تنبلی و این شرایط نداشت ... مطمئن بودم . قضیه در اتاق اساتید مطرح شد و من گفتم یکی از شاگردان خوبم نیستند . یکی از اساتید با حالت خنده ای حاکی از تمسخر گفتند شاگرد خوب ؟! ... همانی که فلان و چنان و ... خانم نمیدانید این مورد من فکر میکنم عقب مانده ذهنی است . و مشکل دارد و اصلا نتواند درسش را ادامه دهد ، ما ها تصمیم گرفتیم که به دانشگاه بگوییم که او اصلا به دانشگاه نیاید . اصلا درس خوندن به دردش نمیخورد .....
گفتم از کجا متوجه شدید که او کم هوش است ؟! گفتند ان روز امده  بود اینجا و من بهش گفتم فلانی موبایل داری ؟... به من نگاه کرد که یعنی اره ... گفتم به ساعت نگاه کن الان ساعت 10 صبح است . من همین الان در حضور تو به تو زنگ میزنم ، موبایل زنگ خورد و این شاگرد تیز شما گوشی را برداشت و در جلو من شروع کرد الو الو کردن ..... من و همکارا از خنده مرده بودیم ....
همین طور گوش میدادم ، گفتم با این عمل تشخیص دادید که او کم هوش است ؟ گفتند اره ! ... گفتم : عجب تشخیص عالی ای ! این شاگرد وقتی از شما چیزی جز یک شبح نمی بیند چطور انتظار دارید موبایل کوچکی که در دست شما قرار دارد ببیند . و سریعا به واکنش شوخی شما جواب بدهد ؟ او با صدای زنگ تلفن شرطی شده است . و به محض زنگ تلفن سعی میکند ارتباطش را بر قرار کند .
یک نگاهی به من کردند ... و گفتند در هر حال خانم مهندس ما مایل نیستیم ایشان سر کلاس های ما باشد چون دیر یک مطلبی را میگیرد و هیچ واکنشی نشان نمی دهد . گفتم : فرض کنید یک فرزند نیمه بینا دارید . اتفاقا دانشگاه هم قبول شده . اتفاقا دانشگاه موافقت برای درس خوندن او اعلام نمیکند . شما به عنوان یک پدر محترم عصبانی و ناراحت نمیشید که چرا این حق از فرزندتان گرفته شده است ؟ گفت چرا ... یک کم پیگیری میکنم و حق بچه ام را میگیرم . گفت ولی من فکر نمیکنم پدر و مادر این شاگرد از این کارا بلد باشند . پس نیازی نیست درس بخواند !! گفتم : ان موقع یکی سمج تر از پدر و مادر آن  پیدا میشه که حق ایشان را بگیره .... مطمئن باشید!  
به سرپرستی اعلام کردم تلفن این شاگرد را به من بدهد . با هاش تماس گرفتم و سعی کردم فرصت بدهم که من را به خاطر بیاورد ، و گفت یک هفته است بیمارستان بستری بوده و چنین و چنان .. بهش گفتم که تمام اساتید ، هم گروهی ات ، دانشگاه منتظر توست و او خیلی خوشحال شده بود که دانشگاه ان را دوباره پذیرفته است . وقتی به همکلاسی های مشهدی اش گفتم بروید به عیادتش ، تعجب کرده بودند  . اما از حرفاشون این طور بر می آمد که یک تصمیم هایی دارند ....
وقتی فکر میکنم و خودم را جای او میذارم می بینیم قدر آدم ها خواسته و نا خواسته مسخره اش میکنند، فقط به خاطر نداشتن و یا ضعیف عمل کردن یک عضو... وقتی واقعا می اندیشم ما انسان ها هنوز تربیت درست برخورد کردن با معلول را نداریم . هنوز فکر میکنیم او نمیتواند ، شرایطش را ندارد ، و برایش تصمیم میگیریم ! باور کنید این انسان ها را فقط و فقط " خدا " حفظشان میکند و خدا "خود" میداند چطور بنده اش را " حفظ " کند دنیا را از چشمان او ، حس های او ، باور های او ،  ببینید آن وقت میتوانید به راحتی بفهمید که او بسیاری از چیز هایی که شما می بینید ، نمی بیند و بسیاری از چیز هایی که نمی بینید به راحتی می بیند .  آن ها چنان اجر و قربی در پیش خدا دارند که تمام خلاء نبودن در کنار مردم ، و غیره و غیره را به راحتی پر میکند ...

راستش خیلی دلم برای حضورش در کلاس تنگ شده است .... برایش دعا کنیم .

چهارشنبه، ۱۰آبان ۱۳۸۵

حق و حقوق یک انسان

حق و حقوق یک انسان جدای حق و حقوق یک زن و مرد است . !

از سال 84 که وارد دانشگاه شدم و خب تدریس را به طور مستمر در اینجا ادامه دادم موضوعات جالبی در این روز های بودنم اتفاق می افتادند که شاید لازم باشد بعضی از چیز ها در وب انتقال پیدا کنند شاید در خاطرم بمانند . برای همیشه ! 
 خانم خدمتکار از روز اولی که دیده بودمش نظر من را به خودش جلب کرده بود . خانم مهربان . تمیز . و منظمی بودند . یادمه اولین باری که برام چایی اوردند ، بعد از آن به ابدار خانه رفتم و گفتم من کم میام اتاق اساتید و دفتر مدیر گروه ، بیشتر با بچه ها در طبقه اول هستم . ایشان موافقت کردند و همیشه و همیشه چایی من را در داخل کلاس موقعی که بچه ها همچنان مشغول ساخت و ساز بودند میاوردند و همیشه کلاس من با توجه به اینکه موکت بود ، ایشان محبت میکردند و ان را جارو میزدند . انصافا بچه ها هم کم لطفی نمیکردند و هر چی اشغال ، یونولیت و چوب . و فوم میریختند سعی میکردند جمع کنند تا برای جارو کشیدن مشکل خاصی ایجاد نکند. ترم دوم پارسال به دلیلی جابجایی کلاس بنده کمتر ایشان را میدیدم و این ترم تقریبا سه روز در هفته ایشان را ملاقات  میکنم . وقتی به رفتار هایشان دقت میکردم این قدر با بچه ها سنجیده و مهربان بودند . که حتی دانشجویان پسر بعضی اوقات بچه ایشان را از کودکستان میاوردند دانشگاه تا این خانم مجبور نشوند برای کارش مرخصی بگیرد و یا مشکلات بعدی پیش بیاد . با بچه های دانشگاه بسیار صمیمی بودند . هم خانم ها هم اقایان و هم اساتید .... سنشان خدود 37 سال به نظر میرسید و خانم تر و فرز و شادی بودند . دو سه هفته پیش  بچه ها مشغول ساختن المان های خود بودند که رفتم ابدارخانه و گفتم میخواهم کنار شما چایی بخورم . با کمال خوشرویی قبول کردند و خب با هم ان جا دقایقی را بودیم . متوجه شدم خیلی به من نگاه میکنند . بعد گفتند خانم ایروانی من چهره شما برایم خیلی اشنا است . اتفاقا خود من نیز این احساس را داشتم اما هر چی فکر میکردم با یک خانم 37 ساله در طول کار های قبلی کجا برخورد داشتم یادم نمی آمد . تعریف میکردند از واکنش بچه ها در غیاب شما و اینکه از چه اساتیدی بچه ها بیشتر لذت میبرند و از چه نحوه درسی و غیره ... و من همین طور گوش میدادم . خیلی خوشحال شده بودند که مثلا من ! ( او مرا به چشم یک مدرس میدید و من اصلا این احساس را نداشتم ) در کنار او توی ابدارخانه چایی میخورم . روزها ی بعدی سعی میکردم هفته ای یک بار به دیدنشان برم و یک چایی با ایشان بخورم . اما اصلا در خاطرمان نمی امد که ایشان را کجا دیدم . یک روز گفتند شما از دانشگاه فردوسی هستید ؟ گفتم نه .... چشاش پراز اشک شد و گفت من فقط به عشق بچه ها میام اینجا و کار میکنم . فقط نگاهشان میکردم . گفت به من این طوری نگاه نکنید من خیلی شکسته شدم که قیافه ام به حدود 40 ساله ها میرسه .. من متولد 57 هستم . اخرای 57 ( یعنی یک سال و اندی از من بزرگتر !) همین طور ساکت بودم ....میگفتند دانشجوی تربیت بدنی دانشگاه فردوسی . واحد تربیت معلم بودم . و سه ترم خوندم من را شوهر دادند . شوهره هم نذاشت درس بخونم . التماسش کردم که فقط یک ترم دیگه بخونم که حداقل مردک فوق دیپلم را بگیرم و یک جایی بتوانم کار کنم . نذاشت .میگفت خودم یواشکی رفتم دانشگاه و التماس کردم که درسام را بدون حضور در کلاس بردار م بازم موافقت نشد . به هر دری زدم قبول نمیکردند . به شوهره گفتم قسم میخورم به زندگی ام برسم بازم قبول نمیکرد .. بچه دار شدم و الان فاطیما را که میبینید 5 ساله است .... گفتم اصالتا نیشابوری هستید ؟ گفتند اره ... خب که فکر کردم و ایشان هم به من اطلاعات میداد .. .بلاخره یادم آمد . من در دبیرستان نمونه دین و دانش بودم و ایشان در دبیرستان بهشتی . برای مسابقات بسکتبال تمام تیم های مدارس باید می آمدند سالن تختی و ما دو بار در زمین با هم بازی کرده بودیم . دو بار در زمین . همین ! .. این کل اشنایی من و ایشان بود . همین طور بهش نگاه میکردم . باورم نمیشد . یعنی این ، اون ، بود ؟ !! یعنی همان دختر قد بلند شاد و بشاش همینی است که الان توی ابدار خانه کار میکند ؟!! سرم داغ شده بود احساس بدی داشتم ... حتی نمیتوانستم خودم را ناراحت جلوه بدم چون این طوری بیشتر زجر میکشید . بعد از خداحافظی امدم توی کلاس اما تمام حواسم به سمت آن خانم بود . یک هفته ای گذشت و یک بار دیگه من ایشان را دیدم و میگفت فقط به خاطر عشق به درس و عشق به فضای دانشگاه و بچه ها و مرور خاطرات گذشته ام میام اینجا و اگر مشکلات مالی نمیداشتم و شوهره میذاشت من دوباره درس بخونم چقدر عالی بود .... دیروز وقتی رفتم توی ابدار خانه با یک اقا روبرو شدم ! گفتم خانم فلانی کجایند ؟ گفتند دیگه اینجا نمیان ! گفتم چرا ؟ .. مشکلات خانوادگی دارند گویا . فکر میکنم همسرشان اجازه نمیده بیان سر کار .... !!!!
واقعا چرا ؟ تا کی ؟ یک انسان که اتفاقا " مرد "  است ، ازادی یک انسان دیگر که اتفاقا " زن " است را بگیرد ؟ من با حرفای اقای باد صبا در تغییرات یک سری چیز ها موافقم . اما قبل از ان فکر میکنم این اقایان ما هستند که باید تغییراتی در نوع نگرششان . در نوع عملکردشان . در نوع حق و حقوقاتشان بدهند . درسته در اسلام چیز هایی گفته شده . اما یک عالمه چیز های دیگه هم گفته شده که ما ها اصلا زحمت خوندن و اجرا کردن آن را به خودمان نمیدیم ... این که یک مرد این همه از حق و حقوقات با عنوان شوهر بودنش استفاده کند و یک نفر را به مرز شکسته شدن روح و جسمش پیش ببرد ؟ نه ! انصاف نیست . به خدا انصاف نیست .... حتی اگر آن مرد خیلی به قضیه خود خواهانه و مالی هم نگاه میکرد شاید اگر اجازه میداد این خانم درس بخونه . و یک مدرکی بگیره شاید پول بیشتری را به خانه شوهر میبرد . ( حداقل ماهی 450 تومان اما الان بیشتر از 60 تومان نبود )  و نه اینکه یک ورزشکار را به مرز یک ابدار چی بکشانه و حتی آن حق را هم ازش بگیره . حالم داره از خیلی از مرد ها به هم میخوره ... از اینکه " زن " هستم خوشحالم. زنان هر چه قدر بد هم باشند ... هر چقدر مردم ازار باشند . هر چقدر بد جنس باشند . روح عاطفه ان ها بسیار بسیار قوی تر از بهترین مردان است .  


پی نوشت
: شاید در یک آپیدت دیگر به قضیه علمی تر و اجتماعی تر نگاه کنیم . و اینکه اغلب مردان چه خصوصیاتی دارد و اغلب زنان چگونه اند  .

یکشنبه، ۷آبان ۱۳۸۵

روابط

بیست سال دیگه همینی هستیم که الانیم ؟

به زندگی شما چی معنا ميده؟ يعني ارزش زندگيتون رو چي تعيين ميکنه؟ نحوه زندگي کردن ؟ تلاشي که ميکنين ؟ موفقيت هايي که بدست ميارين ؟ يا آدمهايي که تو زندگيتون هستند  ؟
اون چيزي که براتون از همه مهمتره چيست ؟ اينکه به هدف هاتون برسين يا اينکه تو آرامش زندگي کنين يا با اونهايي که براتون عزيزن زندگي کنين. چه جوري زندگيتون رو اولويت بندي ميکنين .... هدفها و مشکلاتتون رو چه جوري طبقه بندي ميکنين ؟

به نظر من تو زندگی چند تا چيز خيلي مهمند . يکي  از آن ها طبقه بندی روابطمون با آدمهاي دور و ورمون است . يعني از نظر ارزش و انجام پذيري به چه ترتيب اولويت بندي کنيم . در مورد مشکلات زندگي هم همينطور . اگه بتونيم يه تعادل تو اين موارد بدست بياريم همه چي راحت تر ميشه . وقتي با يه مشکل برخورد ميکنين چه جوري باهاش روبرو ميشين . به اين فکر ميکنين که اين مشکل چقدر اهميت داره و با چقدر از قواتون پيش ميرين يا اينکه با همه مشکلات يه جور برخورد می کنين ؟ فکر ميکنم يه مقدار از مشکلات ادمها اينه که اهميت مشکل رو نميتونن درک کنن در نتيجه روش برخوردشون هيچ تناسبي با اهميت مشکل نداره . مثلا يه مشکلي که خيلي هم ممکنه اهميت نداشته باشه (البته اينها همش نسبيه ) باعث بشه يه نفر با تمام وجود درگيرش بشه بعد اگه اين مشکله حل نشه زندگي آدم بهم ميريزه و دچار ناراحتي ميشه !! ولی چیزی که توی این مدت از دست میده همان ارامش واقعی است . حالا این مشکل حل بشه یا نه ... خیلی از چیز ها توی رفع یک مشکل دخیلند . مثلا برخورد شما با مساله و یا بر خوردتان با آدم های مساله . وقتی فکر میکنم مثلا یک ارتباط استاد با دانشجو و برعکس . دو همسر با هم و یا دو دوست و فرزند و والدین و یا دو همکار  ان چیزی که مهم ترین شرط را در ایجاد رابطه سالم و دائمی حفظ میکنه رعایت و حفظ و تداوم حرمت ها است . حفط حرمت خیلی وقت ها با رعایت ادب حل شدنی است . خیلی ها ادب را در این میدانند که فقط در اول رابطه ها شکل بگیره و به مرور و با گذشت زمان این کمرنگ تر بشه . دلیل این کمرنگ شدن را نیز در صمیمی تر شدن جستجو میکنند . اما چیزی که به ثبات یک رابطه خیلی کمک میکنه رعایت احترام دو جانبه است . در حقیقت رعایت احترام یک "انسان" به "انسان" دیگر است . شاید توی مشکلاتی که ما ها با ادم ها داریم ، عدم این حالت را به خوبی حس میکنیم . خیلی دوست دارم دوستان راجع به این مساله صحبت کنیم واقعا چرا وقتی مثلا دو نفر قراره مدت های مدیدی را در کنار هم باشند و کنار هم زندگی کنند به مرور این ها را فراموش میکنند ؟ چرا ؟!!

حتی اگر ادم ها را بر حسب علاقه و یا بر حسب نسبت و یا بر حسب روابط هم طبقه بندی کنیم . اصول پایداری یک رابطه به معادله ساده است . چرا فقط ما در اول اشنایی هایمان به این معادله پایبندیم ؟ واقعا چرا؟!

سه شنبه، ۲آبان ۱۳۸۵

شاگرد ترم اولی ...

در یکی از دروسی که در دانشگاه دارم ،بچه های ترم اولی با ذوق و شوق فراوان به کار مشغولند در جلسه اولی که وارد کلاس شدم دیدم یکی از بچه ها در جایگاه استاد نشسته و خب متوجه حضور من شد اما به محل میز و صندلی شاگردان نرفت ... احساس کردم یک مشکلی پیش امده فاصله بین میز من تا تخته سیاه کمتر از یک متر بود  . بدون اینکه ایشان را به نظم فرا بخونم وسایلم را در یک جای دیگه گذاشتم و شروع کردم صحبت کردن و خوش امد گویی به بچه ها برای ورود به دانشگاه و رزومه کار را گفتن و غیره ... و در همین صحبت کردن ها به مکان نشستن استاد نیز نزدیک  می شدم و ارام بهش گفتم میشه محبت کنید روی ان صندلی بنشینید ؟ همین طور که گردنش پایین بود و به من اصلا نگاه نمیکرد هیچ تکانی نخورد و باز من به صحبت هام ادامه دادم همیشه عادت دارم در کلاس راه بروم . یک لحظه و ناخود آکاه حس کردم که ان ناشنوا است . بعد از آن  هر گاه به سمتش نزدیک میشدم با زبان اشاره  ناشنوایان که از مامان یاد گرفته بودم به او فهماندم به من نگاه کند تا متوجه بشود که من چه میگویم . تا انتهای کلاس که سه ساعتی طول کشید او اصلا تمایلی به بلند شدن از مکان و یا نگاه کردن نداشت . و همچنان سرش پایین بود و یک عینک بسیار بسیار ته استکانی نیز به چشمش داشت . کلاس که تمام شد با اشاره بهش فهماندم که کلاس تمام شده .... و او رفت . و من واقعا متحیر از اینکه با یک شاگرد اینچنینی چه کنم ؟ علاوه بر اینکه مزایای آموزش فراگیر و تمام چیز هایی که در پایان نامه بلد بودم حالا باید جنبه عینیت به خودش میگرفت . اسم و فامیلش را به سرپرستی دانشگاه دادم و گفتند این شاگرد در پرونده اش نیمه بینا است . و از فلان مدرسه آمده است. اما فکر میکنیم مشکلات دیگری نیز دارد . جا خوردم ! من در تشخیصم اشتباه کرده بودم او ناشنوا نبود . بلکه از شدت خجالت که در سر جای من نشسته بود نمی توانست به من نگاه کند . سرپرستی دانشگاه به من گفت خانم مهندس اگر میخواهید این فرم را پر کنید چون شما شاگرد خاص دارید حقوقتان افزایش پیدا میکنه چون مسئولیتتان بیشتر میشه . مانده بودم چی بگم ؟ او فکر کرده بود من از این قوانین خبر دارم و امدم حق و حقوقم را بگیرم . اما من برای درست بودن حدسم و اینکه چطور یک درس عملی ای که اتفاقا تمام کار هایش ساختن و تجسم کردن و خلاقانه یودن است و با ماکت و المان و حجم و فرم ...  همراه است با یک نیمه بینا کار کنم ؟  از همه مهتر ایا دانشجویی حاضر میشود با او همگروه شود یا خیر ؟ صحبت را با مامان مطرح کردم و گفتند باید هر تصویری که نشان میدی یا بزرگتر ان را برایش کپی بگیری و یا تصویر را در فاصله 5 سانتی متری صورتش قرار بدی تا او نیز بتوانه بفهمه که منظور درس چیست و هدف از فلان تمرین و کار عملی اتلیه چه خواهد بود ؟ جلسه سوم درس جدی شده بود و بچه ها لازم بود که با عنصر خط تولید فرم کنند . و یک فضای مثبت و منفی بوجود بیاورند . قبل از شروع ساخت ماکت ها میز نقشه کشی ای را کنار میز خودم جسباندم و او متوجه شد که باید اینجا وسایلش را قرار بدهد . و تشخیص داده بود که نیازی نیست در فاصله یک متری تخته باشد چون من بیشتر راه میرفتم و بیشتر بچه ها صحبت میکردند و عملا با تخته سیاه در کلاس عملی کاری نداشتیم . ضمن درس که کتاب و اسلاید ها را نشان میدادم ... راه میرفتم و کتاب را در 5 سانتی صورتش قرار میدادم تا او هم به طور کامل نگاه کند . یک دفعه حین نزدیک شدن من به شاگرد نیمه بینایم سه تا از پسر ها بلند بلند خندیدند .... دیگه نتوانستم خودم را کنترل کنم . فضای کلاس حالتی شده بود که باید " در جا " دانشجو را ادب میکردم . ان قدر برخورد جدی باهاشون داشتم ان قدر عصبانی شده بودم و ان قدر صدامو بلند  کرده بودم که دانشجویانم تصور این همه جدیت را از من نداشتند . هر سه تاشون میخکوب به من نگاه میکردند و من نیز نگاه .... حتی اجازه ندادم از کلاس بیرون برند  تا مزه حجالت کشیدن را تهش حس کنند . دلم می خواست بفهمند که با همکلاسی شان چه کردند .... دلم میخواست بفهمند که چقدر خنده ای که از روی مسخره کردن ادم ها بلند میشه چقدر میتوانه روح یک جوان را بشکنه .... شاید باورتان نشه شاگرد نیمه بینای من از جلسه  چهارم توانست با من صحبت کند .توانست بگه چیز هایی را که میخواست .  اولین باری که صدایش را شنیدم باورم شد که ناشنوا نیست . تصورش را بکنید یک نیمه بینا چرا باید این قدر معذب باشد که حتی سخن نگوید ؟ شاید باور نکنید او بدون هیچگونه تفاوتی با شاگردان دیگر ،  پا به پای ان ها کار میکند و بسیار بسیار منظم و کوشا است .
باور کنیم فرهنگ تعریف نمی‌شود، فرهنگ تعریف می‌کند، و تعریف‌اش در خودش است،  در درون ادم هاست ، مثل شعر، مثل الکتریسیته، آثار آنها خبر از آنها می‌دهد. همیشه تظاهرهايی از او نشانه‌هايی از اوست، در همه جا هست و در هیچ جا نیست. وقتی که هست تازه حس می‌کنی که نیست، یعنی باید فرهنگ داشته باشی که بدانی فرهنگ نداری، یعنی فرهنگ درست همان چیزی است که آدم با فرهنگ در پی آن است. به امید آن روزی که بدانیم اخلاق درست بخشی از فرهنگ ایرانی  و اسلامی ماست .

پی نوشت : نیمه بینا در حقیقت کم بینا نیست . که مشکلش با یک عینک و یک سری وسایل حل شود . نیمه بینا یعنی نابینایی که از اشیاء شبح هایی می بیند و بس . شاید کمی بیشتر شاید کمی کمتر ! . حداقل در کلاس من اینگونه است .  
پی نوشت : عید سعید را تبریک میگم . برای همه دعا کنیم .

جمعه، ۲۸مهر ۱۳۸۵

کنار هم بودن

در طول یک زندگی مشترک آدم ها چه بخواهند و چه نخواهند از هم دیگر تاثیر می گیرند . حالا این تاثیر چه میزانش برای یک فرد گیرنده باشد یا دهنده بستگی به شرایط دو طرف و روحیات تک تک افراد دارد . این روز ها اتفاقات زندگی ها را به دقت نگاه میکنم و در ذهنم مرور میکنم و یا ان هایی را که لازم باشند به حافظه بلند مدت می سپرم ... اما یک جریانی و یا چندین جریان های مختلفی در ذهنم میایند و یا می بینم که خیلی دوست دارم دوستان بخوانند و با هم به بحث و گفتگو بنشینیم که چرا در طول زمان خیلی از چیز هایی که اول برای ما جذاب بودند به مرور اثر خودش را از دست میده . خیلی از اعمال اتفاقا اول زندگی خیلی خیلی شیرین هستند و خیلی از اعمال دیگه با توجه به شرایط زندگی ها و روحیات دو طرف تغییر میکند . بذارید یک مثال بزنم ...
دو هفته پیش به ملاقات یکی از دوستان و یا بستگان قدیمی پدر در تهران رفته بودم . به علت دوری اگر بتوانم ایشان را 6 ماه یک بار ملاقات کنم خیلی دختر خوبی هستم ! منزلشان از شرق تهران به غرب تهران انتقال پیدا کرده بود و من هم  آن منطقه را بلد نبودم به همین دلیل این دوست خوب زحمت کشیدند و قرار بر این شد که من تا فلکه دوم آن منطقه بروم و بقیه راه ایشان دنبال من بیان . زن و شوهر تنها زندگی میکنند و سه دختر و یک پسر ازدواج کرده که  اتفاقا همه آن ها در از نظر موقعیت اجتماعی بسیار بسیار موفق هستند . خانم و آقای عزیز که هر دو سنی در حدود 70 سال دارند به دنبال من آمدند . توی ان لحظه خیلی خوشحال شده بودم و شاید از اینکه یک زن و شوهر چقدر به همدیگر، به مهمانشان ، و از همه مهمتر به فضای بین خودشان احترام میذارند و " با هم " به دنبال من آمدند . از این صحنه لذت بردم و ته دلم به این ها افرین گفتم که در امور زندگی  بعد از این همه سال با هم متحد هستند . با هم رفتیم و خوب ساعاتی را با هم بودیم.  خوشبختانه و یا متاسفانه عادت دارم هر جایی  که میرم گل بخرم . یک دسته گل تمام رز خریده بودم وچون در ماشین احساس کردم خانم خانه براشون سخت است که برگردند و گل را بگیرند ( چون گردنشان درد میکرد ) گل را به اقای خانه دادم و خودم کمک کردم تا گل را در ظرف مخصوصش بذاریم . ( از اینکه این همه وارد جزییات میشم هدف دارم ) خب ان روز به من خیلی خیلی خوش گذشت .  هر دو از خاطراتشان ، عکس ها ، جوانی ها ، و همه و همه تعریف می کردند . و دم اذان سه نفری راهی امامزاده داوود شدیم . و فردای ان روز نیز به دلیل کار های اداری ای که بنده داشتم باید از آن جا میرفتم و باز این خانواده عزیز ( علی رغم میل باطنی بنده که نمیخواستم اذیتشان کنم ) مرا تا خیابان انقلاب همراهی کردند . و باز شرمنده  این همه محبت و این همه اتحادی که بین ان ها بود شده بودم . اما داستان از اینجا شروع میشه .... یکی دو ساعت بعد اقای خانه به من زنگ زدند و گفتند من جدا عذر خواهی میکنم از اینکه نتوانستم اسباب راحتی و خوشی و اسایش را برای شما فراهم کنم .!.. گفتم چرا ؟ گفتند من واقعا در این خانه در عذابم ! ... چیزی برای گفتن نداشتم  . گفتند چرا خانم من در تمام جا ها دنبال من میاید و چرا نمیگذارد من کمی ازاد باشم ؟  چرا تا دیدند میخواهم بیام دنبال شما زود کفش و کلاه کردند و با  من آمدند ؟ چرا نمیگذارد من " خودم "  به دنبال شما بیایم ؟ مگر شما جای نوه من را ندارید ؟ مگر فلان .. مگر چنان ... خیلی ناراحت بودند ، خیلی ... توی آن لحظه احساس کردم تمام چیز های خوبی که من در ذهنم تجسم میکردم و یا تصور داشتم پاره پاره شدند .  من از محبت این زن و شوهر لذت میبردم .. آنم در این سن پیری و ......... و او داشت از این جریان عذاب میکشید .  بعد از ان یکی دو ساعت بعد نیز خانم خانه از منزل با من تماس گرفتند و عذر خواهی از اینکه نتوانستند ان جور که باید از من  پذیرایی کنند.! دقیقا سخنان مرد خانه را برعکس کنید و بذارید برای خانم . !

                         ***********
شاید لزومی نداشت این جریان گفته شود . مایل بودم با یک مثال صحبت اصلی را ملموس تر کنم تا به نکته ای که  ذهن من را مشغول کرده است برسم . در اوایل زندگی هر زوج هر دو دوست دارند توی تمام لحظات با هم باشند . دوست دارند سر از  کار های همدیگه در بیارن . این کار را اصلا یک فضولی و یا دخالت نمی دانند . این کار اتفاقا برایشان لذت بخش هم است . کاملا آگاهانه و با میل دو طرف انجام میشود .  و اینکه همیشه و همیشه در کنار همسرشان باشند و غیره و غیره ... اما چرا بعد از یک مدت زندگی کردن ... تازه و نرم نرم احساس میکنیم که برای همسرمان مزاحم هستیم و یا او مزاحم ماست . چرا دیگه از اینکه هر دو به استقبال مهمانمان برویم لذت نمی بریم ؟ شاید اگر ان مرد هم عذاب میکشد چرا نمیتواند این صحبت را ازادانه با خانمش مطرح کند ؟ و یا شاید صحبت به دعوا هم کشیده شود . ( تقریبا راه حل هایی برای این خانم و اقا وجود دارد . اما صحبت من خیلی کلی است ) از همه مهمتر شاید ان خانم تصوری که ان اقا دارد نداشته باشد . بلکه خیال کند که این طوری مردش را خوشحال تر میکند . وقتی که خوب نگاه میکنم ... میبینم در این پروسه زندگی 40 ساله چه اتفاقی میافتد که انسان ها فقط در کنار هم هستند ... نه اینکه با هم زندگی کنند ؟ .چه اتفاقی میافتد که دو طرف حس میکنند خسته شدند و یا همدیگر را درک نمیکنند ؟ اونم بعد از سی چهل سال زندگی ؟ . خیلی دوست دارم در این خصوص اقایان و خانم ها نظرات و دیدگاههایشان و احساس هایشان  را بیان کنند به ارائه راهکار بپردازند . مهم اینه که جنس مشکل به خوبی شناخته بشه وگرنه ارائه راهکار کار ساده ای است .  یعنی دوست دارم بدانم ان فضای اول زندگی دستخوش چه تغییراتی میشه که ارزش این را داشته باشه که برای همیشه دو زوج را  از هم دیگر و از فضای"  با هم بودن " دور کند ؟!  

یکشنبه، ۱۶مهر ۱۳۸۵

علم زندانی شده

خفش نکنیم ... بذاریم علم در دسترس همه باشه ! می بینی که شکوفه میده
کلاسهای جدید دانشگاه کلاسهای بزرگی هستند ،  چه به لحاظ ابعاد و چه به لحاظ ارتفاع سقف . این خیلی خوبه ... اما زمانی که تعداد بچه ها زیاد باشه و همچنین تعداد آقایان از خانم ها بیشتر و در بعضی کلاسها فقط آقایان باشند باعث میشه صحبت های آن ها  را به سختی متوجه بشم ... صداشون در کلاس میپیچه و یک سوال و جواب بسیار مبهمی در کلاس ایجاد میکنه که این حالت منو به شدت اذیت میکنه . آن قدر که برای یک ارتباط مستمر و مفید علمی مجبور میشم مرتب از دانشجویانم بپرسم چی گفتند و یا به آن ها نزدیک بشم و با مرتب در کلاس راه برم ... و بد تر اینجاست که این روز ها  سرما خورده هم باشی که عیب های شخص بیمار من الجمله سنگین شدن گوش و بد صحبت کردن و گرفتن صدا  نیز به این عوامل افزوده میشه ...جالا ماه رمضان توی این جریان قاطی کنید که انسان رمق صحبت کردن نیز ازش گرفته میشه . هر چقدر بخواهم از عواملی که دست به دست هم دادند تا من حرف دانشجویانم را خوب نشنوم کم کنم ، فایده نداره ...... وقتی کلاس تمام میشه احساس میکنم مغزم از نظر فیزیکی پوک شده و به شدت درد میکنه ... این حالت فقط زمانی اتفاق میافته که ساعت کاری طولانی کلاسهای عملی را داشته باشم و عده بچه ها نیز زیاد باشد .

درگیر شدن با کار آموزشی مستلزم مطالعه هر روز و آن لاین است ... همین قضیه باعث میشه تدریس را دوست داشته باشم .  اما این روز ها این قدر کارها تو هم گره خورده که نمیتوانم برای تمام کار هام برنامه ریزی کنم ... جسمم کم میاره و بسیار خسته میشم ... وقتی در دوران دانشجویی ام درس عناصر جزییات ساختمانی را داشتم از استادم خواهش میکردم که منبعی را معرفی کنند تا ما دانشجویان راحت تر بتوانیم مطالب را در ذهنمان طبقه بندی کنیم ... دکتر شجاعی که تحصیل کرده المان بود میگفت مطالبی که من به شما میگم مطالب کاملا به روزی هستند که شما در هیچ کتاب چاپ شده ای در ایران نمیتوانید پیدا کنید و تماما به زبان المانی است و غیره .... من ان موقع 19 ساله بودم ..یک دختر شهرستانی ساده که حرف هر استادی را باور میکرد و فکر میکرد حرف آن حجت است ... حالا که درس عناصر جزییات ساختمانی را هم برای بچه های عمران و هم معماری تدریس میکنم از طرف مهندس اشرف زاده یک کتاب بسیار خوب دریافت کردم مربوط به چاپ سال 1354 از دانشگاه آریامهر قدیم .  با همان امضای شاهنشاه ....طبقه بندی کتاب و حتی شکل هایی که می بینم دقیقا همان چیز هایی است که به سختی از پای درس دکتر شجاعی نت بر میداشتم .. در حقیقت تمام صحبت های دکتر شجاعی محتویات همان کتابی بود که به نوعی سعی داشت آن را از ما پنهان کنه تا به معلوماتی که در آلمان ! بدست آورده اضافه شود .و جوری به ما بفهماند که من استاد خیلی لطف میکنم که برای شما دانشجویان وقت میذارم و چنین و چنان !! ... در حالیکه بعد ها فهیمدم نه المانی در کار بود و نه  حتی مدرک دکترا به سبک ایران  که حداقل سه چهار سالی زمان میبرد .....

واقعا نمیدانم چرا ما آدم ها این قدر علم را به خودمان منحصر میدانیم و اگر یک کلمه بیشتر یاد بدیم و یا بدانیم فکر میکنیم علم تمام عالم را یاد گرفتیم و کلی هم نسبت به این قضیه می بالیم ...... اما از این نکته غافلیم که رشد یک مملکت با علم دو سه نفر جلو نمیرود ....بلکه آنچه نشان دهنده رشد علمی و فرهنگی یک کشور است سرعت نسبی تمام آدم هایی است که به نوعی با مقوله علم و تدریس و همچنین کاربرد آن ها درگیرند .  

پنجشنبه، ۲۳شهریور ۱۳۸۵

Hocus Pocus

یکی از بلاکارد هایی که تغییر کرده است .

در تاريخ 29 فروردين امسال عده‌اي از زنان محجبه در اعتراض به بدحجابي در مقابل مجلس تجمع كردند. خبرگزاري مهر عكس‌هايي از اين تجمع و حواشي آن تهيه كرد. متن تصوير پلاكارد يكي از اين عكس‌ها دستكاري شده و به اين جمله تغيير يافت: «صيغه شيرين‌ترين لذتي است كه نصيب زن مسلمان مي‌شود»! و به فاصله كمتر از چند روز در صدها سايت و وبلاگ منتشر شد. بسياري آن را در سايت و وبلاگ خود به كار برده و تفسيرهاي متعدد مذهبي و سياسي نيز از آن ارائه دادند. تا جايي كه حتي سعيد ابوطالب نماينده تهران نيز جوگير شده و در مجلس در مورد آن عكس جنجال به پا كرد! هنوز در برخي كليپ‌هاي شبكه‌هاي ماهواره‌اي فارسي‌زبان اين تصوير تحريف‌شده را به عنوان عكسي مستند از رويدادهاي ايران به كار مي‌برند.
كاربراني كه با يك نرم‌افزار خوشنويسي نظير چليپا يا كلك كار كرده باشند يا حداقل قواعد خوشنويسي را بدانند در اولين نگاه و به سادگي متوجه جعل ناشيانه‌ي نوشته مي‌شوند. مخصوصاً چليپا و نامه‌نگار و بسياري نرم‌افزارهاي خوشنويسي ديگر كه فاصله‌گذاري نامناسب نقطه‌هاي آن به خوبي مشهود است.
حال اگر کمی دقت کنید و به خبر گذاری ها و بعضا سایت ها و وبلاگ های مختلف که این خبر ها را به اشتباه خواسته یا ناخواسته پخش میکنند و در یک دوره کوتاه مدت و یا بلند مدت در رسانه ها و حتی ایمیل ها و آفلاین های یاهو مسنجر جنجال به راه می اندازند ، که از خصوصیات دنیای مجازی است . این مسایل را می توان در مواردی چون زیر آب رفتن آرامگاه کوروش و مجموعه پاسارگاد . کج شدن برج میلاد . مسخ شدن دختر هندی به دلیل توهین به قرآن . تصویر برخورد موشک حزب الله با ناو اسرائیلی . و ... غیره و غیره نام برد .
در حقیقت اعتماد مخاطبين و انصاف را فداي تبليغات زودگذر يا منافع و ديدگاه‌هاي سياسي خاص نكنيم. اين شيوه‌ها كهنه و مطرود است و به دروغ‌پردازي تعبير مي‌شود. «افشاگري» در ادبيات رسانه‌اي و سياسي ما بد تعريف شده و به تعريفي دوباره و سالم در جهت روشن‌گري عامه‌ي مردم نياز دارد. بسياري از هوكس‌هاي سياسي از اين اشتياق رسانه‌ها براي كسب اخبار و گزارش‌هاي داغ و مثلاً افشاگرانه استفاده مي‌كنند و با آشكار شدن واقعيت، اين صاحبان آن رسانه‌ها هستند كه لطمه مي‌بينند.
حال سوال من اینجاست ... چرا این همه خبر ها را  به غلط آن هم با انگیزه های سیاسی و بعضا اجتماعی در قالب طنز و یا هر هدف دیگری عوض میکنیم و تشنج های مختلفی و باور های غلط و سوء تفاهم های مختلف در دنیای مجازی که اتفاقا بیشترین مخاطب آن جوانان هستند ایجاد میکنیم ؟!

پ . ن : برای اطلاعات بیشتر به دو لینک زیر مراجعه کنید
پیام ها و شوخی های فریبنده
فضای سایبر و شایعه

پنجشنبه، ۱۲مرداد ۱۳۸۵

رنگین کمان

دست هایم خالی است ، 
زخمهای قلبم از نو سر باز کرده اند.
برایت رنگین کمانی نیستم ،‌
تا در پس آسمان خاکستری و خون گرفته شهرت
پیام آور آرامش پس از باران باشم. 
 برای روزهای تاریکت اما
شمعی می افروزم شاید 
 برای فرشتگانی که را ه خانه ات را در ظلمات این دنیا گم کرده اند
راهی بنماید.
با تشکر از آلاله عزیز

بند الف : همه کشور های جهان ، امنیت هایشان ، مشکلات بین المللی شان ، عقلشان ، مسایل امنیتی و صلح آمیز شان را دادند دست " سازمان مللی " که این روز ها " لال " شده است . عجیب نیست !
بند ب : شب جمعه است . چقدر دلم هوای گنبد گوهر شاد کرده بود ، خدا یا ! از اعمال خودم ، از خودم بر تو شکایت میکنم . یا رب ، یارب ، یارب ...
بند ج : نمی دانستم بخش کامنت ها در سایت اشکال دارد . دوست خوب و مهربان نیشابوری مان باز هم محبت کردند و درست کرده اند . بخش کامنت ها فعال است .

شنبه، ۳۱تیر ۱۳۸۵

عجب !

ادم های سازمان !

نمای اول : تهران بودم سازمان میگوید خانم گوش به زنگ باشید در خرداد ماه اگهی های ما در روزنامه کیهان و اطلاعات چاپ میشوند . ( چندین بار دیدار حضوری ) 
 نمای دوم : اواخر تیر ماه است و من هر چی گوش به زنگ شدم هنوز خبری نیست . مرتب به سایت در اینترنت سر میزنم . یک آپدیت مربوط به اوایل اریبهشت ماه میباشد و اپدیت جدیدشان مربوط به ده روز پیش است .
نمای سوم : شنبه است به سازمان تماس میگیرم . و میگویم من تمامی ان اگهی را در سایت دیده ام ایا روزنامه چیزی بیشتر از سایت نوشته است ؟ میگویند : روزنامه 5شنبه را بخوانید و حتما بخوانید . اصلا سایت مطلبی ندارد و انچه که هست قدیمی است . نگران میشوم و به دنبال روزنامه دیروز می روم . ( چندین بار تماس تلفنی )
نمای چهارم : نیشابور بیشتر از 5 دکه روزنامه فروشی کلی ندارد . ان هم در مرکز شهر که ابدا جای پارک پیدا نمیشود . مجبور میشوم تمام مسیر ها را دکه به دکه پیاده بروم . سه دکه تمام کرده اند و دو دکه دیگر اصلا این روزنامه ها را به دلیل عدم استقبال مردم از روزنامه اطلاعات نمی آورند .
نمای پنجم : به دوستان در کتابفروشی ها و دوستان دیگر و دو سه اشنا سپرده ام که اگر کسی روزنامه اطلاعات را دارد ..... ( اذیت کردن دیگران )
نمای ششم : به دفتر روزنامه ها میروم تا شاید ردی از روزنامه دیروز را بیابم ... پیدا نمی کنم مگر در دفتر روزنامه صبح نیشابور ... خوشحال ؛ اگهی ای که یک صفحه کامل روزنامه کیهان است را در سه سری در صفحه اچار کپی گرفته و با دقت مطالعه میکنم ..  ( این جست و جوها ... چهار ساعت و نیم زمان را گرفته اند ... ) اما ! ( صرف وقت و هزینه )
نمای هفتم : تمامی اطلاعات با اطلاعات سایت یکی است . حتی در انتهای ان اگهی طولانی نوشته است دوستان توجه کنند تمامی این اگهی در ادرس فلان در اینترنت موجود است . ( نتیجه بیهوده )

نتیجه 1 : تصورش را بکنید ؛  وقتی عدم هماهنگی بین بخش های اطلاعات سازمان و پرسنل و کنترل اپیدت کردن نباشد . این وضع پیش میاید که حتی مسئول اگهی ( ان هم در تهران )  نمیداند که چه چیزی اپیدت کرده و این اپدیت مال چه تاریخی است و حداقل تاریخ آن را به روز نماید .
نتیجه 2 : مسئول سایت از تهران با این اطمینان صحبت میکند و نگران از این وضع است که نکند شهرستانی ها اصلا ندانند سایت چیست و ادرس سایت را بلد نباشند به من میگویند خانم حتما روزنامه را بخوانید . چون ممکن است نیشابور اینترنت نداشته باشد !! و شما از این موضوع غافل بمانید .
نتیجه 3 : به سازمان تماس میگیرم و میگویم اگر مورد مشابه من برای این اگهی تا اخر مرداد با شما تماس گرفتند بگویید تمامی اطلاعات روی نت موجود است . و با اینکه سازمان همیشه و همیشه از اینترنت خوب برخوردار بوده کلی از این وضع تعجب میکند و حتی به خود زحمت نمیدهد انچه در سایت است بخواند .
نتیجه 4  : علی رغم مشغله زیاد کاری که همه مردم به نوعی دچار ان هستند  ... چرا با این همه وسایل ارتباطی خوب ... این همه باعث میشویم که وقت های ما بسوزد ؟
نتیجه5  : از این همه مدیریت های عجیب و غریب در شهر های مدرن در عجبم . و در این شهر ها .. در همه شهر ها و همه نظام مدیریتی سازمان ها .

بند الف : الان دقیقا این احساس را دارم .. اینجا را نگاه کنید .

سه شنبه، ۲۳خرداد ۱۳۸۵

کجا ؟!!

ببخشید آقا ؟؟!! ما داریم کجا می ریم ؟ !!

با این اوضاع ... چطور میشه دم از صلح و آرامش و گفتگوی مسالمت آمیز و .... غیره زد . من واقعا برای نیروی انتظامی به خاطر این رفتار ها متاسفم . همین کار ها  را میکنند که به خانم های محجبه نیز شک میکنم . !

بند الف
: رسیده ام اما خسته . خودمانیم نیشابور عجب هوایی دارد ! .

دوشنبه، ۱۵خرداد ۱۳۸۵

بوی یک رنگی ...

                                   

مهم است . گوش کنید :
اگر افرادی را دیدید که از کشته شدن یک کبوتر گریه شان در می آید و از قربانی شدن گوسفند آهی میکشند که غمش تمام عالم را می گیرد .  اما از کنار نیازمندان که می گذرند , از کوچه های فقرا که می گذرند کلی سرو صدا راه می اندازد ، اصلا چندششان میشود که چرا ما را فلان جا آورده ای ؟؟!!  حالم دارد از این بوی گند به هم میخورد ... و فلان و فلان .
اگر دیدید اینگونه آدم ها از دیدن هم نوع خودشان که در فقر غوطه ور است  , ککش هم نگزید . اصلا دلش تکان نخورد و حتی لحظه ای نلرزید ، ( همانی که برای  یک کبوتر گریه میکند ! )  در مهربانی او شک کنید ! نه تنها در مهربانی اش ... بلکه در انسانیتش نیز شک کنید چرا او فقط و فقط چیزی به نام ضعف نفس دارد نه جوهره انسانیت .

بند الف  :
   در مورد شخصیت این افراد ، شک به خود راه ندهید . کاملا درست میگویم
بند ب : از دست افرادی که ادعا دارند عصبانی ام . خیلی ... !!!
بند ج :  راهکار : مغرور بودن در مقابل متکبران عین تواضع است . ( حضرت علی ) . هر کس دقیق تر این حدیث را توانست از نهج البلاغه بیابد به من بگوید .

دوشنبه، ۸خرداد ۱۳۸۵

اخلاق اجتماعی

روسو و ولتر  در زمینه فلسفه اخلاق نظریه های متفاوتی دارند. روسو معتقد است که انسان طبیعتا خوب است و براساس حالت طبیعی، بدی کردن او غیرممکن است. ولتر به این نظر روسو اعتقادی ندارد و نظر می دهد که انسان طبیعتا خوب نیست و برای آن که انسان موجودی خوب شود باید ساختار اخلاق را به گونه ای درآورد که انسان را موجودی اجتماعی کند آن گونه که بتواند از منافعش بگذرد.  از نگاهی دیگر  مسلمانان و مردمان علم و اخلاق معتقدند که در دین اسلام این قوانین اخلاقی و اجتماعی به حدی کامل و دقیق است که عمل به آنها می تواند تمام جنبه های زندگی انسان اعم از محیطهای اجتماعی مانند محیط دانشگاه، محیط کار و محیط خانواده زندگی شهروندی را تحت تأثیر خود قرار دهد. بنابراین اخلاق مذهبی چیزی جدا از اخلاق اجتماعی نیست و می توان اقرار کرد که در زندگی یک مسلمان اخلاق اجتماعی همان اخلاق دینی است . 

جامعه ما و البته می توانیم با تساهل بگوییم جامعه جهانی امروز بیش از از هر زمان دیگری درگیر انحرافات اجتماعی است. انواع فساد و انحراف و نابهنجاری و اعمال ضد اخلاقی از سوی عامه مردم خصوصا جوانان و متاسفانه پیران ! در حال انجام است و  هر یک به صورت یک زنجیره علت و معلولی، موجب گسترش بیشتر انحرافات می شود و این وضع است که امروز ما با معضلاتی چون اعتیاد دست و پنجه نرم می کنیم.  ما در ایران بیش از ۲ میلیون معتاد داریم و در جهان رتبه اول این انحراف اجتماعی که مسبب بسیاری دیگر از انحرافات است، دارا می باشیم! فساد جنسی و ایدز و... ، در کشور ما در پشت پرده مه قرار دارد و هیچ آماری از آن در دسترس نیست که این خود باعث مشکلاتی نظیر جلوگیری از آموزش و موجب گسترش انحرافات دیگر است!  فساد اداری و مالی و رشوه و اختلاس و... در ادارات و سیستم بوروکراسی ما بیداد می کند و فقط کسانی که سر و کارشان به قوه قضاییه و اداراتی چون شهردای ( مخصوصا اینجا ! )  و ثبت و زمین شهری و... می خورد، از آن باخبرند! آمار طلاق در ایران رو به افزایش است و این مسئله، در شهرهای بزرگ ایران به یک مسئله عادی تبدیل شده است! و آمار فساد در دنیای مجازی نیز روز به روز در حال افزایش و اغراق کنندگان این موضوعات نیز از بازار گرمی برخوردارند و تمهیدات و برنامه های مثلا مخابرات هیچ گونه کمکی نه تنها به این معضلات نکرده بلکه آن ها تشدید نیز نموده است . از دیگر سو فقر و نابرابری و تبعیض در جای جای ایران و نظام اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ما هویداست که خود موجب بسیاری دیگر از انحرافات می شود! البته این موارد خود بخش های مختلف طیف معضلات اجتماعی رادر بر می گیرد،برخی آسیب اجتماعی هستند،برخی انحراف اجتماعی،  برخی مشکل اجتماعی، برخی مسئله اجتماعی، برخی ناهنجاری و برخی بی اخلاقی اجتماعی و... .    

وقتی هنوز قوانین اجتماعی ساده را رعایت نمی کنیم . در چهار راه ها ابدا متوجه سبز و قرمز بودن چراغ نمیشویم . به همدیگر بد و بیراه میگوییم . حقوق ساده شهروندی را رعایت نمیکنیم . دیگر جایی برای معضلاتی چون طلاق و فساد اخلاقی و بیماری و ... غیره باقی نمی ماند .

امروز جامعه ما برای رهایی از درد رو به افزایش انحرافات اجتماعی، نیاز به دین و اخلاق دارد دو مقوله ای که اصلا حکومتی و دستوری نیست. دین نه در تعریف خاص و نه در تعریف یک قشر . بلکه دو مقوله عام دین و اخلاق که بیش از اجتماعی بودن، فردی است و البته به  واسطه همین فردی بودن، اجتماعی است. غفلت از هر یک می تواند آسیب های اجتماعی در ایران امروز  را بیش از این کند و همین آسیب هاست که مانع رشد و پیشرفت ما در تمام ابعاد حیات فردی و اجتماعی خواهد شدتبلیغ دین از سوی کسانی که به خوبی و به طور صحیح و اصولی و نه دستوری و تبلیغی و شعاری، می تواند جامعه را از انحراف رهانده و به سوی سعادت و پیشرفت رهنمون سازد.....

 حال به نظر شما  آیتم هایی چون عقل . وجدان . اخلاق دینی . اخلاق اجتماعی . قوانین جوامع چقدر میتوانند به این مسیر ها کمک نمایند ؟

شنبه، ۶خرداد ۱۳۸۵

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین ....

اوضاع کار و زندگی هم خوب است. همه چیز بی هیچ اتفاق خاصی می گذرد. همین جای شکر دارد. مدتهاست یاد گرفته‌ام زیاد آرزوی اتفاقات هیجان‌انگیز نداشته‌باشم. همین که اوضاع بی‌خطر و بی غصه بگذرد، فعلا بهترین است .

سالی دگر زعمر تو ای بی خبر گذشت..........
نشگفته غنچه های بهار و امید و عشق..........
دیدی که عمر همچو نسیم سحر گذشت .........
روح کهن نه تازه شود با حلول عید..........
راح کهن بیار که آبم ز سر گذشت........
تبریک نیست , تسلیت است اینکه دوست را .........
گویی: خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت........

این ترم هم تمام شد ... هفته آینده بچه ها اخرین کار های خودشان را میارن و یک سیدی از کل کار هایی که تمام گروهها در طول انجام داده اند به من میدهند . این سیدی شامل عکس هایی از تمام پروژه هایی است که هر گروه در کلاس انجام داده و من با این کار میتوانم کل روند و پیشرفت یک گروه را نگاه کنم .
این ترم نیز تمام شد و باز تمامی این ها ثبت میشن در همان دفتر خاطرات . شا ید هم دفتری موجود نباشد و شاید تمامی لحظات بچه ها در ذهن من ثبت میشن . و به لایه های ذهنم سپرده میشن .
این ترم نیز تمام شد ... و شاید بهتر است بگویم اولین سال تدریس تمام شد و شاید عمری که ابدا متوجه گذرش نمی شویم . 

به هرزه میدهی بر باد عمر نازنین ..... بحاصل میتوان کردن حیات جاودانی را

دوشنبه، ۲۵اردیبهشت ۱۳۸۵

تیم سازی

برای مطلب امروز میخواستم از رفتن به کوه بسیار سخت روز جمعه و حالت های ان روزم بنویسم . اما به این  مطلب برخوردم که مایل شدم آن را بنویسم .
در کتاب تیم سازی به موضوع جالبی اشاره کرده بود که همیشه برای من سوال بود که چرا بعضی پرندگان این گونه ای پرواز میکنند . مثالی از دسته هایی از غاز های کانادایی را میزند . آن ها هر روز تقریبا هر روز صبح هنگام پرواز به سوری برکه ای که در آن نزدیکی است . از فراز خانه میگذرند . آنچه در این پرواز ها نمایان است . این است که غاز ها در الگویی به نام “ v “ پرواز میکنند . دلیل در این الگو آن است که بال زدن غاز های ردیف جلو برای غاز هایی که به دنبال آن ها پرواز میکنند . یک جریان هوای رو به بالا ایجاد میکنند . این الگوی “v” دامنه پرواز غازها را در مجموع تا 71 درصد در مقایسه با زمانی که به تنهایی پرواز میکننند . افزایش میدهد . در پرواز های طولانی , بعد از اینکه غاز پیشرو چند دقیقه ای در جلو “ v”  پرواز کرد به عقب برمیگردد تا در جایی از “v” قرار گیرد که پرواز  اسانتر است . سپس غازی دیگر در نوک تیم قرار میگیرد که پرواز در آنجا بسیار توان فرسات . اگر غازی خارج از ارایش یا شکل بندی پرواز کند به علت اینکه به وسیله بال زدن های سایر غاز ها حمایت نمیشود فشار هوا او را بعد از اندک مدتی وادار به بازگشت به مدل “v”  میکند .
شاخص قابل توجه دیگر این غازها صدای بلندی است که هنگام پرواز ایجاد میشود . غاز های کانادایی هرگز بدون سرو صدا پرواز نمیکنند . به علت این صدا همیشه پرواز آن ها را در آسمان میتوان تشخیص داد . اما این صدای غاز ها اتفاقی نیست , بلکه رفتاری است که در بین غاز های عقب صف پرواز , به منظور تشویق غاز پیشرو سر میزند . غاز پیشرو صدا نمیکند . فقط آن هایی صدا میکنند که مشغول حمابت تشویق او در ادامه کارش هستند .
اگر غازی گلوله بخورد . و یا بیمار شود و یا از ترکیب تیم دور افتد , دو غاز از صف ها جدا میشوند و غاز مجروح یا بیمار را تا زمین همراهی میکنند . آن دو آنجا میمانند و از دوست شان پرستاری میکنند تا اینکه به میزان کافی برای بازگشت به تیم بهبود یابد یا بمیرد .
این پدیده قابل توجه به عنوان تمثیلی مناسب برای یک کار تیمی است . درسهایی که ار ارایش پرواز به شکل “v” حاصل میشود , به برجسته کردن صفات مهم تیم های اثر بخش و کار تیمی کمک میکند . بعضی از این صفات از این قرار اند :


*  تیم های اثر بخش , اعضایی وابسته به هم دارند . مانند غاز ها بهره وری و کارایی تمام واجد یا هماهنگی و تلاشهای متقابل همه اعضای آن تعیین میشود .

*     تیم های اثر بخش به اعضا کمک میکنند که در هنگام کار کردن با یکدیگر در مقایسه با کار کردن به تنهایی کاراتر باشند . مانند غاز ها . عملکرد تیم های  اثر بخش حتی از بهترین عملکرد فردی فراتر می رود .

تیم های اثر بخش , چنان خوب عمل میکنند که جاذبه خودشان را در خودشان می آفرینند . مانند غاز ها  . اعضای تیم به سبب امتیازاتی که از عضویت در تیم دریافت میدارند , اشتیاق دارند به عضویت تیم در آیند .

       در تیم های اثر بخش , همیشه یک شخص نقش رهبری را به عهده ندارد . چنانچه در مورد غاز ها دیدیم , مسئولیت رهبری اغلب میچرخد و در تیم هایی که از رهبری ماهرانه برخوردارند , به نحو وسیعی تسهیم میشود .

     در تیم های اثر بخش , اعضا مراقب یکدیگرند و همدیگر را حمایت میکنند . ارزش هیچ عضوی کاسته نمی گردد و یا خدمات وی نادیده گرفته نمیشود . با همه به عنوان جزء لاینفک تیم رفتار میشود .

       در تیم های اثر بخش , اعضا رهبر را تشویق و پشتیبانی میکند و بالعکس . هر عضوی عضو دیگر را تشویق میکند و مورد تشویق دیگر اعضا قرار میگیرد .

    در تیم های اثر بخش , سطح بالایی از اعتماد میان اعضا وجود دارد . آنان به موفقیت های دیگران و نیز به موفقیت خویش علاقه مند هستند .

بند الف :  اگر آپیدت نکردم و چند روزی در خدمت شما نبودم مرا ببخشید . عازم سفرم .
بند ب : مدت زیادی است که با پدر و مادر یک خانواده سه نفری را تشکیل داده ایم . تقریبا از بهمن ماه سال 84 . بچه ها دوباره از اواخر خرداد ماه می آیند و باز جمع خانواده حداقل تا اتمام تابستان دوباره به وضعیت قبلی در می آید . خیلی دوست دارم دوباره خواهر و بردارم به نیشابور بیایند اما نمیدانم چرا هنوز به این تنهایی و تک فرزندی احتیاج دارم و همچنین به سکوتی که منتج از یک خانواده سه نفری است . نمیدانم شاید خود خواه شده ام اما من مدت هاست که از خانواده ام دور بوده ام و احساس میکنم هنوز حرفها دارم که با پدر و مادرم بزنم و یا حضور گرم آن ها را بیش از بیش در کنار خودم احساس کنم . برایم دعا کنید . کم تحمل شدن نیز بد دردی است .....
بند ج : توصیه میکنم کتاب تیم سازی با ترجمه دکتر بدر الدین اورعی یزدانی از موسسه تحقیقات و آموزش مدیریت را بخوانید . کتاب بسیار عالی است و البته به خوبی نیز ترجمه شده است .
بند د : مسئولیت تدریس مسئولیت سنگینی است . خیلی سنگین تر از آنچه فکرش را میکردم . مخصوصا زمانی که بدانی تو علاوه بر معماری موظفی چیز های بسیار دیگری به دانشجویت یاد بدهی . مثلا وقتی که نمیتوانند کار تیمی بکنند و اعتراض میکنند و قر میزنند و اینکه چگونه باید به ان ها یاد بدهی که از 50 درصد از حقشان باید بگرذند تا بتوانند با همگروهی خود کار کنند . گذشت کنند و خیلی چیز های دیگر .... و بد تر اینجاست که به تو و حرفهایت عادت کنند .... هیچ وقت دوست نداشتم این حالت پیش بیاید اما گویا دارد میشود ... بچه ها ناراحتند  از این که ترم تمام میشود . گریه میکردند ... خیلی ناراحت شدم . مسئولیت تدریس و آموزش مسئولیت سنگینی است . وزنش اذیتم میکند . خیلی ! . خیلی زیاد !
بند ه : از دوستانی که اینجا می آیند و مطالب را میخوانند التماس دعای بسیار دارم . پونه بسیار دل گرفته است . چرا؟  نمیداند .

شنبه، ۲۳اردیبهشت ۱۳۸۵

نفوذ عمل ...

بعضی از ادم ها رفتار هاشون مثل یک اشعه . یک نور توی قلب ادم نفوذ میکنند . مثل :

دکتر دستور داد سدی را که عراقی ها گرفته بودند منفجر کنند با این که مطمئنم اصلا راضی نبود این کار انجام شود و چنین کاری را با طبیعت انجام دهند . دیده بودم طبیعت را چقدر دوست دارد . دیده بودم چه عکس ها و اسلاید های قشنگی از گل ها و شکوفه های درختان و سبزی جنگل ها انداخته است مرا هم حتا یک بار گفتم – تشویق میکرد در عکس انداختن از طبیعت و جنگ با این حال همیشه دوست داشت توی خط اول باشد . اصلا رغبت نداشت توی ستاد بماند . اگر هم میماند , میماند نقشه میکشید . بحث و جدل میکرد تا باز فرصتی پیدا کند بلند شود برود خط پیش بچه ها باشد . هیچ یادم نمی رود بچه ها که با سر و صورت خاکی و کثیف می آمدند ستاد , یا از ماموریت بر میگشتند , دکتر میرفت بغلشان میکرد , می بوسیدشان . نوازش شان میکرد .
همین بر خورد ها را میکرد که بچه ها بهش میگفتند : پدر
هر بار که از جایی رد میشد بچه ها پشت سرش به بقیه میگفتند : پدر الان اینجا بود
به عشق همین بچه ها هیچ وقت نگذاشت توی ستاد کولر روشن کنند .
از چشم فاطمه نواب صفوی

 هتل در اختیار امام موسی صدر بود . در اتاق ها را باز میکردم میرفتم بالای سر آن هایی که خواب بودند . دنبال چمران میگشتم . بر گشتم
گفتم : نیستش
گفت : کجا ها را گشتی ؟
گفتم : اتاق ها را فقط
گفت : اوی توی اتاق ها نمیخوابد . برو روی نیککت ها را بگرد . یا ان هایی که روی زمین خوابیده اند
آمدم توی سالن دیدم روی یکی از نیمکت ها دراز کشیده بود و کتش را هم کشیده بود روی سرش . بیدارش کردم گفتم : کارت دارند .
از چشم سید محمد غروی

دکتر در بعضی چیز ها خیلی سختگیر بود . کسی اگر خطا میکرد کوتاه نمی آمد . حتی اگر کسی بود که خیلی دوستش میداشت .
خاطرم هست یکی از بچه ها ( مدرسه جبل عامل )  اسلحه دستش گرفته بود ( لبنان ) و انگشتش رفته بود روی ماشه و شلیک کرده بود . میگفت باید برود سیاهچال
سیاهچالهای ما انبارکی بود که بچه های خطاکار را میفرستاد آن جا تنبیه شوند .
پسرک گریه میکرد . التماس میکرد .
غاده ( همسرش ) آمد وساطت کرد
می گفت : نه
تا این که غاده گفت : به خاطر من
دکتر نگاهش کرد , لبخند زد , سکوت کرد , بیش تر نگاهش کرد , گفت : پای کسی را پیش کشیدی که نمیتوانم روی حرفش حرف بزنم . باشد . سیاهچال نرود ولی بهش بگو تا دو هفته نمیخواهم چشمم توی چشمش بیفتد . فکر کنم این قدر حق داشته باشم تنبیه اش کنم .
از چشم طاهره توکلیان

دکتر پرید آمد جلو گفت : نترسید بیایید
دکتر با یوزی اش شلیک کرد
چند نفر از دوستان و کلاه سبزها مسلط تر و رزم دیده , هفت هشت نفر شدند . پریدند از خودرو بیرون امدند دنبال دکتر .
یک نفر از مسئولین از پشت فریاد زد : ما چه کار کنیم اگر شما بروید ؟
دکتر گفت : هر کس میخواهد کشته نشود دنبال من بیاید
خیلی عادی بلند شد رفت آن طرفی که داشتند شلیک میکردند . یعنی : این طوری .
بعد فهمیدم چرا در یکی از یادداشت هایش نوشته بود : " خدایا ! تو میدانی که من هرگز از مرگ نگریخته ام .  این مرگ بود که از من میگریخت .
از چشم : حسین اعرابی

این خونسردی اش را باز هم دیدم . وقتی هوا سرد شد و برگهای درختان سپیدار پادگان مریوان ریخت و امدند به ما خبر دادند که " امشب قرار است حمله کنند , خیلی واظب خودتان باشید . میتوانند با تمام قوا پادگان را بگیرند "
همه باشند تقلا میکردند مسلح باشند . گوش بزنگ باشند . اماده باشند . ولی دکتر دم غروب رفته بود ایستاده بود زیر درخت سپیداری زل زده بود به شاخه یی که چند تا از برگ هایش ریخته بود و بقیه هم یا سرخ بودند و یا زرد و یا هر دو . با رگه هایی زیبایی از رنگ سبز . باد هم که میزد شاخه را آهسته تکان میداد . من نگران حمله بودم . میخواستم دکتر هم نگران باشند . و نبود . . دیدم اصلا به حرفم گوشنمیکند . ساکتشدم . دیدم همان طور زل زده به شاخه ها و نگاهشان میکند .
فکر کردم : لابد دارد دنبال چاره میگردد . حرف نزنم بهتر است .
که زد به شانه ام و گفت : ببین ! عزیز . !
گفتم : جانم ؟  
گفت : ببین چقدر زیباست . تا حالا توی عمرت این همه زیبایی را دیده بودی ؟
دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید و دکتر درباره رنگ ها در برگ حرف میزد .
جوان بودم نمی فهمیدم . حالا اگر می فهممش یا برای شما میگویم به خاطر همین موهای سفید است که مرا واداشته یادم بیاید , نباید آن لحظه های عبرت انگیز را فراموش کنم .
از چشم : مجید نداف

گفتم چرا نمی روید حقایق را به امام بگویید ؟
خیره شد توی چشمانم
سکوتش جراتم داد بگویم : " الان شما سه چهار هفته است با هیئت دولت نرفته اید قم . هر دفعه هم بهانه ای را آورده اید . "
گفت : نمی روم . به امام هم نمیگویم .
گفتم : ببخشید دکتر . ولی این تکبر نیست که نمی روید پیش امام ؟
وقتی امد با تغیر دستم را گرفت گفت : " ببین عزیز ! " وحشت کردم .
عکس امام را نشانم داد گفت : شب ها که تو خوابی .....
من همان جا توی دفتر میخوابیدم .
می آیم ساعت ها با این عکس حرف میزنم . درد دل میکنم . عشق بازی میکنم . صاحب این عکس معشوق من است .
گفتم : " حرف هاتان را فقط به خودش بگویید "
گفت : نمیشود . نمی توانم .
گفتم چرا ؟؟
گفت : او امروز محور است . قدرتی است که بزرگ ترین قدرت های عالم از او میترسند . این هم امروز معلوم نمی شود . آینده مشخص میکند او کی بوده و چه کاری کرده است . این هایی که میبینی میروند پیشش کسانی هستند که میخواهند از محور قدرت امام برای خودشان کسب قدرت کنند . من حاظر نیستم همراه این آدم ها یک قدم  هم بردارم . حتی اگر برای دیدن معشوقم باشد .
گفت : عزیز من من دیگر به تهران نمی آیم .
گفتم : چرا ؟
گفت : میخواهم آن قدر اینجا بمانم تا کشته شوم .
از چشم حسین اعرابی

بی شک او تنها فرمانده ای است که به وقت جنگ جلو تر از سربازانش حرکت میکند و آخرین نفری است که غذا میخورد . آخرین نفری است که میخوابد . در حقیقت او ذاتش فرمانده است .......

                                                     برای پونه خواهر کوچک تان دعا کنید .

پنجشنبه، ۲۱اردیبهشت ۱۳۸۵

و باز هم چمران ...


                        

                   آزاد اگر باشد دلی زلفت گرفتارش کند
                                            ورخفته باشد فتنه ای چشم تو بیدارش کند

 این چندمین یادداشت است که  از شهید دکتر مصطفی چمران مینویسم . چه به صورت دست نوشته ها و نجوا های او با پروردگارش و چه به صورت نامه های عاشقانه و یا خاطراتش چه در امریکا , لبنان , کردستان , خوزستان و  یا از زبان غاده همسرش و چگونگی زندگی او ...
اما این بار میخواهم از زبان کسانی بنویسم که مدتی را با او زندگی کرده اند و یا دورانی را با او بوده اند . کتاب " مرگ از من فرار میکند " در مورد دکتر مصطفی چمران اینگونه مینویسد :
زندگی اش را که نگاه میکنی , می بینی از اولش که راه افتاده به هر کسی رسیده کف دستش چیزی گذاشت , نگاه که میکنی میبینی یک مسیر بلند است که تقریبا از پای تیر چراغ برق سر پولک شروع میشود و تا دانشگاه و بعد تا امریکا و بعد مصر و لبنان و کردستان و جنوب می آید . در این مسیر بلند مصطفی چمران زندگی اش را تکه تکه میکند و هر تکه را کف دستی میگذارد . گاه حتی کسی را پیدا نمیکند . تکه ای میکند و کف دست کاغذ میگذارد انگار زندگی وزنه های مکرری است که او باید از خودش باز کند . گاه وزنه ای را به من میدهد , گاه به تو , تا آن قدر سبک شود که بتواند تا بینهایت دنبال مرگ بدود , مرگی که به قول خودش از او فرار میکند .
تنها کتابی که چمران نخوانده بودم همین بود که البته ان را در غرفه روایت فتح نمایشگاه یافتم و هنوز مشغول خواندنش هستم و به دوستان بسیار توصیه میکنم تمامی اثارش را بخوانند تا بتوانند با این عزیز بیشتر اشنا شوند .
نمیدانم چرا وقتی اینگونه کتابها را که میخوانم ار فضای اتاقم کنده می شوم ودر مسیر دیگری قرار می گیرم . گویی به دنبال چیز هایی میروم که دوستشان دارم . نوعی تکه تکه کردن جگرت که همچنان میسوزد ,  وقتی میخوانم احساس میکنم از این مسیر عادی زندگی کنده میشوم و کاش میشد همیشه و در تمام طول زندگی ام این احساس را داشته باشم . چنان عطش رفتن . حرکت . تلاش . تکاپو در من زنده میشود که حالم از این زندگی روزمره به هم میخورد و گاهس حسرت دوران آن ها را دارم . در بخشی از خاطرات دکتر چمران به زیان هیام دختر 17 ساله  لبنانی که با حرفهای دکتر چمران تازه ذهنش نسبت به شیعه بودن خود عوض میشود و زندگی اش را با چرا های گوناگون آغاز میکند و عطش برخاستن و گرفتن حق خود از اسرائیل در او میجوشد ....
وقتی خاطرات این عزیزان را میخوانیم . باور کنید هم افتخار میکنم که شهید چمران یک ایرانی بوده است و هم ناراحتم از اینکه ما جوان ها او را نمیشناسیم . و متاسفانه ازنامش شاید اتوبانی بسازیم و ....


**********************
جاده خاکی .....

بند الف : گذرم دوباره به دو فیلمی که البته قبلا دیده بودم افتاد . اول گیلانه که شاید همه مان دیده ایم و بازی بسیار هنر مندانه خانم فاطمه معتمد آریا . و دوم فیلم " من سام هستم " (I am sam)   که بسیار بسیار فیلم زیبایی است و به بیان و نوع نگاه ترحم امیز جامعه به قشر معلولیت میپردازد . توصیه میکنم سانسور نشده آن را نگاه نمایید و بازیگری بسیار خوب سام و خانم وکیلش .
بند ب : حال جسمی خوبی ندارم . و همچنین روحی , مرا دعا کنید عزیزان . پونه سخت محتاج دعای شماست .
سه شنبه، ۱۹اردیبهشت ۱۳۸۵

دست یابیم ...


در کتابی نوشته است : برای بهبود ارتباط خویش ....

                 ارتباط باز پایه های اعتماد را محکم می سازد

اما مگر میشود ؟ ......!!

آهسته بيا تا کسی نفهمد. نکند چراغت روشن باشد و بدانند تو اينجايی. نکند چيزی بنويسی و پست کنی تا ردی از تو بجا بماند. چراغ های خاموش مسنجر، و کامنت های خالي، ادامه ی غريبگی های زندگی شلوغ شهری اند؛ ادامه اينکه توی خيابان مرا می بيني و انگار که نديده اي. حضورم را حس کرده ای  , مشکلاتم را دیده ای . اما گویی ندیده ای . روحیاتم را میدانی . علاقه ام را . معیار هایم را .  اما گویی نمی شنوی ... حالی پرسيدن هم دشوار شده است اين روزها ، حتی به قدر يک مکث کوچک توی پياده رو برای اينکه به صورت من لبخند بزني و بگويي روز خوبی باشد.  خدای من ... همه چيز سخت شده  ، غريبه شده  ، خاموش شده  ، حتی در دنيای مجازی اينترنت که روزهای اولش  ، از فرط شوق ، چراغهايمان روشن و درهای خانه مان به روی همه باز بود. اما حالا اينجا هم، هرچند مجازی، امتداد زندگی واقعی شده است، حوصله نکردن برای کمترين و بزرگترين کلام دوستی: سلام. و دعا کردن برای سلامتی همدیگر .....

چراغ خاموش. آهسته بيا. آف هم نگذار . کامنت هم نگذار. نکند کسی بفهمد تو اينجايی.

                                                                         ***********
بند الف :
از دوست عزیزم نگین تشکر میکنم بابت جملات قشنگش ...
بند ب : هفته آینده عازم سفرم . دوستانی که در رشته مکانیک شاخه سیالات درس میخوانند و یا اتمام کرده اند .  به من ایمیل بزنند . بسیار ممنونم . پونه                                   

یکشنبه، ۱۰اردیبهشت ۱۳۸۵

ادبیات گفتاری ...

این روز ها ...... به زیر زمین خاک خورده و بسیار قدیمی و تاریک  یکی از دوستان که توش از پر از کتابهای قدیمی تر است ، رفته بودیم و با انتخاب خودم یک چیزی حدود بیست تا کتاب اورده بودیم بالا . کلی خاکی . ( تصورش را بکنید که این زیر زمین انواع حشرات و موذی ها مثل موش فراوان درش یافت میشد و جالب اینجاست که بوضوح دیده میشدند ) . نقاشی های قدیمی که با سیاه قلم و یا جوهر کشیده شدند . تصویر هایی از  مصدق . سید جلال . و رضا خان و این اواخر سیاه قلم استادان امام خمینی و جوانی های امام ... برام جالب بود اخرین نقاشی  مال سال 1359 . باید فوت   میکردی تا کل نقاشی را ببینی . و اگر روش دستمال میکشیدی نقاشی خراب میشد و باز سرفه های بسیار بد از این همه خاک و الودگی .... خلاصه پروسه جالبی ان زیر داشت اتفاق می افتاد که وقتی اسکلت خشک شده یک عدد موش  ان هم در سایز بسیار درشت ! را روی کتاب ها دیدم ، دیگه رغبتی به گشتن بقیه کتابها نداشتم و سریع همان کتاب های جمع اوری شده را از زیر زمین انتقال دادم به سمت بالا .... و عجیب کتابهایی بود . ( این اسکلت زیبا برای رشته های زیست شناسی می توانست سوژه بسیار جالبی برای بررسی های دانشگاهیشان باشد ! )  
یکی از ان کتاب ها که توی تاریکی هم به سختی توانستم بخونم . نسخه قدیمی نهج الفصاحه بود . که خیلی وقت بود دنبالش بودم و یک کتاب دیگر نیز موضوع بندی سخنان حضرت علی در نهج البلاغه .
یکی از تفاوت های اساسی که من در نوشته ها و یا احادیث پیامبر با نوشته های حضرت علی میبینم تفاوت در نوع کلام و چگونگی ادبیات گفتاری است . اگر دقت کنیم ( احساس من این است ! ) نوشته هاو صحبت های  پیامبر یک کم مهربان تر . عمومی تر . و کمی با توضیحات است . یعنی با بیان ساده تر است . اما در نوشته های حضرت علی جملات با صلابت . محکم . استوار . بسیار کوتاه و بسیار غنی  است . یعنی تا جایی که می توانستند جملات را کوتاه و دلنشین استفاده میکردند .
من فکر میکنم جملات و نوشته های حضرت علی از ادبیات خاصی استفاده شده که در دیگر سخنان نیست و به راحتی میشه تشخیص داد که این جمله مربوط به سخنان حضرت علی است . نمی دانم چند نفر روی این موضوع بررسی کرده اند و ایا به نتایج مناسبی رسیده اند یا خیر ؟ و دوست دارم در یک اپدیت ؛ به این موضوع تخصصی تر بپردازیم و بعضی از احادیث را که موضوعات مشابهی دارند با هم مقایسه کنیم . دوست دارم نظرات شما را نیز بدانم .  

بند الف : در وبلاگ یکی از دوستان سوال جالبی از خداوند و کائنات کرده است . هر کس مایل است به این دوست خوبمان کمک کند تا بتوانیم دیدگاهمان را نسبت به سرنوشت و جایگاه خدا و جایگاه اختیار خودمان را در زندگی پیدا کنیم . روی کلمه وبلاگ کلیک نماید . و نظر خودش را در انجا اعمال کند .
بند ب : عازم سفرم . و نمی توانم یک هفته ای در خدمت شما باشم . پایدار باشید . پونه

 

چهارشنبه، ۱۷اسفند ۱۳۸۴

يا مستعان ( اي ياري دهنده ) ‏

چندي پيش درهفته نامه صبح نيشابور .. مطلبي درباره روستاهايي كه دقيقا در مجاورت شهر نيشابور قرار دارند صحبت شده است كه ذكر اين موراد در اينجا خالي از لطف نيست ...
يكي از روستاها ( روستاي فخريه ) كه در حاشيه شهر و در مسير بلوار 76 متري آزادگان قرار دارد . داراي 70 خانوار جمعيت بوده و اكثر ساكنان آن را كشاورزان ، صيفي كاران و دامداران زحمتكشي تشكيل ميدهد كه علي رغم نزديكي به شهر و يا با وجود مواجه با محروميت ها و مشكلات متعدد ، حاضر نشده اند خانه و كاشانه خود را رها كرده و به شهر نشيني روي آورند .
يكي از اهالي روستا ميگويد مشكل اصلي روستا نداشتن شبكه گاز رساني است و با وجود اينكه فاصله ما از مركز شهر فقط 2 كيلومتر است و لوله اصلي گاز نيز از 100 متري روستا عبور ميكند ، بي توجهي مسئولين موجب شده تا اهالي مظلوم اين روستا از برخورداري اين نعمت خداداده و ملي محروم بشوند .
يكي ديگر از اهالي روستا ميگويد ... شايد اهالي روستاهاي ديگرحسرت نزديكي روستاي فخريه به شهر را در دل داشته باشند ، خانواده ما در شرايطي زندگي ميكنند كه حتي از امكانات اوليه و ابتدايي برخي روستاهاي دور دست نيز محروم باشند .
و خانومي كه تنها زندگي ميكرد . ميگفت: من اين زمستان براي هزينه گرم كردن منطل خودم مبلغ  60 هزار تومان براي خريد نفت پرداخت كرده ام . اما باز مشكلات ديگر ادامه دارد ...
وي با اشاره به مشكلات مهم ديگر روستا ميگويد : در اين منطقه علاوه بر مساله گاز ما در طول روز فقط دو ساعت آب آشاميدني داريم .
بدبختي اينجاست كه در حال حاضر ، نه شهر داري ما را به رسميت شناخته و جزء شهر ميداند و نه جهاد كشاورزي خدماتي را به اهالي روستا عرضه ميكند . و ما حقيقتا نمي دانيم متعلق به كجا هستيم ؟
يكي ديگر از اهالي روستا خطاب به نمايندگان شهر مي گويد : آقايان در دوران تبليغات انتخابات خود بيش از سه بار در فخريه حضور يافتند ، حداقل وعده هاي زمانشان را به ياد آورند و بفرمايند كه وجدانا در برابر آن همه وعده هاي شيرين ، عملا چه كاري براي اين روستا انجام داده اند ؟ !!

حال من اين سوال را از خودم و فرمانداري شهر و شهرداري و بخشداري و ادارت آب و گاز شهرستان ميپرسم :

واقعا جايگاه جغرافيايي و پايگاه اجتماعي روستاي فخريه در كجاي نقشه نيشابور قرار دارد ؟! 


اي كسي كه از تو درخواست ياري ميشود ...
اي تويي ياري دهنده در جهان ... بر همه مخلوق خود ، اي مهربان

براي پونه دعا كنيد ...

دوشنبه، ۱۵اسفند ۱۳۸۴

يا اله العارفين

 چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.....                                               التماس دعا . پونه

یکشنبه، ۷اسفند ۱۳۸۴

تصور بزرگی

چندي پيش جمعي از متخصصان روانشاسي كودك در ايران تحقيقي را انجام دادند و سوالاتي در زمينه هاي مختلف براي كودكان بين 4 تا 8 سال اين سوال را نيز مطرح كردند كهبه نظر شما " عشق " چيست ؟ يك كودك 5 ساله : از وقتي كه مادربزرگم مريض شد و نتوانست خم شود و ناخن هاي پايش را بگيرد . پدر بزرگ اين كار را انجام ميداد حتي تا زماني كه خود پدر بزرگ خودش مريض شد و ديگر نتوانست هيچ كاري انجام بدهد . يك كودك 7 ساله : وقتي كسي تو را دوست بدارد . تو را يك جور ديگر صدا ميزند . يك كودك 4 ساله : وقتي عشق داشته باشيم خيلي خيلي كه خسته باشيم به او لبخند ميزنيم . يك كودك 7 ساله : عشق آن زماني است كه به شخصي مي گويي از لباسش خوشت آمده و او پس از آن هر روز آن را بپوشد . يك كودك 6 ساله : عشق آن زماني است كه مامان بهترين قسمت مرغ را براي بابا مي گذارد . يك كودك 5 ساله : وقتي بابا زياد مامان را دوست داشته باشد . به او زياد نگاه ميكند . يك كودك 8 ساله : عشق يعني هنگامي كه براي خوردن غذا يا چيپس باهاش بيرون بري و او بيشتر چيپس تو را بخورد تو اصلا ناراحت نميشي . چون او را خيلي خيلي دوست داري .... يك كودك 5 ساله : وقتي مامان خيلي بابا را دوست دارد غذاي بابا را كمي مزه مي كند كه بد مزه نباشد . عشق پدر به فرزند خيلي خيلي زياد است ..... تصورش را بكن ... نوزاد باشي ... كوچك باشي ...مظلوم باشي ... عطش تو را خسته و تشنه كرده باشد ... و او به خاطر عشق به معشوقش تو را فدايت كند ... كه سر از بدنت جدا كنند و تو .. .... آري .... علي اصغر ........به حقيقت مفهوم عشق را از همان نوزادي به نهايت كلمه فهميده است .
پنجشنبه، ۲۷بهمن ۱۳۸۴

نامه ...

سلام

اول بگویم

این پاکت           خالی است.
و تو نمی خوانی
حلاصه شده ای آن قدر
که دیگر درخوابم پیدا نمی شوی ...
پيراهن زمین عوض نشده
و تمبر باطله
هنوز عکس ماه است
که چمدان بسته
و روی خودش ایستاده

کوچه از دیروز خالی است
و خاک و خاطره
تیر چراغ را بالا نمی روند .
این پاکت خالی راست می گوید .
که دیگر کسی خودش را
در من جا نذاشته است ......
و  این تنها اتفاقی است که
اداره پست رسما اعلام کرده است ......

                        از اشعار خوب خانم آذر کیانی

همایش تمام شد .... به خوبی نیز .. البته تاخیر هایی را نیز داشت .فرماندار شهر دیر به مجلس حاشر شده بودند . و یک سری اتفاقات دیگر ...
اما هنوز تا مسیر " طراحی بدون مانع راه بسیار است " هنوز باید بسیار بدوم تا بتوانیم راههای اجرایی کردن را هموار تر کنیم . کم کم باورم میشود که " معلولان بسیار مظلومند " دارم میفههم که حق آن ها بسیار بسیار پایمال شده .. مظلومیت واژه ای است که سالها این عزیزان به یدک میکشند و ما به راحتی حقوق آن ها را نادیده میگیریم .... به راحتی و.......

دلم گرفته ... آن هم بسیار.... از تمام عزیزانی که در همایش شرکت کردند بسیار بسیار ممنونم . پایدار باشید . پونه

یکشنبه، ۲۵دی ۱۳۸۴

با یاریت

با ياري شما .....
                            دنياي ما .......
 
                                                                ديگر تاريك نيست .

وقتي بروشور را براي مراسم 5 بهمن ماه در جلسه نشانشان و دادم و پوستر را نيز ... بك نگاهي به انداخت و گفت ... من كي گفتم اين هارا  چاپ ميكنم خانم مهندس ؟ !
چيزي نداشتم بگم ... چون نه آن حرفها و آن قولها و آن گفتگو ها و جلسات را ضبط كرده بودم و نه مثل او بلد بودم كه زير همه چيز بزنم ....
به ايشان گفتم : آقاي فلاني !! ... شما خودتان گفتيد شما شروع كنيد ما حمايت كنيم .. شما طراحي كن .. سخنران را ببين . اسلايد ها را آماده كن ... آمفي تئاتر با من .. كارت دعوت با من .. چاپ با من ... حمايت با من ...

كار در شهر كوچك مرا خسته ميكند ..هر چند شهر بزرگ نيز مشكلاتش همين است ! . يك وقت هايي فكر ميكنم يا اين شهر ظرفيت اين همايش ها را ندارد . يا ما ها بلد نيستيم روابطي عمل كنيم .. يا سيستم يك جايي اش اشكال داره ... يا هزار چيز ديگر ... خسته ام ... خسته ...

اما اينو ميدانم ... كمند انسان هايي كه خوب كار كنند و كم حرف بزنند ... قيافه ام در بيرون از آمدن ساختمان ديدني بود . برفي . بدون دستكش و يخ زده و سرد .. كوله و شلوار همه برفي و بماند توي اين هير و گير يك كيف سنگين لب تاپ را نيز به يدك ميكشم ... به قيافه ام كه نگاه كردم كلي خنده ام گرفت ... فقط يك دوربين مي خواست تا از اين مضحك.....

                                                                        ********
مهربانم
.... مي بيني .... من براي تند شدن اين حركت و سيستم شهري و معماري ،  براي " طراحي بدون مانع " كار ميكنم و او چه مي انديشد ....
دعا كنيد ... تا فردا بسياري از تصميمات انجام شود ... چون بيشتر از ده روز به شروع كار باقي نمانده است ....

 

جمعه، ۲۵آذر ۱۳۸۴

طلسم ...

يك فيلم مستند از وضع اتوبان هاي شهر هاي استراليا را قبل ها ديده بودم و صحنه هايي كه تلوزيون دوباره نشان داد مرا به يادآوري بخش هايي از ا ين فيلم مي برد .
در اين فيلم تقريبا خبري از اتومبيل شخصي نبود . مترو . قطار هاي بين شهري و درون شهري . آمبولاس . اتوبوس هاي خط ويژه و عمومي وكرور كرور دوچرخه هاي بسيار سبك . در سايز هاي مختلف . سايز نه به معناي كوچك و بزرگي . بلكه به معني تعداد نفراتي كه ميتوانند از دوچرخه استفاده نمايند . بيشترين آنها تك نفره . سبك رنگ حالت دوچرخه هاي كوهستاني قديم خودمان . و در هر لاين 5 عدد دوچرخه خانوادگي در پارك هاي دوچرخه اماده بود .
نكته اي كه توجه من را بسيار به ان جلب كرد .تعلق نداشتن دوچرخه به كسي به عنوان مال شخصي بود . يعني اين دوچرخه ها تماما مال دولت بود در حاليكه ماليات ان را به صورت ساليانه و فقط يك بار در سال از تمامي مردم شهر دريافت ميكردند .

مثلا : تصورش را بكنيد از خانه مياييد بيرون . دوچرخه اي را سوار ميشيد و به محل دانشگاه و يا محيط كارتان ميرسيد . دوباره دوچرخه را در مكان مشخص درب ورودي پارك ميكنيد و نفر بعدي در هر زماني كه بخواهد ميتواند از دوچرخه شما استفاده كند . شما به عنوان رييس محل كارتان با همان دوچرخه اي ميرويد كه رفتگر خيابان ميتواند استفاده كند . در كنار دوچرخه برگهاي سبز رنگ سوراخ داري در اندازه گواهينامه بودند كه اگر دوچرخه اي خراب ميشد و يا پنچر ميشد اين برگه ها را به او آويزان ميكردند و شهر داري موظف بود در روز هاي مكرر دوچرخه ها را براي تعمير ببرد . اما به قدري توليد دوچرخه ارزان تمام ميشد كه دوچرخه هاي خراب براي توليد دوباره استفاده ميشدند . .... و چه خوش آب و هوايي داشتند .
حال شما تصور كنيد اگر اتوبانهاي تهران مملو از دوچرخه شود ... چقدر كوههاي دماوند زيبا ديده ميشوند و چقدر اين سرو صداي ثابت شهر از بين مي رود . و ..... و .... و .....

اما مگر مي شود فرهنگ غربي را با فرهنگ شرقي كه در جهان سوم است به اين زودي تلفيق نمود ؟ فرض كنيد اگر دوچرخه ها به سرعت در شهر پخش شوند .. فرداي آن روزي شما يك دوچرخه هم نميتوانيد پيدا كنيد . لابد افرادي نيمه شب تمامي دوچرخه ها را جمع ميكنند و فردا به مردم كرايه ميدهند !! و يا شهرداري هر شب موظف است انبار هاي مخفيانه مردم را پيدا كند و يا نتيجه بگيرد كه اين نيرو ها همان نيروهاي مردمي هستند يا دولتي و باز همان مسير و همان آش و همان ...

مى بينى چه مى شود؟ تكنيك غربى كه به دست انسان شرقى بيفتد ؟
مى شود رسيدن به سرحدات اضطرار، هشدار. ماشين دارى اما هوا نه. كوه دارى اما ديده
نمى شود. جاده دارى اما تنگ است. اتوبان دارى اما مى شود پياده رو. آپارتمان دارى اما مى شود «فرود»گاه. قرار است زودتر برسى اما شايد هرگز نرسى. احتمال نرسيدنت بيشتر است: يا ذوب مى شوى در يك لحظه پرواز، يا پودر مى شوى و «چيز موهومى» از تو به خاك سپرده ميشود . ..

اين را همان فال بين، همين ديروز مى گفت. راست مى گفت؟ اين شهر را طلسم كرده اند .


********************
بند الف : اگر داغ دل بود ما ديده ايم .... اگرخون دل بود ما خورده ايم ... امروز جمعه است و من منتظر همان غير منتظره ام . آخرين روزي كه با تو وعده داشته ام ....

مددي كن يا مظلوم ترين عاشقان .

التماس دعاي فراوان . پونه

 

سه شنبه، ۱آذر ۱۳۸۴

زمان ما ...

زمان ما در گذر تاريخ اين است كه ساختمان هايي بلند تر داريم . اما خلقياتي سردتر ، آزاد راههايي پهن تر ، اما ديدگاههاي باريك تر .

بيشتر خرج ميكنيم . اما كمتر داريم . بيشتر خريد ميكنيم . اما كمتر لذت مي بريم . خانه هاي بزرگ تر داريم . و خانواده هاي كوچكتر ، وسايل آسايش بيشتر ، اما زمان كمتر ، درجات تحصيلي بالاتر ، اما ادراكي كم تر ، دانش بيشتر ، اما داوري كم تر ، متخصصان بيشتر ، اما مشكلات بيشتر ، داروي بيشتر ، اما سلامتي كم تر .
ما بسيار زياد مي نوشيم . بسيار زياد ميخوريم . بي هيچ ملاحظه اي خرج ميكنيم . بسيار كم ميخنديم . خيلي خيلي تند رانندگي ميكنيم . بسيار زود عصباني ميشويم . تا دير وقت بيدار ميمانيم . بسيار خسته بيدار مي شويم به ندرت مطالعه مي كنيم . بسيار زياد تلويزيون تماشا ميكنيم . و به ندرت دعا مي كنيم .
ثروتمان را تكثير كرده ايم . اما ارزش هايمان را تقليل داده ايم .
بسيار زياد صحبت ميكنيم . به ندرت عاشق ميشويم . و بيشتر اوقات نفرت ميورزيم .
يادگرفته ايم چگونه امرار معاش كنيم ، اما زندگي نمي كنيم .
به طول عمر اضافه كرده ايم . و به زندگي نه .
تمام مسافت به ماه را رفته و برگشته ايم . اما گذر از خيابان براي ديدن همسايه جديد برايمان سخت است .
بر فضاي كسهاني غلبه كرده ايم . اما براي فضاي باطني خود نه .
كار هاي بزرگتري انجام داده ايم ، اما كار هاي بهتر نه .
هوا را پاك كرده ايم . اما روحمان را آلوده ايم .
اتم را شكسته ايم . اما تعصب مان را نه .
بيشتر مي نويسيم . اما كمتر مي اموزيم . زياد برنامه ريزي مي كنيم . اما كمتر آن را به انجام مي رسانيم .
ياد گرفته ايم عجله كنيم . نه كه اين كه صبر كنيم . ( دقيقا من ! )

كامپيوتر هاي بيشتري مي سازيم . تا اطلاعات بيشتري ذخيره كنيم و پيش از هميشه نسخه هايي از آن تهيه كنيم . اما ارتباط كمتري با آن ها داريم .
اين روزها دوره غذاهاي حاضري و هضم آرام است .
مردان بالا بلند . اما بي شخصيت . سود هاي سرسام آور . و روابط سطحي . اين روزها دوره صلح جهاني ، اما جنگ داخلي است . تفريح بيشتر . اما لذت كمتر . انواع بيشتر غذاها . اما تغذيه كمتر .

اين روزها ايام دو در آمد ، اما متاركه بيشتر است . ايام خانه هاي زيباتر . اما خانواده هاي از هم پاشيده .

اين روزها زمانه سفرهاي سريع . پوشك هاي يك بار مصرف ، اخلاق هاي يك بار مصرف ، هم خوابگي هاي يك شبه ، تن هاي چاق ، و قرص هايي است كه همه كار ميكنند . از شاد كردن و آرامش دادن گرفته تا كشتن .

زمانه ي است كه در آن ويترين ها ، پر و انبار ها خالي است ، زمانه ي فن اوري مي تواند اين نامه را به شما برساند ، و زمانه اي كه شما مي توانيد انتخاب كنيد كه يا در فكر اين انتخاب كنيد كه يا در اين فكر سهيم شويد يا بلافاصله دكمه " حذف " را بزنيد .

جورج كارلين

بند الف : عكس صفحه اول را دوستان ميتوانند مشاهده نمايند ؟

بند ب : اگر دوستاني كه به حرم ميروند و با دلهاي پاكشان در هر كجا هستند .. مرا نيز دعا نمايند . محتاجم آن هم بسيار ....

بند ج : من از دوستان عزيزي كه كامنت ميگذارم نهايت تشكر را نموده . اما خواهش ميكنم حداقل اسم خود را يا ايميل خود را نيز وارد نمايند . تا اگر سوالي دارند بتوانم به آن ها پاسخ دهم .

بند د : از عزيزاني كه در كار چاپ كتب هستند و يا ناشراني را كه با قيمت دانشجويي براي چاپ كتب اقدام مينمايند . و براي چاپ كتاب ميتوانند همكاري نمايند . خواهشمندم كه با من مكاتبه نمايند . با تشكر . پونه .

 

پنجشنبه، ۵آبان ۱۳۸۴

تربيت فزرندان

وقتي كه در خانواده هاي مختلف رجوع ميكنم . و آن ها را بررسي ميكنم . برخي اختلافات و مشكلات آنها را كه بررسي ميكنم به نتايج مساوي اي ( در بسياري از اصول تربيت فرزندان ) پيدا ميكنم ..

روانشناسان مي گويند : همه نياز به محبت ، قدر داني ، تحسين ، و تمجيد و احترام دارند . اين نيازي اساسي است و ميان همه انسان ها مشترك است . و معمولا مشكلات خانوادگي ناشي از فقدان يا كمبود ابراز و بيان محبت است .

بعضي افراد ، و يا حتي بعضي از پدر و مادر ها قادر به بيان محبت نيستند و حتي آن هايي كه قادرند مكان و زمان و موقعيت" دادن " اين محبت را به خوبي نمي دانند . اين باعث خلا هايي و شايد كمبود هايي در شكل گيري تربيت يك فرزند ميشود . وقتي در دوران دانشجويي كنار خانواده هايي زندگي ميكردم و تجربه هايي را بدست آوردم .. كه بيشتر و بيشتر به اصول درست تربيت پدر و مادرم پي برده ام . (تشكر !)

ايجاد كردن محبت ميتواند در سطح شخصي به صورت حس تعهد ، ملايمت ، مهرباني ، تاييد و تحسين ، نسبت به افراد خانواده و يا حلقه دوستان نزديك باشد و يا به آن ها نشان داد .

كلا بايد با خانواده خود مانند دوست خود رفتار كنيم . خيلي از پدران و مادران متوجه نيستند چنانچه به افراد خانواده خود احترام نگذارند رشته علايق زندگي را به قدري كشيده اند كه باعث خفگي زياد ميشود .

بايد به فرزندان شخصيت داد . بايد فرزندان را به خير و صلاحشان بسپاريد . دوستشان بداريد و برايشان آزادي كامل و سلامت را بخواهيد كه از هر جهت به مصلحت شما و آنهاست . آنها آزادند و شما نيز آزاديد ....

 

چهارشنبه، ۴آبان ۱۳۸۴

دست هاي نياز به سوي بي نياز ....

انجماد يخ زدن را .

از خويش ، براي خويش ، تابوت ساختن ،

همراه لحظه هاي محزون .

تا گورستان تنهايي شلوغ خزيدن ،

تا كي ؟؟

آيا نميخواهيم وسعت تبخير را جشن بگيريم ؟

آيا نميخواهيم ، تابوت را بشكنيم ؟

و از گورستان خويش برخيزيم . ؟؟

هميشه و هميشه از جملات چارلي در نامه اي كه به دخترش داده بود ..و بعضي از جملات بخصوص اين بند نامه بسيار لذت ميبرم كه چارلي به چه زيبايي با دخترش ظريفانه ترين نكات اشتباه بشريت امروز را بيان كرده و در نامه به كنايه ميگويد :

"داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

...................

برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد....."

اين شب ها مرا بسيار دعا كنيد . امشب اخرين شب است و من ! ..... 

 

پنجشنبه، ۱۷شهریور ۱۳۸۴

جهان امروز ما ...

وقتي خيلي خوب به اوضاع جهان مينگريم .. و كلا توي اين مسير زندگي هاي ملل دقت ميكنم .. چند حوزه قدرت بيشتر برايم خودشان را نشان نميدهند .. اول حوزه سياسي . حوزه اقتصاد . حوزه نظامي . حوزه فرهنگي .

توي اين حوزه ها .. ميخواهم يك تعريفي را با هم ديگر شروع كنيم و آن تعريف شيطان و نقش آن در زندگي با توجه به اديان مختلف ..

ابتدا از دين خودمان " اسلام " شروع ميكنم . اگر دقت كنيم در سوره ابراهيم .. نقش شيطان به عنوان " وسوسه گر " معرفي شده است .. يعني خود آن نقش اصلي را براي گمراه كردن بازي نميكند . بلكه فقط انسان را وسوه ميكند و انسان با اختيار خودش .. به سمت خواسته هايي كه او ميخواهد ميرود .. توجه كنيد با اراده و اختيار خودش .. و نه با جبر و قسمت و تقدير .. و هر اسمي كه دوست داريد روي آن بگذاريد . شيطان قدرت اجرايي ندارد و فقط قدرت مجازي و وسوسه انگيزي را دارد .

و اما مثلا دين مسيح . در باره شيطان اينگونه سخن ميگويد : شيطان يك موجود مستقل است كه ميتواند روي انسان رسوخ كند و آن را به اصطلاح سحر نمايد .. در حقيقت شيطان نقش مستقلي را به عنوان يك موجود براي انسان بازي ميكند .
اتفاقي كه در دنيا ميافتد .. و يا ميتوانم بگم افتاده است .. مسير جركت دولتمردان به سمت شيطان شدن و يا شيطان پرستي است .. مثلا اگر از ديد فرهنگي به قضايا نگاه كنيم .. در هنر هفتم .. يعني سينما .. عنصر جادو و رسوخ كردن شسطان در فيلم هاي اخير كارگردانان مشهور دنيا به خوبي به چشم ميخورد .. و به نوعي اشاره به اين دارد كه حوادث دنيا به دست بشر بوجود نيامده است و اين شيطان است كه اين خرابكاري ها را ايجاد كرده است .
حتي اگر باز از ديد اجتماعي و نقد روابط اجتماعي بنگرم .. اين روزها در دنيا مكتبي به بوجود امده است تحت عنوان " شيطان پرستي " من فكر ميكنم اين كلمه جاي تامل بسيار دارد .. در ذات انسان .. خودش مايل نيست كه به سمت شر برود .. يعني مثلا اگر شما دو كودك را كنار هم بگذاريد .. و به يكي اسباب بازي بدهيد و به ديگري ندهيد .. او به شما همين طور نگاه ميكند و منتظر اسباب بازي جديد ميشود .. يعني كودك متوجه چيزي به نام عدل است .. يعني مساوات و برابري براي او مفهوم هاي فطري و دروني هستند .. و هيچ كس دوست ندارد به او ظلم شود و يا مورد ظلم واقع گيرد .. در حقيقت اين مكاتب جديد نشان از اشباع شدن فكر انسان در خلق مكتب است .. توجه كنيد .. من فكر ميكنم .. آخر الزمان فرا رسيده است .. صحبت ديگر با خدا و خدايان نيست .. صحبت با شيطان است و شيطان پرستي ..
در حقيقت اين مكتب جديد كه گويي شيطان يك خداي " دوم " است . در سطح جامعه و بخصوص در كشور هايي چون امريكا . چين . و كشور هاي اروپايي رواج پيدا كرده است . و زماني كه فكر كنيد .. اين مكتب مطمئنا سطحي ترين افراد جامعه را جذب ميكند .. يعني كساني كه سپر هاي محكمي ندارند . و يا تازه چشم به جهان گشوده اند .. و در حقيقت فاقد تجربه علمي و عملي ( اعتقاد دارم كه تجريه هاي عملي گاهي اوقات خلا نبود علم را پر ميكنند ) و يا فاقد زيرساخت هاي فكري هستند .. كمي فكر كنيد .. اين قشر در يك جامعه چه كساني ميباشند ؟ .. قشر جوان .. فقط و فقط قشر جوان است .. كه گرفتار اين آسيبهاي جديد و رنگارنگ دنياي مدرن و اشباع امروزي است .. وقتي فكرش را ميكنم .. واقعا دنياي عجيبي داريم .. واقعا عجيب است .. !!

اين را به اين دليل گفتم .. چون نگاه و سمت و سوي جواناني .. مرابه سوال واداشته .. كه هنوز گيج و منگ و مست .. حركت ميكنند .. و يا حركت ميكنيم .. گويي هيچ چيزي در اين دنيا از سر حكمت و تدبير و عقل آفريده نشده است .

آيا شما مردم به حس مشاهده نميكنيد كه خدا انواع موجوداتي كه در آسمان ها و زمين است براي شما مسخر كرده است و نعمت هاي ظاهر و باطن خود را براي شما فراوان نموده با وجود اين برخي از مردم بي خبر كتاب روشن حق از روي جهل و گمراهي در دين خدا مجادله ميكنند ... ( سوره لقمان .آيه 20 )

دعا كنيد مرا .. عيدتان نيز مبارك .. چقدر دوست داشتم در اين روز .. اما ...

 

سه شنبه، ۱۵شهریور ۱۳۸۴

روز هاي ماندن ....

روز هاي ماندن و يا شايد هم نماندن نزديك است ..

دخترم .. بله ؟ .. ببين خانومي .. گوشت را بذار روي كيفم .. ببين اين گوشي من زنگ ميزنه ؟؟.. گوشم را ميذارم روي كيف عابر پياده اي كه حدودا 70 سال سن داشت .. مي بينم صدايي نداره .. ميگم نه خانم .. هيچ صدايي نمياد .. ميگويد : نه عزيزم .. گوش كن اگر ميگه دينگ و دينگ .. كه من بردارم گوشي را .. اما اگر ميگه جيك . جيك .. برندارم .. همان طور كه خنده ام گرفته بود . از تاكيد هاي بامزه اش و اينكه صداهاي موبايل را براي من به عينه اجرا ميكردند .. گفتم آخه خانوم .. موبايل را توي كيفتان در آريد .. تا من بگم .. گفت نه عزيزم .. ! تو كه ميداني يك دستم عصاست .. يك دستم كيف است .. حالا تو گوشت را بذار ببين ميگه دينگ و دينگ يا جيك و جيك ؟؟.. ديگه داشتم روده بر مي شدم از خنده .. كنترل حواس و گوشم ازم رفته بود .....

توي مترو داشت ميتراشيد .. ديوار قطار را.. نگاهش كردم .. شايد كمي خجالت بكشه .. آخه اموال عمومي .. چرا ؟ .. نوشته بود .. آمدي جانم ولي حالا چرا ؟ ... گريه ميكرد .و حك ميكرد .. چرا عشق اين قدر جانسوز است ؟ .. چرا دوست دارند حك كنند ؟ .. چرا مي ويسند .. ؟ هر چند كه تمام دلايلش را ميدانستم .. هم فحش ميداد و هم گريه ميكردد .. و باز با كليد شروع به تراشيدن ...

دستش را گذاشته بود روي صندوق عقب پژو 206 .و. بالاش آن يك تابو داشت .. " نصب سيستم .." صداي باند هاي بسيار بللللند او از صندوق عقب مي آمد ... آقا . توجه كن !!گوش كن ببين چي ميگم ؟.. ببين يك كاري كن وقتي صداش را بلند ميكنم .. در صندوق نپره !! ميخواهم توي جردن بتركه .. صداش ميخواهم بتركه .. متوجه اي كه چي گفتم ؟ .. نگاهش ميكنم و همچنان منتظر اتوبوس .. چه لذتي ميبرد از اين كار .. واقعا اگر به چيزي علاقه داشته باشي .. چه خوب چه بد .. آن را به نحو افراطي انجام ميدي .. نميدانم .. اما همچنان در صندوق مي پريد . ...

داشت با من صحبت ميكرد .. اصلا ميداني چيه .. هراختلافي توي اين دنيا است .. از سر پول است و عشق .. لعنت به اين دو تا .. گفتم چطور ؟ ببين اگر پولدار باشي هي چشم و هم چشمي و حسودي و نداشته باشي هي حسرت و دزدي ... اگر هم عاشق باشي .. حسادت شديد به رقبا و سعي در ازبين بردن آن ها داري .. مگه تاريخ نميخوني .. دقت كن اغلب جنگ ها .. بر سر رقابت و عشق است .. حتي قدرت را براي بدست آوردن يك چيزي كه دوست دارند .. ميخوان .. ... با خودم فكر كردم .. خدا را شكر من نه عشق دارم و نه پول .. نه كسي حسادت ميورزه و نه خودم زجر ميكشم .. رها هستم .. رهاي رها ... اما نه .. فكر كنم ديگه دوست دارم عشق داشته باشم .. از زندگي منطقي و 19.5 سال درس ... خسته ام .

يك نگاه به دورم ميندازم .. اينجا شهر تهران است .. و من دير يا زود اينجا را ترك ميكنم .. دقت كه ميكنم نميتوانم بفههم كدام شهر را دوست دارم .. به كدام شهر بيشتر تعلق دارم .. ؟؟ مرزها شكسته شدند و من بسيار معلقم .. بسيار .. رها .. ميانديشم .. من اين شهر را با دانشگاه هايش .. با تئاتر هايش .. با مردمش .. با مامان توران .. با تنهايي .. با زحمت هايش .. با ترافيك و دود .. و حتي با پشه هايش دوست داشتم و دارم .. اما نميدانم چرا دارم ميروم .. مسير تدريس در دانشگاه .. باز هجرت ديگري را برايم ايجاد نموده است ..

دعا كنيد برايم .. كار تري دي مكس به خوبي خوب انجام شده است .. خدا كند كه بقيه اش نيز تمام شود .. پايدار باشيد . پونه .

 

جمعه، ۴شهریور ۱۳۸۴

کوچکتر هایی که در دام .. !

خوب خدا را شکر شب ها نیز خواب راحت ، اونم بعد از اینهمه کار ، نداریم .. این ساختمان سازی ها امان همه را بریده و مثلا شما خواب باشید یک نفر ساعت 2 تماس بگیرد و یا کامیون بار خالی کند و بعد ان صفحه اش محکم به ته بدنه بخورد و ساعت سه یک صدااااااااااییی بکند .. و باز با خودت میگی .. خوب شب شد .. یک ندای خیلی ضعیف میگه خوب پاشو نماز بخون .. اما این قدر خسته ام که فقط حسرتش برام میمانه .. باید بگم ما را چه به این کارا ؟؟......... مگه بنده های بد هم نماز شب میخونند ؟ و باز چشمانم را می بندم و پشه ها شروع میکنند به دنبال دام خوب .. باز با خودم فکر میکنم در این شهر .. حتی خواب هم نداری .. شهر الوده است ..و هر چه با این پیف پاف .. و چراغ و غیره به جنگ میروی .. فایده ندارد .. سلاح ضعیف است و باز سرفه های شدید .. از این پیف پافهای شیمیایی ... چه بگویم .. شاید خستگی زیاد باعث شده که این مشکلات کوچیک را بزرگ ببینم .. و گرنه هر شب همین برنامه است .. و همین داستان ..

چندی پیش داشتم با دوستم راجع به آلودگی های نت و خطراتی که نوجوانان را تهدید میکند اشاره میکردم .. واقعا وحشتناک است و هیچ فیلتری و هیچ مانعی .. جز مانع وجدان و ایمان در این منجلاب نمی تواند کار ساز تر و موثر تر واقع بشوند .

سعید . پسر 16 ساله ای است .. که به او ریاضی درس میدهم .. بسیار باهوش .. و بسیار تیز .. همیشه تا به میانه توضیح درس میرسم .. میگه پونه خانم دیگه نگو بقیه شو فهمیدم .. قلم را میدم دستش .. میگم افرین . بقیه شو از تو میشنوم .. خلاصه می فههم که خوب درس را یاد گرفته و ابدا درس نمیخوند .. اما دو ساعت که با او ریاضی کار میکنم .. نمره اش میشه 19 ... تعجب میکنم از این همه استعداد .. حالا بگذریم .. که توی این دو ساعت هی میپره ان ور هی میپره ان طرف .. هی میگه شما خوردنی میخواهید .. ؟ میگم اره خوردم مامان دادند .. یک هو میپره از یخچال بسته ذرت را میذاره توی مایکروفر و بعد ذرت بو داده میذاره جلو من .. فقط برای بازی .. من نیز از همان ذرت ها برای یادگیری ریاضی استفاده میکنم .. دست اخر هم .. میگه بعد از دو ساعت درس !! فوتبال میچسبه .. منم کسی را ندارم .. بیایید با من بریم فوتبال باری کنیم .. چاره ای جز قبول ندارم .. چون بعد از دو ساعت ریاضی .. فردای ان همین برنامه برای فیزیک برقرار است .. !

این روز ها .. رفتم توی اتاقش .. دیدم بله .. مسنجر روشنه و برقرار .. خودم را زدم به نادانی که از من چت چیزی نمیدانم و نمی فههم .. حتی نمیفههم ان لیست بلند بالای اد کرده ها کیا هستند .. بالغ بر 200 نفر میرسید .. ( اگر من بچه های معماری و دوستان صمیمی دانشگاه و دوستان کلاسهایم و دوستان وبلاگ نویسم را جمع کنم روی هم میشه 70 نفر ) گفتم سعید این چیه ؟ .. گفت هیچی .. این ها لیست دوستام هستند .. دوستای مدرسه ای ... !!!

گفتم خوب عزیز .. کارت تمام شد .. به من بگو با هم بریم خیابان و فوتبال .. بچه بسیار مودبی بود و مهربان وو از همه مهمتر بسیاااااااااار ساده .. آن قدر که هنوز تجزیه و تحلیل برخود با این جامعه را نمیدانست .. خیلی راحت سرش کلاه میذاشتند و کمی نگران این لیست 200 نفره ان شدم .. اگر بیست نفر بود .. برام عادی بود .. با هم رفتیم بیرون .. باهاش صحبت کردم .. راستی کلاس میری .. کلاس ورزش .. زیان .. تکواندو .. یوگا .. موسیقی .. هدفم این بود که بفههم چقدر وقت ازاد داره و چقدر بده که بدنش با نشستن مکرر پشت کامپیوتر میشه مثل چوب ..

بگذریم که بیشتر نگران وضع روحی و اسیب های مسنجر و چت بودم ...

احساس کردم .. یک چیزی شبیه معتاد شدن .. یک چیزی شبیه عادت .. ان را هر شب وادار میکنه تا بالغ بر چهار ساعت پای دستگاه .. اونم در چت ..

من جدا از این پدر و مادر هایی که ... این قدر بچه هایشان را در رفاه میگذارند .. و حتی فرصتی را صرف با بچه ها بودن نمیگذارند .. و اینکه فکر میکنند باید برای بچها معلم خصوصی گرفت و بعد بهترین دستگاههای رفاهی تهیه کرد . رستوران های خوب برد .. به بچه اول دبیرستانی موبایل داد که جلو دوستاش شرمنده نشه .!!. و از همه بد تر حتی نفهمند که بچه ان ها چی نیاز داره .. واقعا وحشتناک است .. امثال ادم های کوچیکی چون سعید که گرفتار مرداب هایی میشوند که حتی عمق ان نیز معلوم نیست .. بسیار زیاد و روبه افزایش است ..

هنوز که هنوزه نتوانستم راه حل مناسبی برای کم کردن چت او پیدا کنم .. هر چند من هیچ مسولیتی ندارم .. اما احساس اینکه او شاگرد من است .. مرا به شدت رنج میدهد ..

بهش میگم .. این آیدی من است .. خوشحال میشود و یک نگاهی به من میندازه .. از برق چشاش میفههم چیزی را میخواهد بگه اما خجالت میکشه .. تقریبا میشه گفت فهمیدم در چت به چه چیز هایی میپردازه .. به من میگه : پونه خانم شما هم اینکاره اید ؟؟ ... گفتم اینکاره یعنی چی ؟؟ !! خوب اره من با همکارام .. با دوستانم .. با اساتید دانشگاه .. با دوستان خارج از کشور .. و یا دوستان جدیدی که میان و متن های من را میخونند .. و بعد میشن کمک من در هر مرحله ای که توانایی ان را دارند .. خوب من با این گونه انسان ها ارتباط دارم .. اما اضافه کنم که اگر کسی را هم تشخیص دادم که فرد مناسبی نیست .. با او مودبانه خداحافظی میکنم ..

سوالاتش من را رنج میداد .. شده تا حالا با کوچکترتان صحبت کنید و سوالاتش حکایات از دریای چراهایی باشد که شما این مسیر را رفته اید به درستی .. اما او غرق در اشتباه است ووووو .. شاید نیز بعد ها گناه .. گناههایی که اول میترسی انجامش دهی .. و بعد تبدیل به عادت میشوند .. و بعد به شخصیت تو رسوخ میکنند و جزیی از برنامه زندگی .. و تازه درست آخر برای ان ها ایدئولوژی نیز تعریف میکنی .... حتی بدتر اینجاست .. آمار فساد در چت .. بیشتر در بچه مذهبی هاست .. تا بچه هایی که در رفاهند .. بچه های در رفه خطاهایشان را کاملا آزادانه انجام میدهند .. و بچه های مذهبی .. ترس از گناه .. باعث میشود .. بگذریم

از وبلاگ کاهدونی خوندم .. واقعا بر این نوتشه هایش باید افرین گفت .. من این همه نوشتم .. اما نتوانستم منظورم را به این زیبایی بیان کنم .. واقعا برای تمام افرادی که ناخواسته و بدون اطلاع .. به بچه های کوچکتر ضرر میرسانند .. متاسفم .. برایشان دعا کنیم .. برایشان دعا کنیم که پدر و مادر کمی هوشیار تر و از همه مهتر کمی درست تر با بچه ها برخورد کنند .

*********************

مهدي اميني .. نویسنده این داستان ..

براساس طرحي از دوست عزيزم آقاي عليرضا محمدي نيا

« چيه چرا انقدر صدام مي زني ؟

« دوست دارم باهام حرف بزني دوست دارم ... دوست دارم کنارت باشم »

« اولي رو مي تونم بهت اجازه بدم اما دومي رو ... راستي تو چطور روت ميشه با من اينجوري حرف بزني »
« مي دوني آخه آخه من تو زندگيم هيچ کس رو ندارم به جز ... »

« به جز کي ؟ به جز من ؟ حتماّ به خاطر همين هم اومدي اينجا نشستي و داري با من حرف مي زني ؟ »

« راستي گفتي اسمت چيه ؟ »

« جواب سوالم رو ندادي ها »

« من که گفتم به خدا هيچ کس توي اين دنيا برام ارزشي قائل نيست باورت ميشه حتي يه بارهم مامانم بهم نگفته آرمان بيا ناهار حالا يا شام يا هر کوفت زهرمار ديگه »

« اِ ... پس اسم تو آرمانه ؟ »

« آره ؛ راستي اسم تو چيه ؟ »

« اسم من هم سميرا ست »

« اِ چه جالب من از اين اسم خيلي خوشم مي آد »

« سميرا ، من تاحالا حرف هاي عاشقانه نزدم يعني هيچ وقت عاشق نشدم که بخوام بزنم ، مي آي حرف هاي عاشقانه بزنيم ؟ »

« خوب مگه تا حالا فکر مي کردي اين حرف هايي که مي زني چي ان ؟ »

« مي گم که تا حالا از اين حرف ها نزدم . »

« مثلاّ چي ؟ »

« کاش مي تونستم تو رو بگيرم بغلم و ساعت ها کنارت باشم »

« مگه حالا نمي توني ؟ من که حاضرم »

« امير پاشو بيا ناهارت رو بخور الان يخ مي کنه ها » صداي مادر بود که از آشپز خانه مي آمد
« من بايد برم . برام
off بذار . by » 

کامپيوتر را خاموش کردم . رفتم سر سفره . ناهار قرمه سبزي بود .

**********************


برای تمام جوانهایی که روزی من و تو .. میشویم بزرگتر های آنان .. دعا کنیم .. من واقعا برای آینده این جمع جدید .. میترسم

 

پنجشنبه، ۲۷مرداد ۱۳۸۴

دوران پایان این جهان !

چندی در صدا و سیما برنامه های جالبی تحت عنوان دوران آخر زمانی نشان داده میشود . همان طور که اطلاع دارید .. در روز های پیش در ایران شاهد چند زلزله اما نرم بوده ایم که واقعا از خداوند متعال میخواهم تمام ملل را از بلاهای اسمانی و زمینی خودت حفظ بفرما .

اما در این آمار .. جالب بود این برنامه را ملاحظه کنید .. مثلا نوشته بود از سال 1000 میلادی تا سال 1990 در جهان فقط 18 بار زلزله آمده است و در 5 سال بعدی 21 بار و در 5 سال بعد از آن 33 باز و سه سال بعد از آن 56 باز و این یک سال و نیم اخیر .. 102 بار در جهان زلزله های وسیعی آمده است ..

همین رفتار را در مورد سیل به صورت آمار نشان میداد .. و من اعداد ارقام ان را نتوانستم توی ذهنم بسپرم.

و باز همین آمار در مرگ و میر جوانان . که واقعا جالب بود و یا در خودکشی ها و آمار طلاق

و بعد از آن باز نگاه دیگری به بخشی از نگرانی های مردم .. که باعث بیماری هایی از قبیل هیجانات بسیار افسردگی .. سردرد های شدید ... آمار هایی که از سال 1950 ارائه میکرد و آن در در 33 کشور جهان بررسی کرده بودند تکان دهنده بود .

و جنایات عجیبی که انسان مرتکب میشود .. چندی پیش در یکی از دادگاههای آلمان مردی به عنوان قاتل قاتل مرد دیگری بود که خود مایل به مردن بوده است .. آن هم به این شکل :

در اینترنت اعلام میکند که میخواهم کسی مرا بخورد و من شاهد این خوردن باشم و در این خوردن سهیم باشم .. یک نفر ا علام امادگی مینماید و شروع میکنند نقاط مختلف بدن مقتول را بی حس کردن .. و به آرامی از هر نقطه ای برشی میزنند و میخورند .. آن هم با هم !!

وقتی این جریانات و روزنامه ها را در اینترنت و تلوزیون نگاه میکردم ناخود آگاه وحشت به من اضافه میشد و تحلیل رفتن انسانیت .. و اینکه تا چه حد ما به عقب برگشته ایم .. آن هم بعد از دو هزار سال .. و این تمدن بسیار بزرگ انسانی .. واقعا کمی به خودمان بیندیشیم !!.. به کجا میرویم .. ؟ آمار این همه فساد .. تغییر دختران .. تغییر رفتار های پسران .. مشکلات معیشتی .. فساد . ریا .. تزویر ..

آیا براستی جهان به آخر الزمان نزدیک است ؟؟ این سوالی است که این روزها همیشه و همیشه از خود میپرسم .

و باز از دل خود مینویسم :

در ان روز ..

که قلبم ، در راه گلویم ، ایستاده بود .

به آن ،

جلوه روشنایی ، رسیدم .

او

در گوش صبحدم ، چنین گفت :

تو هیچگاه ،

به خودت نمی اندیشی .

اما به یک لیوان ، بسیار .....

او

در جلوه طلوع چنین گفت

تو ،

« خویشتن » را گم کرده ای .

گمشده تو در « تو » خلاصه میشود .

او در اوج نیمروز ،

هنگامی که از من جدا میشد ، زمزمه کرد

تو خیال میکنی سرابها تو را سرشار میکنند ؟؟

ببین قلب تو ،

در راه گلویت ایستاده ،

او را میفهمی ؟!!

صدایش را میشنوی ؟؟!!

******************

بند الف : دوستی به نام شاهد در آپدیت های زیرین نظر دادند و منتظر نامه من هستند . متاسفانه چون ایشان در چهار مرداد .. در آپیدت های پایین نظر داده اند .. من آن ها را ندیده ام .. پوش من را بپذیرید . و برای شما به مسنجر و ایمیل نامه ارسال نموده ام . با تشکر .

بند ب: برایم دعا نمایید .. ماهی به دمش رسیده است .. منظورم 19 سال درس است .. دیگه پایان نامه است و داره تمام میشه .. باورش برام کمی سخته .. سخت !

 

سه شنبه، ۲۵مرداد ۱۳۸۴

کلاس

بند الف : این بند را در اول مطرح میکنم چون مهم است . این پنج شنبه .. آقای امجد میایند به کلاس ما ..ما که نه ! یعنی کلاس آقای قاسمیان .. هر کس دوست داشت میتواند بیاید . ساعت 6 صبح .. آن کسانی که آدرس را هم ندارند به من ایمیل بزنند .. تا من به آن ها بگویم و یا تتفن بزنند . با تشکر فراوان . ایروانی

و اما ....

وقتي محمود از خانه راه افتاد ساعت 6 بود وتا 8 که زنگ مدرسه مي خورد هنوز وقت داشت . پياده تا اتوبان زياد راهي نبود . شروع کرد به دويدن . گونه هايش سرخ شده بود و بخار از دهانش بيرون مي زد . به اتوبان که رسيد بسته سيگار را از کيفش درآورد و شروع کرد داد زدن : « سيگار ... سيگار » . براي خريدن خودکار 1000 تومان ديگر لازم داشت .

هنوز آفتاب در نيامده بود . اتوبان خلوت بود . پشت چراغ قرمز سرجمع 10 تا ماشين ايستاده بودند . چراغ سبز شد . دود از اگزوز همه ماشين ها بلند شد و شروع کردند حرکت کردن . محمود خود را کشيد کنار خيابان . نشست روي جدول . نگاهش را دوخت به چراغ راهنما . تايمر شمارش معکوس را شروع کرد 39 ، 38 ، 37 ، ...

دستي از پشت به محمود زد . برگشت . مردي که سبيل هاي غيطاني و ريش هاي کم پشتي داشت روزنامه هايي که دست راستش بود را داد دست چپش و دستش را داخل جيبش کرد و گفت : « پسر جون يه نخ از اون سيگارات به من مي دي ؟ » . محمود جواب داد : « چي مي خواي وينستون ، فروردين ، چي ؟ » مرد روزنامه هايي را که دستش بود تکان داد و 100 تومان از جيبش درآورد . با بي حوصلگي جواب داد : « فرقي نمي کنه هرچي دادي ، دادي فقط آشغال نباشه ؟ » و بعد 100 توماني را در دست محمود گذاشت . محمود يک نخ سيگار وينستون را از جيبش درآورد و به مرد داد

چراغ قرمز شد . محمود رفت لابلاي ماشين ها . بسته هاي سيگار را تکان داد . « سيگار ، سيگار . وينستون ، فروردين ، پين . سيگار... سيگار . » مردجواني که داخل ماشين مدل بالايي نشسته بود . شيشه ماشينش را پايين کشيد وداد زد : « آي پسر بيا اينجا » و دستش را برد بالا و با انگشتش را تکان داد .

وقتي چراغ سبز شد ، محمود آمد کنار جدول و دوباره شمارش معکوس . نگاهش افتاد به خودکار بيکي که کنار جدول افتاده بود . به ياد خودکار زردي افتاد که وقتي نمره رياضي اش 20 شده بود چند روز پيش آقاي ناصري به او هديه داده بود . اما همان روز بعد از ظهرش گم شده بود . هر چقدر با علي ، بغل دستي اش ، دور و اطراف ميز و کلاس را گشت ديگر پيدايش نکرد . حتي وقتي که به آقاي ناصري گفته بودند او هم نتوانسته بود پيدايش کند . آقاي ناصري به او گفته بود که شايد قسمتش نبوده و هديه ديگري برايش مي خرد . اما تا امروز از هديه هيچ خبري نشده بود . شايد آقاي ناصري فراموش کرده بود .

ديروز که از خيابان رد مي شد چشمش به خودکاري شبيه هديه اش افتاد . تصميم گرفته بود براي روز تولد علي که امروز است بگيرد .

چراغ سبز شد . محمود کوله اش را روي دوشش انداخت . بلند شد . دوباره داد زد « سيگار سيگار » تعداد ماشين ها بيشتر شده بود . نگاهش به ساعت راننده پيکاني که بغل دستش ايستاده بود افتاد . ساعت 7:45 دقيقه بود . پول هايش را در آورد و شروع کرد شمردن . 100 تومان کم بود . پول ها را در جيبش گذاشت و دوباره داد زد : « وينستون ، وينستون » راننده پيکان سرش را از روي فرمان بلند کرد و داد زد : « آي بچه ... »

تا محمود رسيد مدرسه زنگ خورد . بچه ها همگي در صف ايستادند . قرآن که خوانده شد صف ها يکي يکي وارد ساختمان مدرسه شد .

علي از دور براي محمود دست تکان داد . محمود جلو آمد . سلام کرد . نگاهش به خودکار زردي افتاد که در جيب علي بود .

***********************

باور میکنید این روز ها این قدر از این آدم ها دور و برم بودند که حتی باورش برام کمی سخته .. اما بگذریم .. تعریف نمیکنم .. شاید گذشتن از یک چیز باعث بشه .. خدا به تو بزرگ تر از آن بدهد ... باور نمیکنید ؟؟!!
بیشتر از 14 ساعت .. پای دستگاه می نشینم .. بدنم شده چوب خالی !!.. و درد و خستگی .. !اما تمام نشدنی است!! .. پایان نامه ای که بخواهد سمبل نشود . جریان اتمامش همینه دیگه ! . دعا کنید .. زود تر تمام شود .. راستی کی میاد دفاع من را ببینه ؟ فکر کنم دیدنی باشه .. حداقل میدانم تمام کار هایش را خودم کردم .. تمامش را .. این برایم بسی ارزشمند است .

به دعای شما خوبان احتیاج دارم .. چون توان روحی ای در من نیست .. انرژی را از پروردگار خوبم خواستارم .. و محبت شما دوستان . پونه .

 

چهارشنبه، ۱۲مرداد ۱۳۸۴

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم ..

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت را اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم .. 

فیلم اول دفاع حدود 8 دقیقه شد که بسیار عالی از آب در امد و( البته از آب که در نیامد .. فکر کنم از خروجی دستگاه بود !! ) زحمت دوستان و چشمان او و من و خستگی زیاد که در این لحظات دقیق شده بودند .. تا مگر چیزی از قلم نیفتد .. امید است که روز دفاع به خوبی معلوم شود و من بتوانم در محیطی آرام .. مثلا آمفی تئاتر . ( البته اگراجازه بدهند و مشکل مکان نداشته باشیم . ) کارم را دفاع کنم ..
تقریبا کار ها به خوبی پیش میرود .. حرفها و خاطرات زیادی را در ذهنم این روز ها مرور میکنم .. اما باور کنید انگشتانم توان تایپ کردن را ندارند .. و گرنه مطلب بسیار است و بسیار ..

این دفعه ششمی است که این روز ها از میدان امام حسین رد میشوم . .. واقعا بر ایرانی بودن خود و هویت گمشده مان تاسف میخورم .. ما حتی بر خودمان نیز ظلم میکنیم و بیاحترامی .. صحنه هایی را دیدم که اگر بنویسم .. حالم .. از هر چه ایرانی است به هم میخورد .. این همه ما گم شده ایم ؟ بالاشهری برای پایین شهری قایفه میاورد .. فقر بیداد میکند .. مهاجرت .. گرما .. آشفتگی .. بیندو بار بودن سربازانی که حتی با تو که یک دختر محجبه هستی رحم نمیکنند و هر چه متلکی است بارت میکنند .. پیرزننانی که هر روز صبح پلاستیک جمع میکنند تا مگر شب چه گیرشان بیاید .. معتادانی که در پله های عابر پیاده .. خوابیده اند .. زنانی که حیا را فراموش کرده اند و پسرانی که خیره می نگرند .. کاش میشد .. لحظاتی جلو چشمان آن ها را بگیرم .. و بگویم .. تا کی ؟ ؟ آری فساد هست .. اما عفت چشمان تو کجاست ؟ مشکلات اجتماعی .. دود .. فقر .. فنا .. همه گویی در میدان امام حسین تهران جمع شده اند .. و چقدر عجیب است که نامش را حسین را گذشاته ایم .. پیاده رو ها بقدری کثیف .. ابخوری ها لجن .. وای کاش حداقل رشته ام معماری نبود .. تا این همه آشفتگی شهر را متوجه نشوم .. امید دارم .. رییس جمهور جدید .. کاری بکند .. هر چند که اعتقاد دارم .. ما خود باید بخواهیم که تغییر کنیم .. خود باید تلاش کنیم .. خود باید بفهمیم .. و برای این ملت زحمت بکشیم .. خود باید خودمان را باور داشته باشیم .. باور یک چیز به عمل ان منجر میشود . به امید آن روز .

یک جمله امروز یاد گرفتم .. از روزنامه شرق .. انیشتن میگوید :

دو راه برای زندگی کردن وجود دارد :

یکی از این تفکر که هیچ چیز یک معجره نیست . دیگر این تفکر که همه چیز یک معجزه است ..

کمی دقت کنید توی این جمله .. متوجه ظرافت کلام می شید .. هر دو تفکر یکی است .. درسته ؟ ؟ فردا نیز کلاس اقای قاسمیان .. و کلی انرژی قرانی . مرا در دعا های خود فراموش نکنید . پونه

 

یکشنبه، ۲مرداد ۱۳۸۴

در همین سی و دو حرف الفبا !

تنها چیزی که فعلا از برنامه های تلوزیونی یاد میگریم . برنامه هزار راه نرفته که هر شب پخش میشود و از ساعت یک ربع به ده شب تا ده و ربع از شبکه دو ادامه میابد و این نیز میشود زنگ تفریحی برای پیدا کردن بعضی مشکلات مردم که نکند در اینده نزدیک برای من در زندگی زناشویی پیش آید ودوست دارم از تجربه ان ها استفاده کنم و به دقت به حرفهای مشاوران و من الجمله خود زن و شوهر گوش میدهم . همیشه دقت میکنم به افکار مردان و زنانی که سالهایی را با هم زندگی میکنند و نمیدانند چه میشود که این اختلافات را بوجود می آورد .. اگر کمی بی طرفانه به قضایا نگاه کنیم .. هر دو مقصرند و هر دو چیزی به نام اطلاعات از خصوصیات مرد و زن و عدم آگاهی از اینکه علایق او چیست و علایق دیگری چیست . .. حتی در نگاه عمومی( شناخت زن و مرد و وظایف واقعی ان ها ) نیز اطلاع ندارند . من به شخصدر نگاه جزیی و خاص کار ندارم .. اجازه بدید توضیح بدهم : بسیاری از زنان نمیدانند که نباید غرور مرد را شکست و نباید به او توهین کرد .. شما می توانید هر چیزی را به مرد بگویید . اما نباید غرور او را خدشه دار کنید البته این یک نقش یا یک فیگور نیست . بلکه باید از درون این را متوجه باشید و به او احترام بگذارید . و مثلا بسیاری از مردم نمیدادند .. که زنان بیشتر از هر چیز به حمایت احتیاج دارند .. حال این حمایت میتواند کلامی باشد یا عملی ..

حضرت علی چه زیبا می فرمایند : به زنان شک و گمان بیهوده چرا که او گلی است بسیار نرم و اگر او را با کلامتان بشکنید بسیار دیر اتفاق میافتد که شادابی او دوباره بدست اید .

و یا در کلام دیگری میفرمایند . در زن سه خصلت است که اگر در مرد باشد بسیار نکوهیده و زشت است . اول خست و دوم حسادت و سومی را یادم نیست .

و برای این ها دلیل میاورند . یعنی اگر خست در زن نباشد نمی تواند در امور خانه مقتصد خوبی باشد و اگر حسود نباشد نمیتواند برای همسر خود را فداکاری نماید و او را فقط دوست داشته باشد و بی شک هر صفتی دارای حکمتی است . ( متاسفانه من الان نهج البلاغه ندارم .. اما این جملات را میتوانید در قسمت پند هاو سخنان کوتاه پیدا کنید . )

یکی به من گفت چه جالب این برنامه اسمش" هزار راه نرفته " است و این یعنی : هزاران ازدواجی که به مسیر های درستی نرفته اند .. گفتم من این طور فکر نمیکنم . گفت چطور ؟

گفتم : ببین به کلماتش دقت کن .. میگوید : هزار راه " نرفته " .. یعنی تو ای زن و شوهر .. این یک راه را رفته اید و به این پاسخ ها و مشکلات برخورد کرده اید . آیا راههای دیگر را نیز امتحان کرده اید ؟ .. این یعنی چه بسیار راههایی که شما نمی دانستید و عمل نکرده اید .. و یعنی چه بسیار راههایی که اگر امتحان میشد . پاسخ های بهتری را میداشت .. پس اسم برنامه میشود : هزار " راه " نرفته .

خندید و گفت ... تو واقعا بامزه ای .. گفتم چطور ؟ گفت مثبت اندیشیت منو کشته .. ( لحن صحبت هاش برام بامزه بود . )
امروز هم توانتسم یک دقیقه مطالعه و باز هم شعر های قشنگ و پر معنای خانم : آذر کیانی . نویسنده کتب و داستان های کودکان و نوجوانان و دوست اینترنتی خوبم ..
من فقط از او درخواست ادرس برای فروش کتبش شدم که خودشان با امضای قشنگشان کتابهای تالیف شده را برای من به نیشابور فرستاده بودند .. امید وارم در هر کجا که هستند شاد و پیروز باشند . در ضمن وبلاگ نیز دارند که بعضی اوقات چکیده اشعار ایشان را میتوانید در ان جا بخوانید و ادرس و لینک ان در لیست دوستان من موجود میباشد . آدرس :
http://www.teryablog.blogspot.com/

و باز هم شعر های زیبا ی او :
" یک نشانی یک راز "


میدانم آدرسی در همین سی و دو حرف الفبا پنهان است
و در سفیدی همین کاغذ
و خالی همین دست ها
و همین چشم ها

که بردر و بام این شهر سرگردان

رانندگان تاکسی همه بیکار

اداری پست تعطیل

و پاکت نامه ها پر از باد

اگر فقط این آدرس

" یافت می نشود "

*************
این روز ها نمیدانم چرا یاد شعر .. کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی / کجایید ای سبکبالان عاشق / پرنده تر زمرغان هوایی .. افتادم . کسی شعر را به صورت کامل و با صوت اقای آهنگران دارد ؟ من شعر او را میخواهم .. البته صوت ان را .. کسی دارد ؟ برای من به ایمیل بفرستد ؟ با تشکر فراوان ..
برایم دعا کنید . خسته ام و بسیار محتاج دعای شما خوبان . پونه

 

شنبه، ۲۵تیر ۱۳۸۴

انسان ها آرمان هایی دارند ...

و این آرمان ها در انسان ها ، هماهنگ با شناختنشان از خویش ، از نیازها و از ضرورت ها شکل می گیرند و رشد میکنند و بزرگ تر میشوند . هنگامی که از خود ، دهانی را شناختیم ،آرمان ما پستانک ماست . و هنگامی که ازخود دستی را سراغ گرفته ایم آرمان ما عروسک ماست . و هنگامی که بزرگ تر شده ایم و نیاز های بیشتری را دیده ایم .
آرمان ما عشق ها و انس ها و شهرت ها و لذت ها و قدرت های ماست .. .

امروز صبح وقتی از خانه امدم بیرون علی رغم " شنبه " بودن و علی رغم ساعت " هشت " بودن و اوج ترافیک .. شهر خیلی وقت بود . خیلی زیاد . فرصتی شد تا دوباره خیابان ها را نگاه کنم به مردم نگاه میکردم . توی اتوبوس بودم . یک جورای بدی ساکتند .. انگار نه انگار که صبح شده هوا هم که این قدر گرمه که آدم یادش میره که این صبح و سحری است و باید کار تازه و ... بوی تازگی درخت ها ماههاست به مشامم نخورده .. علی رغم اینکه در بالای شهر تهران زندگی میکنم . اما امان از دود و سرو صدا و گرما .. و از همه بد تر امان از سکوت مرده مردم که تنها چیزی است که من را بسیار رنج میده .. کجایند آقازاده هایی که ببینند با مردم چه کردند ؟ ؟

بر اساس همین اصل ، میتوانیم تفاوت آرمان های انسانی را توضیح بدهیم و حتی میتوانیم وحدت آرمان ها را بوجود بیاوریم چون هنگامی که شناخت ها گسترده شد ، آرمان ها گسترده تر میگردد .

این روز ها .. خیلی به اهدافم به آرمان ها .. به گذشته ام فکر میکنم .. این روز ها خیلی رفتار های خودم را مرور میکنم و گناهها و اشتباهاتی که در زندگی ام مرتکب شده ام .. این روز ها این قدر هدفهام گم میشن و یا بهتر بگم این قدر توی هم تداخل دارند که مجبور میشم مرتب آنها را بنویسم و تکرار کنم .و بازنگری کنم .. . این روز ها میشه گفت خودمو سرگرم میکنم .. شایدم مشغول .شایدم گول میزنم . چیزی که فقط امید وار کننده است . این سرگرمی موجب اتمام پایان نامه و مدرک فوق لیسانس میشه .. این روز ها میچینم :

بعد از اتمام فوق .. باید چه کار کنم ؟ دو حالت داره . یا قبولی دکترا و یا قبول نشدن .. چه قبول بشم باید برم سر کار که حداقل یک سال ان کار نیشابور طول میکشه و چه نشم نیز این یک سال هست .. و یا زبان خوندن برای دکترا .. اگر توی کارم موفق شدم باید دکترا برم خارج از کشور .. و گرنه همان نیشابوربمانم .. اگر هم هیچ کدام این ها فعلا کار هست .. دوباره از اول .اگر نشم این میشه اگر بشم اون میشه .. که با هم برای من هیچ فرقی نمیکنه .. خدایا ... من این زندگی را نمیخواهم .. حتی قبول شدن و یا نشدن کار درست شدن و یا نشدن .. حالا توی این وسط ازدواج که بکنم کلی مسیرم مشخص تر یا مبهم تر میشه کلی ندانم ها جواب داده میشه و یا هدف ها دقیق تر میشن و به عبارتی " خود ها " کمتر میشن ..

اینم نشد .. دوباره کاغذ بر میدارم و مینویسم .. از اول : ... خوب که چی ؟ شدیم یا نشدیم ازدواج کردیم یا نکردیم دکترا قبول شدیم یا نشدیم .. چیزی که میگذره عمر و جوانی منه و من از این جوانی هیچی نفهمیدم .. هیچی .. جوانی اینه ؟ ؟ .. نمیدانم یا من دارم به خطا میرم .. خسته ام .. خدایا شادمانی عمیق میخواهم .. خدایا هدفهام قاطی شدند .. من گم شدم میفهمید ؟ ؟ ! .ای پروردگار تمام عالمیان و هستی کائنات . تو من را در خودت گم کن .. چون میدانم هیچ شادمانی ای بیشتر از با تو بودن نیست و کاش من این را میفهمیدم .. و کاش .. !

مکتب ها و روشهای مختلف که ما را با خویشتن و با نیاز ها و ضرورت هامان با پاهای بزرگ تر و راههای بزرگ ترمان آشنا میکنند . میتوانند به ما آرمان های بزرگ تراز پستانک ها و عروسک ها هدیه کنند .

و همین است که انسان این آیه قدرت و جلوه وسعت در محدوده ها که در خود پاهایی دیده و در خود نیروهایی سراغ دارد ، به دنبال رهبری است که این پاهایش را بیرون بیاورد و او را دوباره از خویش متولد کند .

من تولد دوباره میخواهم .. من گیج گیج گیجم .. هی چیز ارضایم نمیکند .. حتی موفقیت های درسی بسیار زیاد .. چیزی که هست من این ها را به خوبی انجام میدهم .. پس احتیاج به ارشاد در این موارد نیست .. مرا جور دیگر مست کنید .. مرا جور دیگر بفهمید .. ای دیگران مرا از خویش بیرون بکشید ..

بعد از آنکه دیگرانش از دیگرانش بیرون کشیدند ، او میخواهد کسی را از خودش بیرون بکشد . و کسی او را از خودش متولد کند و آرمان های بزرگ تری را که هماهنگ با این نوزاد بزرگتر از مادر هستند به جای سرگرمی ها و به جای عروسک ها سرگرم کننده به او هدیه کند .

انسان پاهای بزرگ تری دارد و در نتیجه هنگامی که به این همه رسید تازه به بن بست میرسد و به فاجعه و عصیان . تازه میبیند که باز هم باخته است .

انسان میتواند حتی از آزادی هم آزاد شود بوده اند کسانی که از اسرات به حریت رسیده اند و از حریت به عبودیت و از عبودیت به رسالت ..

انسان میخواهد بر تمام دارایی هایش سوار باشد و آن ها را راه بیندازد و از آن پاهایی بسازد ، نه باری پایی برای راه ، نه باری بر دوش .

این آرمان بزرگ انسان است که نه تنها بر هستی که بر خویش حاکم بشود و بتواند به هر دوی این ها جهت بدهد . این یعنی موفقیت من و تو و همه انسان ها ..

ای پاهای من قوی و نیرو مند باشید .. ای دستهای من مرا تنها مگذار .. ای قلب من ندای درونم را بشنو .. ای پرودگارم مرا رها مگذار .. من در دریای سوالات و نفهمیدن ها .. غرقم .. و این تویی که مرا میبینی و بر احوالم شنوایی .. و بینایی و قادری و توانا ... ای مهربانترین مهربانان ..
بند الف : دفاع پایان نامه ها عالی بود .. خیلی خوب .. و مطالب ارزنده ای را یاد گرفتم .

بند ب : توی دانشگاه تهران که راه میرم .. بسیار دوست دارم دانشجوی دکترای این دانشگاه باشم . کاش میشد افرادی مرا برای آزمون دکترا آگاهی میدادند .. من حتی از مواد درسی این آزمون اطلاعاتی ندارم .. کسی میتواند به من کمک کند ؟ امید وارم که استاد راهنمای من بتواند .. اما ... دریغ !

بند ج : نمیدانم کسی حوصله خواندن خط به خط مطالب من را دارد یا نه ؟ دوست دارم یکی این را به من بگوید .. که اگر نیست .. حداقل در چهار جمله آپدیت را تمام کنم .. هر چند که میدانم حوصله خواننده از حوصله نگارنده بسیار بسیار کمتر است

بند د : یک داستانی هست تحت عنوان داستان ریاضیات در ارشیو مطالب سال 83 میباشد .. این داستان هفت هشت صفحه ای را بسیار دوست دارم .. نوع اندیشه سه شاگرد در زندگی .. هر کس کامل این داستان را میخواست .. به من ایمیل بزنید . برایتان بفرستم .

دوست قدیمی شما : پونه

 

چهارشنبه، ۱تیر ۱۳۸۴

معاملات ریاضی ...

تو امروز و هر روز مشغول کار هایی هستی . این کار ها را از روی عادت و علاقه به خاطر خواهش و یا دستور کسی و از روی رقابت و هم چشمی و یا تشویق و تهدید از تو سر میزند . در یک مرحله تو کار ها را با غریزه انجام میدهی و یا انجام نمیدهی . اما ، در هنگام بلوغ آدمی به حساب رسی و به سنجش و تعلل روی میاورد . در این مرحله مجموعه حالت ها و کار ها را محاکمه میکند و دیگر هیچ کدام از این کار ها و حال ها را طبیعی نمیداند . از خود میپرسد چرا خوشحال شدم ؟ را ناراحت شدم .. ؟ چقدر باید خوشحالی یا ناراحتی میکردم ؟ .. چقدر باید سکوت میکردم ؟ چقدر باید صبور می بودم ؟ ..

با این محاکمه هاست که آدم " آدم " میشود تا به حال نیروهایی در تو فعالیت داشته اند با حواس ، با احساسات ، یا تخیل و با تفکر کار میکردی و چیز هایی جدیدی را کشف میکردی و مجهولات خودت را ، از معلوماتی که داشتی بیرون می آوردی ولی هنگام بلوغ تو به نظارت و حساب رسی جدید میرسی . اگر چیزی را بخواهی و اگر محیط و عادات و فکر تو برایت راههای را نشان بدهند . حالا تو میتوانی هم خواسته و مطلوب خود را و هم این راهها را بررسی کنی و انتخاب کنی . بررسی اهداف و راهها و روشها با انتخاب تو همراه میشود . نیروی سنجش تو نیروی تعقل تو ، باعث میشود که از زیر بار عادت ها و علاقه ها و غریزه ها آزاد شوی و باعث میشود که بتوانی انتخاب کنی ..

و حال ... ! من وارد دنیای دیگری شدم . .. وارد مرحله ای از زندگی ام شدم که نه عقل در این موارد به کارم میاید و نه غریزه و نه تجربه هایی که از قبل داشته ام .. وارد گریزی شدم که زمانم بسیار اندک است و باید تصمیم بگیرم بی انکه خود تصمیم وجود داشته باشد و بی انکه معلول ان مشخص باشد .. وارد حسی از زندگی شده ام که دلم میخواهد همیشه و همیشه گریه کنم .. دلم میخواهد به مردم نگاه کنم و پاسخ چراهایی خود را از ان ها بگیرم .. به خود واعمال خود می نگرم و می اندیشم و به گناهانی که در این 24 سال زندگی خود انجام داده ام .. به سکوت هایی که کردم .. به صبر هایی که کردم و نکردم !.. به قضاوت ها .. می اندیشم .. ان سان که دیگر توان و کششی در خود نمی بینم و باز به دنیال جایی میگردم که بتوانم خالی شوم .. ( زیارت جامعه کبیره در ذهنم من را به ارامشی سوق میدهد .. که هم گوش میدهم و هم مینویسم .. ) خالی از خود .. و نه خود خالی از چراهایی که برایم بوجود آمده اند و پیدا کردن راه حل هایی نه ندان عاقلانه ای که بتوان ان ها را با معادلات ریاضی حل نمود .. معادلاتی مثل ظهور امام زمان .. معادلاتی چون خدا خواست اینگونه شود .. معادلاتی چون شفا ... که دیگر در هیچ دستگاه مختصاتی جای نمیگرد ..

خدای خوبم .. من امسال از اول فرودین ماه زندگی خود را بر مبنای معادلاتی گذاشته ام که بی جوابند .. نه خطا گفتم .. جواب دارند .. اما جواب ریاضی ندارند . جواب های منطقی ندارند .. جواب هایی که تو فقط خود میدانی و خود میتوانی آن ها حل نمایی .....

خدای خوبم .. دلم بسی گرفته است! . خدای من من دلم بسیار گرفته است ... اراممم .. اما در درونم غوغایی برپاست .. در امامزاده صالح .. کسانی که گریه میکنند .. جگرم را میسوزانند .. گویی سینه ام داغ میشود که میخواهم .. که میخواهم معاملات تو را حداقل در ادم هایی که می بینم و تو را میفهمند حل نمایی ...

پروردگار .. ای نور تمام عالم .. من نمی دانم به چه زبانی بگویم .. دلم بسی تنگ است .. ان قدر که اشک بی اختیار می ریزد و می ریزد .. ای عزیز مهربان .. من را بی جواب مگذار .. همچنانکه تو هیچ بنده ای را بی جواب نگذاشته ای .. امروز باز هم به ان جا رفتم .. دیدم .. سکوت کردم .. اشک .....چرا حرفهای من و تو تمام نمیشود .. چرا تنبیه من تمام نمیشود؟ ؟ .. نذری ها را می آورند .. نگاهشان میکردم .. با خود میگفتم .. خدایا به من هم این توفیق را میدهی که نذری های خود را بیاورم .. ؟؟؟ !!!

من بیصبرانه منتظر پاسخ های تو هستم .. ای خوب تمام عالمیان .. ای نور تمام عالم .. ای فادر و توانای جهانیان و کائنات عالم .

برایم دعا کنید .. باور کنید .. نمیتوانم .

خدایا امسال من معاملاتم را با تو چیدم ..


مرا با بی جواب مگذار ..

دوستدار همیشگی شما : پونه

 

یکشنبه، ۱۵خرداد ۱۳۸۴

حلقه های ما ..

اگر همیشه و همیشه توی زندگی خود دقت کنیم . تو تا حلقه در دور خودمان درست کرده ایم من اسم این حلقه ها را حلقه" نگرانی " و حلقه " نفوذ " میگذارم . حلقه نگرانی به آن حلقه ای میگوییم که دغدغه های مارا تشکیل میدهد مثلا سلامت ما . اینده فرزندمان . کنکور . ازدواج . درامد . قرض ها . خانه جدید .وامها . انرژی هسته ای . دوستی ها ... 

وقتی به امور داخل حلقه نگاه میکنیم میبینم در بعضی از این موارد کوچکترین اختیاری نداریم و در مورد بعضی از ان ها میتوانیم کاری انجام دهیم .. ان جاهایی که میتوانیم کاری را انجام دهیم نامش حلقه نفوذ است .

افراد " عامل " تلاشهای خود را متوجه حلقه نفوذ خود میکنند و به اموری میپردازند میتوانند درباره آن ها کار یانجام دهند . طبیعت انرژی آن ها مثبت است و برای زندگی خود تلاش میکنند

و افراد " واکنشی " افرادی هستند که مدام به حلقه نگرانی خود فکر میکنند به نقاط ظعف سایر افراد و مشکلات محیط و اوضاع و شرایطی که در ان هستند و یا در ان زندگی میکنند میردازند . توجه منفیآن ها موجب ملامت و گرایشهای متهم کننده و زبان واکنشی و احساس فزاینده قربانی بودن میشود . انرژی منفی زاییده از آن گونه توجه همراه با غفلت از زمینه هایی که میتوانند درباره شان کاری بکنند سبب کاهش حلقه نفوذ آن ها میشود .

مادامی که سرگرم امور داخل حلقه نگرانی خود باشیم .. به ان ها این توانایی را میدهیم که مارا کنترل کنند . و ابتکار عمل خود را کم کم از دست میدهیم و باری ایجاد یک دگر گونی مثبت دست به کار نمیشویم ..

حال چطور حلقه نفوذ مان را افزایش دهیم ؟ .. شناخت این امر .. که با انتخاب واکنش خود در برابر موقعیت به شدت بر موقعیت خویش تاثیر میگذاریم .. الهام بخش است .. 

افراد واکنشی .. همیشه راجع به " داشتن ها" صحبت میکنند ..

افراد عامل .. همیشه با" بودن ها" سرو کار دارند ..

مثلا ان ها اگر فقط همسر صبور تری داستم ..

اگر رییس خوبتری داشتم ..

اگر مدرک خود را گرفته بودم ..

اگر پولدار باشم ..

اگر فرصت بیشتری برای خودم داشتم ..

حلقه نفوذ سرشار از " بودن " هاست ..

من پولدار میشوم ..

من مدرک خواهم گرفت ..

من با رییس خود خوب کار میکنم ..

میتوانم تواناتر و کوشاتر و خلاق تر و موفق تر باشم .. 

این را همیشه به خاطر داشته باشید : 

هر گاه که میاندیشیم مشکل از " بیرون ماست " خود آن" اندیشه " مشکل ماست

بچه ها و دوستان خوبم .. من بسیار شارژ هستم .. بسیار . برایم دعا کنید . باور کنید اگر بخواهید .. همه چیز شما تغییر میکند . همه چیز .

 

شنبه، ۱۰اردیبهشت ۱۳۸۴

پیش از این ها حال دیگر داشتم ... هر چه میگفتند باور داشتم .

در کتاب" زمزم عشق " ، شرح مفاهیم عرفانی دست نوشته های شهید چمران او چیز هایی را میخوانم که اگر در این زمانه آن را برای هم سن سالهایت بخوانی دیگر با این جملات مانوس نیستند و ان ها بسیار به مسخره میگیرند و که ای دختر این ها مال بیست سال پیش بود و دیدی که خوردند و بردند و ...

صحنه هایی و اشفتگی هایی را در این شهر می بینم .. مسجد " چیذر" نزدیک محل زندگی من است . از این طرف در این مسجد شهید می اورند و استخوان های پاک و معصومش را نشان میدهد و از طرف دیگر خلافهایی نیمه پنهان و عادی را در جامعه مان معمول کرده ایم و به خیال خویش درست عمل می کنیم . . حق همدیگر را میخوریم . و باز خلافهای گوناگون میکنیم . این فقط مخصوص عده ای نیست . کمی دقت کنیم همه ریز و درشت دچار این اشتباهات هستیم .

در این خیابان هم آشفتگی ترافیک و هم دود بسیار زیاد اذیتم میکند و هم صدای باند هایی که تا عرش میروند و صدای قهقهه هایی که گویی کسی نمیشود و چنان غرق در خوشی هستیم که انگار من و تو قرار است فقط 100 سال " جوان " بمانیم .. چنان به پیر مرد ها و پیرز نها بی احترامی میکنیم و چنان آن ها را به نفهمیدن و قدیمی شدن اتهام می کنیم که انگار فقط در طول زندگی بشر این ماییم که جوانیم و از جوانی چیزی می فهمیم .

حتی اگر هیچ چیز از شرع و دین نفهمیم . قوانین اجتماعی و قوانین مدرن امروزی چیز هایی می گوید که ما حتی ذره ای از ان ها را عمل نمی کنیم ..

میگوید در کارتان نظم داشته باشید . و درست رفتار کنید و از وقتتان در محیط کاری و اداری استفاده کنید و با مشتری به خوبی صحبت کنید . چون "حداقل" تمام این منفعت به شما بر می گردد .

می گوید به حقوق شهر و شهروندی خود احترام بگذارید .. به سخنان دیگران گوش دهید حتی اگر غلط باشد .. چون نادانان هم بعضی اوقات در عملشان چیز هایی به شما یاد میدهند ... و ...

به من بگویید در این مملکت با کدام الگو پیش میرویم و به کدام منش و رفتار عمل میکنیم ؟ ؟

از یک طرف در نماز جمعه شرکت میکنیم و در این عبادتی که قرار است به طور دسته جمعی انرژی مثبتی از پروردگارمان بگیریم . و ان وقت در کارمان دزدی میکنیم .. برای همکارمان مسایلی را بوجود میاوریم .. او را به راحتی از کار میزنیم . حقوق انسانی او را نمی فهمیم .. و در پشت سر یکدیگر ناسزا می گوییم .

از یک طرف نذر و نیاز و سفره و .. و از طرف دیگر بعد از سفره حضرت ابوالفضل چنان صورت ها قرمز و آبی و هفت رنگ .. میکنیم . .. و چون دلقکان حیران شده به خیابان میرویم .. چرا با خودمان تعارف داریم ؟ به راستی کدامیک هستیم ؟ ؟ ...

نماینده مجلس میشویم .. و بعد در جلسات قسم میخوریم که فقط خانه ای داریم ان هم اجاره ای !! .. اما اگر کمی دقت کنی خانه در ولنجک .. اجاره 1 ملیون تومان . متراز خانه 700 متر . .. تا چه حد همدیگر را گول میزنیم . ثروت بسیار خوب است بسیار .. هیچ انسانی حق ندارد به طرز فقیرانه ای زندگی کند . چون زندگی سالم حق انسان است .. اما چرا برای همه کس نیست و فقط کلمه عدل را برای نام های کوچه هامان استفاده میکنیم ؟ ؟

در دانشگاه مشهد بودم .. میدیدم . میشنیدم .. میخندیدم .. میفهمیدم .. اما در این روز هایی که در تهران هستم .. بیشتر حس میکنم این " تفاوت " را .. ان هم تلخ.. از شمال تا جنوب تهران بیش از 40 کیلومتر نیست .. از تفاوتش در فرهنگ و اخلاق .. ثروت ... بسیاراست و بسیار ..

به خدا ان ها نیز انسانند . عناوین های مختلف را بر آن ها نبندید . بیکلاس و بی فرهنگ و بی شعور نیستند .. به خدا اگر جایمان را عوض کنند .. از آن ها نیز بد تر خواهیم شد .

دوباره به سمت نوشته های شهید چمران میروم . در اندیشه ام که میخوانم و باز این ها به سراغم می آیند و گویی این نوشته های عرفانی مرا نیز به سمتی میبرند که باید ...

با هم بخوانیم :

" خدایا من را ببر ، خسته ام ، دل شکسته ام ، قلبم قابل التیام نیست ، روح حساسم را کسی درک نمیکند ، و من نمیخواهم کسی مرا نیز درک کند .. حتی انتظار ندارم که با کسی راز دل بگشایم سوخته ام . مرده ام . دل شکسته ام . پژمرده ام . بگذار از همه خوبیتها و لذت ها . و پیروزیها و امید ها و آرزو ها بگذرم . "

برایش میخواندم .. میگفت بیچاره شهید چمران! . حتما در لبنان دختری را دوست داشته و به او نرسیده .. ! نگاهش میکنم . چه بگویم . خدا یا بر این انسان ها چه میگذرد ؟ .. چرا اینگونه میفهمند و استنباط میکنند ؟ .. فرهنگ انسانیت چرا تا این حد به عقب رفته است ؟ .. ما از 50 سال پیشمان نیز عقب تر رفته ایم .. آخر چرا ؟ ؟

به خدا این انسان ها ی همین کوچه و بازار بودند که از امریکا با منافع زیادی که داشت به لبنان آمد .. آن هم برای بچه های یتیم لبنان .. ایران و فلسطین و عراق برایش تفاوتی نداشت .. انسانیت را در هر کجا میخواست میافت .. بیایید بفهیمم . .چرا این همه پس زده ایم این مفاهیم را ؟ ؟ ؟

اسطوره سازی نکنیم .. از" علی ".. قدرتش و قوی بودن و زیبا بودن او را و رنگ سبزش و شفا دادن او را و به زیارت نجف رفتن و درویش بودنش و بعد در نهایت از علی چیزی جز کد 110 نمی دانیم . .. امات اصحبت از نهج البلاغه و عمل به حرفهایش میشود .... میگوییم . همه اش دروغ است .. همه اش الکی است این ها را نیز همین ها ساخته اند و به خورد ممکلت داده اند !!؟ پس تفکر ما کجا رفته است ؟ ؟

علی درباره حکوت و کار گزار و نماینده و رییس وسیاست و ارتباط با فرزند و خیلی چیز های دیگر را چه خوب بیان نموده است .. چه بگویم .!. بس است پونه !.. سرت را پایین بینداز و باز عرفان چمران بخوان ..

" خدایا خسته ام دلشکسته ام . مظلوم از ظلم تاریخ . پژمرده از جهل اجتماع . ناتوان در مقابل طوفان حوادث . ناامید در برابر افق مبهم و مجهول . تنها .. بیکس .. فقیر در کویر سوزان زندگی .. محبوس در زندان آهنین حیات .. دل غمزده و دردمندم آرزوی آزادی میکند . و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد .. تا از این غربتکده سیاه ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد"

" چه میگوید چمران " .. نمیفهمم .. کجاییم ؟ در این سالها این همه عقب برگشته ایم ؟ ؟ ؟ .........

 

دوشنبه، ۵اردیبهشت ۱۳۸۴

من به در گفتم ولیکن بشنوند ........... گفته ها را مو به مو دیوار ها

میرداماد – جردن – یافت آباد – افسریه – جمهوری- قلعه مرغی – نیاوران – آزادی – فقر – نان – شرکت – اتوبان همت – ماهواره – اینترنت – قرار چتی – وبکم – زن – دبی – سفر – شهید چمران – روحانیت – مسابقه اشرافی – سیاست – دوره قران – جمهوری اسلامی – هدف – امنیت – امام عصر – برابری – فحشا – تهران – 13 ساله – شوهر دار – خود فروش – شغل جدید – انسان – اروز- محبت – واژه – ایثار – تمدن – پاسداران – جانباز – خون – خونه – جبهه – جنگ – جوانی – انتخابات – هزینه – دویدن – تلاش – آقازاده – مهریه – مسکن – عادت – فرهنگ – اقتصاد – قم – دبی – جمکران – کعبه – میشیگان – حکومت الهی – دموکراسی – عدل – قیامت – کوچ – عروج – الله ...


در یک پرده همه چیز را دیدم .. دیده بودم . اما نه به این فشردگی و تندی .. و تلخی . در ذهن خود تمامی این واژه ها مثل یک دنده در هم میپیچند و با هم تداخل میکنند . شاید هیچ گاه لازم نبود بنویسم و یا شاید نیز بخشی از اعتراضم را بتوانم این جا بنویسم ..

شاید الان این قدر در این وادی ها غرقیم که متوجه اثر های ان و جراحت های عمیقی که بر جامعه مان وارد میشود نباشیم .. سالهای دیگر متوجه از دست دادن هایی میشویم که شاید دیگر " زمانی" برای بازگشت ان نداشته باشیم و اگر نیز زمان را داشته باشیم " چیزی" برای گرفتن و باز اصلاح ان نداریم .
من این نظام و این حکوت را علی رغم تمام خوبی هایی که در اول شروع و حرکت و تمامی خون ریختن هایی که در جنگ داشتیم . علی رغم از دست دادن عزیزانی که با چه قیمتی " هدف " را نشان دادند و باز حیله های قدرت و سیاست و اشرافی زندگی کردن چنان گلوی سیاستمداران ما را گرفت .. که دیگر نمیتوانم بگویم این نظام درست و است اسلامی است و حکومتش بر مبنای جمهوری !!.. و ان هم "جمهوری اسلامی" است ..

به راستی تعریف اسلام و تعریف حکوت شیعه اگر این است .. به حق که در اشتباهیم و ضرر کرده ایم و برای خود چیزی را تعریف نموده ایم . که در دنیای مدرن امروزی پیچیده ترین "نوع حکومت" است . ان هم حکومت از رنگ دین .. مخفی کردن چیز هایی که داریم و نشان دادن خوبی ها در جایی که لازم نیست .. و ظاهر نمودن بدیها آن جایی که دیگر توجهی به ارزش ها نمیشود . همین بدی ها ارزش است ... وو .. من این نظام را قبول ندارم و واقعا خسته ام .. و واقعا خسته و نگران نسلی هستم که در آن زندگی میکنم و یا نسلی که هنوز دوران کودکی خود را طی میکنند و ما بزرگتر های انان خواهیم شد .

چرا سکوت میکنیم و تامل نمیکنیم در اوضاع روزگارمان و در روزمرگی های عادی خود غرق شده ایم ؟ .. در مناجات های بیحاصل .. در قرار داد های بی منفعت برای ایران .. در مدیریت های نابجا .. در حسادت هاو رفتار های کودکانه .. در دزدی های پنهان و اشکار .. چرا سکوت کرده ایم و سر را چنان به زیر انداخته ایم که گویی نه صدایی میاید و نه اتفاقی میافتد و...

باور کنید به عدم تفکر .. به تنبلی .. به تلاش نکردن .. به دویدن هایی که جز برای پول نیست .. به علم هایی که جز بدرد خرید و فروش نمیخورند .. به محبت های با چشمداشت .. به انتظار های بیجا .. به سادگی های جوانان .. و به عدم تفکر ها که چه بسا به ضررمان تمام شده .. بسنده کرده ایم .. این همه تضاد چرا ؟؟ ؟

خسته ام . .از انسان هایی که برای شناختن تو احتیاج به دانستن مکان سکونت و نقشه تهران دارند .. از انسان هایی که ایمان را در نان و در منسب و در ریا و در بند پ خلاصه کرده اند .. از انسان هایی که در این اشفته بازار با وجود درست عمل کردن ساکتند .. و خود را به گوشه ای پنهان کرده اند .. از غصه های بی حاصل .. از اعتراضهایی که فقط برای گرم کردن مجلس و اینکه فلان طرف چه خوب از سیاست میداند .. خسته ام .. از مجلس ها . مولودی ها . زیارت عاشوراها خسته ام .. به خدا اگر می فهمیدیم .. .. عملمان با حرفمان یکی بود .. این همه زیارت عاشورا و ضجه زدن .. زمین را می شکافت .. !!

مشکلات فقر است و فنا و فحشا و بی عدالتی و .. است . اما چیزی که برای من و تو این قضایا را لاینحل نموده . بی تفاوتی من و تو و دویدن های بیحاصل و بی اندیشه من و توست .. فقط اعتراض کافی نیست .. بیا به زمانه دقت کن و به بیرنگی های بیست سال پیش کمی اندیشه کنیم .. بیا که زمان اندک است و من بسیار ... خسته ام . !

جمعه، ۲اردیبهشت ۱۳۸۴

به گمانم فقط دو چشم داشت ...

نمیگم ببخشید که وقت نداشتم این صفحه را اپدیت کنم .. اما این را میگم توی این یک ماه بسیار بسیار کار های زیادی را انجام داده ام که باید همه را سر جمع میکردم ..

نمیدانم استاد مشاور خوب من اقای دکتر کمالی این متن ها را میخوانند یا خیر . ام اباید به ایشان نیز خوش خبری هایی را بدم . چرا که مطالعات میدانی و کالبدی من نیز به خوبی تمام شد و به زودی با ایشان قراری خواهم گذاشت ..

یک نکته کوچیک را میخواستم خدمت دوستانم عرض کنم . اول اینکه بعد از نوشتن اپدیت قبلی تحت عنوان کمک نمودن به معلولین .. دوستان زیادی به من ایمیل زدند که ایا این جانب پونه ایروانی معلول یا فلج میباشم یا خیر؟ .. بنده عرض میکنم که من در کمال صحت و سلامت روحی و جسمی میباشم .. و غرض از کمک کردن به معلولین . پر کردن بخشی از مشکلات روحی و یا ارضا شدن احساسات درونی بنده نبوده است و نیست .. بلکه شرایطی ایجاد شده است که باید همه و همه به یاری این دوستان با توجه به اینکه در این قرن با این پیشرفت و تکنولوژی است بپردازیم . و سریعتر اقدام نماییم .

پیشنهاد میکنم وبلاگ خانم لیلا معظمی را بخوانید .توی لینک ها ان را گداشته ام . بسیار زیبا و خالص و با ادبیات خاص که نمیدانم نامش را چه بگذاریم مینویسند . دلم گرفته . بسیار .. از انسان هایی که برای شناخت و قضاوت کردن در مورد تو .. ان هم نه کلامی .. فقط با چشم ... به مدت سه ساعت نیاز دارند و این قضاوت را نیز به اشتباه به دیگران منتقل میکنند ...

آه از عقل هایی که فقط از چشم کمک میگیرند .. و از چشمانی که فقط آنچه در روبرش است میبینند .. بی آنکه اندکی تامل و یا تحقیق کنند و یا این سوالات را به بستر زمان بسپارند ..
اه از این گونه عقل ها .. !!
اه از این گونه انسان ها ...

برایم بسیار دعا کن ای عزیز . چرا که من ماموریت تو را هنوز به نیمه نرساندم .. تا 25 اردیبهشت .. وقت بسیار است و صبر من کم .. برایم دعا کن و به من صبر و توانایی بده .. چرا که پونه سخت خسته و رنجور است .. جلو زبانش را بگیر .. و به او یاد بده در مواقعی نگوید و نگوید و نگوید .. ای پروردگار خوبم . من بیصبرانه منتظر چنین بالی برای پرواز به سوی .... دارم .

شنبه، ۲۲اسفند ۱۳۸۳

آدم هر چه بزرگ تر میشود ....

آدم هر چه بزرگتر میشود تازه میفهمد تا یک سال پیش هم هنوز بزرگ نشده بود . بوی عید میآید و عجیب آنکه زمانی که عید میآید متوجه گذر زمان و جوانی خود و عمر خویش هستیم .
اخر هفته ها تکراری شده اند . شاید اگر کلاسهای آقای قاسیمان در صبح بسیار زود روز پنج شنبه های ما در میدان بهارستان نبود . شاید هیچ شوقی برای اخر هفته ها نداشتم . سردی صبح های ساعت 5 که با سارا و نگرس به سمت میدان حرکت میکنیم و بعد نماز در خانه ای که مردان و زنانش مومند . برایم لذتی دو چندان دارد .
اخر هفته ها تکراری شده اند . این خاصیت شهری است که چهار فصل مشخص دارد حالا تنها میتوانیم به آغاز فصلی امید وار باشیم که خاصیتش غیر قابل پیش بینی بودن است تنها بهار است که با برگهای سبز متظاهرش روز های هیجان انگیز را برایمان می آفریند . اما تا رسیدن آن روز ها باید به همین آخر هفته ای کلیشه ای بسازیم . این آخر هفته هوا نمیه ابری است و من واقعا هوای ابری را دوست دارم . هفته دیگر نیز با مامان توران عزیزم . عازم سفرم . برایم دعا کنید ...

بند الف :
به اخرت چنگ بزن ! دنیا خود با خواری پیش تو خواهد امد ... ( حضرت علی )
توضیح : پونه اگر توی زندگی ات فقط به همین حدیث یک ذره و فقط یک ذره توجه کنی .. دنیای تو و چشمان تو جور دیگری خواهد بود .


بند ب :
عشق به شهرت ها و افتخار ها از هوس هایی است که عارفان به ان اعتنا ندارند . ........... تاسیست

بند ج :. چیز جدید یادم نمی اید . برایم دعا کنید

 

پنجشنبه، ۲۹بهمن ۱۳۸۳

نفی کردن تمام چیز هایی که داریم . این یعنی ؟ ! ........

بالاخره کتابخانه ملی ایران آقای خاتمی افتتاح شد . و عظمت این پروژه جای بسی خوشحالی است که هنوز کار های مهمی در ایران انجام میشود . اما من زیاد خرسند نیستم . طرحی که در مسابقات طراحی ان زمان رتبه چهارم را بدست اورده باشد ،این طرح وارد مرحله ساخت بشود .

سالی که این مسابقه به مرحله اجرا در آمد . اقای میرمیران با آن صلابت طرحی خود رتبه اول را اوردند و من واقعا نمیدانم چرا در تمام مسابقات این گونه طرح ها درگیر بازیهای اداری و سیاسی خاص مملکت ما شده و بعضا طرح هایی که در رتبه های پاینن تر هستند ساخته میشوند ؟ ؟ !!

در هر جریانی افرادی که سابقه علمی و کاری خوبی دارند به راحتی نفی کرده و ان ها را رد میکنیم . تو گویی همه من ها خوبند و همه شما ها و او ها بدند . و اصلا فکر ان ها اشتباه است و مخرب این جامعه . انسان ها را گروه گروه کرده ایم . فلان مهندس چون در زمان فعالیت خودش در زمان شاه بوده است . از نظر ما مردود است ... ؟ ؟ !!

نه تنها در رشته خودم . این اتفاقات را میبینم که در رشته های ادبیات عرفان . اخلاق . موسیقی طب . و حتی بد تر این جاست که دانشجویان ما حتی به استادان خود نیز توجه چندانی ندارند و با بی ادبی در سر کلاس حاضر شده . ....
یادش بخیر . یکی از اساتیدم میگفتند : دانش دویدن میخواهد ... و صبر .. چیزی که حتی در دانشجویان فعال خود نیز این ها را نمیبینیم .
"هویت" را و فرهنگ "احترام گذاشتن" را فراموش نکنیم . اشتباه نکنید . فراموش کردن میراث با خراب کردن ان ها نیست . بلکه با درست استفاده نکردن و درست تجریه تحلیل نکردن و نتیجه ان به مرور فراموش کردن ان هاست . حال این اتفاق ممکن است در معماری بیفتد و یا درطب .

بند الف :
... خسته ام . کاش ما نیز چون اروپاییا میدانستیم که چطور اطلاعات حداقل خودمان را حفظ کنیم و برای ان ها بها قائل باشیم . چه خود "علم" و چه کسانی که در این راه" قدم "بر میدارند . و چه کسانی که پیش کسوتان ما هستند .....
بند ب :
برایم دعا کنید . بسیار محتاجم .

یکشنبه، ۴مرداد ۱۳۸۳

چو عضوی بدرد ......


 

  " داستان های زیادی از نوع ادب و نوع معاشرت وی شنیده بودم اما تاکنون توفیق دیدن او را نداشتم . اولین برخورد نگاهم را به خود معطوف کرد . قد نسبتا بلندی داشت و شالی سفید چون برف بر سر خود بسته بود . و کت مشکی و نظیفی برتن داشت . جعبه سیگاری را از جیب خود در آورد و سیگاری بر لب نهاد و بعد از لحظه ای دودی اطراف صورتش را پوشانید . فکر میکنم سیگار کشیدنش تفننی بیش نبود .
 

به قول خودش تسکینی برای زدودن غبار غمی بود که سالیان متمادی بردل و جانش نشسته بود . خلاصه هر بار که سخن وی در بین خانواده مطرح میشد . ا زاخلاق خاص و منحصر به فردش که همان انجام صله ارحام بود . گفته می شد . او تنها فردی بود که به طور مستمر به فامیل دور و نزدیک سر میزد . بدون اغراق باید گفت فامیل و آشنایی نبود که او او را ندیده باشد . بعد از بیست سال و اندی اگر کسی چهره اش را می دید میگفت : عجب ! او تغییری نکرده است . آری عمو حسین عمری طولانی داشت . فردی نقل میکد که از زمانی که به یاد میآورد تقریبا چهره اش همین چهره است که اکنون او را مشاهده می کنیم و من بسیار مایل بودم شوق او را در این کار فهمیده و سر طولانی شدن عمرش را بیابم . "
 

که بعد از چند سالی سخن پدر مرا به خود جلب کرد . که " صله ارحام" عمر ها را طولانی میکند و روزی تو را افزایش میدهد . از همین روست که بزرگترین مرد اسلام . " حضرت محمد ". میفرمایند :

 " خوش خلقی و پیوند با خویشان و نیکی به نزدیکان بر عمر می افزاید و دنیا را آباد میکند اگر چه مردم فاجر و فاسق باشند. "

خالی از لطف نیست نگاهی به آثار اندیشمندان دیگر داشته باشیم .

" سیسرون "روانشناس آمریکایی میگوید : کسی که خود را از دوستی و آشنایی دیگران بی نیاز بداند مانند کسی است که به خورشید میگوید : غروب کن و از سر کوه بیرون میاور که روشنی و تاریکی در نظر من یکسان است

. سقراط در خصوص پیوند دوستی ها بیان میکند : مردم هر کدام آرزویی دارند یکی مال میخواهد و یکی جکال و یکی افتخار ولی به عقیده من یک دوست خوب از تمام اینها بهتر است . و باز در جایی دیگر سیسرون بیان میکند : مردم در اغلب چیزها با یکدیگر اختلاف دارند ولی دو نفر را نمیتوان یافت که در دوستی و آشنایی با هم متفق نباشند . چه بیچاره اند آنهایی که برای پیدا کردن دوستان جانی کوشش نمیکند و کمتر کسی است که شماره دوستان خود را بداند .......

جمعه، ۱۲تیر ۱۳۸۳

ازنگاه من و تو !

براستي رمز اين نابساماني چيست ؟
 

تو گويي هيچ كس به فكر تصحيح و اصلاح نيست . " من " ها خوبند و " شما ها " بد . !

و جالب آنكه همه مخالفند و همه مينالند .اگر از ايشان دليلش را بپرسي نميدانند . شايد چهار الي پنج جمله را به تو بگويند و اگر راه حل بخواهي به شما ها واگذار ميكنند . گويي  "مني " در اين مسووليت وجود ندارد .

جالبتر اينجا ست كه همين طبقه محروم . بيشترين ضربه ميخورند . بيشترين فداكاري را ميكنند . بيشترين مو را سفيد ميكنند و بيشترين آه را از ته دل ميكشند . بدون اينكه صدايي بر آيد و نفعي به آن ها رسد . اگر هر ظلمي است بر آن ها وارد شده و اعتراضش را ديگران ميكنند . نفعش مال شما ست و ضررش مال ان مستضعفي است كه در همين گوشه كنار خيابان ميبينيم و بيتفاوت سرهامان را پايين مياندازيم .

همين هايي كه تلاششان افزون تر . توقعشان كمتر . مهرباني و خلوصشان بيشتر و زحمت و درد و رنجشان نيز بيشتر است . منظورم فقرا نيست . منظورم آگاهان درد كشيده هستند كه جز سكوت در آين آشفته بازار راهي نميبينند . سكوتي آگاهانه .

روزنامه شان چيزي هايي است كه ميبينند . مجله شان حقيقت زندگي و تعطيلات آخر هفته را عبادت خالصانه ميكنند و نه عبادتي افراطي كه عبادتي كه با عمل همراه باشد .

بقيه مردم . از هر صنف كه باشند . اصحاب حرفند و شعار ! و تنها چيزي هم كه در اين روزگار كميابي و گراني تا دلتان بخواهد فراوان است و برايگان معامله ميشود . حرف است و حرف . ان هم حرف مفت !

افسوس كه خودخواهي و خود پرستي و خود انديشي جلو چشم هايمان را گرفته است . افسوس كه اخلاق انساني ما از بين رفته است . افسوس كه " بيدار " نشده ايم .
 

حيف . كاش به جاي اينكه در دنياي بيرون اين همه جنجال راه ميانداختيم . در دنياي " درون " و در خودمان انقلاب ميكرديم . افسوس كه به جاي " اصلاح خود " گناه نابساماني را به گردن ديگران مياندازيم . افسوس كه به جاي " عمل " حرف ميزنيم . و به جاي " انتقاد كردن " افترا ميبنديم . و به جاي " تصحيح " تقبيح ميكنيم . اي كاش در كنار اين همه ستاد و سمينار و گردهمايي و قشر تحصيل كرده و نكرده و اين همه پانل هاي جدا كننده ادم ها يك دانه از اين ها هم براي جماعت قلم به دست و روشنفكر و چيز خوان و چيز فهم تشكيل ميشد و يكي " از همان مردمان خوب و پاك قديمي كوچه بازار " هم ميآمد و درس " آدميت " ميداد . تا همه ميفهميديم كه آزادي چيست . قانون كدام است . روشنفكر كيست . تحصيل كرده كيست . تصميم گيرنده كيست و در يك كلام و در يك سخن . درد دل همه ما . " انسان " كيست ؟؟؟؟!!!!! 

نوشته شده توسط پونه

سه شنبه، ۹تیر ۱۳۸۳

آينه در خورشيد....

 چشم تو خورشيد را بر نميتابد . پس بيهوده چشم در خورشيد مدوز . سهم تو از خورشيد آن است كه در آينه ميبني . اما روزگار آينه ها سپري گشته است . آينه هاي شكست گرفته و هزار تكه هر يك به قد خويش . قدري نور را مي تا بند و هر يك به قدر خويش . قدري نور مي تابند . و هر يك به قدر خويش , پاره اي از خورشيد را حكايت ميكنند .

 روزگاري بوده است كه آينه هاي پي در پي  روز هاي سرد زمين را در تابش خورشيد هاي غرقه ميكردند . اما چيزي نميگذرد كه آينه ها يك يك شكست ميگيرند و ياد خورشيد در خرده هاي آينه بر زمين ميماند . چيزي نمي گذرد كه در نبود آينه ها خورشيد فراموش ميشود و روي در خفا ميكند . چيزي نميگذرد كه لاجرم تنها راه ما به خورشيد از اين پاره هاي آينه راست ميشود ............به مجنون گفتم زنده بمان حكايت دوستاني است كه همين نزديكي با ما بودند . نفس ميكشيدند . آرزو ميكردند . آرزو هاي بلند . بزرگ . تا اوج . به ان آرزو ها رسيدند . شايد نگاه به اين آينه ها يادي از همان خورشيد باشد . فراموش نكنيم كه زمان اندك است و ما همچنان در چاله چوله هاي زندگي سراغ اشعه اي هستيم . ........

نيايش هاي دوست عزيزم را با هم ميخوانيم . دلتنگي هايي كه با

پرودگارش و نجواهايي كه عطش درون را با آن آرام مي كرد . ....

  "  اين ها را به نيت آن ننوشته ام كه كسي بخواند و من رحمت آورد . بلكه نوشته ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم . و اتشفشان درونم را آرام كنم .

هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت فرسا مي شد . و اتشي سوزان از درونم زبانه ميكشيد و ديگر نميتوانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم . انگاه قلم به دست مي گرفتم و شراره هاي شكنجه و درد را , ذره ذره از وجودم مي كندم و بر كاغذ سرازير مي كردم ..... و آرام آرام به سكون و آرامش مي رسيدم .

آنچه در دل داشتم بر روي كاغذ مينوشتم و در مقابلم ميگذاشتم و در اوج تنهايي , خود با قلب خود راز و نياز ميكردم . انچه را داشتم به كاغذ ميدادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت ميكردم . و از تنهايي به در مي آمدم ......

اينجا قلب ميسوزد . اشك ميجوشد . وجود خاكستر ميشود و احساس سخن ميگويد . ...

اينجا كسي چيزي نميخواهد . انتظاري ندارد . ادعايي نميكند ... فرياد ضجه اي است كه از سينه اي پر درد به آسمان طنين انداخته , و سابه كمرنگ از آن فرياد ها براين صفحات نقش بسته است .

چه زيباست راز و نياز هاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه شب . فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ....

فرياد پرشكوه حق . از حلقوم از جان گذشته اي عليه ستمگران روزگار . چه خوش است دست از جان شستن و جهان را رها كردن . رهايي از بندهاي ذهني .

چه خوش است به قدر تها " نه " گفتن

با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن .

جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند . ديگر كسي واهمه نميكند تا حق را كتمان نمايد ....

آنجا . حق و عدل . همچون خورشيد ميتابد . همه قدر تها و قداست ها فرو ميريزند . و هيچكس جز خدا – فقط خدا – سلطنت نخواهد داشت .

من آن آزادي را دوست دارم و از اينكه در دوره هاي سخت حيات آن را تجربه كرده ام خوشحالم و به آن اخلاص و سبكي و ايثار , و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه ها به آدمي دست ميدهد حسرت ميخورم .

خوش دارم كه كوله بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته شده است بر دوش بگيرم و عصا زنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم ....... "

اي روح آفتابي حماسه ! .... و اي شيرين آوند هاي تشنه ! .... اي چمران رويايي من ! ... گيسوان افسرده باغ به انتظار سرانگشتان عشق آلود تواند ... تويي كه بي بهانه آسمان را فهميدي و تار و پود سجاده را درك كردي .

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند .... آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند  

نوشته شده توسط پونه ....

شنبه، ۲۳خرداد ۱۳۸۳

اوقات فراغت يا فراغت اوقات ؟؟!!!

سينما و تلوزيون و ماهواره و اينترنت كه هر سه از لحاظ ماهيت يك جنس را دارند . هر چهار گروه اينها اوقات فراغت بشر را پر ميكنند . اوقات فراغت نيز مفهومي است كاملا جديد . نه آنكه انسان گذشته محتاج فراغت نبوده و با هيچ زماني فارغ از كار نبوده است . اين اصطلاح با اين مفهومي كه از آن مراد ميكنند كاملا جديد است . اگر اين سه اعتبار نبود اين مفهوم نيز بوجود نمي آمد . يكي اينكه نظام اشتغال در روزگار ما تبعيت از نظمي كه لازمه برقراري كارخانه ها و تكنولوژي است به اين صورت فعلي در امده است . روزي هشت ساعت هفته اي چهل ساعت و ماهي فلان حقوق و فلان زمان ....

به تبع اين نظام اشتغال . همه كارمندان و كارگران اوقات فراغت مشتركي دارند . دومين امري كه به اوقات فراغت امروزي لفظ را بخشيده است آن است كه بشر در

 " كار " نوعي اجبار و ايجاب را يافته كه به علت نياز او به ادامه معاش بر او تحميل شده است و بنابر اين وقت فراغت از كار اجباري روزانه تنها وقتي است كه ميتوان زندگي كرد يعني زندگي براي يك فرد شاغل در روزگار جديد درست از هنگامي شروع ميشود كه كار روزانه پايان مي گيرد . سومين امر آن است كه بشر جديد به اعتبار تعريف تازه اي كه اومانيسم از انسان ارائه داده است زندگي را در لذات قابل حصول مي بيند .

و از آنجا كه اين لدت طلبي را مرگ آگاهي است كه محدود و مخدوش ميكند . انسان اين روزگار در جست و جوي ابزاري بر آمده است كه اوقات فراغت او را با غفلت و فراموشي پر كند . وه كه چه دنيايي است . او هم اكنون از اين غفلت لذت ميبرد و گمان ميكند كه تنها زماني اين خستگي روزانه از او خارج ميشود كه ديگر به چيز هايي فكر نكند . اشتباه نكنيم . آرامش جز با حقيقت بدست نمي آيد .و اين حقيقت جز پرودگار و عالم غيب و مرگ نيست .

با اين ترتيب روشن است كه اين چهار وسيله كه نميشود نامش را گذاشت ابزار . چون ابزار در كنترل انسان است و اين ابزار ما را كنترل ميكند ميتوانم بگويم موجود ياغي . رسانه ياغي . دوستان اين رسانه ها به خوبي و به بهترين گزينه ما را در خواب فرو برده اند و عجب مسووليت هايشان را خوب انجام داده اند . فراغت از همه چيز . ياد بردن همه چيز . بازده اينان عاليست . كمي از اين زاويه نگاه كنيم . فراغت براي آدم هايي است كه از كار روزانه و اجباري خلاصي يافته اند و حالا فرصت پرداختن به فراموشي را دارند . و چه چيزي بهتر از ماهواره و اينتر نت . !!!

فراموش نكنيم . كه زمان اندك است و براي چيز ديگري آمديم . نترسيد اوقات فراغتتان را نميگيرم ... . !!

اصلا اگر با محسابات اينگونه جلو بريم . زمان تند ميگذره . انسانها متوجه گذر زمان نميشوند . ماشيني شدند . تفكر مرده و اصلا من حوصله فكر كردن ندارم . چه برسه اينكه تحليل كنم . كه فراغت موضوع مهمه يا اوقات فراغت .

فراغت را براي اين بخواهيم كه ياد چيز هايي بيفتيم كه براي آنها آفريده شديم . يادمان باشه كه براي چي فراغت ميخواهيم براي فراموشي يا براي ياد اوري !!! .

با ياد كردن چيز هايي و آن ها هي در مغز خودمان فرو كردن به آرامشي دست ميابيم كه هيچ ماهواره اي و هيچ رسانه اي نميتوانه همچين فراغتي را به ما بده چرا كه فراغت در اصل مال اينجا نيست و در عالم امكان است و كساني را راه ميدهند كه از اين معرفت بويي برده باشند .  

با هم دعا كنيم .... !
خداي خوبم :

دلم را از نور يقين و سينه ام را از نور ايمان و انديشه ام را از نور نيات خير و عزم و اراده ام را به نور علم و

 نيرويم را از نور كردار و زبانم را از نور راستي و دينم را از نور بصيرت هايي كه تو عطا كردي و ديده ام را با

 نور روشنايي و گوشم را از نور حكمت و دوستي ام را از نور دوستي محمد قرار بده . 
 

پايدار باشيد .  

نوشته توسط پونه ....

شنبه، ۱۶خرداد ۱۳۸۳

صفر در بي نهايت ......

ميخواهم از رياضي شروع كنم به كجا ميرسه نميدانم . با هم ميخونيم . ميدانيم كه هر عددي تقسيم بر بي نهايت كه بشه ...! ديگه مفهوم خودش را از دست ميده . يعني چي؟؟!  يعني ان قدر اين بينهايت بزرگه كه آن عدد به چشم نمياد و حاصل اين عبارت صفر ميشه .

يعني اگر نسبت به علم يك بزرگ بخواهيم علم خودمان را به نمايش بذاريم اين نتيجه صفر ميشه و يا نسبت به آثار و تفكرات ان . يعني خالق بودن آن .

اگر معرفت را بخواهيم با عدد مشخص كنيم وجود خدا بينهايت است و معرفت من مثلا نسبت به پروردگار 5 باشه و معرفت يكي ديگه 100و معرفت ديگري 1000

يك مقدار اگر ذهن رياضي را فعال كنيم .. هر عديدي تقسيم بر اين بينهايت معرفت ميشه صفر ... داستان موسي و چوپانش شد .. موسي معرفتش نسبت به پروردگار 100000 و چوپان معرفتش نسبت به خالقش مثلا 100 .. نتيجه چي ميشه : بازم صفر . بگذاريد من تمام كنم . .. اين طوري نميشه ....از زبان مولانا ميشنويم :

 

ديد موسي يك شباني را به راه                           كه همي گفت اي كريم و اي اله

اي خداي من فدايت جان من                              جمله و فرزندان و خان و مان من

تو كجايي تا شوم من چاكرت                               چارقت دوزم زنم شانه سرت

تو كجايي تا كه من خدمت ها كنم                        جامه ات دوزم و بخيه زنم

گفت موسي هاي خيره سر شدي                      خود مسلمان ناشده كافر شدي

اين چه ژاژ است اين چه كفر است و فشار       پنبه اندر دهان خود فشار

گر نبندي

_زين سخن تو حلق را                              آتشي آيد بسوزد خلق را

گفت اي موسي دهانم دوختي                             و از پشيماني تو جانم سوختي

جامه را بدريد و اهي كرد تفت                              سر نهاد اندر بيابان و برفت

وحي آمد سوي موسي از خدا                            بنده ما را زما كردي جدا

تو براي وصل كردن آمدي                                   ني براي فصل كردن امدي

هر كسي را سيرتي بنهاده ايم                          هر كسي را اصطلاحي داده ايم

در حق او مدح و در حق تو ذم                            در حق او شهد و در حق تو سم

در حق او نور و در حق تو نار                              در حق او ورد و در حق تو خار

در حق او نيك و در حق تو بد                             در حق او خوب و در حق تو رد

ما بري از پاكي و تاپاكي همه                           از گران جاني و چالاكي همه

من نكردم حلق تا سودي كنم                           بلكه تا بر بندگان جودي كنم ....

چون كه موسي اين عتاب از حق شنيد              در بيابان در پي چوپان دويد ....

عاقبت دريافت او را و بديد                               گفت مژده ده كه دستوري رسيد

هيچ آدابي و ترتيبي مجو                                هر چه ميخواهد دل تنگت بگو 

                هر چه ميخواهد دل تنگت بگو ...........

مولانا در اينجا چه زيبا ميخواهد بگه اي انسان علم موسي و علم چوپان در نظر علم خدا يكسان است و اصلا هيچ است .. هيچ ... هر دوي شما صفريد . و اين غرور .... باز هم گريبان من را گرفته ...

سوار ماشيني شدم كه ترمز نداره !!... و بد تر از ان توي سراشيبي ام .. يكي بياد اين فرمول ساده را به من ياد بده كه هر عددي تقسيم بر بينهايت بازم ميشه صفر !!! ...............

نوشته شده توسط پونه ....

شنبه، ۹خرداد ۱۳۸۳

سكوت ...


بي نظير ترين حادثه زندگي بشر سكوت است چرا كه عالم پر است از هياهو . دنياي درون و بيرون مملو است از قيل و قال و سرو صدا و همين براي به جنون كشاندن تو كافي است . اينها همه عالم را به جنون ميكشند ...

تو بايد صداي درون را خاموش كني زيرا خاموشي صداي بيرون از توان تو خارج است و از طرفي هم نيازي به ساكت نموندن آن نيست . هنگامي كه هياهوي درون ناپديد گردد و سكوت جايگزينش شود . نه تنها ديگر گزندي از دنياي بيرون به تو نخواهد رسيد بلكه برايت لذت بخش نيز خواهد شد .

سكوت درون تجربه اي است بي نظير و باارزش تر از تمام تجربيات ديگر و در واقع سنگ بناي تمام اديان . بدون سكوت نه حقيقتي خواهد بود , نه آزادي اي و نه خدايي

با سكوت تمام آننچه كه وجود داشته ناپديد ميشود و هر آنچه كه اثري از آن نبوده ظاهر ميگردد . بينش تو متحول ميشود و ديدگاهي نوين ميابي . سكوت , تو را قادر ميسازد تا ناديده ها را ببيني و ناشناخته ها را بشناسي . اين , اعجاز سكوت است ....

يادداشت دوم   : توجه كرديد همه ما براي يك چيزي شدن در حال دويدن هستيم ... چيز  ي شدن تا آخر عمر همواره با ما خواهد بود و كاش به سمتي بره كه .....
نوشته شده توسط پونه

سه شنبه، ۵خرداد ۱۳۸۳

اصول ...

بابا كي گفته همچين چيزي رو !..... بايد آدم سياست داشته باشه ....بايد منطق سرش بشه ... اوه اين قدر بايد توي مردم باشي تا بفهمي چقدر گرگند .... يكي تو را واسه يك چيزي ميخواهد يكي ديگر را تو مي خواي ..... اوه خيلي بايد بلد باشي ..... از همين محيط هاي كوچيك شروع كن ياد ميگيري ..... مثلا به يكي بايد خشم بگيري .... به يكي بايد احترام بذاري ..... به يكي بايد تعظيم كني ..... به يكي بايد .... تازه هنوز انسان هاي مجازي موندند .... اره منظورم همانه ..... همان اينترنت .... انم بخش جداي خاص خودش را داره ..... اوه چقدر پيچيده شد ... اما هنوز اول كاري ... بعد كه رفتي سركار و بيشتر در كلك هاي جامعه بودي قضيه كمي سخت تر ميشه ... بايد قوانين احتمالات را خوب بلد باشي ... مخ رياضي ات بايد خوب باشه .... تا ببيني از كدام حالت براي اين شرايط استفاده كني .........كلا بايد سياست اجتماعي قوي اي داشته باشي .... و گرنه كلاهت پس  معركه  است .... اصلا ميداني چيه اگر اين طوري پيش بري .. !  جايگاهي ديگه نداري ...!.. بدوووووو انسان هزاره سوم ...... بدو .... بدو كه ديرت نشه و زمان داره ميگذره ....

 داشتم باهاش حرف ميزدم ..... همان گوشه .... با هم تفسير ميكرديم .... دو بدو ...با هم هم كلام شده بوديم و به يك نتايج متمدني هم رسيده بوديم . از آن طرف به ما دو تا نگاه كرد ..... باز هم از آن نگاه هايي كه ميدانستم..... اما من كه سر عقيده ام هستم بايد آدم سياست داشته باشه و روابط اجتماعي پيچيده است .... داشتم قانون مينوشتم ..... از آن قانون  هايي كه مينويسند و عمل نميكنند .... باز هم نگاهمان كرد... گفت مثل  اينكه كارت داره .... نگاهش كردم .... گفت : اصول ..... اصول ها خيلي ساده اند ..... و سكوت ...

گفتم كدام اصول ....اصلا فكر ميكنيد بدرد ما ميخوره .... اصلا فكر  ميكنيد اين چيز هاي قديمي بدرد اين  انسان متمدن امروزي و با اين شرايط پيچيده ميخوره ؟؟؟!!!

ان قدر  پير شده بود كه چرو كهاي صورتش بر اين چهره سايه بندازه و ان را طبق معمول عميق تر نشان بده ..... نگاهش كردم ... گفت :  دخترم .. اصول ساده است و عمل ان به ان مشكله ..... وميداني مشكل بودن ان در چيست .... يك در شروع ..... دو در تداوم ..... گفتم يكي از اين اصول ها را بگيد . توي همين روابط اجتماعي .....

گفت : با مردم مهربان و خوشرو باش .....

خيلي كم بود .... خيلي خلاصه ..... ميخواستم بهش بگم ميدانم ... ميخواستم بهش بگم اين را همه ميدانند .... دوباره نگاهم كرد ... گفت مي دانم كه همه ميدانند ... اما كمند آدم هايي كه ان را درك  كنند ... اصل  اين قدر ساده و كامل و راحت و با بيان شيوا بيان شده كه زمان و مكان نميشناسه .... مجازي و اواقعي را هم توي خودش داره ..... و هر چيز ديگه اي تو براش تفسير كني ..  اعمالت را از غربال توجيه و تفسير نگذران ...... اصول را پيش چشمت بذار و بهش رفتار كن .... و نه گوش كن و نه در دفتر خاطراتت بنويس و نه به عنوان جملا ت زيبا آن را خطاطي كني و بر  ديوار اتاقت اويزان ..... به گوشه  دلت مراجعه كن ... ببين چند تا از اين ها .. چند تا  از اين اصول را بر صفحه دلت حك كردي ..... چند  تا پونه ؟؟؟!!! ..... چند تا  حك كردي ؟؟؟؟ .... اصول اين قدر ساده اند .....و  اين  قدر زيبايند ..... كه وقتي تو به آن  ها رفتار كني ...... تكرار ميكنم .... رفتار كني ..... ديگه لازم نيست .... سخني و تفسيري و .... چيز هاي ديگه اي را براش بگي ... لذت رفتار بر دلت ميشينه ..... خودش تو را جذب ميكنه ..... تو فقط  بخواه ..... اصول را بخواه ..... آن وقت اصل را ميبني ..... خودش را ..... نور را ..... نور را ميبني ....... نور را ........


خدايا به من كمك كن ...تا عاقبت شرمنده ........

پونه

جمعه، ۱خرداد ۱۳۸۳

" ميخواهم با فرزندم صحبت كنم ...... "

بهش گفتم : اگر يك نفر..., يك پدر , يا يك مادر , بخواهد بهترين سفارش را و يا اصلا يك سفارش را به فرزندش بكنه ... چجوري اين كار را انجام ميده و با چه لحني ... لحنش برام مهمه ...برام مهمه بدانم ايده ال ترين روش ممكن براي سخن گفتن و يا نصيحت كردن اين قشر جوان هزاره سوم چه مدلي خواهد بود كه تازه آن قبول هم بكنه و نه قبول .. بشنوه ... گوش كنه ... درك كنه ... و به كار بگيره ...

به من گفت راه ساده اي است .. گفتم مطمئني كه اين دوره زمانه راه ساده اي باشه ... !!!؟؟ .....

گفت آره ..! ساده تر از آني كه فكر كني .. فقط مهمه كه چهار چوب آن را هيچ وق ت فراموش نكني ... بذار برات از يك عزيز بگم كه چطور با پسرش سخن ميگه.. گوش كن ... چه زيبا صحبت ميكنه :

 "نيك كه مينگرم ترا جزيي از خود ميابم _ نه خطا گفتم _ بلكه تو همه وجود مني و چنان اميخته با مني كه اگر چيزي به تو روي اورد درست مانند آن است كه به من روي آورده است . پسرم ترا به پرهيزكاري و ترس از عقوبت خدا و متابعت و فرمانبرداري از آفريدگار وصيت و سفارش ميكنم ... ويرانه دل را به نور تابناكش اباد گردان و در رشته مهر با او ببندگي و دلسپاري چنگ بزن زيرا هيچ رشته و پيوندي استوار تر از پيوستگي و همبستگي با ذات لايزال كردگار متعال نيست .... "

وقتي كه خوب نگاه ميكردم تمامي اصول روانشاناسانه يك متن را در اين تيكه پاراگراف ديدم ... اول تعريف از و تمجيد از پسر و بعد اون را جزيي از خود ديدن و تا اين حد اين را به واليدن نزديك كردن و به فرزند قدرت دادن و بعد آرام و آرام صحبت كردن و در نهايت تمامي نيرو را به سمت پرودگار هدايت كردن .. يعني از سمت زمين به آسمان و از سمت خانواده و پدر به سمت نيرو هايي كه هيچ وقت تمامي ندارند .......

خداي عزيزم .... محبوب من

مهربانم .. گاهي نگاه كرمت را بر دل بيتابم و حس ميكنم . مفههم كه از جايي گوشه اي . كناري . بالادستي . پشت ابري ... داري نگاهم مكيني .. گاهي نبين .. گاهي نگاهم نكن ... اين بنده تو ارزش ديدن شايد ندارد ....

خجالت ميكشم . جاي نگاه تو بر دلم ميماند ...... گاهي مرا نبين ........

جمعه، ۲۵اردیبهشت ۱۳۸۳

آفرينش و زيبايي هاي او....



آفرينش همه تنبيه خداوند دل است

دل ندارد كه ندارد به خداوند اقرار

اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود

هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

 " خوش دارم ..... آزاد از قيد و بند  ها در غروب  آفتاب بر بلنداي  كوهي نشينم و فرو رفتن خورشيد را در  درياي وجود مشاهده كنم و همه حيات خود را به  اين زيبايي خدايي بسپارم و اين زيبايي سحر انگيز . با پنجه  هاي هنر مندش با تار و  پود وجودم بازي ميكند . قلب سوزانم را بگشايد . اتشفشان درد و غم را آزاد كنم . اشك را كه عصاره حيات من است . آزادانه سرازير نمايم . عقده  ها و فشارهايي كه بر قلب و روحم سنگيني ميكنند بگشايد . غم هاي خسته كننده  اي  را كه حلقومم را ميفشرند و دردهاي كشنده  اي كه قلبم را سوراخ سوراخ ميكنند . با قدرت معجزه آساي زيبايي تغيير شكل دهد  و غم را  به  عرفان و درد را به فداكاري  مبدل كند و آنگاه حياتم را بگيرد و من ديوانه وار همه وجودم را  تسليم  زيبايي  كنم و روحم به سوي ابديتي كه نورهاي  زيبايي ميگذرد پرواز كند و در عالم آرامش و طامنيه از كهكشانها  بگذرم و براي لقا پروردگار به معراج روم و  از درد و هستي و غم وجود بياسايم و ساعتها و ساعت ها در  همان حال  باقي بمانم و از اين سير ملكوتي لذت ببرم ..... "
 

جملاتي از يك دوست خوب ..... كه فقط خاطره آن براي باقي  مانده ..... جملاتي از يك عزيز كه شايد  بشه به عنوان يك الگو ..... جملاتي از يك انسان دردمند ..... نه دردي كه ما و تو حس كنيم ..... دردي كه بايد سالها تلاش كرد تا بهش رسيد ... نه خطا گفتم ...... شايد هم يك روزه بدستش بياريم !...... البته اگر دل بخواهد  اين  درد را تا  اعماق وجودش ببره و بعد ..... تازه معناي هستي را دريافت كنه  ....... اي كاش كمي نزديك بودم ...... به تو ..... به آني كه بهت قول دادم و زيرش زدم ...... كاش بهت نزديك بودم ........ كاش ........!

حب دنيا را زقلبم دور كن ............... ديده گر غير تو بيند كور كن

نوشته  شده توسط پونه

پنجشنبه، ۲۷آذر ۱۳۸۲

آرامش

    انسان , آرامش و سكوت را از دو راه ميتواند بدست اورد :

روش اول آسان , ولي سطحي است . به راحتي ميتوان كسب كرد اما ارزش چنداني ندارد . از اين طريق . نوعي آرامش را در شخصيت خود پرورش ميدهي كه در بحران ها و مواقعي كه درونت سرشار از تشويش و اضطراب است . ميتواني ظاهرت را آرام و متين جلوه دهي . اين آرامشي است كه اكثريت به ان توجه دارند و و من و تو هم به دنبال همان آرامشه هستيم .... جامعه از تو فقط يك آرامش ساختگي و ظاهري ميخواهد و چون تنها در ارتباط با دنياي بيرون توست ........ اصلا اهميتي به دگر گوني هاي دروني تو نميدهد و علاقه اي هم نداره . آرامش حقيقي و اصيل حاصل پرستش اوست و نه محصول پرورش خصيصه آرامش در شخصيت .

        يك چيز كوچولو ميگم و ميرم .. قول ميدم : بابا بذار نور آگاهي به درونت بتابه آن وقت جوانه هاي عشق را ميبني . شور را ميبني . و براي نخستين بار زندگي حقيقي را تجربه ميكني .... وجود حقيقي خودت را در طبق اخلاص بذار .... كه خداوند همان را ميخواهد و دگر هيچ ..........

نوشته شده توسط پونه ...... 10 صبح

شنبه، ۸آذر ۱۳۸۲

" پر پرواز "

" پر پرواز "

مطمئن باشيد ديوانه نيستم !

امشب غربت خويش را با آسمان قسمت خواهم كرد . ميخواهم در حضور ستارگان آشنا . تنهايي را زمزمه كنم .

وقتي كه روح . بغض ميكند . وقتي روح از جسم دلگير است . بايد دل را فرياد كرد .

بگذار فرياد كنم . وقتي كه بغض گلوگير است سكوت سهم من نيست ." ماندن "تاوان همه ناخالصي ها مان بود . انان كه رفتند خدا در آنسوي قلبشان پيدا بود . انان كه از روزمرگي زندگي دل كندند دلي از جنس نور داشتند و امروز چرخهاي روح ماشيني ما در چاله چوله هاي خيابان زندگي گير كرده است .

بياييد متمدن شويم . كلاستان خيلي خيلي پايين است !! بايد با دنياي امروز هماهنگ شد .

بايد شد . آري . حالا كه شهيدي تشييع نميشود . بياييد ايمانمان را در تابوت تمدن بگذاريم و در گورستان غرب دفن كنيم .     

مايكل جكسون براي اموزش وجدانمان شو نماز ميت اجرا خواهد كرد .

شب هاي تا نيمه وقت ميتوان چت كرد و البته انرژي زيادي از اين كار بدست آورد .

شو 83 را ديده اي ؟

خيلي معركه است !

 ارزان شده . ناراحت نباشيد .

سفارش ميدهيم ماهواره برايتان زيارت عاشورا پخش كند .

چرا به اين همه تكرار دل خوش كرده ايم  . ؟؟ !!!!!!

آدم هاي تكراري حرفهاي تكراري زندگي تكراري بيا از ماندن دل بكنيم به خدا اگر صد ساله هم بشوي در آسايشگاه سالمندان آرزوي مرگ خواهي كرد . مرگ 20 سالگي چيز ديگري است .

بيا فرار كنيم از كفش هاي قايقي از پاچه هاي جارويي . از شلوارهاي تا زانو . از بند هاي باز . از سياست . از سياست در هاي باز .

من هنوز گاهي براي 16 سالگي خويش دلتنگ   ميشوم .

فرهنگ شهادت از سر بالايي شمال شهر بالاتر نرفته است . در خيابان ايران زمين  شعبه اي  از جهنم داير شده است .

اگر روي كوههاي تجريش سراغ انقلاب را بگيري از كوه پرت ميشوي .

يادتان هست ؟؟ آن روز ها حتي ستاره قطبي هم در آسمان نبود .

دلم گرفته .... " دلم عجيب گرفته " ...... بيا به بهشت زهرا سري بزنيم . ميگم ها .. شايد .. شايد !!.......قطعه شهدا هنوز هم جاي" خالي"  داشته باشد .

بايد ادبياتمان را تقويت كنيم .... " نامه هاي عاشقانه و آفهاي مسنجر بايد رمانتيك باشد .." ... آقاي محترم : عكس شهيد را از ديوار روبرو برداريد . استاد ادبيات و استاد ويلون بنده خيلي لطيف هستند ."  احساساتشان را جريحه دار نكيند .. !"

دلم براي يك جرعه خمپاره لك زده است !

بنياد جانبازان براي جانبازان بي پا , بنز وارد ميكند . ويلچر ها از سر بالايي  "  "پاسداران "بالا نميروند .

شاگردان مدرسه اقتصاد در درس حساب هم تجديد ميشوند :

راستي صد و بيست و سه مليارد چند تا صفر دارد ؟؟؟!!!!

آب اروند بدنها را سياه ميكند... احساس بدي به من دست ميده . كلاسم پايين مياد ...  بيا سري به شمال بزنيم . ... گزينه بهتري براي سفر است .

  "من دلم براي تمام جنوب تنگ شده است .. "

" عدالت " شعر قشنگي است . خوب ميشود با آن پز روشنفكري داد و در كلاسهاي حقوق سابقه تاريخي آن را بررسي كرد . بياييد عدالت را تفسير مضيق نكنيم . و زندگي را به دو قسمت شمالي و جنوبي نبينيم .

بياييد شرافت افراد را با معيار موجودي بانكي تقسيم نكنيم .

امروز در كلاسهاي مديرت سيستم آمريكايي را ترجيح ميدهند ...خوب كار درستي ميكنند . بايد همه چيز تئوري باشد . ما را چه به عمل؟؟‍‍ . سيستم آمريكايي در ايران هم جواب ميدهد . همه چيز تزريقي است . و تازه اصل سرمايه را بر همه چيز مقدم بدانيد .

حسابدار قابلي خواهيد شد و ميليارد ها .. , شمارا استخدام خواهند كرد .

امروز پزشكان درد ها را رمانتيك معالجه ميكنند . جراحي جديدي امده است . جراحي پلاستيك روح  ...!!

روح را جراحي پلاستيك ميكنند . :

" ببنيد جانم ! : احساسات شما لاغر شده است به كمبود عاطفه مزمن دچار شده ايد . روزي سه تا نامه عاشقانه و با سه نفر چت كردن . در هر اتاقي كه دوست داشتيد . انجام دهيد . هر شب بعد از شام يك ساعت بريك دانس بزنيد . و يك قاشق جاز قبل از خواب ميل كنيد ..!! "

فلسفه جديد حيات را تفسير" مولكولي " ميكند . شاگردان پوپر پروانه ها را ابله ميدانند . تو از آنها معناي عشق را ميپرسي ؟؟؟!!!

فلسفه شما چگونه توجيه ميكند شادي مردي را كه چشمانش ستاره شدند ؟؟؟!!

من آن روز ها كه از منطق پاك بودم مردي را ديدم كه با ميدان مين عاشقي ميكرد . آرامش آبي چشمانش پر از روياي پرواز بود . او خودش را در ميدان مين قرار داد و من شاهد يك پرواز باشكوه بودم .

در كجاي منطق جديد از روح مصطفي چمران بحث ميكنيد . ؟؟!!

چمران ضد مين نبود . ارپي جي زن هم نبود . انفجار عشق را دست كم گرفته ايد ؟؟؟؟؟!!!!!!!

آن روز سيم خاردار آمريكايي . زير پوست امثال من و تو . شهادت را تزريق ميكرد . و امروز امثال من و تو به مارك USA  سيگارش افتخار ميكنيم .

راستي فرقي ندارد . هر دو جنس امريكايي مصرف كرده ايم . تركش أمريكايي .. گاز خردل أمريكايي . موج موشك أمريكايي .. لباس امريكايي .. ...

وقتي همه لاي چرخهاي اقتصاد گير كرده اند . بر روي دلار امريكايي هم ميشود سجده كرد .

هنوز روي زير پوشهاي مردانه عكس هنر مندان خود نمايي ميكند . ... جانباز شيميايي " كرخه  " غريبانه در كنار راين جان ميدهد ... هنوز پدرش موجي ميشود ... خوب اشكالي نداره با چهار تا ساز ميشود تنظيمش كرد .

امسال روي پرده سينما همه عاشق شده اند . كار ساده است" عاشقي".... نه ؟؟‍

صدا و سيما با ماهواره مسابقه ميدهد . راستي اين برنامه هاي شبكه سه . در هر ساعت و با هر برنامه اي مانند اردل و بامشاد خنده مونتاژ ميكند .

تيراژ مطبوعات بالا ميرود .. : أقاي هنر پيشه شما روزي چند ساعت استارخت ميكنيد . تا حالا شده روي صندلي داغ بشينيد و ازتان بپرسند احساسات شما جريحه دار ميشه يا نه ؟ .. أيا تا حالا گريه كرديد ؟ ... مد لباستان را به كجا سفارش ميديد ؟؟؟ ............ شماره تلفن منزلتان را روزي چند بار ميگيرند ؟؟...

بگذار صداي باندها را تا عرش ببرند . بگذار لذت ببريم  . بگذار قهقهه بزنند . روزگاري جواني است . كسي صدايشان را نميشنود . تا بهشت زهرا فاصله خيلي زياد است . ... ‍ ‍‍

شاعران صادراتي بر سر بازار ادبيات غرب. غيرت خويش را حراج كرده اند .

هنرمندان افيوني هنر جنگ را مسخره ميكنند و. شاعراني كه يك عمر دود منقل خورده اند . نويسندگاني كه موهايشان را در گرد هروئين سفيد كرده اند . هنر منداني كه دلشان را در " اسيا " سياه نكرده اند . روشنفكراني كه با ماسك سراغ ادبيات جنگ ميروند تا مبادا شيميايي شوند . ليبراليستهايي كه نماز امريكايي ميخوانند . خوانندگان مد روز ..... و

.......... يادش به خير . أن روز با يك پياله نينوا چه سرمست بوديم . ‍!

امسال در نمايگشاه مد كتاب هم عرضه شده بود . بعضي خود را با بيست درصد تخفيف فروختند .

امسال كتابهاي  "مقاومت "  خريدار نداشت . امسال همه از كنار سالن 25 در نمايشگاه بين المللي تهران رد شدند . امسال همه از كنار" فرهنگ جبهه " بي تفاوت گذشتند .

روزگار را ميبني ؟! .. پاتكهاي نر و ماده ... بنز سوار به ويلچر جانبازان طعنه ميزنند و ما بيتفاوت سرهامان را پايين مي اندازيم . !!

به ما ربطي ندارد . هر كسي زندگي خودش را بايد داشته باشد . ميخواست نرود . اصلا هويت ايراني و ملي در همين تخت جمشيد نهفته است . اين كار ها يعني چه ؟؟؟!!!!

من هنوز به گلوله اي كه بيتفاوت از كنارم گذشت , نفرين ميكنم !

دلم براي خدا تنگ شده است . _ خداي آن روز ها _ آن روزها كه خدا را چه راحت ميشد يافت . ان رو زها كه دو قطره اشك براي حضور خدا بس بود . آن روزها كه خدا بالاي سجاده مان مي نشست . .. روزهايي كه براي خدا تكليف تعيين نميكردند . روزهايي كه ملاقات بيواسطه بود . روزهايي كه ديدنش . ويزا و منشي لازم نداشت ... .

 دلم براي خداي شبهاي جنوب تنگ شده است .

...... اه . ... پونه !! ...... چه ميگويي . مگر نميفهمي كه وقت مارا گرفتي ... اين حرفها آخرش چه .. يادت رفته كه اين حرفها تاريخ مصرف دارد . و تاريخ مصرف حرفهايت تمام شده .... تو جواني ... برو ... راحت باش ... عشق كن .. بگذار ديگران هم زندگي كنند ...... راحت و آسوده ... سرت را اين طرف بگير تا چيزي را نبيني ...... !

مهم نيست روي عكس شهيدان هم پرده اندازيد .

مطمئن باشيد ديوانه نيستم ... !

-         ديوانگي آخرين راه نخواهد بود . در نهايت بن بست نوميدي , هميشه پتجره اي براي پرواز باز است .

ين روزها دارم كلا از يك شهر ميرم . شهري كه دوستش داشتم . به خاطر يك عزيز . چه شبهايي بود كه پيشش بودم . حرفم را ميشنيد . دلم براش تنگ ميشه . خيلي زياد . كاش ميشد .... هميشه ..........

بعد از شش سال . درس در دانشگاه تازه وارد پايان نامه شدم . روزگار غريبي است . بايد هميشه و هميشه رها بود ...... !
نوشته شده توسط پونه