پنجشنبه، ۲۰دی ۱۳۸۶

بکر بکر ...

سلام ... دیر نوشتم . قبول دارم ...

این عکس ها را ببینید . بعضی صحنه ها را که می دیدم ... انگار دارم یک فیلم آمریکایی میبینم . اسمان های زیبا با صخره های زیبا تر و موج های دریای بسیار آبی و خرچنگ هایی که از دیدنشان لذت میبردم ...

راه دوری نیست .. همین ساحل چابهار استان سیستان و بلوچستان خودمان است ... همین استانی که اکثر ما ها ازش اه و اوه میکنیم .... خانومه مسافر بود ... میگفت حالم به هم میخوره از مردم چابهار ... نگاهش میکردم ..  از بی فرهنگی اینجا .. به قول خودش بی کلاسی اینجا ... داشت حالش به هم میخورد ... با خودم گفتم اگر خودش ساکن اینجا بود چه میکرد ؟ ....

و باز یک صد آفرین به مسئولین کشور عزیزمان که منطقه به زیبایی با این همه پتانسیل را رها کردند . منطقه که به نظر من جون میده واسه توریست .. واسه تجارت ... واسه هزار تا دیدنی هایی که خدا خلق کرده و چه راحت از کنارشان رد میشیم ...



یک تشکر ویژه از کسی که توی این سفر امکانات عکاسی را برای من و همسرم ایجاد کردند . بسیار ممنونم .
پایدار باشید . واسه پونه دعا کنید .

یکشنبه، ۲دی ۱۳۸۶

خراب است !

سلام ... سرور خرابه ... صفحه من را نیز خراب کرده ... مطلب ها رو نیز میل میفرمایند .. ولی نشان نمیدن ... دوست خوبمان مشغول تعمیره ... تا کارا جور بشود ... پوزش من را پذیرا باشید ....

( به نظر شما آخه این مطلبه برم تو مفید نیوز ؟! )D :

جمعه، ۴آبان ۱۳۸۶

عشق واقعی ...

شروع رابطه مستلزم جرات و شهامت روحی چندانی نیست . شما به راحتی میتوانید با کسی ازدواج کنید و با او همبستر شوید یا حتی تنها با کسی همخانه شوید . اما عشق ورزیدن آن هم به طرزی عمیق و واقعی مستلزم جزات و شهامت کم نظیری ست . زن و شوهر بودن کاری آسان است . اما ممعشوق واقعی بودن آن قدر ها هم آسان نیست . طی طریق و سیر و سلوک در قلمرو " روابط خودآگاه" جرات و شهامت میخواهد .
عشق های بزرگ همواره مستلزم شهامت های روحی بزرگ هستند . عشق ورزیدن مستلزم آن است که ترس های خود را که زمانی محافظ خوبی برای شما بودند , کنار بزنید و عمیق ترین و پنهان ترین مکنونات قلبی خود و آسیب پذیری های خود را به معضوق خود فاش سازید . عشق ورزیدن مستلزم آن است که معشوق را به راز های درونی خود راه دهید و به او اجازه دهید تا تمامی قسمت های شما را ببیند . که حتی شاید به خودتان نیز ان ها را فاش نکرده اید . نقاط ضعف و قدرت , امید ها و آرزوها , آرزو ها و ترس ها , و همچنین " بالغ " با اعتماد به نفس و " کودک " ترسیده درون خود را . عشق واقعی و راستین آن است که خودخواهی ها , آزمندی ها , ضعف ها , سردی ها , نامهربانی ها , و خلاصه تمامی نقاط تاریک خود را نیز به معشوق فاش کنید و او را در پستو ها و زوایای پنهان روح خود به گردش ببرید تا بتوانید تمامی نواحی و زمینه هایی که در ان نیازمند رشد و تغییر هستیید , خودتان نیز ببینید و نسبت به آن ها آگاهی بیابید .

عشق راستین به احتمال قوی احساسات ناخوشایند بسیاری را نیز در شما روشن خواهد کرد . زیرا مجبورید در آیینه معشوق نگاهی واقع بینانه به خویشتن واقعی خود بیندازید .

چنان چه ملاک تشخیص موفق بودن و یا ناموفق بودن رابطه خود را سطح خوشحالی و میزان ناراحتی خود در آن رابطه قرار دهید , ممکن است خود را گول بزنید و رابطه راکد و ایستای خود را به این دلیل که چالشهای زیادی را برای شما به همراه نیاورده است با رابطه سالم و متحول کننده و رو به رشد اشتباه بگیرید . در این گونه اوقات این امکان ورجود دارد که روابط چالش آور را روابطی ناسالم در نظر بگیرید . زیرا اینگونه نقاط حساس و عصبیت های شما را نشانه گرفته . احساسات ناخوشایند زیادی را در شما زنده میکنند . البته در اینجا منظورم هرگز این نیست که روابط خوب و سالم همیشه ناراحت کننده , دردناک و عذاب آور است و باید تا ابد در اینگونه روابط غیر رضایت بخش باقی بمانید . اما چنان چه جرات و شهامت عشق ورزیدن را به خود راه دهید , خواهید دید که در طول زندگی تان اوقات و لحظات بسیاری وجود دارند که در آن لحظات احساس چندان خوشایندی نداشته و ندارید . چرا که روابط سالم و رو به رشد شما را بر آن وا میدارد تا فراتر از محدودیت های خود گام بردارید و تمامی هر آنچه را که در وجود خود نامطلوب و ناخواستنی می یابید اصلاح و تصفیه کنید .

یکشنبه، ۲۹مهر ۱۳۸۶

تفاوت ...

 

آدم ها از نظر واکنش های اطرافشان , تصمیم گیری ها تفاوت چندانی با هم ندارند , مگر آن هایی که روی خودشان کار کرده باشند . و این تعداد در اطراف ما بسیار اندکند .
هر چه زود تر روی خودت کار کنی ... زود تر به تعداد اندک نزدیک میشوی ... این زود تر ها بهتر است همان دوران جوانی باشد .. زمان به شدت سریع میگذرد ...

 

 

بند الف ( اصلا ربطی به بالا ندارد ) . کسی کتاب  Barron's Toefl که نمونه های  تست با جواب (sample test  ( , مخصوصا reading  و structure   را دارد ؟ مدتی به من قرض بدهد ؟ شاید برای یک هفته یا ده روز ؟

پنجشنبه، ۲۱تیر ۱۳۸۶

قیمت

                  


آنچه را آسان بدست آوریم ارج نمی نهیم ، گرانقدر بودن چیز ها به آن ها ارزش میدهد . آسمان میداند چگونه برموهبت هایش بهای مناسب بگذارد .

1- اگر خیلی زود مطلوبت را یافتی ... چیز ارزشمندی نیست
2- اگر زود عاشق شدی و زود خواستی به عشقت برسی ارزشش کم میشود .
3- اگر حضور در جهادی راحت شد انگاه چیز ارشمندی نیست .
4- اگر دوستانی را یافتی و زود فراموششان کردی ….
5- اگر دکترا گرفتن افتخاری باشد ….
6- …. 
 

موافقی ؟ جمله از توماس پاین بود .

 

جمعه، ۱۱خرداد ۱۳۸۶

فداكاري


 بند الف : سيستم نداشتم ديروز بعد از دو هفته سيستم از تهران آمد و بسلامتي مثل موتور كار ميكند . بيشتر از چهار پنج روز ديگر به اتمام ترم نمونده و من ميانم و برنامه هاي زيادي كه پيش رو دارم و داريم .
بند ب : بعد از بازديد بچه ها اختلافهاي بين من و مدير گروه و ... پيش امده كه دو بازديد ديگر من را لغو كردند . اونم نه به دليل سرويس نداشتن و اين چيز ها .. بلكه به دليل مختلط بودن اردو ... اقاي ... مسئول دفتر فرهنگ ميگويند : خانم محبت كنيد اين 8 تا خانم را جدا ببريد اين 22 تا اقا را نيز جدا . ميگم هفته اينده دوشنبه تعطيله . نميتوانم بچه ها را جدا ببرم . اونم واسه هشت تا دختر . ميگه پس سرويس هاي جدا ببريد . تصورش را بكنيد يك  اتوبوس 35 نفره . 22 تا پسر ببره و اتوبوس بعدي 8 تا ديگه .. واقعا همين دانشجو ها به كار هاي ما نمي خندند ؟ ميگم يك اتوبوس ببريم . من كنترل بچه ها برام اين طوري راحت تره . ميگه پس وسط اتوبوس را پرده بكشيد !!!! خدايا .... تا ان موقع توي اتاقش ايستاده بودم . بعد از اين جمله نشستم ...  آرام آرام فكر ميكردم به مسير كج و پيچداري كه اين ها براي مسير دانشگاه بوجود آورده اند ... ‌
بند ج : فكر ميكنيد فداكاري چه اندازه اي داره ؟ ايا  در اين زمانه شلوغ و اشفته بازار ادم چقدر ميتوانه نسبت به همسرش نسبت به دوستانش . نسبت به همكاراش . نسبت به شاگردانش ... ايثار كنه ؟ آيا قدر و مقداري برايش ميتوانيم تعيين كنيم ؟ انتظارات طرف مقابل چطور ميتوانه باشه ؟ آيا در قبال اين اعمال ميشه قدرداني اي هر چند كوچك  نيز به جا اورد ؟آيا اندازه داره ؟ آيا انسان ها به ميزان نامحدود ميتوانند نسبت به هم ايثار داشته باشند ؟  دوست دارم در اين خصوص جوابهاي شما را بشنوم .
بند د : اين روزها از نظر حسي شبيه اين عكس هستم . ( عكس از وبلاگ يك مرد اميد وار )

سه شنبه، ۱۸اردیبهشت ۱۳۸۶

درس روستا


با بچه ها رفته بوديم روستا . روستاي عبدالله اباد و روستاي بوژآباد در نزديكي هاي نيشابور با دو شرايط مختلف اقليمي و توپوگرافي مختلف . خيلي خيلي از تدريس درس روستا لذت ميبرم آن هم به دليل اشنايي دانشجويان معماري با محيط روستا و نوع الگوي مسكن و آشنا شدن آن ها با مشكلات و شرايط زندگي روستايي ... و در نهايت سعي در ارائه طرح هاي اقتصادي و اجتماعي و معماري براي هر روستا متناسب با شرايط خاص خود .
متاسفانه در چند سال اخير ميزان بازديد هاي اساتيد و نظام دانشگاهي نسبت به درس روستا بسيار بسيار پايين امده و صرفا بازدهي اين درس نيز بسيار كم شده است . و يا حداقل در حد يك پروژه ساده باقي ميماند و بچه ها به درس روستا با ديد يك پروژه دانشجويي مينگرند . مثلا در ترم هاي پيش هر دو يا سه نفر يك روستا را انتخاب و حد زمان تعيين شده كاري را تحويل ميدادند امسال من كل بچه ها را به دو گروه تقسيم كردم و دو روستا را براي اين ترم انتخاب و شروع به كار كرديم . در ابتدا بچه ها به سختي هماهنگ ميشدند و كار تقسيم كردن كار ها برايشان مشكل بود ... اما چندي كه گذشت ، سرعت كار سرعت خوبي بود . روز يك شنبه اي كه گذشت همه كلاس دو روستا را بازيد كرديم و از كار هاي بچه ها و روند آن ها از نزديك بررسي كرديم . مشكلاتي كه هر روستا براي خود داشت ميزان كاريابي و يا ميزان اعتماد روستايي به مردم ديگر و خيلي چيز هاي ديگر مورد بررسي قرار گرفت ... در نهايت نيز بقيه كلاس را در كنار چشمه بوژآباد برگذار كرديم . حقيقتا من يكي كه اصلا دلم نمي امد كلاس را و ان فضا را ترك كنم و بروم دانشگاه . سكوت مطلق و صداي رودخانه . و رنگ سبز بينهايت زيبايي باغها . و ارامش بچه ها فضاي بسيار خوبي را براي اموزش ايجاد كرده بود . خيلي خيلي دلم ميخواهد راه حل هاي خوبي براي روستايي و زندگي روستايي و طرح هاي اقتصادي خوبي را فرا بگيرم .... اميد وارم كه بتوانيم ما بچه هاي معماري . جغرافي . اقتصاد . جامعه شناسي و ديگر عزيزاني كه به نوعي با زندگي مردم سرو كار دارند راه حل مناسبي ارائه دهيم .    
 

                               

 بند الف : ديگر با اين صفحه دست نوشته هاي خودم بيگانه ام ...دلم ميخواهد مثل سابق بنويسم . راحت . اسوده . بي غل و غش . بدون هيچ گونه پرده اي ... كاش كه بتوانم ...
بند ب : يك سوالي را هميشه در ذهنم ميگردانم ... اردوي جهادي چگونه فهميده ميشود؟ اردويي است كه نامش جهادي است ؟ يا جهادي است كه در قالب اردو ارائه ميشود ؟ و اگر تلفيق اين دو است كدام يكي مهم تر است ؟!
بند ج : تبريك به يك دوست اينترنتي خوب كه ايشان هم  مزدوج شدند . جالب بود برام كه او هم ميگفت در لحظه عقد تماما لحظه طواف كعبه در خاطرم ميآمد ... خيلي برايم جالب بود كه او هم همين احساس من را داشتند . برايش دعا كنيم تا انشالله هميشه و هميشه خوشبخت بشن .                              

یکشنبه، ۹اردیبهشت ۱۳۸۶

اعتراف

1- چقدر لذت ميبرم از آدم هايي كه احساسات نابشان را بيان ميكنند . بي آنكه  چيزهايي كه مثل سد جلو افكارشان، احساساتشان  را گرفته و مانع از گفتنش باشد . چه بسيار از اين انسان هاي ناب خوشم مياد .  باور كنيد حتي اين تيپ ادم ها خلاق تر و باهوش ترند . انسان هايي كه مفاهيمي چون عشق . دوست داشتن . ترس . ايمان . منطق . دلتنگي . خجالت . خنده . نگراني . ابهام . گفتگو . شجاعت . بيمنطقي ... و هر صفت ديگري را راحت درك ميكنند و راحت انعكاس ميدهند . ديديد ادم هايي كه مثلا از يك چيزي ميترسند اما اين قدر ان را پنهان ميكنند كه ادم خنده اش ميگيره ؟ .. خب عزيز دل من ،  بگو ميترسم . چرا مرتب مي پيچوني ادم رو ؟! .. يا بگو دوستش دارم شايد بشه يك كاري كرد برات . يا بگو نمي خوامش .... اين كه خيلي بهتره كه مدام با خودمان درگيري داشته باشيم . منظورم اين نيست به كسي بگوييد . منظورم اينه كه با خودمان روراست باشيم .
2- هنر ما نزد جهانيان است و بس .... ! چند وقتي ميشه توي كاري تحقيق ميكنم و مي بينم بهترين سايت هاي خوشنويسي ما مربوط به كشور افغانستان است و بهترين سايت هاي فرش ما مربوط به كشور هاي اروپايي . بهترين سايت هاي موسيقي سنتي مثل سنتور مربوط به ژاپن است . بهترين سايت هاي معماري ما مربوط به كشور هاي اروپايي . و بهترين نقد تخت جمشيد و بناهاي هخامنشي   مربوط به ايتاليا و انگلستان است .... عجب دسته گل هايي هستيم ! 
3- دل یک مشت نسل اول و دومی٬ دل یک مشت تنگ نظر و خانم باجی به دست بیاید.گور پدر هر کسی که خوشش نمی آید.رضا خان به زور حجاب را از سر زن و بچه‌ی مردم کشید.ما به زور می کنیم سرشان! به عنوان يك خانم محجبه جدا از اين طرح حالم به هم ميخورد . در كشور هاي اروپايي می گویند اگر خلاف قانون -ولو غلط باشد- کردی٬ در مراکز عمومی و دولتی جلویت را می گیرم. نمی افتد به جان مردم !! .خودش را با مردم درگیر نمی کند. آموزش دهيد به جاي اينكه دعوا راه بيندازيد .... 
4- وقتي آدم مي توانه بگه چقدر آدم بامرامي است چقدر ادم باحالي است كه دقيقا  در شرايطتش تو مرحله عمل قرار بگيره ... و من جدا در چندين نوبت حالم از خودم به هم خورد . اعتراف ميكنم ، متاسفانه ، خلاف چيز هايي را عمل كردم كه به آن ها اعتقاد داشتم .. و يا حداقل ادعاي اعتقاد داشتن ميكردم . واي كه چه حس بدي دارد وقتي خودت را بهتر ميشناسي و نمره ات هم در اين شناختن بسيار خراب است ........ چقدر بد .

5- فكر ميكنم سايت بايد كمي تغيير كند . چه از نظر محتوا . چه طراحي و يا موضوع بندي . مدتي است برنامه هاي طراحي سايت را كار نكرده ام و ديگر نميتوانم قالب هاي قديمي را به روز كنم .
شما دوست گرامي ، یک سوال، که اگر جواب بدهید٬ خيلي ممنونتان ميشوم ، فقط براي اينكه درك كنم از سال 82  تا كنون  از نظر شما چه نوشته ام ؟  یک نوشته را٬ به عنوان بهترین نوشته ام انتخاب کن.اگر عنوانش هم یادتان نیست٬ محتوایش را یادآور شو. ممنون .

شنبه، ۱۲اسفند ۱۳۸۵

بپر....



1-
کافی است یک جایی از بدنمان مریضی داشته باشد.حتما می رویم دکتر.توجه و دارو و درمان می کنیم.این دکتر تشخیص نداد٬ازش نیامد٬دکتر بعدی.از این دکتر به آن دکتر.آن قدر پی اش را می گریم که بالاخره یک کاری بشود.یک دکتر کاربلد پیدا بشود.هیچ کاری هم نشد٬آخرش می رویم امام رضایی جایی.که به معجزه یا کرامت مساله را حل کنیم!
ولی مرض دل؟مرض روح؟
عین خیالمان نیست.اصلا این ها را مرض نمی دانیم.اصلا فکرش هم نیستیم.حال آن‌که
 آدم  که مریضی قلبی عروقی دارد با مرض  قلبی عروقی اش محشور نمی شود و آدمی که مریضی دل دارد
با آن مریضی هست...تا ابد.
اگر من چشمم تنگ است.
اگر حسادت در من هست.
اگر ....این ها مرا رها نمی کنند ها!دکتر این امراض هم دکان و دستک ندارند.باید بگردی صاحب‌دلی٬ صاحب‌نفسی پیدا کنی
باید خدا بخواهد…ولی قبلش...باید راه بیفتیم دنبال دکتر یا نه.چه خوش گفت حافظ شیراز:
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

2- دلم لک زده برای چیز های صد درصد طبیعی . یک نگاه به عکس بندازید ،  آخ که بعضی چیزا چقدر طبیعین...و چقدر صمیمی و پاک . صد در صد توکل تو چشاش هویداست
3-
امسال هم یک شاگرد ناشنوا دارم . دو جلسه را باهاش سپری کردم . در تدریس بسیار باهاش مشکل دارم . چون هیچی از مطالب مفهو می را متوجه نمیشه . مثل کلماتی چون بزرگی . اندازه . حجم . فضا . ایمان . سبکی . سنگینی ... نمیدانم چطور میتوانم مفاهیم معماری را بهش بفهمانم . هر چند اینو میدانم اگر خوب اموزش ببیند میتواند یک کد کار خوب و یا مکس کار حرفه ای شود .

4- یک جفت دو قلو به نام های پگاه و پرستو هم دارم . بعضی وقت ها گیج میشم که با کدام یکی شان کرکسیون کردم . بد جور به هم شبیه اند . بد جور .

5- سفر بودم . ان هم با فاصله های زمانی کم . دوست دارم زیاد تر بنویسم اما فرصت کم است . بهانه سفر هم فکر میکنم خیلی قدیمی شده باشند .

6- دعا کنیم کمی تغییر کنیم . یا در جهت درست بودن خودمان تلاش کنیم .

7- تو بیا...چشاتو ببند و بپر...بقیه‌اش با من

 

برای همه دعا کنیم .  پایدار باشید .

چهارشنبه، ۲۷دی ۱۳۸۵

بچه های ترم آخری ...

دلم براتون تنگ میشه بچه ها ....

دیروز باهاشان کلاس داشتم ... آخرین جلسه . آخرین جلسه ای که در این ترم با هاشون داشتم .سه ترم با این عزیزان داشتم .  بچه های این کلاس اولین ورودی های معماری دانشگاه نیشابور بودند و این ترم آخرین ترم تحصیلی آن ها بود . بچه ها رفتند و من دلم برای تک تکشان تنگ میشود . بریروز های قشنگی که  با هم داشتیم .برای روزهایی که به مهد کودک ها میرفتیم و تمام ان ها را بازدید کردیم . برای روز هایی که استرس تحویل همشان را گرفته بود  .برای روز های اسکیس . برای روز های معماری جهان ،  برای روز هایی که روی تراس کار گچ و گل المان های فرهنگسرا را شروع کردیم . برای روزهایی که با هم درد دل میکردیم . و روز هایی که میخندیدیم و کنفرانس  اجرا میکردیم . کاش بیشتر بودند . کاش بیشتر می فهمیدمشان . برای روز هایی که هورا کشیدند و برای اقای هو ندیده دست زدند و چنان خوشحالی میکردند که خنده ام گرفته بود .  بچه ها را دوست دارم تک تکشان را . برای آن هایی که جایزه  گرفتند و  آن  هایی  که گریستند و آن هایی که اینجا را پیدا کردند و میخوانند و می خندند . هرچی فکر میکنم ، میاندیشم ، با خودم کلنجار میرم ، میبینم من باید همیشه و همیشه حتی اگر هر کار حرفه ای را بخواهم شروع کنم  در کنار آن ها ، فقط فقط با تدریس ارضا میشم . تدریس آن هم با بچه هایی که هر ترم عوض میشن ، تازه میشن ، و تو همیشه و همیشه در حال یادگرفتنی ..... دلم برای تک تکشان تنگ میشود . برای همشان ارزوی موفقیت . تندرستی . سلامتی . و سرشار از انرژِی و ایمان را از خداوند متعال خواستارم . به امید روزی که همیشه و همیشه خبر های خوبی از این عزیزان به دست من برسد .

یکشنبه، ۱۷دی ۱۳۸۵

زندگی مشترک ...

زندگی مشترک به قول دوستمان آقای محسن کریمی ازوقتی شکل میگیرد که زیر یک سقف باشد . اما به نظر من زندگی مشترک از لحظه ای جان میگیرد که تعهد احساس شود و تعهد زمانی زمانی شروع میشود که حس مسئولیت را قبول کرده باشی و این حس معمولا از قبل از لحظه عقد ( به طور معمول قضیه ) شکل میگرد و در ان زمان تثبیت میشود .
رفتار ها و حالت هایی  که  انسان ها از بعد از ان به خود میگیرند یک رفتار مشخص میشود که اسمش را میگذاریم یک کودک ، یک کودک نوپا . یک نوزاد به نام زندگی مشترک . اولش !
خیلی مراقبت می خواهد.
خیلی گریه می کند. هنوز چیزی برایش اشنا نیست . باید صبر کنی بفهمی اش درکش کنی
خیلی بهانه می گیرد.
گاه و بیگاه خودش را خیس می کند.
خانه را کثیف می کند.
ولی باید هوایش را داشته باشی.
نه اینکه ولش کنی بروی !
ضعیف می شودها !
جان نمی گیرد.
می میرد.
اولش فقط شیر می خواهد.
شیر لطیف.
شیر خالصِ‌مادر.
حتی شیر پاستوریزه هم به درد نمی خورد.
فقط شیر مادر.
پاک٬مهربان٬لطیف.
فقط مهر و عاطفه.
دیگر هیچ.
حالا یواش یواش که جان گرفت
راه افتاد
پدر و مادرش می فهمند
که گریه اش٬ گریه‌ی چیست؟
خیس کرده؟
یا گرسنه است؟
یا دلش بازی و توجه می خواهد
بعد٬
بزرگ می شود.
بزرگ و بالغ و عاقل و ...
آن قدر بزرگ
که از خانه هم می رود بیرون.
يعنی در نسل ها واعصار دوام می آورد.
می شود یک فرهنگ خانوادگی٬
که نسل ها در پی نسل ها
در آن رشد و نمو خواهند کرد.
بعد این خودت هستی و خودش که لذت میبری از این همه زحمت ، تلاش ، ثمره اش را خودت  میبینی ،  کیف میکنی . حا ل میکنی . خودمانیم ها! دیدن چند سال زحمت ، لذت هم دارد ....

بند الف : مهم است : این صحبت ها  یک اموزش جدید ، برای زوج های جوان است . که قراره با هم کمک کنیم و یک بحث نتی راه بیندازیم . خلاصه به اقای هو بنده خدا گیر ندید ....... :DDD
بند ب : اینجا را یک نگاهی بیندازید . بامزه است . :DDD

پنجشنبه، ۲۷مهر ۱۳۸۵

Internt يا Outernet؟


ما در ايران اينترنت نداريم. حرف عجيبي است نه؟ اين شطح مغلطه‌آميز از اين سوال آغاز مي‌شود كه آيا استفاده‌اي كه از اينترنت در ايران مي‌شود استفاده واقعي و بهينه از آن است؟ حالا فرض كنيد برگرديم به چند سال پيش كه اينترنتي وجود نداشت. چه تفاوتي با آن موقع از نظر پيشرفت تكنولوژي جز در «مصرف‌گرايي» كرده‌ايم؟ برخي پيشرفت‌ها قابل احترام است اما كليت موضوع را تغيير نمي‌دهد.
ما پشت ديوارهاي شيشه‌اي قرار داريم كه قادريم تمام آنچه را ديگران دارند ببينيم و پشت اين ديوارهاي شيشه‌اي به دنيا نگاه مي‌كنيم و گاه حسرت داشته‌هاي آنان را مي‌خوريم: آخرين فن‌آوري‌هاي آي‌تي، اينترنت پرسرعت و بي‌سيم، تجارت الكترونيك و دولت الكترونيك... چيزي مثل ليسيدن يك بستني قيفي از پشت شيشه! اينها را مي‌بينيم و مي‌دانيم كه هست اما نمي‌توانيم به آن دسترسي داشته باشيم. چون در شبكه نيستيم. براي اين كه بنيادهاي فرهنگي و علمي و اجتماعي و سياسي شبكه‌اي بودن‌مان با خشت كجي بنا شده است كه اگر زودتر فكري به حال آن نكنيم تا ثريا به همين منوال خواهد رفت.

كشور مورد نظر در شبكه موجود نمي‌باشد
طي يكي دو سال اخير در برخي نرم‌افزارها و سايت‌ها هنگام پر كردن فرم‌ها و در بخش كشورها نام ايران را به اين صورت مي‌بينيم:
Islamic Republic of iran  شايد به ظاهر اين اهميتي نداشته باشد اما براي هيچ كدام كشورهاي ديگر «نوع حكومت» آن نوشته نشده است. شايد مي‌خواهند نام Iran با Iraq اشتباه نشود اما باز هم منطقي به نظر نمي‌رسد. ربطي هم به تئوري توطئه ندارد اما اين موذيگري و شيطنت برخي سايت‌ها، كاملاً عمدي است و هيچ دليلي ندارد مثل كشورهاي ديگر با همان روال معمول Iran ننويسند. پيش‌ترها براي «جمهوري خلق چين» نيز اين پروپاگاندا جريان داشت و اكنون براي ايران روز به روز در حال گسترش است. نه اين كه از حُب «جمهوري اسلامي» باشد كه به آن توجه مي‌كنند! خير اين بار معنايي منفي دارد، اين برجسته‌سازي طوري است كه انگار ايران با ديگر نقاط  دنيا متفاوت است. مشخص نيست كه اولين بار كدام برنامه‌نويس و در چه سايتي اين كدها را در فرم‌هاي ثبت‌نام به كار برد و حالا همين در حال گسترش و استفاده است.
در اين مورد گويي خيلي هم لطف كره‌اند كه نام ايران را از قلم نينداخته‌اند. در بسياري از سايت‌ها و نرم‌افزارها به ويژه سايت‌هاي تجاري نام ايران به طور كلي در ليست كشورها حذف شده است. كوچك‌ترين و دورافتاده‌ترين كشورهاي جهان در اين ليست‌ها وجود دارند اما نام ايران با تعصبي فاشيستي و ضدانساني حذف شده است. آيا اگر دنيا با سيستم حكومت ايران مشكل دارد دليل اين مي‌شود كه بيش از يك ميليون و 648 هزار كيلومتر مربع با 70 ميليون نفر جمعيت را نبيند!؟ آيا تمام كشورهاي دنيا كارت اعتباري و تجارت الكترونيك دارند؟ نه، موضوع هر چه هست گسترش ضدفرهنگي در سطح شبكه است كه مي‌خواهد ايران را ايزوله كند.
اين فشار در چند سال اخير به ويژه پس از اشغال افغانستان و عراق شدت گرفته است. سرورهاي آمريكايي سايت‌هاي ايراني را مسدود و مقطوع‌النت (چيزي مثل مقطوع‌النسل!) مي‌كنند و تقريباً امكان دسترسي به بسياري اطلاعات و خدمات مفيد سطح نت از سوي ايرانيان وجود ندارد.
اين آپارتايد جهاني كه به نام تحريم عليه ايران جريان يافته پيش از آن كه مثلاً حكومت ايران را متنبه كند، به فرهنگ جهاني نژادپرستي و احساسات ضدايراني ديگران دامن خواهد زد. چنين اعمالي شرم‌آور و به دور از حقوق بشر است و گسترش اين ضدفرهنگ پيامدهاي سوئي براي ميليون‌ها انسان در آينده خواهد داشت. كاش پايگاه يا سازماني حقوقي اين وضعيت را پيگيري مي‌كرد.

چرا وجود نداريم؟
بگذاريد مروري كنيم بر غرغرهاي كليشه‌اي و كهنه در اين مورد:
- ما مصرف كننده‌ايم نه توليدكننده. مصرف كننده دائمي ابزار غربي و تكنولوژي.
- در مورد نرم‌افزار و سخت‌افزار جز كپي و مونتاژ حرف مهمي براي گفتن در دنيا  نداريم.
- قانون كپي رايت نداريم و هيچ پايبندي به آن نداريم.
- سيستم تجارت الكترونيك و كارت اعتباري نداريم.
- فرهنگ عمومي استفاده درست از ابزار نداريم.
- دولت‌هاي ناپايدار و بي‌ثباتي داريم چه رسد به دولت الكترونيك و حذف بروكراسي.
- علوم پايه و دانش‌هاي روز نظير آي‌تي و هاي‌تك در ايران جايگاه واقعي خود را ندارند و بعضاً تنها به عنوان ابزاري سياسي و دولتي استفاده مي‌شوند.
- سرعت پايين اينترنت، گراني اينترنت و هزينه‌هاي مخابرات، دولتي بودن مخابرات، قيمت بالاي كامپيوتر و قطعات به نسبت درآمد سرانه مردم و بسياري مسائل ديگر جمعيت قابل ملاحظه‌اي را كه در فشار اقتصادي و عوارض ناشي از تورم براي تامين امكانات اوليه زندگي خود هستند، به طور كلي دفع كرده است.
- دولت و قوانين داخلي موجود هم نمك بر زخم اين لاشه‌ي انفورماتيك مي‌پاشند. در حالي كه كشور كوچكي نظير سنگاپور اينترنت پرسرعت رايگان در اختيار شهروندان خود قرار داده و بسياري كشورهاي ديگر و كم‌اهميت‌تر از ايران امكان دسترسي آزاد همگان به اطلاعات را فراهم كرده‌اند، سانسور و تحديد به سياست و تنها راه‌كار هميشگي تبديل شده است.
- و بدتر از همه تضاد بين سنت و مدرنيته كه با شدت جريان دارد. نمي‌توانيم دست از خدا و خرما بكشيم بي اين كه تعادلي بين اين دو برقرار كنيم و هميشه در فرهنگ افراط و تفريط از آن ور بام مي‌افتيم.

پشت پنجره‌هاي زنگ‌زده 
مي‌دانيد به چه مي‌ماند؟ آب يك هويج را گرفته و استفاده كرده و ما سر در تفاله‌اش كرده‌ايم كه فكر مي‌كنيم آب هويج است! مسنجر و چت بازي نهايت دانش خيلي‌هايمان از اينترنت است، استفاده از انبوه سايت‌هاي زرد و بي‌محتوا و بسياري مسائل ديگر و استفاده‌هاي ناهنجار و سطحي كه به گمان‌مان «اينترنت» داريم. تازه وبلاگ‌نويسي مفيدترين و سالم‌ترين استفاده ايرانيان از اينترنت است. وبلاگ‌نويسان به نسبت و برخلاف تصور بسياري و غير از پاره‌اي استثناها، سالم‌ترين قشر كاربران اينترنت در ايران هستند.
با اين وجود تا وقتي مسائل اساسي شبكه نظير تجارت الكترونيك و جريان دسترسي آزاد به اطلاعات و احترام به قوانين جهاني را نداشته باشيم، اينترنت نداريم و از شبكه خارجيم. تفاله‌اي است كه معلوم نيست تا كي و چه زمان و به چه دليل مي‌خواهيم آن را مصرف كنيم. اين پنجره‌هاي زنگ‌زده كه تازه برخي مي‌خواهند يك تيغه‌ي آجري هم جلويش بكشند، در برابر گردباد مدرنيته دوام نخواهد آورد مگر اين كه آن را هوشيارانه باز كرد.
اجازه بدهيد اين جمله‌ي ارزشمند مهاتما گاندي را به عنوان ختم كلام و راه‌كاري فرهنگي و متعادل، يك بار ديگر مرور كنيم كه شايد به نحوي به اين بحث ربط پيدا كند:
«من نمي‌خواهم به دور خانه‌ام ديواري بكشم و پنجره‌هايم را بپوشانم. من دوست دارم تمامي فرهنگ‌هاي جهان با آزادي كامل به خانه‌ام بوزند. اما نمي‌گذارم زير پايم را سست کنند. من نمي‌خواهم در خانه‌هاي ديگران مثل يک برده و گدا زندگي کنم».

 

منبع : نقطه ته خط  

چهارشنبه، ۲۶مهر ۱۳۸۵

تفکر سازه ای

ای خدای بزرگ  ،تو را شکر میکنم که مرا بنده حق کردی ، وسوسه مصلحت را از دلم پاک نمودی و در گرداب ناملایمات و مشکلات به راه راست هدایتم کردی و در این امتحان سخت مرا سربلند و روسفید کردی و از سنگلاخ سردرگم محاسبات مصلحت طلبی نجاتم دادی و دلم را به نور عشق و ایمان روشن کردی و حیات و مماتم را با حق عجین نمودی . زیرا  ارزش من در این بود که در چنین شرایط سختی از حق دفاع کنم و گرنه با دیگران تفاوتی نداشتم ................ دست نوشته های شهید دکتر مصطفی چمران

 

                                                                 **********  
در درس نقشه کشی اجرایی بچه های عمران . به لزوم تفکر سازه ای در ابتدای درس پرداخته بودم و اینکه هر چیزی نظام سازه ای خاص خودش را دارد و اینکه در هر شرایطی چه سازه ای را  میطلبد . بعد ها بحث به سازه های با شرایط خاص کشیده شد . مثل شرایط تحمیل شده مثلا بمباران باشد . سرعت ساخت سازه مهم باشد . مواد اولیه کم باشد . لزوم ساخت سازه بسیار زیاد باشد . بچه های مثال های بسیار جالبی میزدند . هیچ گاه مساله جنگ را اینچنین بررسی نکرده بودیم . با دانشجویانم که اتفاقا تمامشان پسر هستند ( از این بابت خوشحالم ، چون آقایان در این درس ، درک سازه ای قوی تری نسبت به خانم ها دارند . این موضوع ربطی به هوش خانم ها و اقایان ندارد متاسفانه دقیقا ربط به" محدودیت های زن "دارد که با محیط اطراف خود نتوانسته ارتباط ازاد تری چون اقایون ایجاد نماید و این  مساله در درک مسایل فنی باعث شده است که  از آنها  کمی عقب تر باشند ) مثالهای از سازه های جنگ زدیم . یکی از آن ها پلی بود که در اروند  و یا کارون  ( حودم هم فراموش کردم ) ساخته شده بود . من تمام ساخت و جریان ان پل که با لوله های فولادی بود و نحوه اجرای آن و اینکه با اب و جزر و مدش چه برخوردی داشتند و چه ایده سازه ای را ایجاد کردند و حتی زمانی که بمباران میشد چه بخش هایی از سازه تخریب میشد و چه ایده هایی را رزمندگان داشتند ، را برایشان با تکنیک کنجکاو کردن بچه ها ایجاد نمودم . خودشان داشتند تعجب میکردند که تفکر سازه ای ان هم در شرایطی که دشمن در تلاش فراوان برای تخریب پل بود ، چقدر میتوانست کار ساز باشد . شبکه دو نیز یک فیلم مستند از این پل نشان داده است . من تمام عکس های نحوه ساخت و ماکت آن  و مراحل ساخت را در سفر جنوب دیده بودم. نام این پل را  نمی میدانم و نه میدانم در چه عملیاتی ساخته شد . فقط شکل سازه ای ان متشکل از لوله هایی به حداقل قطر یک متر و بزرگتر از ان که روی هم قرار میگرفتند و بعد روی ان سنگ ریزه و بتن سبک و اسفالت قرار گرفته بود . اب هم به راحتی از لوله ها رد میشد و پل فشار کمتری را تحمل میکرد . به دانشجویان قول داده ام که عکس این پل را برایشان ببرم . متاسفانه در نت چیزی پیدا نکردم . دوستانی که میدانند من کدام پل را میگویم محبت کنند و عکس ان را برایم ارسال کنند .

یکشنبه، ۹مهر ۱۳۸۵

نمودار زندگی

نمودار زمان . انرژِی . پتانسیل انجام فعالیت در طول عمر متوسط انسان .

یک نگاهی بینداز، در زمانی که پول وانرژی آدم صفر است زمان ماکزیمم است . و زمانی که انرژی ماکزیمم است پول و زمان وضعیت مطلوبی ندارند . وقتی هم که پول زیاد است ... زمان نداریم .

این وضعیت یک کم غمگین کننده نیست ؟ !! دنیا یعنی همین !؟

پی نوشت :
گفت تو دنبال من ای يا من دنبال تو ام؟
گفت چه فرق می‌كند؟ فعلا بدو.
               
      
حالا تو هم فعلا بدو. بدو كه الان يا تو می‌رسی به او يا او می‌رسد به تو.

پنجشنبه، ۶مهر ۱۳۸۵

سختی

اگر كسی از درخت زردآلو بپرسد كه «از وقتی كه هسته بودی تا الان كه درخت شده‌ای چی از همه بيش‌تر به‌ت سخت گذشت؟» می‌گويد «يكی آن زمستان اولی بود كه سرما شد و يخ‌بندان شد و يخ پوستم را تركاند، يكی هم آن سال كه باغ‌بان آمد و با نيش چاقويش پوستم را چاك داد و پيوند زد».
راست می‌گويد. به‌ش سخت گذشته. حواسش هم نيست كه اگر آن سرما و يخ‌بندان نبود و پوستش را نمی‌تركاند، توی باغ‌چه می‌پوسيد و اگر هم آن نيش چاقو نبود تا دنيا دنيا است بی‌بار می‌ماند.

سه شنبه، ۴مهر ۱۳۸۵

خودش میداند ...

زن مزرعه‌ی مرد است. آدمی كه مزرعه‌اش را بكارد و چيز خوب بكارد و به‌ش برسد، آخر كار هم محصول خوب برمی‌دارد. در هر مزرعه‌ای هم، هر چيزی نمی‌شود كاشت. هر چيزی هر جايی عمل نمی‌آيد. بايد آب و خاك را بشناسی. از يكی پرسيدم «اين زن‌ها كه مزرعه هستند، چی بايد كاشت در اين مزرعه‌ها؟» گفت «نسل.» گفتم «ضرر می‌كنی. آفتش زياد است و محصولش كم. نه كه بگويم نسل را از بيخ و بن بگذر ازش. می‌گويم آن كه بايد بكاری تا آخرش برنده باشی نسل نيست.» بايد چيزی بكاری كه آفتش كم باشد و محصولش زياد. مزرعه است. گل‌دان كه نيست. گفت «چی بكارم؟» گفتم «حالا من يادت می‌دهم. برو محبت بكار. در اين خاك كه من می‌شناسم فقط تخم محبت می‌گيرد. يك دانه بكار صد دانه درو كن.» نه؟گفت «پس بی‌چاره زنم كه نمی‌تواند بكارد و درو كند.» گفتم «چرا نمی‌تواند؟» گفت «مزرعه ندارد كه بكارد.» گفتم «دارد. تو عقلت مثل من است نمی‌رسد. اما او خودش عقلش می‌رسد. وقتی به تو می‌گويد خسته نباشی و تو پر در می‌آوری دارد می‌كارد. تو هم مزرعه‌ی او ای » گفت «پس چرا خدا من را گفت و او را نگفت؟» گفتم «خدا مثل من و تو نيست. احترام می‌گذارد به كسی كه می‌فهمد. ديد عقل من و تو نمی‌رسد به من و تو گفت. ديد زن‌ها عقلشان می‌رسد نگفت. خدا خودش هم من و تو را ساخته و هم زن را. خودش می‌داند كه كی چی را خوب می‌فهمد.»

بند الف : یادم نمی آید کجا خواندم . فکر کنم " چون او گفتن " بود .
بند ب : دلتنگی و خستگی فشارم میدهد .... دعایم کنید .

جمعه، ۱۰شهریور ۱۳۸۵

واقعیت ها

واقعیت ها واقعا چیست ؟!


از نماز جمعه بیرون می آید ... نگاه دوربین به سمتش میرود ... آقا ببخشید یک مصاحبه کوتاه میخواهیم با شما انجام دهیم ! به نظر شما نماز جمعه خوب است و یا چه اثراتی دارد؟! ....
خوب معلوم است دیگر......  نماز جمعه از دیدگاه انسان های نماز جمعه ای خوب است . نه تنها خوب است مقدس است عالی است ارمان گرایانه است .... و خیلی چیز های دیگر .... اما اگرراست میگویی توی مصاحبه گر  بیا میدان ونک بگو اقا نماز جمعه خوب است ؟ میگوید چی ؟ نماز جمعه ؟ چند بار در سال اتفاق میافتد ؟ من که نمیدانم.. ! اصلا نمیروم ....
بعضی اوقات تحقیق کردن از روی گزینه های انتخابی (
Select) چیز شیرینی از آب در می آید اما بعضی اوقات باید روی گزینه های اتفاقی (Random)  سرمایه گذاری کرد تا با واقعیت ها بیشتر آشنا شویم .

اندر احوالات نگاههای تحلیلی ، تجلیلی ، تعلیلی ... خواهم نوشت . این روز ها سرم کمی شلوغ است . فرصتم بسیار بسیار کم است اما میدانم  , ایمان دارم ،  خدای من و تو و او .... بسیار بسیار بزرگ است .  پونه دعایم کنید .

پنجشنبه، ۹شهریور ۱۳۸۵

نگاهی وسیع تر ....

مقصدم .... !!

بسیار خوب است که مقصد مسافرت خود را مشخص کنیم اما در آخر این امر این خود مسافرت است که مهم است نه مقصد .....

                     اورسلا کی . لوگین

راستی .... !

وقتی به عنوان يک مدير وقت کم می آورید
چاره  چيست؟

خلق کردن زمان.
يعنی چه؟
يعنی تقسيم کردن کار و تفويض اختيار.
خب به چه کسی؟
ايشان می گفت:
برويد دنبال يک نفر بگرديد که وقت ندارد.
چون آدمی که بيکار است و وقت خالی دارد
آن قدر قوی نبوده که بيکار نماند .
 آدمی هم که قوی است
وقت ندارد و سرش شلوغ است !

یکشنبه، ۲۹مرداد ۱۳۸۵

خاکی و پاکی !

خاکی و پاکی !

محبت در دل است.
باباطاهر دوست داشتنی مان هم می گفت:
دلی دارم خريدار محبت.
معلوم می شود
خريد و فروش محبت عيب نيست.
بده بستان است ديگر.

ولی دل بايد بخرد
دل هم بايد بفروشد.

محل اش هم ٬ بازار معرفت  است.
معرفت هم در دل است ديگر...

بعضی هم هستند
که محبت متاع دنيايشان است.

محبت کاسبی شان است.
اما نه کاسبی دلشان.
کاسبی دست‌هاشان است.
محبت مال دلشان نيست.

شده بعضی وقت ها يکی می آيد ماچت کند
يک جورهايی مورمورت می شود!؟
به دلت نمی چسبد؟

محبت را اگر با دلت آوردی
و به دستی فروختی
می گويند بی غيرتی کرده ای.
راست هم می گويند.

محبت را اگر با دستت آوردی
و به دلی فروختی
می گويند: نامردی کرده ای.
راست هم می گويند.

محبت را اگر از دستفروشی خريدی
و با دست گرفتی
خيالی نيست.

درست است که راه و رسم محبت را
که معامله در بازار معرفت است زير پا گذاشته ايد
ولی هردو از يک قماش بوده ايد.

از دستی به دستی.
هردو اهل يک بازار و مرام و مسلک بوده ايد.

اما اگر کسی با دل فروشَد
و ديگری به دست خَرَد
نمی شود.

نمی شود
که يکی پاک‌باز و ديگری خاک‌باز.

به دوستی می گفتم
دخترها در محبت نوعا پاکبازترند.
معمولا دل نمی بندند
واگر ببندند پاکبازانه است.

و پسرها ....افسوس!

و اين روزگار بی سامان
ای بسا دختران را آموخته باشد
که به خاکبازی کودکانه تن در دهند و به بازی در آيند.

با اين همه
حتی بازيگر ترين زنان هم
پاکبازتر است از بسياری از مردان.

***********
 
دست نوشته های دوست خوبمان اقای حاجی کریمی

شنبه، ۲۱مرداد ۱۳۸۵

بالای بلند ...

 چشم بازیگوش تو در من هوس می پرورد
در سرم آن چشم ها فکر عبث می پرورد

روزگار بی عقابی هاست ، بالای بلند
!
فکر فتح قله هایت را مگس می پرورد

از من آوازی مجو دیگر که چشم زیرکت

جای بلبل ها کبوتر در قفس می پرورد

بر سرم دستی بکش چون عاشقان دیگرت
دشت گاهی بین گلها خار و خس می پرورد

با خودم گفتم هوس یا عشق؟! گفتم : عشق! عشق!
عشق آتش می زند بر دل ، سپس می پرورد...

                              شعری از کمیل قاسمی . ( برگرفته از سایت دانشجویی لوح )

 
بند الف : فردا از میراث محترم فرهنگی خواهم نوشت . و کار های بسیار ارزشمندی !! که برای نیشابور انجام داده است . ! از دست این سازمان با این خرابکاری هایش عصبانی ام ؛ مخصوصا زمانی که با شهر داری همدست شوند و .....

پنجشنبه، ۱۹مرداد ۱۳۸۵

نمایشگاه خودرو

نمایشگاه بین المللی خودرو مشهد 85

دیروز به اتفاق پدر گرامی به نمایشگاه اتومبیل در مشهد رفتیم . همایشی را برگذار کرده بودند که البته من به دلیل کار های دیگرخود و رفتن به حرم ، نتوانستم در این همایش شرکت کنم و فقط به خود نمایشگاه رفتم . بسیار بسیار شلوغ بود و اغلب از طیف سنی 20 تا 35 سال به نمایشگاه امده بودند . خب این چهارمین بار بود که مشهد میزبانی نمایشگاه خودرو را به عهده داشت و من فکر میکنم که در ماه رمضان امسال نیز برای هفتمین بار نمایشگاه خودور در تهران برگذار شود  . ( آن هم به دلیل خلوت بودن و عدم ترافیک در ساعات بعد از افطار ) . اما اینکه نمایشگاه چه پیامد هایی برای صنعت خودروسازان و یا برای مشتری داشته است ، بحث پیچیده ای است که از عهده من بر نمی آید و من فقط میتوانم بگویم علی رغم هزینه های بسیار هنگفتی که در این نمایشگاه ها با همایش های خود و رزرو هتل و غیره و غیره میشود ، آن اثر مطلوب خود را برای رضایت مشتری نسبت به خودروسازان داخلی ایجاد نکرده است .
با اینکه تقریبا تمام نمایشگاه را دیدم .. اما بیشتر از اینکه به خود ماشین ها علاقه نشان بدم از حیرت جوانان ( اقایانی که تمام عشقشان شده بود ماشین و دائم در حال جمع کردن انواع پوستر ها و تبلیغات بودند . متجب میشدم .  صحنه هایی که یک چیزی حدود 40 نفر دور یک ماشین جمع میشدند و آن قدر آن ر مورد تجزیه و تحلیل قرار میدادند که برام جالب و تحیر انگیز بود . برخی از شرکت ها هم غرفه های خود را بسیار بسیار زیبا درست کرده بودند و چیدمان عناصر نشان داده شده با محصولاتشان و نوع رنگ بندی آن برایم به عنوان یک نمونه هایی از طراحی صنعتی و طراحی داخلی جالب بود که در کل نمایشگاه بیشتر به این مقوله توجه میکردم . که از بین تمام غرفه ها به نظرم غرفه تویوتا بسیار خوب کار شده بود . و لاستیک بارز نیز غرفه بسیار زیبایی داشت .


 حاشیه (1) : بیشتر مجذوب  واکنشها و حرکت های این زن و شوهر شده بودم و خوشحال از اینکه این فضا از نظر طراحی برای حرکت های ویلچر داران و عزیزان عصا دارمشکلی را ایجاد نکرده بود و این عزیزان نیز به راحتی میتوانستند از این فضا ها استفاده کنند. 
  

                         عزیزان معلول

حاشیه (2)
:  وقتی باندها را روشن میکردند . جوانان هوراهایی ... یا بهتر بگویم جیغ هایی میزدند و چنان حیرت و شادی تمام وجودشان را پر میکرد که واقعا متعجب میشدم . احساس میکنم که چقدر نسلهای پایین تر و یا کوچکتر های ما با ما تفاوت دارند و من و یا 5 سال بزرگتر از من  چقدر از دنیای آن ها دوریم . در این دوره زمانه شاید بشود با 5 سال بزرگتر از خودت به نقاط مشترک زیادی برسی اما با کوچکتر از خودت به سختی میتوانی این کار را  انجام بدهی ، هر چند که سرعت تغییر نیز بسیار بسیار زیاد شده است . نگرانم . بسیار... 


                                     قبل از روشن کردن باند ها

                                    بعد از روشن کردن باند ها !!

یکشنبه، ۱۵مرداد ۱۳۸۵

حادثه ...

خيلی آدم ها در حال زندگی روی زمين خدا هستن. خيلی ها مقام دارند و معروفند. خيلی ها هم اسم خودشون رو گذاشتن مشهور. اما عده ای هستن که با شنيدن اسمشون آدم معروفيت رو درک می کنه. مثال بزنم؟ …..بهشتی .

شهید بهشتی :
ای مسلمان! هیچ زمانی خودت را به دست حوادث مسپار که خدا تو را آفریده است تا به وجود آورنده جریان ها باشی نه تسلیم شونده در برابر جریان ها .

بند الف : اینجا را یک نگاهی بیندازید .
بند ب : از دوستان کسی میداند نمایندگی canon در تهران در کجاست ؟ و ایا کسی در خرید دوربینهای خوب دیجیتال در حد 12 پیکسل اطلاعاتی دارد یا خیر ؟ به من اطلاع دهید و یا با من ایمیل بزنید . متشکرم . ایروانی

دوشنبه، ۹مرداد ۱۳۸۵

یا مقدر کل قدر ...

بیشتر از 800 نفر در این بیست روز در لبنان کشته شدند .... حالم از روزمرگی هایم به هم میخورد . تو چی ؟!

بای ذنب قتلت ؟! 
            بای ذنب قتلت ؟!
                             بای ذنب قتلت ؟!


■ دست قطع شده Amputated Hand

پسري جوان به سوي من دويد
و درخواست يك شيريني كرد
او بازوهاي قطع‌شده‌اش را
بدون دست باز كرد
با وحشت پرسيدم:
«چه كسي اين كار را با تو كرده است؟»
با شرم پاسخ داد:
- «اَنتُم»! «شما»!
شرم عذرخواهانه‌اش
شرم شوك‌زده‌ام را خفه كرد.

اين اشعار از خانم آدا آهاروني شاعر اسرائيلي است. پرفسور آدا آهاروني نويسنده، شاعر و فعال صلح‌طلب است كه چندين كتاب در زمينه شعر و داستان با مضامين صلح منتشر ساخته است. وي استاد دانشگاه و بنيان‌گزار و دبير انجمن بين‌المللي «براي فرهنگ صلح» است. خانم آهاروني يهودي و متولد مصر است و اكنون در حيفا زندگي مي‌كند. حيفايي كه اين روزها زير موشك‌هاي حزب‌الله تخليه شده است.
اشعارش را در لینک ها گذاشته ام ... ان ها نیز از جنگ متنفرند ... پس چرا سیاستمدارانشان دست از جنگ بر نیمدارند ؟ ؟

چهارشنبه، ۲۸تیر ۱۳۸۵

قدس ...

در هر حال قدس مال ملت مسلمان است .

نمای اول : لبنان و فلسطین 55 سال است که دارند می جنگند . آن هم با نیرویی که همه چیز دارد . اما یک چیز ندارد و آن " خداست " فلسطین هیچ چیز ندارد حتی اتحاد بین گروهها را ندارد . اما " خدا " دارد . و خداوند در دو مورد قدرتش را نشان میدهد اول در زمانی که نخواهد چیزی باشد و تمام مردم دست به دست  هم بدهند و آن چیز را بخواهند حفظ کنند اما  نمی شود . و دوم در حالتی  است که خداوند بخواهد یک چیزی بماند و یا بشود حتی اگر تمامی گروهها و انسان ها یکی شوند که آن را حفظ نکنند  و یا در صدد نابودی اش باشند .

نمای دوم : 50 سال است میجنگند , با قدرت های بسیار بزرگ . با نیرو هایی که توان شان چندین برابر آن هاست و آیا این جنگ تا به کی و با شهادت چندین هزار نفر پایان پذیرد ... هنوز هیچ چیز معلوم نیست . این قدر ت ها به راحتی میتوانند با یک بمب اتم تمام فلسطین را با خاک یکسان کنند . همان طور که در ژاپن  کردند و یا در ویتنام کردند . در کوبا نیز چنین کرده اند . در جنگ امریکا وافغانستان و در جنگ آمریکا و عراق ...
نمای سوم : هیچ توجه کرده اید واقعا چرا امریکا و نیروهای دست نشانده اش ( صهیونیسم ) چرا به این جنگ از دیدگاه نظامی خاتمه نمی دهند ؟ چرا تمام محاسباتشان را تمام نمی کنند ؟ از دیدگاه نظامی که همه چیز شدنی است ؟ !

نمای چهارم : خداست که نمی گذارد جنگ تمام شود . زیرا این ها زورگو اند . و قدرت خدا از قدرت زورگویان بیشتر است .

نمای پنجم : طلا ( کالا های تعیین کننده در اقتصاد جهانی  ) در دست صهیونیسم است . جنگ هم که هزینه دارد . موقعیت جغرافیایی نیز ( فلسطین ) که محشر است ؛  از یک طرف  به خاورمیانه و از طرف دیگر به  تمام اروپا  . به طور متوالی و مرتب کمک های مالی و انسانی و تجهیزات جنگی از طرف  قدرت های استعمارگر نیز به قدرت های اشغالگر فرستاده میشود . در حقیقت اول استعمار میشویم و بعد اشغال میشویم . پس چرا جنگ تمام شود ؟ !!

نمای ششم : خیلی مزه میدهد همیشه تامین باشی و بجنگی راحت باشی و نگران هزینه های جنگ نباشی  و دنیا را نیز توجیه کنی که خدا با ملت لبنان است . و آن ها ( دشمن )  هیچ گاه پیروز نخواهند شد  . کشور های مسلمان همیشه و همیشه می دانند که قدس که در پناه خداست .

نمای هفتم : چی شد ؟! دوباره از اول بخوانید .

بند الف : یک نگاهی به ادرس  عکس بالا  بیندازید.  نوشته :  اسرایل.  ننوشته فلسطین . شما کلیه بناهای تاریخی و اطلاعات معماری  فلسطین را با نام اسرایل در اینترنت میتوانید براحتی پیدا کنید .

سه شنبه، ۲۷تیر ۱۳۸۵

محققش کن ...

                 تا 18 ام شهریور ...چگونه دوام آورم ؟. خاطرات ناودان طلا . مکه . سال 79


هر انسانی بین دو انتخاب مخیر است . بازگشت به عقب و عقب ماندن در ساحل عافیت و یا رفتن به جلو و رشد . باید دوباره و دوباره رشد را برگزید و دوباره و دوباره بر ترس ها غلبه شد .

                                                                                                         آبراهام مازلو                                

شنبه، ۲۴تیر ۱۳۸۵

مادر ...

مهربانم .. روزت مبارک .

امشب 19 ام ماه است .  البته به تاریخ قمری . میدانم شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشند اما عدد نونزده عدد جالبی است که در مورد قران یافته اند و بیشترین پایه ریزی های ترتیبی ایات و حروف و کلمات بر این اساس میباشد .  لینک تحقیقات را در اپدیت های زیرین قرار داده ام .

امشب 19 ام  ماه است  .  و روز تولد حضرت فاطمه . و"  روز زن "  . این را به فال نیک میگیرم  . و منتظر خبر های خوب زندگی ام خواهم ماند .

از آن تاریخ 19 روز گذشته است و   من بسی دلتنگ و خسته ام . خواستم از مادر بنویسم  . از چه اش بنویسم ؟ از اذیت هایی که کرده ام ؟ از فشار هایی از زندگی ام که بر دوش او سنگینی میکند ؟ از خستگی اش ؟ او و همه مادران امروز نیز چون روز های دگر سپری می کنند و ما فرزندان تا زمانی که مادر نشده ایم ,  نمی توانیم ذره ای از سختی های  او را درک کنیم .

در حدیثی از پیامبر  در کتاب نهج الفصاحه نوشته شده بود مینویسم : ای مردم ؛ بزرگ مردان زنان را گرامی میشمارند و فرومایگان زنان را خوار دارند و  بهترین شما کسی است که برای زنان و دختران خود بهتر باشد .

سه شنبه، ۲۰تیر ۱۳۸۵

آموزش یا تربیت ؟

آموزش یا تربیت ؟ !

نمای اول : امروز پس از تحویل نمرات بچه ها ... که انصافا خیلی خوب و دقیق بود و خوب دوست نداشتم حق بچه ها ضایع نشود . بیشتر از سه ساعت روی کار های آن ها تمرکز کردم و بتوانم کار های ان ها را به درستی نمره بدم و اشتباهاتی که اساتید در دوران دانشجویی من انجام میدادند را تکرار نکنم .

نمرات را به دین شرح داده شدند :  1 نمره : فعالیت در کلاس و انظباط کلاسی – 3 نمره مطالعات میدانی پروژه – 3 نمره مطالعات میدانی تطبیقی . 1 نمره کنفرانس ها در بخش تجزیه و تحلیل . ( بخش مطالعات کار ) و بخش عملی کار نیز به شرح زیر میباشد : 4 نمره به کلیه طراحی پلان و ایده های اولیه . 2 نمره به طراحی نما . 1 نمره به طراحی مقطع . 2 نمره برای طراحی پرسپپکتیو داخلی و خارجی طرح . 3 نمره برای نشان دادن طراحی لنداسکیپ و حجم کلی  در ماکت . که جمع تمام این ها 20 نمره میشود ، که من را بسیار در نمره دادن خسته کرد . چون باید حق هیچ کسی در کار گروهی ضایع نمیشد و باید تک تک بچه ها را در این مرحله به صورت انفرادی میدیدم . در حقیقت من در طول ترم فقط و فقط فرصت کردم اموزش دهم و با بچه ها ارتباط صمیمی برقرار کنم اما تا میخواستم شروع به کار واقعی خود  بکنم ترم تمام میشود . کار واقعی صرفا اموزش همه افراد به طور یکسان نیست . بلکه نوعی تربیت افرادی است که عاشق معماری و رشته خود هستند .
نمای دوم : دو فیلم دیدم . آن هم دو نوع روش تدریس جالب . توصیه میکنم فیلم "  لبخند مونولیزا "  و "  یافتن فارستر " را ببنید . خب در این فیلم به ارتباط کاملا صمیمانه و در عین حال سنجیده دانش پژوه و استاد می پردازد و جالب تر اینجاست که در فیلم دوم ما را با نوعی از اموزشی اشنا میکند که استاد به دنبال یک تشنه میگردد و بعد از ان او را تربیت میکند که حتی حاظر میشود به خصوصی ترین لایه های زندگی او نفوذ کند و شب ها در اپارتمانش بماند و با هم بنویسند و بنویسند . صحبت های زیبایی و تکیه کلامهای جالبی بین فارستر و جمل شاگرد سیاه پوست و باهوش او صورت می گیرد که برای من بسیار بسیار اموزنده بوده است . در فیلم لبخند مونولیزا نیز جسارت یک استاد زن  در تغییر سیستم نظام اموزشی کالج را نشان میدهد و تربیت دخترانی که تاریخچه جالبی دارند و چطور برای استقلال یک زن و اینکه برای یافتن حقایق و ساختن تاریخ میکند  را نشان میدهد و دست اخر نیز از آن دانشگاه اخراج میشود اما اینبار او به جای خود چیزی در حدود 50 شاگرد بسیار خوب تربیت کرده که میتوانند راه یافتن حقایق را خود بیابند .

نمای سوم : وقتی حالت اول را با حالت دوم مقایسه میکنم . می بینم سیستم اموزشی ما . شرایط تعیین شده . و فرصت کار تیمی و زمان ترم تحصیلی به من اجازه همچین کار هایی را نمی دهد و اگر هم میدهد سیستم بسیار ناقص عمل میکند . کاش میشد با اساتید گفتگوهایی داشته باشیم . این جا دراین سیستم ؛ گفتگو معنایی ندارد . همه و همه تلاش برای تمام کردن دروس . و گذراندن ترم و درس دادن سرفصل ها هستند . نه کمتر و نه بیشتر ! چقدر دوست دارم راجع به این مساله چالشهای او را بیابم و پناسیلهای مناسبی را ارائه دهم . کاش میتوانستم حتی از اساتید تهرانم استفاده کنم . اما دوری راه تقریبا مرا از همه اطلاعات ان لاین قطع کرده است .

 

بند الف : جالب است بدانید که قران بر مبنای اعداد ریاضی بنا شده است . یک نگاهی به این جا بیندازید .

بند ب : جدا چقدر نماز به ادم ارامش درونی میدهد . کاش کمی تنبل نبودم .

بند ج : همه متنش زیباست . اما ان جا که میگوید ... به به به به به ... دیگر منقلب شدن کار ساده ای است . دعای مشلول را میگویم .  

چهارشنبه، ۷تیر ۱۳۸۵

یا ابصر الناظرین .. ای بیناترین بینایان

چه بگویم ؟ سخنی نیست .

 می وزد از سر امید , نسیمی 

                    لیک تا زمزمه ای ساز کند ؛ 
در همه خلوت صحرا ؛
                      به رهش
                                  نارونی نیست .

چه بگویم ؟ سخنی نیست .
بام ها ...
   
   زیر فشار شب ؛
                     
   کج ؛
کوچه :
   
    از آمد و رفت و شب بد چشم سمج 

                                    خسته ست .


چه بگویم ؟ سخنی نیست .


در همه خلوت این شهر ؛ آوا 

                 جز زموشی که دراند کفنی

                                            نیست .
وندر این ظلمت جا 
         
   جز سیاه نوحه شو مرده زنی
                                   
          نیست .

ور نسیمی جنبد ؛ 

                به رهش
                  
        نجوا را 
                     
    نارونی نیست .

چه بگویم ؟ !
            
   سخنی نیست .
 

بند الف : واقعا چرا بعضی  از ما ها این همه همدیگر را اذیت میکنیم ؟ چرا همدیگر را زجر میدیم و فکر می کنیم این کار بسیار خوبیه ؟ چرا با این کار بخشی از عقده های خودمان را ارضا می کنیم ؟ چرا ؟! من واقعا نمی فهمم . واقعا چرا ؟! یک نفر که آزاری ندارد این همه او را ساده می پنداریم ؟ و با جملات تیز و خنجری خودمان روح و قلب او را می آزاریم ... احساساتی نیستم .... حرف دلم اینست و جواب چراهایم را نمی یابم .  واقعا چرا ؟!
بند ب :  بخش کامنت ها درست شده است . و ارشیو نیز دارد تکمیل میشود . ارشیو را از سال 1382 که برنامه ام تی نداشتیم درست کردم . از دوستان خوبم نیز برای این کمک ها بسیار بسیار ممنونم .

سه شنبه، ۶تیر ۱۳۸۵

یا من بیده کل مفتاح ( ای کسیکه کلید همه چیز در دست اوست )

                       

    
خدای خوبم و عالم بر اعمالم .

این دفعه میخواهم  این گونه تو را بستایم :  

من بی حساب امن یجیب .... میخوانم و تو بی حساب بر من نعمت عطا میکنی . !

                                                                      ******************

 بند الف : از تاخیر در نوشتن ببخشید . هنوز نیز بخش کامنت ها اصلاح نشده . نمیدانم چگونه باید درستشان نمایم .

بند ب : 31 خرداد گذشت اگر یکی از این چمران ها در کشور های دیگر بود مثلا آمریکا .. باور کنید از او اسطوره تاریخی و جهانی میساختند و ما از او جز اتوبان چمران ......  از چمران هیچ چیز ننوشتم . اما همه دلم پیشش بود . یاد آن بزرگ مرد تاریخ گرامی باد .
بند ج : دعای مشلول زیباترین صفات الهی را به تصویر میکشد که در هیچ دعایی ندیده ام .
بند د : بیشتر از 5 کتاب در بیمارستان تمام کردم . توصیه میکنم خانم ها و آقایان حتما دو جلد کتاب دکتر باربارا دی آنجلیس را با ترجمه هادی ابراهیمی بخوانند . اولین کتابی که برای آقایان پیشنهاد میکنم کتاب"  رازهایی درباره مردان "  است . که به خوبی اشتباهاتی که مردان در زندگی و بعضا رفتار های اشتباه زنان را نشان میدهد .  ( متاسفانه ما زنان از 7 اشتباه ذکر شده را تقریبا همه اش را انجام میدهیم و همچنین مردان نیز سه اشتباه بزرگ دارند که میتوانم بگویم هیچ کداممان از آن ها به خوبی مطلع نیستیم . ) کتاب بسیار بسیار عالی ای است که به دوستان خوبم پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنند . البته کتاب " رازهایی درباره زنان " نیز موجود میباشد . که آن را به خانم ها توصیه نمیکنم . چون مطالبش برایمان تکراری خواهد بود .

یکشنبه، ۲۸خرداد ۱۳۸۵

درد دل ...

به نظر من زندگی زمانی معنا پیدا میکند که ما صادقانه به این سوالات پاسخ دهیم : چه چیزی واقعا برای من مهم است ؟! من واقعا به دنبال محقق کردن کدام اهداف هستم ؟ چه میراثی میخواهم از خود به جا بگذارم تمام چالش این است که دریابیم آن چیز چیست ؟ و آن گاه هر روز گامی در جهت آن برداریم . مهم نیست بیست ساله باشیم . سی و پنج ساله و یا پنجاه و پنج ساله , ما باید وقت باقیمانده را در نظر بیاوریم و تصمیم بگیریم که کی اغاز می کنیم .

من با باقیمانده ذهن خود چه کار خواهم کرد ؟! آیا کماکان خود را فریب خواهم داد و خواهم گفت یک روز بلاخره من کارهایی را که دلم میخواهد انجام خوهم داد ؟ در عالم واقع آن روز هرگز نخواهد آمد مگر اینکه تصمیم بگیریم که آن روز ، امروز است .


بند الف : از دوستان در این روز های اخیر عذر خواهی میکنم بابت خراب شدن سایت . و آن نیز به دلیل زیاد شدن اسپم های فراوان در بخش کامنت ها بود که دوستان خوبم انشالله به من کمک خواهند کرد تا بتوانم ان را درست نمایم .  

بند ب : تا مدتی بخش کامنت ها فعال نخواهد بود .  برای نظر خواهی محبت نمایید از فرم تماس استفاده نمایید .

بند ج : اللهم اشفع کل مریض ....... همین !

دوشنبه، ۲۲خرداد ۱۳۸۵

به یاد آر ...

می گویند : می خواهم در کار های شرکت تسلط کامل داشته باشید . میگویم : من !! . اخه من چه به کار های ماشین و فروش و انبار داری و پذیرش و حسابداری ؟؟!! درست است کمی از کامپیوتر چیزی سرم میشود . اما ! من یک کارگزار و کنترل کننده بخش های مدیریتی نیستم .
صحبت هایی بود که بین من و او در تنفس آخرین روز کاری ام در دانشگاه . به خاطر عزیزم ( پدر گرامی ! ) قبول کردم و حاضر شدم در جلسات تهران شرکت کنم .
یک چیزی حدود 6 ساعت . یک روند . به طور فشرده کلیه برنامه های سایپا را به من آموزش دادند . می توانم به جرات بگم اقای مهندس طوسی  یکی از بهترین مهندسان شرکت سایپا در تهران است . از صبح تا ساعت 6 بعدالظهر 5 سری معلم عوض کردم تا آموزش های  لازم را ببینم و این آخرین استاد عجب استادی بود . از همان اول .. ریز ریز .. اهسته و کامل تدریس کردند  . تمامی آنچه گه باید یاد می گرفتم . بعضی وقت ها لازم نیست معلم باشی . و یا دوره های روش تدریس را گذرانده باشی . باید عاشق یاد دادن باشی و اینکه بخواهی گره هایی را باز کنی .
تنها مشکلی که  می توانم برای شرکت های بزرگ چون سایپا , ایران خودرو و سایر شرکت های تولید اتومبیل بیان کنم نبود کنترل دلسوزانه و علمی و نبود نظارت درست بین نمایندگان شهر ها و مدیران ارشد یک شرکت است . و این دلیلی شد تا  من مستقیم بر کار هایی که یک نماینده باید انجام دهد و چه انتضاراتی از پرسنل دارد و کلیه اطلاعات ( مچ گیری !! )  و اپراتور های نیشابور و خلاصه ....  کار هایی را انجام نداده اند .

نظام مدیریتی ما در این گونه کار ها بیداد میکند . باید تحولی اساسی در کلیه مدیران و سایر دست اندرکاران ایجاد شود .

تهرانم ...... در خرداد پارسال په دوران پرجنجالی داشتم و باز مرور خاطرات .

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن ......در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن !

از نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد ...... از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن !

ایکه میخندی چو گل در بوستان بی اختیار ...... از گلاب گریه بی اختبار اندیشه کن !

نیست بی زهر پشیمانی حضور این جهان ...... از رگ خواب فراغت همچو مار اندیشه کن !

شنبه، ۱۳خرداد ۱۳۸۵

اشتیاق

نامه هایی که برای هم می نویسند یکی از زیباترین و عاشقانه ترین و عارفانه ترین نامه هایی است که تا به حال خوانده ام . بارها شده پیشنهاد داده ام که " این ها خیلی قشنگند , بیا بدهیم چاپش کنند "
معتقد بودم و هستم که زن و شوهر های جوان ایرانی با خواندن این نامه ها قدر هم را بیش تر میدانند . خانم غاده میگفت : " برعکس , اگر چاپ بشود زندگی ها به هم میریزد "
میگفتم چرا ؟؟
میگفت " صدای همه در می آید که چرا ما نیستیم و این طوری زندگی عاشقانه نکرده ایم . نه من راضی نیستم زندگی کسی به هم بخورد .
آتش عشق را هنوز توی چشمان غاده میتوانید ببنید .
اصلا جرقه عشقشان با هنرشان زده میشود . خانم غاده با مقاله های ادبی اش و و دکتر چمران با آن نقاشی شمع معروفش . هنوز که هنوزست وقتی خانم غاده میرود سر خاک دکتر , به یادش شمع روشن میکند اشک میریزد , شاید به همین دلیل است که من معتقدم ازدواج آن ها یکی از زیباترین ازدواجهای انقلابی جهان یا اصلا تاریخ دنیاست .

   همه جا قصه دیوانگی مجنونست .... هیچ کس را خبری نیست که لیلی چونست .

بند الف : این نوشته ها مربوط به دیدگاه خانم فاطمه نواب صفوی در مورد غاده چمران و مصطفی چمران بوده است .
بند ب : توصيه ميکنم در همين دو سه روز  کتاب چمران به روايت همسر شهيد , نويسنده : حبيبه جعفريان از سري کتابهاي نيمه پنهان ماه , مربوط به انتشارات روايت فتح که در خ انقلاب مي باشد , مطالعه نماييد . ( کتاب بسيار کم حجمي است . و خواندنش بيشتر از دو ساعت زمان نمي خواهد . ) 

بند ج : به عکس یک نگاهی بیندازید , دقت کنید اگر آن گل قرمز میبود اصلا عکس معنایی نداشت . گل سفید و صورتی است و اگر دقت کنید گویی خمیر مایه رنگی خود را داخل آن جام ریخته . انگار از وجودش مایه گذاشته و خودش بسیار کم رنگ شده . زیباست . نه ؟!

جمعه، ۱۲خرداد ۱۳۸۵

زلف گره گیر ...

                                              میخندد و میگوید : هر چند میدانم تو اینگونه ای .  در عین پرستاری کتاب میخوانی . مطالعه میکنی و کوه میروی و باز دانشگاه و از آنجا نیز یک راست میایی به بیمارستان . فکر کنم این آخری حال به هم زن باشه .
نگاهش میکنم و لبخند .... دیگر چیزی نمیگویم . ساکت است ... همچنان .

دستانش را می فشارم. داغند و کمی میلرزند ,  اما رو به بهبودند . نگاهم میکند میگوید : پونه در زندگی ات یاد بگیر که تمام اتفاقات را در طول دوران زندگی ات با هم دنبال کنی و اگر منتظر این باشی که فلان کارت تمام شود و بعد به کار بعدی ات برسی بدان که هیچ گاه آن را به طور تمام و کمال به انجام نمی رسانی . هیچ گاه مگذار بعضی از مشکلات جلوگیر خیلی از کار های دیگرت شود و در اتفاقات بسیاری که در دوران عمر تو پیش میآید که بسیار شادمان شو و نه بسیار غمگین . در زندگی ات ریسک کن و سعی کن از قدرت انتخاب خودت بسیار استفاده نمایی و خیلی به شرایط پیش آمده ای که روزگار برایت بوجود می آورد قانع مباش . هر چند که در این اثنا توجه کامل به مقوله روزی داری .

خیلی جدی میگویم یک بیت شعر از حافظ :

دوش بر گردن من سلسله از موی تو بود ..... دلم آشفته تر از موی تو بر روی تو بود

همان طور که چشمانش بسته است میگوید : بلا فکر میکنی پیر و مریض شدم حافظه ام را هم از دست دادم ؟!! این شعر حافظ نیست . ازش اقتباس کرده اند , شعر اصلی این است :  

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود ..... تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود .


مو به تنم راست میشه !!. سکوت ... !
                                               
سکوت .... !
                                                         
  سکوت ... !
 از این همه حاضر جوابی و معلومات بالا . اونم در این سن . اونم این همه مطابقت شعری . حض کردم . حضضض .

سه شنبه، ۹خرداد ۱۳۸۵

بیمارستان آلوده است , لطفا وارد نشوید !!

                          

از در وارد میشوم طبق اصول خطوط خط کشیده شده را دنبال میکنم تا به بخش بستری برسم . اما بستری بیمار حداقل با واقعیت های ذهنم و نه ارمان های ذهنم زمین تا آسمان متفاوت است .
به سمت راه پله میرسم . کلید اسانسور را میزنم . منتظر میشوم در دست راستم خوب به کف زمین که نگاه میکنم می بینم مارمولک های کوچکی روی زمین افتاده اند . سرو صدایی می آید  , در طبقه اول بنایی میکنند و این حشرات موزی از لای جرز دیوار ها به ساختمان آمده اند . سرو صدای بنایی و کوبیدن سنگ ها در کف بیمارستان امان همه طبقه اولی ها را بریده است . هر چه منتظر می شوم اسانسوری پایین نمی آید . خانم پرستاری داد میزند که خانم " همراه " هستی ؟ میگویم بله . اشاره به پله میکند و میگوید آسانسور خراب است باید خودت بروی بالا .
نگاهش میکنم . می خندد . میگویند :  تویی ؟ چرا آمدی مگه کلاس نداری ؟ میگویم نصف کلاسهایم تمام شده . نگاهش میکنم چقدر ضعیف شده و چشمانش بی حال و بیرمق شده ا ند . فکر میکرد عمل کرده اند . اما فقط یک جراحی ساده انجام داده بودند و نمونه برداری از بخش مورد نظر تا برای شنبه و عمل اصلی  آماده شوند . اما او فکر کرده بود که عمل کرده اند و دیگر کار تمام شده است . و من نیز به او چیزی نگفتم .
ساعتی کنارش بودم . شیفتم را عوض کرده بودم . ان خانم از دوستان بسیار قدیمی اش بود . و او خود 74 سال سن داشت . با هم مانوس مانوس هستیم . شاید بیشتر از هر کس دیگری دوستش دارم و به او عشق می ورزم .
اشاره می کند و میگوید از همین ساعت به بعد می توانی به مریضت مایعات بدی .
نگاهش میکنم . میگوید : پونه دلم بسیار یک آب هویج خنک میخواد . اتاق بد جوری آلوده است . حتی پنجره ها توری ندارند . اگر می بستم فضا بسیار داغ و آتیش میشد . این حالت عصبی ام میکرد که چطور ممکن است این بیمارستان مجهزترین بیمارستان نیشابور باشد ؟ !!

نگاه میکنم فقط بیست دقیقه زمان دارم . پله ها را تند تند پایین میایم . ماشین را روشن میکنم میرم سر بخت همان آبمیوه فروشی تمیز شهر . یک سطل کوچک یک بار مصرف آب هویج میگیرم و باز خودم را به بیمارستان میرسانم . نگاهم میکند و میگوید : نمیگذارم نمیروی بالا . میگویم من " همراه " هستم . درست است وقت ملاقات تمام شده اما من همراه بیمارم . قبول نمیکند . همان پایین نشسته ام . آب هویج همچنان گرم و گرمتر می شود . زنگ میزنم . به گوشی . میخندد میگوید پایینی ؟! میگویم آره . نگهبان یک نگاهی به من می اندازد . آهسته به طرفم میآید میگوید نمیدانستم مریضت هم همراه دارد . میگویم من همراهش هستم . کمی نزدیک تر آمده و آهسته تر میگوید : نه . منظورم گوشی موبایل است . خب تو که این قدر مایه داری محبت کن یک دو تومانی بذار کف دست من تا بذارم بری بالا . !!!!
نگاهش میکنم . نگاه .... نگاه ..... نگاه ... نگاه .... !!!!

اگر میدانستی که چقدر دوست داشتم به او بد و بیراه بگویم . کارد میزدی خونم در نمی آمد . عصبانی بودم خیلی  . ...  اما فایده ای نداشت . آب هویج گرم شده بود . خیلی گرم . داغ شده بود .

12 ساعت بعد .
صبح شده و حالش خیلی خیلی بهتر است . دیشب تا ساعت های 9 با هم شعر می خواندیم . حافظ . سعدی . خیام ...و تمام اشعاری که به صورت گلزار در دفتری جمع کرده ام . می خندیدیم و می خواندم . او نیز شاد بود . اما در عمق شادی درد داشت . بسیار درد . می دانستم . شاید یک سال بود این درد را تحمل میکرد و عجب کار اشتباهی کرده بود .
اتاق را تمیز می کنم . همراهان قبلی دو تخت کناری اتاق را به افتزاح کشیده بودند . کسی هم تمیز نمیکند . اعتراض که میکنی بیرونت میکنند و تمام مسئولیت یک پرستار به عهده همراه است . و او فقط در محل پذیرش نشسته و داد میزند همراه فلانی همراه بهمانی و گاهی هم تجدید آرایش .... نگاهش میکنم . از اعمال بیمارستان پرسنل . کادر . کثیفی . الودگی . خونی که در راهرو می ریزد و بیهوده از کنارش رد میشوند . و ..... به شدت افسوس میخورم . خدا را شکر که رشته من هیچ گاه پرستاری و مامایی و پزشکی نبوده است .
خواب است ... از اتاق بیرون می آیم . بیماران را نگاه میکنم . اوضاع خوبی ندارند . از پول بیمارسنان می نالند و زیر میزی که باید به پزشکان بدهند . یکی از مادران فرزند شیرخواره داشت عمل کرده بود سه روز بود چیزی نخورده بود اما باید به فرزندش شیر میداد . چقدر عشق مادری عشق پاکی است . به سختی بلندش میکردند تا به فرزند سه ماهه خود شیر دهد . یاد محمد افتادم .
پیرمردی که توان راه رفتن نداشت . پسرانش نیز او را به بیمارستان نیاورده بودند و او با خرج کمیته امداد به بیمارستان آمده بود . قبولش نمی کردند . و دختر کوچکی که از عمل می ترسید . نفهمیدم چش بود اما به شدت گریه میکرد . حتی فرصت نشد او را در کنارم بنشانم و با او حرف بزنم و کمی آرام کنم . این پرستار ها هم که انگار با یک ( ببخشید این را میگویم ) " گاو " طرف هستند . یکی نیست به این ها بگوید این ها " انسان " اند حرف میفهمند . احساس دارند . بیمارند . بیمار میدانی یعنی چه ؟ !
آمده ام خانه . تا شام مریضم را ببرم . هنوز حاضر نشده . فرصتی شد تا بتوانم بنویسم . امشب نیز برنامه شعر خوانی داریم در آن فضای صمیمی و تمیزی که خود  در آن همه الودگی ( مخصوصا سوسک ) ایجاد کرده ام .
و تنها فرصت مغتنمی بوجود آمد تا بنویسم اوضاع دیشب و امشب و فردا را .

تنها چیزی که از آن فضا راضی ام میکند و دوستش دارم , از کنار پنجره سقف قدیمی ترین مسجد نیشابور دیده میشود . بزرگ ترین مسجد نیشابور از عهده سلجوقی . صدای اذان که پخش میشود دیگر یادت میرود که اینجا بیمارستان است و من " همراه " . !

یکشنبه، ۳۱اردیبهشت ۱۳۸۵

از آبگینه نازکتر ...

دلم دنبال کوچکترين بهانه و یا نشانه  است  این رو زها برای شاد بودن. و اتفاقا دلم، شادی را در لحظه های کوچکی پيدا می کند که گاهی، باورش برای خودش هم سخت است...
نمی دانم چرا حوصله ندارم . و این بار، بیشتر از همیشه . به آدمی می ماند که انگار چیزی را گم کرده باشد ، چیزی که فقدانش بشدت احساس می شود ، اما هر کاری می کند آن را به یاد نمی آورد که نمی آورد . آن را در هر طرف جستجو می کند ، در میان اشیاء اتاق ، در به یادآوردن هایش در هر جای کوچه و خیابان و منازل شهر ، در خاطراتی که به یاد می آورد یا به سختی به یاد می آورد . خاطراتی که نمی داند چرا اکنون و به ناگهان ، در یادآوردن هایش ، دورتر و مبهم تر می شوند . این عجیب و ترسناک است . آنها تا چندی پیش چنان به یاد می آمدند که گویی آن همه سال و زمان را از خود گذر نداده اند . یک رابطه عجیب اتفاق افتاده است . گویی نوعی لجبازی را شروع کرده اند تا دست نیافتنی تر شده ، او را اذیت کنند . این وضع ترسناک هم هست . وقتی تلاش بیشتری می کند ، نه تنها خاطراتش را از دست می دهد ، بلکه ناگهان متوجه می شود ، خود را هم در میان ابهام حاصل گم می کند . یعنی نمی داند در کجای زندگی کرده یا نکرده اش قرار دارد . در این صورت تلاش مضاعف تری را انجام می دهد تا به واقعیت اکنون خود بازگردد . در اشیاء نزدیک دقت می کند ، اسم و فامیل خود و دوستانش را به یاد آورده ، با آرامشی که به خود تحمیل کرده ، آنها را تکرار می کند و بالاخره باور می کند در خودش پیدا شده است . اما شکی مصر در او ادامه دارد :
« نکند همه اینها نیز چیزهای دیگری هستند . چیزهایی که مال من نیستند . از آن کسی و کسانی دیگرند و به دلیلی که نمی دانم ، خود را برای من جلوه می دهند . »
آسمان تند و يکريز می بارد، مثل شاعری که غزل هايش را تند تند بر من ببارد و روحم را تنها با زيبايی، تسخير کند.باران هميشه شگفت انگيز است. رعد فرو می آيد و من حالا ديگر می دانم که نشانه ای يافته ام .
سه شنبه، ۲۶اردیبهشت ۱۳۸۵

خانه تاریک است و من .... بیمار

                                

در روز نوشته هاشان نوشته اند :

قرار است در يكي از روستاهاي منطقه سياهكل انجام دهد حفر كانال جهت لوله گذاري آب آشاميدني روستاست. تصوير زير گوشه اي از نقشه اين كانال هاست كه در اختيار ما قرار داده‌اند. ظاهرا آب آشاميدني در حال حاضر بيرون روستا و داخل يك مخرن ذخيره آب نگهداري مي شود كه البته همان منبع نيز جوابگوي مصرف روزانه روستا نيست. لذا مسير منبع تا روستا و سپس داخل كوچه باغهاي خود روستا احتياج به لوله كشي دارد كه در مجموع كل اين مسير در حدود دو كيلومتر مي‌شود. ظاهرا عمق كانال هاي مورد نياز حدود 80 سانتيمتر است كه البته قرار نيست زحمت همه‌ي آن را ما بكشيم. پيش بيني شده است كه به صورت محدود و غيرمشخص مي توان روي كمك مردم روستا نيز حساب كرد! البته شايد كل فعاليت ما در روستا به ايجاد روحيه و جو كار و تلاش در بين مردم محدود شود. اما در هر صورت به نظر بنده دوستاني كه براي تشريف فرمايي ثبت نام كرده اند و آن هايي كه قصد دارند ثبت نام كنند در انتظار يك اردوي جهادي پر كار و زحمت در منطقه اي كوهستاني و خوش آب و هوا باشند.

و باز نوشته اند :
تصورم اين است كه آدم غريبه اين نوشته‌ها را نمي خواند. غريبه يعني كسي كه تا به حال نديده‌امش و تا به حال مرا نديده است. پس همگي شما جزء يكي از سه دسته ي سروران، برادران و يا عزيزان من هستيد.
سروران را مجاز گرفتم از بزرگترها، دوره بالايي ها
برادران را به رفقاي همدوره اي ام مي گويم
و عزيزان، سال پاييني هايي هستند كه بزرگند و بزرگوار
يكم: سروران، برادران، عزيزان؛ سلام.

و صمد نوشته است :
همیشه فکر کرده ام که تنها چیزی که ممکن است در کفه ی راست اعمال من در قیامت وزنی داشته باشد همین چند اردوی جهادی است و تنها لحظات عمرم که هدر نداده ام به تمام معنا روزهای جهادی است. قدر لحظه لحظه آن را بدانیم که هر چه در این ایام حاصل شود، باز در آینده حسرت خواهیم خورد.

                                                                    *************
 بند الف : نه جزء گروه سروران هستم و نه برادران و نه عزیزان . آدم غریبه ای هستم که اتفاقا مطالب جهادی را خط به خط خوانده است . !
 بند ب :  «از دل برود هر آن كه از ديده برفت آقا جان!» و نمي دانم چطور است كه هنوز نه اردوی جهادی را دیده ام و نه حال و هوایش از دلم بيرون نرفته‌اند و مدت‌هاست ندیده ام . ( شاید به قدر سن جهادی که فکر کنم 18 سال است ) و چگونه چیزی در دلم نمي‌ماند و حال آن كه هر روز جلوي ديده‌ام است.
بند ج : و تو چه مي‌داني كه چه اندازه دوری از چیزی که دوستش داری سخت است . از جهان تنگ آمدم پهلوی مجنونم برید ... خانه تاریک است و من بیمار، بیرونم برید .
بند د : برای تسکین درد خود و فروکش کردن عصبانیت و خیلی چیز های دیگر میروم بر سر مزارش نگاهش میکنم . زیباست با آن چشمان بیست ساله ای که پر از خواستن است . سنگ قبر را میشویم و زل میزنم به او  . تا مگر درد من آنجا تسکین یابد .  
 بند ز : اگر  از این پست چیزی فهميديد دعا كنيد. اگر نفهميديد هم دعا كنيد. همین !

دوشنبه، ۱۸اردیبهشت ۱۳۸۵

گاهی چقدر زود دیر میشود ...

دوستان عیبم کنندم که چرا دل به تو دادم   
                 
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ؟ !

ایکه گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
                      
ما کجاییم و در این بحر تفکر تو کجایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت   
                     
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

                         

              
من دلم برای تمامی جنوب تنگ شده است ......
برای تمامی جنوب و شلمچه اش
برای تمامی جنوب و گرمایش
برای تمامی جنوب و اروندش
برای تمامی ج ن و ب .. و .. و .. و ...


بنای مهر نهادی که پایدار نباشد       مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی ؟!!

                         گاهی جقدر زود دیر می شود 
                          
   چقدر زود ... 
                                 
 چقدر زود ...
                                    
  چقدر زود ....

یکشنبه، ۳اردیبهشت ۱۳۸۵

رهبری تحول ...

از تاخیر  در نوشتن عذر خواهی میکنم . فشار کار در این روز ها زیاد است . اما چیزی که فشار را بیشتر میکند عدم تمرکز بر کار های روزمره ام میباشد .  
چند روز پیش برای نقشه های شهر و اینکه بچه ها در چه سایتی طراحی کنند به شهر داری رفتم . نقشه های شهر تماما قدیمی و این برای من بسیار عجیب بود که ان ها چرا نمیخواهند خودشان را با سیستم جدید وقق بدن ؟ وقتی در سازمان GIS  تهران ،  نقشه ها تماما به صورت اتوکدی کشیده شده اند .  چرا این همه عقب افتادگی را قبول میکنیم و از همه مهم تر با کمی هزینه در اینترنت و خرید یک دستگاه ای اس پی برای شهر داری و پرداخت هزینه نقشه میتوان مستقیما اطلاعات را از انجا دریافت کرد و دائما ان ها را اپدیت کرد . واقعا تاسف خوردم که ما " تغییر کردن "  را بلد نیسیتم و یا اصلا مایل نیستیم که تغییر کنیم و کمی تکان بخوریم .

در سالهای پیش  در جلسات مدیریت های سایپا شرکت میکردم و حتی اگر فرصت این کار را نداشتم سیدی ها و کتاب هایی که در این دوره ها بودند مطالعه و بررسی میکردم . درباره رفتار با مشتری و اینکه حق با مشتری است . بازار جهانی یعنی چه و هزاران اموزش جدیدی که به درد هر ارگان و شرکت خصوصی ای میخورد و البته از طرف تهران کنترل میشد و مربیان از تهران به مراکز استان ها توزیع میشدند و این مطالب را در قالب های مختلف که بیشتر ان ها به صورت سمیناری و یا تدریس بود ارائه میشد . جالب اینجاست که این کلاسها هم برای نمایندگان سایپا ( به دلیل رفتن به مراکز استان مثل مشهد و گرفتن هتل و عقب افتادن از کار و شرایط روزمره زندگی شان ) و هم برای شرکت سایپا هزینه های سنگینی را در برداشت . اما نتایج این کار به 5 درصد هم نرسید .  همیشه برایم مطرح بوده که چرا سیستم های مدیریت جدید و تعریف های ان ها هیچ وقت با استقبال همراه نبوده و کارکنان ارشد همیشه از ان ها به عنوان وقت تلف کردن صحبت میکنند . و اینکه چرا با وجود اساتید بسیار مجرب و اقتصاد دان اغلب افراد با بی حوصلگی تمام به کلاسها می رفتند و دوره های مشتری مداری و چگونگی تغییرات را یاد میگرفتند . در حالیکه به نظر من مطالب بسیار شیرین و ارزنده بود .
این دو مثال را زدم تا نتیجه هایی را بگیرم . تا قبل از اینکه کتاب رهبری تحول را بخوانم ( البته هنوز تمامش نکرده ام ) این جوابها را برای چراهای بالا مورد استفاده قرار میدادم :  اول نیرو های پرسنلی ما نیرو های صد درصد تخصصی ای  نبودند و یا اگر بودند علمی نبودند بلکه تجربه ان ها در ادارات بیشتر از علم انهاست . و دوم اینکه متوجه تغییر میشیم اما تن به تغییر نمی دادیم و اصلا نمی فهمیدیم که " تغییر " یعنی چی و چه حوزه هایی را میتواند در بر داشته باشد ؟ عامل دیگر اینکه سیستم هایی که اساتید ان کلاسها تعریف میکردند با سیستم های ایران مطابقت نداشت ماشینی که انها میسازند با ماشین ما چه به لحاظ گارانتی و مدیریت و چه به لحاظ دوره ساخت و هزینه املا متفاوت بود و صد البته خیلی از شیوه های مدیریت نیز تغییر میکرد . و خیلی صحبت های دیگر . در نهایت بسیاری از مدیران و نمایندگی های سایپا اذعان دارند که ما نمیتوانیم با سیستم کارگری ایران برای مدیریت های کلان وارد عمل بشیم و غیره .... در حقیقت همیشه این چیز ها در ذهنم یک جور سوال لاینحل می آمد که اگر فردی بخواهد برای مدت 30 ساله یک شرکت خصوصی و اهدافش برنامه ریزی کند . چطور تیمش را بیابد و این تیم را چطور ملزم به تغییرات مدام بکند . ( مثلا یکی از تغییرات مداوم در تدریس و مدرس بودن مطالعات مداوم و رفتن به سمینار ها و کنگره ها و خواندن مقالات و نوشتن انهاست ضمن اینکه به برنامه های روز دنیا و روش نقد و غیره و غیره مسلط باشد و دائما ذهنش در این موارد در حال اپدیت کردن باشد . )
حال که کتاب رهبری تحول ( توجه کنید مدیریت تحول نیست بلکه رهبری تحول )  را شروع به خواندن میکنم . نه تنها به پاسخ سوالاتم رسیدم بلکه گیج تر نیز شده ام . من اکنون صورت مساله برایم کاملا روشن است . اما راهکار های ارائه شده به نظر من به دلیل بد ترجمه کردن و یا هر دلیل دیگری قابل فهم نیست . حداقل در ذهنم نمی توانم یک شرکت تجسم کنم و ان را شروع به چالش یابی و  یا نتایجی  از ان بگیرم و ان ها را یادداشت نمایم .
مثلا در این کتاب نوشته است : ( تازه رسیدم سر اصل مطلب : :D)
8 مانع داریم که اگر ان ها برای تغییر برداریم به نتایج بسیار جالبی میرسیم .
اول : ایجاد احساس ضرورت و فوریت دوم : ایجاد ائتلاف راهنما
سوم : توسعه چشم انداز و استراتژی
چهارم : انتقال چشم انداز تحول به افراد
پنجم : توانمندسازی کارکنان برای انجام اقدامات فراگیر
ششم : خلق پیروزی های کوتاه مدت
هفتم : جمع بندی پیروزی ها و ایجاد تحول بیشتر
هشتم : نهادینه ساختن دیدگاههای جدید در فرهنگ

یک مثال عینی از این کار را میتوانم همان کار جهادی را عنوان کنم که به حق و شاید به طور اتوماتیک ( منظورم از اتوماتیک بودنکار اماده بودن ذهن بچه هاو نیز تلاش مداوم دوستان و توجهات مستقیم خداوند در ان مسیر است ) این 8 مرحله به خوبی انجام میشده است . اما زمانی که میخواهم فرایند تغییر را در این پروسه بررسی نمایم گیج میشوم . و اینکه بخواهم یک تیم ده نفره را بچینم و این روند را برای خودم چه به لحاظ برنامه زمان بندی و چه به لحاظ نیرو ها بررسی کنم به مشکلات فراوانی بر میخورم که حداقل از عهده فکری و ذهن تجزیه و تحلیل من و از همه مهم تر مشکلات دور بودن از امکانات و نیرو های متخصص را دارم .
به نظر من . اینگونه اموزشها مستلزم بحث و گفتگو است . یعنی با خواندن ممکن است من یک برداشت نمایم و دیگری برداشت دیگری نماید . و این خیلی کار ساز نیست . ÷پیشنهاد خوبی است اگر گروه در کنار هم بنشیند و مانند طرح مشکات شروع به بررسی نمیاد و فرض کند که تیم هستند و باید مطالب را بفهمند و برای کار جدید خود ارائه کنند . در حقیقت ما وارد عملکرد این کار ها بشیم و ارائه راه حل بدهیم و نه فقط بیان مساله را بشناسیم . من حتی در مرحله بیان مشکل مانده ام و با این کتاب بسیار سوالات فراوانی در ذهنم ایجاد شده است که مایلم دوستان نیز در این زمینه مرا راهنمایی کنند و از نظرات ان ها نیز استفاده نمایم .

**************
میخواهم بریم سراغ بند ها . بند هایی که نه ارتباطی به بحث بالا داشت . فقط برای لحظاتی  ، جاده خاکی !! (:D)

بند الف : عمدا اینجا مینویسم .و از این بابت عذر خواهی میکنم . نکته ای را که مدتی است میخواهم برای افرادی که به عناوین مختلف ( که من نمیدانم ! ) شروع به اقداماتی چوت تماس گرفتن های بیجا و یا ایمیل های عجیب گرفته اند مینویسم . برخورد هایی که نه به اشنایی بیشتر و معرفی بیشتر انان منجر میشود و نه شناخت بهتر من که انها مایلند . چقدر بد است که  مثلا ، " محبت و دوست داشتن هایمان را " ! را با اعمالمان خراب میکنیم . و بد ترین شیوه ابراز کردن را انتخاب میکنیم . تلفن زدن . اس ام اس زدن .  ایمیل زدن . در مراسم سخنرانی و یا جلسات  مختلف به بهانه خبرنگاری ،  عکس گرفتن . و بعد به ایمیل فرستادن هیچ چیزی را حل نمیکند . میخواهم کمی صحبت منطقی و رک  با افرادی که این قبیل کار ها را به بهانه دوست داشتن فراوان ( شاید هم درست بگویند! ) انجام میدهند ، داشته باشم .  صحبت من با این دوستان که متاسفانه  از جامعه تحصیل کرده هستند ،  این است اگر قصد محبتی است . چرا به بهترین شکل ارائه نمی دهید و چرا حریم یک خانم را رعایت نمیکنید ؟ ایا به نظر شما ابراز محبت و انتخاب یار زندگی با یک تلفن زدن میسر است ؟. آیا این گونه کار ها لطمه به شخصیت حرفه ای هر کسی وارد نمیکند ؟!  و یا در زمان های مختلف و بهانه های مختلف این راه را ادامه دادن ایا صحبح است ؟!  مثلا اینکه مثلا در دانشگاه باشی و چقدر این موضوعات برای فردی که تدریس میکند حواس پرتی ایجاد کردنی بیش نیست و جز عصبانیت چیزی به بار نمی آورد .  آیا به نظر شما بهترین راه ، عاقلانه ترین راه ، مودب ترین راه . منصفانه ترین راه ، و راحت ترین راه ، و اگر هم بخواهی شیک ترین و باکلاس ترین  راه ! این نیست که برای یافتن آنچه که برایتان ارزش است قدم رنجه نمایید و  با معرف خود  و یا با خانواده به منزل  فرد مورد نظر بیایید  و خودتان و معیار هایتان  را نیز معرفی کنند و برای خود و خانواده خود و و به پدر و مادرمان و هویت انچه که داریم و نداریم احترام بگذاریم ؟؟ من این گونه عمل کردن را بسیار عاقلانه تر و خود مختار تر و مودبانه تر می بینم تا اینکه با این رفتار ها نشان دهیم که  مثلا ، چقدر زرنگ و یا چقدر آزادیم !! و چقدر مثلا از خصوصیات فلان شخص باخبریم ....... هر کس که عاقلانه می اندیشد و به حدی از بلوغ فکری رسیده باشد ،  متوجه صحبت من خواهد شد . شاید مخاطبانی که من مد نظرشان دارم ،  دریابند که کار های انجام شده آنان نه تنها بر خلوص محبت شان نمی افزاید . بلکه شخصیت ان ها در ذهن من خراب کرده  و شاید برای همیشه پودر میکنند .  شخصیتی که می توانست عمل و راهی   بسیار بسیار منطقی تر و ساده تر و عاقلانه تر و مستقیم تر را برای صحبت کردن . دیدار . و ملاقات  و ابراز انچه که در درونمان است ، داشته باشد . حقی که  حداقل برای هر مرد ایرانی ازاد است اگر راه درست ان را بدانیم .  متشکرم . ایروانی .
بند ب : در پاسخ دوستان خوبم مبنی بر ایمیل های من .  بنده دو ایمیل رسمی دارم و یک ایمیل از یاهو که به نام همان پونه است  و ایمیل دیگری نیز حداقل برای این شرایط هیچ گاه اضافه نخواهم کرد . اولین ایمیل irvani@gmail.com      , irvani@irvani.com    . ایمیل یاهو خود را نیز به دلایلی اینجا وارد نمیکنم . هر کس را که خود مایل باشم به لیست دوستان مسنجر اضافه می نمایم و این برایم بسی راحت تر از نظر ارتباطی است .
بند ج : از دوستان خوبم که برای ازمون تافل راهنمایی کرده اند نهایت سپاس و تشکر را دارم . مشتاقانه منتظر پیشنهادات و عنوان کتب تافل برای خرید از نمایشگاه نیز هستم .
بند د : در این ایام مرا دعا نمایید . ایامی که نمیدانم کی به سر آید .  پایدار باشید . پونه

پنجشنبه، ۳۱فروردین ۱۳۸۵

طلا...

طلای سبز در آستانه نابودی است .
امسال ایران با تولید 5 الی 10 تن زیره سبز ؛  اخرین رتبه جهانی را در بازار زیره بدست اورده است که بسیار رقم بدی است جالب اینجاست بدانید بالغ بر 90 درصد زیره سبز کشور در خراسان تولید میشود که به علت عدم رسیدگی به مشکلات کشاورزان مایل به برداشت و کاشت این محصول نیستند . و جالب تر اینست که بدانید سوریه در سال گذشته 60 هزار تن زیره تولید کرده است و این در حالی است که قیمت جهانی زیره بر اساس قیمت ایران تعیین میشود . و باز اینکه بدانید تمامی انبار های کارخانجات اروپایی خالی است و باید کشاورزان را برای کشت ترغیب کنیم  .  فکر می کنید اگر فقط خراسان تیم های کشاورزی را تشکیل دهد ( این همه فارغ التحصیل کشاورزی داریم ! ) ده هکتار زمین نیز بدهد . و برنامه های اموزشی در سطح روستا ایجاد شود و کاشت شروع شود و در یک جای دیگر زیره خشک به بازار جهانی عرضه نکنیم . بلکه ان را با محصولات دیگر مخلوط کرده و از زیره هزاران محصول ارائه دهیم ( پنیر زیره ای . چای زیره ای . شکلات زیره ای . و تنقلات با زیره . شربت زیره )  تصورش را بکنید چه میشود و چه کاریابی مهمی برای خراسان است . و چه سود ارزی ای به ایران باز میگردد . اما : ایا قول های مسئولین . میتواند فراتر از مرحله حرف و سخن قدم بردارد  ؟ . من به این میگم کار جهادی . کار جهادی فقط بنایی برای یک روستا و پرداختن به اردو نیست . باید کار اساسی انجام بدیم . شاید لازم باشد یک و در مرحله اول 140 نفر وارد بشن . و بعد تیم تیم رهبری و این حرکت در این نقطه استمرار داشته باشد . ( میدانم از جهادی چیزی نمیدانم . اما شما نیز نظرات خود را بیان کنید . )

بندالف : رمقی نیست . همین !   ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي / من نگويم چه کن ار اهل دلي خود تو بگوي
بند ب : دوستان محبت کنند اگر شعر می نویسند تفسیر ان را نیز در زیر ان بنویسند و بگوینداشاره به چه قسمتی دارند . ذهنم گاهی اوقات قد نمیکشد و این دوران نیز مال همین قد نکشیدن هاست .

************
                                                                شناخت یهود قسمت (  12)
                                                                  تروریسم تاریخی یهود :
اگر تروریسم را در تاریخ پیجویی کنیم . در می یابیم که یهودیان بنیان گذار ان اند . ترور که واژه ای فرانسوی است معادل  " فتک "  در عربی و در فرهنگ سیساسی به معنای کشتن غافلانه و مخفیانه هدفمند است . بنابر این ترور کرو معنا دارد . با نگاهی به سیره و روایات معصومان در می یابیم که آن بزرگوراران چنین امری تا تجویز نکرده و خود نیز از آن ÷رهیز میکرده اند . کشتن مجرمی که خود میداند تحت تعقیب و حکمش اعدام است . ترور و فتک به شمار نمیاید . بلکه آن را اغتیال گفته اند . بنابر این ترور به مواردی اطلاق میشود که از سوی قاتل هشداری به فرد مورد هدف و تعقیب نمیدهند .
یکی از شخصیت های یهودی که به دست یاران پیامبر کشته شد . کعب بن اشراف است برخی کشته شدن کعب را نوعی ترور میدادند که رسول خدا مرتکب شده است . در حالی که با توجه به تعریف و ویژگی های ترور , این قتل از این تعریف خارج است . فتنه گری های کعب از اندازه گذشته بود و پیامبر رسما و به طور علنی در مسجد النبی فرمود : کیست که شر او را کم کند ؟  کعب نیز به خوبی میدانست اگر مسلمانان به او دست بیابند ، خونش را خواهند ریخت چرا که به رویایویی تبلیغاتی و نظامی با پیامبر و مسلمانان کمر بسته بود و انان را آزار میداد . بینابر این کشته شدن کعب از مفهوم ترور خارج است .
یهود با شناسایی نور نبوت در اجداد پیامبر و با تطبیق آن با علائم ذکر شده در کتاب های آسمانی سعی در خاموش کردن این نور داشتند و در آپدیت های بعدی به تلاش های یهود در زمینه جلوگیری از پیدایش پیامبر اکرم خواهیم پرداخت .

                                                                        

رمقی نیست . فقط دعا را محتاجم .  پ و ن ه

چهارشنبه، ۲۳فروردین ۱۳۸۵

روز ملي مبارك !‌

اين جريان را براي اين براي شما توضيح ميدم كه  چند سوال از بچه هايي كه به نوعي با كار ساخت و ساز روستايي و يا كار هاي جهادي مشغولند بپرسم و  از تجربه هاي آن ها نيز استفاده كنم .  (‌توضيحات اضافي با شماره  در زير متن آورده شده اند )‌ 

يادمه زماني كه مي خواستم پروژه روستاي پوست فروشان را براي دانشگاه در مورد پروژه روستاي شناسي بررسي كنيم (1) با آن مخالفت هاي زيادي كردند . روستا با اينكه نزديك قدمگاه نيشابور قرار داشت  اما نقشه اي به صورت مدون نداشت،‌ يعني در مطالعات جهاد كشاورزي و جهاد سازندگي و حتي در فرمانداري نيشابور و بخشداري قدمگاه هويت واقعي نداشت . خانوار ها به سرعت به روند مهاجرت ادامه ميدادند و بسياري از بچه ها به علت نزديكي به شهر جديد  قدمگاه (2) ميرفتند و يا آن هايي كه مي توانستند به مشهد و يا نيشابور مهاجرت مي كردند . مثلا يكي از معيار هاي دختران جوان آنجا اين بود كه طرف ازدواج حتما از روستا برود و  يا در اينجا نماند ... توي اين شرايط من اصرار داشتم كه اين روستا مشكل شناسي شود و مسائل معماري آن جا بررسي شود . تصورش را بكنيد روستايي را انتخاب ميكني كه اولين نفري باشي كه آمار اين روستا را در ميآوري و كار بسيار سنگيني بود .  اين روستا حتي در ليست روستا ها نبود و حتي من نميدانستم كه اين روستا چند نفر خانوار دارد . روستاي بسيار خوش آب و هوا در دل كوه هاي بينالود كه مسير زيادي را ان موقع بايد پياده ميرفتم .  (3)‌. از اول شروع كردم . يادمه در تمام سال 79 و 80 روز هاي دوشنبه و جمعه من روستا بودم . (4) انگار محل زندگي من در روستا است و براي كار يا درس به شهر ميروم . تمام روستا را بررسي كردم از امار ها ان هم خانه به خانه . تك به تك تمامي افراد روستا برايم اشنا شده بودند . خيلي ها از جواب دادن به يك دختر جوان شهري طفره ميرفتند و البته طبيعي هم بود . بايد به مدل آن ها مي بودم بايد با آن ها انس مي گرفتم و مدتي را در كنار ان ها مي بودم تا با من دوست بشن و اطلاعات دام و كشاورزي و مسكن و اهداف ديگر را ازشان مي پرسيدم . بعد ها سه تيم تشكيل دادم . 40 نفر از بزرگان روستا . (‌كه مردان بودند ) 40 نفر از زنان كه يا كشاورز بودند و يا زمان بيشتري را در روستا سپري ميكردند . و 40 نفر از از بچه ها در سنين 9 الي 12 سال . كل پاتوق ها و جلسات در مسجد روستا بود و بچه ها مي دانستند در حوالي ظهر و اوج گرماي تابستان مي توانند "من " را در مسجد پيدا كنند . يادمه به استادمان در يك كنفرانس دانشجويي گفتم اجازه بديد روستايي ها خودشان تصميم بگيرند چگونه ما برايشان برنامه ريزي كنيم . ايشان گفتند نه آن ها نه تجزيه و تحليل خوبي دارند و نه مي توانند . من براي اثبات ايده كار را با بچه ها شروع كردم . دقيقا مثل يك سناريو و يك داستان بچه ها را به مسيري كه ميخواستم هدايت كردم . به مدرسه شان رفتم و از طريق معلمشان بچه ها ملزم به آمدن به مسجد بعد از مدرسه نموديم . اولين تمرين من با بچه ها شناخت مسكن خوشان بود . ما ميخواستيم الگو هاي مسكن براي اين روستا تهيه كنيم . بسياري از الگو هاي مسكن جهاد سازندگي يا از بافت روستا دور است و يا مصالج ساخته شده با اقليم و شرايط آن روستا همخواني ندارند اغلب روستاييان به دليل نداتشن مسكن و رفاه نسبي به اين الگو هاي جديد شهري روي ميآورند و اين باعث ميشد تمامي مصداق هاي روستا نشيني از بين برود . به همين خاطر من الگو ها را از خود بچه ها ياد گرفتم و آن ها پردازش كردم . مثلا در همان تمريني كه صحبت ميكنم برگه نقاشي به دست بچه ها داديم و گفتيم محيط هاي روستا را نقاشي كنند . محيط هايي كه دوست دارند . از چه كوچه هايي خوششان مياد و چرا ؟‌ (‌بماند كه خيلي ها كوچه مثلا خودشان را عنوان ميكردند اما در تمرين هاي بعد ياد گرفته بودند كه صادقانه تر كار كنند . )‌ و مسكن خودشان را بكشند . حتي بچه ها چيز هايي را كه دوست داشتند از اين مسكن اضافه يا كم شود را در نقاشي هاي خود لحاظ كرده بودند .
تمرين ها به همين منوال ادامه داشت . من هنوز نقشه توپوگراف دقيقي از روستا نداشتم . (‌فرض كنيد دو كوه با شيب بسيار تند در كنار هم باشند و روستا در دل آن ها بود و به سمت قله ها پيش ميرفت و مسجد بالاترين نقطه اين روستا بود . )‌
تمرين آخري را كه با بچه ها انجام دادم يك نوع ريسك بود . در حقيقت خودم هم نميدانستم بچه ها ميتوانند و يا مسير به درستي طي ميشود ؟‌!‌ به بچه ها گفتم :‌ مي خواهيم كل خانه هاي شما را بسازيم در وسط حياط مسجد ..... اول برايشان اين جمله نامانوس بود اما من خودم شروع به كار شدم . لباس كار (‌بنايي !‌)‌ پوشيدم و شروع كرديم سطل سطل بچه ها گل به حياط  مسجد مي آوردند . ميخواستند كوه را درست كنند من ميتوانستم راه حل هاي زيادي براي ساختن ماكت به آن ها پيشنهاد بدم اما اجازه دادم تا خودشان به مشكل برسند و دنبال راه حل بگردند بچه ها ديدند نميتوانند خانه ها را در يك سطح مسطح بسازند چون بعد از كمي ساختن خانه ها كه شكل قوطي كبريت هاي گلي بود متوجه توپوگرافي شده بودند . پس سنگ هاي بزرگي را اورند و شروع به ساختن كوه ها كردند و روي آن را گل ماليدند و سطح ان را كاملا صاف كردند اين كار چيزي حدود 6 ساعت زمان برد . كار به مرحله بعدي كشيده شد (5) در اين مرحله بچه ها به ساختن شريان هاي اصلي و خيابان هاي اصلي و كوچه ها ي روستا و كوچه باغها و در نهايت باغها و زمين هاي زراعي شدند و در مرحله بعد به ساختن خانه هاي خود مشغول شدند . نكات بسيار جالبي در ضمن ساخت بود كه باعث ميشد من از صحبت هاي بچه ها فيلم بگيرم و ان را در كنفرانس بعدي در سر كلاس نشان بدم . بچه ها با هم ميساختند اين باعث ميشد كه يك كار گروهي و با مشاوره 40 نفر انجام بشه . خودشان ، تشخيص مي دادند كه يك نفر در بدست اوردند ابعاد ذهني يك خانه و يك نفر ديگر در ارتفاع ان خانه و نفر بعدي در عرضي و هم پوشاني اي كه با كوچه داشت مهارت داشتند . عده زيادي از بچه ها نيز با من گل و يا سنگ و يا هر مصالحي كه ميخواستند مي آورديم . بالاخره ماكت در ابعاد 3*3 متر تمام شد و ماكت بسيار زيبايي شده بود . من چندين عكس به صورت پلاني و عكس هوايي از كل مجموعه و عكس هاي دتايل گرفتم . و كار من از اينجا تازه شروع شده بود . مطابقت روش علمي با روش تجربي : در هفته آينده كار جديد تري را شروع كرديم . يك دستگاه 
GIS   از سپاه با مسئولين سپاه آوردم (‌ هماهنگي آن به سختي انجام شد . چون عملا اين كار شدني نبود )‌ و به يك موتور سيكلت وصل كرديم و موتور در نقاط مشخصي شروع به حركت ميكرديم و دستگاه  مسير هاي روستا را در دستگاه ميكشيد . حتي ارتفاع كوه و غيره و غيره ... تمامي مشخصات به سيستم آورده شد و با ماكت بچه ها بررسي شد . فكر ميكنيد چه نتيجه اي  از اين كار گرفتيم ؟‌ ماكت بچه ها با اعداد و ارقام دستگاه هماهنگي كامل داشت و حتي دقت و ظرافت بيشتري نيز به همراهش بود . اين در سمينار نهايي بررسي شد و آنجا بود كه استاد قبول كرد كه روستاييان بهتر از ما كه براي طراحي فقط 5 باز به محل مورد نظر ميرويم ميدانند و بهتر از ما محيط زندگي خود را مي شناسند  . بعد ها بچه ها و گروه 40 نفره مردان خود تشخيص دادند كه مثلا زمين بازي بچه ها كجا طراحي شود . مسير مراكز تجاري هفتگي كجا باشد بهتر  است . در حقيقت آن ها بودند كه مكان يابي طرح را انجام ميدادند و من مطابق ايده هاي آنان طراحي ميكردم و اصول درست معماري روستا را به ان ها آموزش ميدادم .

(1) ‌مطالعات روستا . شناخت مشكلات و پيدا كردن قابليت هاي مردمي . كشاورزي . اقليمي . محيط شناسي و معماري . و پيدا كردن راه حل ها مد نظر بوده است
(2)‌  قدمگاه قبلا نيز روستا بود و هم اكنون روستايي است كه مثلا خيابان اصلي را اسفالت كرده اند !‌ يعني در حقيقت كالبد روستايي دارد اما به علت داشتن جمعيت زياد و بخشداري ان را شهر كرده اند .
(3)  ‌الان به راحتي تا بالاترين ارتفاع آن كه مسجد است ميشود با ماشين حركت كرد .
(4) :‌شب ها  در منطل دو دختر قاليباف و يك مادر پير استراحت ميكردم و روز ها به بررسي تمام آنچه كه بود ميپرداختم . حتي حمام هاي زير زميني . آب انبار هاي مخروبه . و اتاقهاي دار قالي و زير زمين .
(5) ‌حتي بچه ها در ان روزهايي كه من نبودم روي دو تا كوه را پلاستيك كشيدند و مرتب روي آن آب ميريختند تا كوه همچنان خيس بماند و تازگي خودش را از دست ندهد .

سوال الف :‌ نميگم بچه هاي جهادي اين سمير را طي كنند چون از اهداف جهادي دور ميشن . اما اين را ميخواهم بگم آن ها چگونه بافت ها را به هم نميزنند ؟‌ چگونه طرح ها با شرايط اقليمي و اجتماعي و غيره و غيره مطابقت دارد ؟ آيا فقط و فقط هدف ساخت و ساز است ؟‌ خانه بهداشتي كه ميسازيم چقدر شبيه شرايط آن روستا است ؟‌ و آيا ما به اين روستاييان عملا مسير به سمت شهري تر شدن قدم بر نميداريم ؟‌ ممنون ميشم در اين مورد به من كمك كنيد و  از راهنمايي هاي شما نيز من استفاده كنم .
سوال ب  :‌ آيا واقعا اردوي جهادي به تربيت دانش آموز ميپردازد ؟‌يا به اصلاح مناطق محروم ؟‌ و آيا اين روستا در برنامه هاي بعدي ما نيز مورد بررسي قرار ميگيرد يا اينكه فقط به بازديد مسئولين روستا از مدارس تهران و غيره و غيره تمام ميشود ؟‌
سوال ج :‌ در تيم هاي جهادي مخلص بسيار داريم . اما متخصص نيز داريم ؟‌!‌  فكرش را بكنيد اگر اين دو با هم تلفيق شوند چه كار هاي عظيمي ميشود انجام داد .

************
     شناخت يهود (‌قسمت 7 )‌ 

با آن همه نوشته هاي بالا اگر حوصله داشتيد بخونيد . :D 
افتخار ملي ايران . روز 20ام فرودين سال 1385
 

اين دفعه ميخواهم كمي بپرم ... از نظر زماني و تاريخي . اونم به خاطر اينكه روز 20 ام فروردين روز ملي ماست . و روز افتخار ما .
ميخواهم  اين روز را با اهداف جديد يهود بررسي كنم . و محاسبات بر باد رفته آن ها را مرور كنيم . از اپديت بعدي دوباره به همان مسير تاريخي و منظم خودمان پيش ميريم . تا تجزيه و تحليل درست و مناسبي داشته باشيم .
در كتاب پروتكل هاي رهبران يهود براي تسخير جهان كه از گروه كتابهاي سياسي و اجتماعي و اعتقادي براي نسل جوان و با ترجمه دكتر بهرام مسحن پور  ميباشد اين كتاب به بررسي اهداف يهود و اينكه چه مسيري را براي جهان در نظر گرفته اند ميپردازد .  چاپ اصلي اين كتاب مربوط به سال 1961 ميباشد .
عنوان يكي ز پروتكل ها اين است :‌ ما گرگيم !‌
 

غير يهوديان گله گوسفندانند و ما گرگهاي اين گله هستيم . و شما ميدانيد وقتي گرگ به گله ميزند ،‌چه اتفاقي مي افتد ؟ علت اينكه غير يهوديان چشم روي هم ميگذارند و چيزي نميگويند آن است كه ما به آنان قول ميدهيم به محض آنكه دشمنان را رام و تمام احزاب را سركوب كرديم ،‌تمام آزادي هايي كه از آن ها گرفته شده است به آن ها باز گردانيم . ضرورتي ندارد كه بگوييم چه مدت طول ميكشد كه آ  ها را براي بازگرداندن آزادي هايشان در حال انتظار نگه ميداريم . 
  به چه دليلي ما اين خط مشي را در پيش گرفته ايم ؟‌. چرا غير صهونيست ها به مفهوم واقعي آنچه كه ما به ذهنشان فرو مي كنيم ،‌توجه نميكنند ؟‌ چرا قوم پراكنده ما (‌يهود در تمام كشور ها ميباشد )‌ براي رسيدن به هدفهايش به جاي صراط مستقيم اين همه راه پر پيچ و خم طي مي كند ؟‌
دليلش آن است كه ما كار هايمان  را بوسيله سازمان هاي فراماسونري كه ناشناخته هستند \‌انجام ميدهمي و كوشش ميكنيم هدفهايمان گمان و سوء ظن بر نيانگيزد و اين گله غير يهودي به فراماسونري ما بپيوندد و بچشم رفقاي ما خود خاك بپاشد .
ما يهوديان برگزيده خداوند هستيم و پراكندگي مان در سراسر جهان از عنايات اوست . پراكندگي ما در چشم همگان نوعي ضعف به شمار ميرود . در حاليكه اين خود براي ما نوعي قدرت است . زيرا ما اكنون در آستانه فرمانروايي بر سراسر جهان قرار گرفته ايم .
نتيجه (‌1 )‌ :‌كجايند رهبران يهود كه بدانند باز تير سازمان هايشان به خطا رفت  و انان با كشور ها نميجنگند بلكه با خود خداوند در حال جنگند و آيا شما نيرويي برتر و بهتر از او ديديد ؟‌
نتيجه (‌2 )‌‌ :‌ باز هم پيروزي مبارك .

پايدار باشيد . ايرواني

سه شنبه، ۲۲فروردین ۱۳۸۵

محمد

·          نامش را" محمد "‌ گذاشتند . اسامي را در قرآن گذاشتند ،‌ بعد از 5 بار باز كردن قران . باز هم "‌محمد "‌ حداقل براي  خود من جالب بود ..... به او تبريك و به خاله بزرگ ،‌ شدن نيز تبريك (‌ خودم را ميگم  !‌)‌

·          فيلم " ‌نغمه "‌ را ببنيد هر چند هم قديمي است و هم به خوبي فيلم هاي ابراهيم حاتمي كيا نميرسد اما موضوعي كه مطرح ميكند موضوع جالبي است (‌به نظرم كارگرداني او ضعيف بوده )‌ و آن عشق هاي پاك است . زندگي افرادي كه از جبهه مانده اند . عزيزان شيميايي و بحث در مورد زندگي آن ها و مشكلاتي كه دارند و عشقي كه همسر آن ها به آنان دارند ... برايم بسيار شيرين و ستودني است . كاش اين افرادي كه دم از دوست داشتن ميزنند كمي از آن ها چيزي بدانند . زندگي افرادي چون غاده و شهيد چمران . فرشته و شهيد منوچهر مدق . مهناز و شهيد دوران . مريم و شهيد .....

·          توصيه ميكنم بچه هاي تهران . سيدي هاي صراط را كه در طرح مشكات آقاي قاسميان مي باشد تهيه نمايند . آموزش هاي بسيار عالي اي است .

***********
يهود شناسي . قسمت  (‌6 )‌

پرسشگري جاهلانه و لجوجانه
سومين ناهنجاري در بني اسرائيل درگير شدن با پرسش هاي بي دليل و بيهوده بود كه اردوگاه را با مشكلي روبرو ساخت كه بعدا بني اسرائيل با بهره گيري از اين تجربه اين نوع ازتخريب را در دستور كار خود قرار دادند . قران ماجراي عبرت آموزي در اين باره ميگويد . يكي از بني اسرائيل \‌جنازه فردي از سبط جانبي را در بين خود يافت . صاحبان خون ،‌آنان را متهم به قتل كردند . هر چه موسي تلاش كرد نتوانست قاتل را بيابد . ايشان به دليل اينكه قوم آزرده اي بودند و آستانه تحملشان پايين بود ،‌يا به دليل تازه از زير يوغ فرعون نجات يافته بودند و بيش از حد متوقع بودند و يا به هر علت ديگري ،‌هنگامي كه مشكلي پيش ميامد ،‌تا حد كفر بر رهبرشان ،‌موسي فشار ميآوردند . حضرت زحمت فراوان كشيده بود تا اين مجموعه را بدين جا برساند . حضرت براي مشكلات اينچنيني از خداوند ياري ميخواست . در اين باره خداوند متعال به انان امر فرمود كه گاوي بكشند . در اين دستور اصلا به نوع گاو و خصوصيات گاو و غيره اشاره اي نشده بود . هر گاوي ميخريدند و ذبح ميكردند اشكالي نداشتند اما آنان باز به پيامبرشان بهانه مي آوردند و خصوصيات آن گاو را ميپرسيدند و ويژگي هايش را نشانه ميرفتند ...

نتيجه  1 :‌ ‌پرسش هاي بيهوده ،‌هزينه سنگيني براي آنان به بار اورد اما اين تجربه را به انان آموخت كه : اگر بخواهند امتي را از پا در بياورند يا دچار معضلات كنند \‌بايد آن امت را به پرسش گري بيهوده دچار سازند .
نتيجه 2 :‌ پرسش گري صرف نبايد تبليغ شود . بايد دانش اندوزي كرد پرسش بسيار ،‌ برخاسته از جهل و عجله و لجاجت \‌مخرب است و نوعي مشغوليت كاذب براي مردم و رهبران مردم بوجود مياورد . پرسش هاي دقيق و عميق دلسوزانه است كه جامعه را رشد ميدهد .

بند الف :‌ كسي سوالي راجع به يهود ندارد ؟‌ ‌: DDD   البته پرسش دقيق !!‌ :D  

پايدار باشيد . پونه

چهارشنبه، ۱۶فروردین ۱۳۸۵

روز ديگر ...

روز ديگري رسيده است
خدايا تو را شكر ميكنم
كه نمي گذاري بترسم
از اين شروع دوباره....


خودگشودگي عبارتست از همان اشتياق به از "خودگشودگي" كه در برگيرنده اطلاعاتي در مورد خود است كه به صورت طبيعي هر كس ميتواند آن را در بخش پنهان خود نگه دارد. مفهوم خودگشودگي به اين معناست كه فرد خود را در مقابل طرف ارتباطي خود بگشايد و با يك گشودگي نسبي با آن مواجه شود اين به آن معني نيست كه هر انساني بايد در اولين برخورد و در اولين نشست تمام زواياي ناگشوده و نامفهوم زندگي خود را براي ديگران بگشايد و تمام نكات ريز و درشت تاريخ زندگي خود را به ديگران بگويد كه گاهي اين خودگشودگي نه تنها مؤثر نبوده بلكه موجب دلزدگي طرف مقابل نيز ميشود. به عبارت ديگري هر انساني بايد احساسات و رفتارهايش را تحت كنترل خويش در آورد و به آنها كاملا واقف باشد و مسئوليت آنها را به عهده بگيريد.
همدلي كردن با كسي يعني احساس او را درك كردن، يا به عبارتي ديگر "همدلي توانايي يك فرد است كه بگونه اي تجربي دريابد كه فرد ديگر چه تجربه اي در يك لحظه موعود و در يك چارچوب مشخص و با توجه به نظر خويشتن دارد". يعني هر دو طرف به يك احساس يگانه دست يابند، كسي نمي تواند به اين احساس ظريف و پيچيده ديگري دسترسي پيدا كند، مگر آنكه از نظر عاطفي و ذهني كاملا" او را دريابد و آن را تجربه كند كه اين خود همدلي ناميده ميشود.

()()()()()()()()()()()()
شناخت يهود ( شماره 2 )
عصر حاكميت موسي :
با نابودي فرعون و سپاهيانش در دريا و ايجاد خلاء قدرت در مصر ، موسي ( ع) ميتوانست با بني اسرائيل به مصر بازگردد و حكومت آنجا را بگيرد ، چرا كه آنان تمام نقاط مصر را به خوبي ميشناختند . اما ماموريت ايشان استقرار در فلسطين و قدس است . شاهراه آنجاست ( توجه كنيد كه يهود از آن موقع تربيت ميشود و موقعيت استراتژي قدس را از خود پيامبران مي آموزد ) شاهراه آنجاست . اگر انجا تصرف شود ، مصر در پايين . روم در بالا . و غرب آسيا در كنار اين سرزمين تحت تاثير اين حركت توجيدي قرار ميگيرند .
آن وي آب مشكلات و دشواري هاي موسي ( ع) آغاز ميشود . تا اينجا حضرت فقط مشكل حركت دادن اين قوم ششصد هزار نفري را به عهده داشتند . تهيه امكانات و مايحتاج روزمره اين قوم به عهده فرعونيان بود . اينان برده بودند و صاحبانشان نياز آنان را تامين ميكردند . اما هنگامي كه آنسوي آب قرار گرفتند ، پاسخگويي به همه نياز هاي آنان بر عهده موسي ( ع ) قرار گرفت . در حقيقت حكومت اين پيامبر الهي از اينجا آغاز ميشود . بني اسرائيلدر منطقه اي قرار گرفتند كه امكانات لازم و اوليه در آن بسيار كم است . تامين نان و آب و غيره ... حضرت براي حل تمامي اين مشكلات به خداوند توسل ميجست . خداوند نيز فرمود سنگي را در وسط اردوگاه قرار دهيد با عصا به آن سنگ بزنيد از آن چشمه ها بيرون مي آيد . و نان نيز از اسمان  به عنوان دو عنصر " من " و " سلوي " برايشان ميآمد . " من "  دانه هاي رزي است كه از آسمان بر اردوگاه ميريخت و با آن نان  درست ميكردند . ( توجه به معجزات الهي در عصر بيابان و راحت بودن قوم بني اسرائيل و آماده شدن براي 40 سال تربيت و آموزش نظامي و فرهنگي و سياسي و جغرافيايي جاي  بسي تامل است )

اهداف و اموزش هاي موسي ( ع ) به بني اسرايل در دوران بيابان ( 40 سال ) :
اول : آموزش نظامي به طور كامل و تكنيك هاي جنگ
دوم : آموزش نجوم
سوم : آموزش چهره شناسي و تشخيص كپي برداري و ترسيم چهره و ثبت آن  ( مثلا ان ها در آن زمان تمامي چهره شناسي از حصرت محمد را آموخته بودند )
چهارم : آموزش هواشناسي و آب و هوا
پنجم : آموزش مبارزه و تسليم كردن طبيعت
ششم : سيستم ارتباطي و اطلاعاتي بسيار قوي
هفتم : چگونگي سازماندهي و انسجام يك گروه و حفظ آن
هشتم : خلق آثار هنري 
نهم : چگونگي جمع آوري اطلاعات براي هر گونه عمليات
دهم : كليه تكنيك هاي روانشناسي و عمليات رواني و تاثيرات روان بر جسم
بعد از تمامي اين يادگيري ها ... در جايي كه موسي براي ماموريتش قومش را تنها گذاشته و به سفر ميرود آنان سرپيچي كرده و بت پرست ميشوند . ( جريان گوساله و .... )

در آن مدت آنان اين بهانه ها را براي حضرت موسي و هارون مي آورند :
اول : گرايش به بت پرستي
دوم : طمع كاري ( راحت طلبي آنان به حدي بود كه ديگر حاظر به تهيه آذوقه نيز نبودند )
سوم : انحرافات عقيدتي
چهارم : بدل سازي ( تمامي چيز هايي كه از حضرت موسي آموخته بودند به نوعي به بدل تبديل كردند ) پنجم : پرسشگري جاهلانه و لجوجانه ( اينكه خدا چه شكلي است ؟ چرا براي ما نميآوريش ؟ چرا خودش را به ما نشان نميدهد ؟ اگر ديدني نيست پس وجود ندارد و غيره ... )
ششم : نزديك شدن به دوران سرگرداني ... كه در آپديت بعدي توضيح خواهم داد .

بند الف : لطفا نظرات خود را راجع به نوشته هاي يهود بيان كنيد . اين نوشته ها به من و شما كمك ميكند تا يافته هاي خود را دقيق تر برداشت نماييم .
بند ب : دوستاني كه مايلند در اين زمينه مطالعاتي داشته باشند به كتاب " تبار انحراف " پژوهشي در دشمن شناسي . موسسه اطلاع رساني و مطالعات فرهنگي لوح و قلم مراجعه نمايند . ( جلد كتاب مشكي رنگ است )

                                                                             پايدار باشيد . پونه .

شنبه، ۱۲فروردین ۱۳۸۵

شيران عالم

دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله . عجيب نيست ؟!! آدم بايد خيلي كله شق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجي ها هاي خاكي ،  كمي دور از عقل و منطق واقعيت بينمان است !... حاج احمد متوسليان را ميگم ،فرمانده لشكر . جدا كله شقي نيست كه بروي ؟؟ !!  

·          سرش توي كار خودش بود . آرام و تنها . يك گوشه مي نشست . كمتر با بچه ها بازي ميكرد . خيلي لاغر هم بود . مادر نگران بود بچه چهار ساله كه نبايد اين همه آروم باشد . بعد ها فهميدند كه قلبش ناراحت است ،عملش كردند .

·          مي خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند . حتي توي خانه صداش ميزدند" آ شيخ احمد " ولي نرفت . ميگفت " كار بابا توي مغازه زياده " .

·          هم دانشگاه مي رفت . هم كار ميكرد : در يك شركت تاسيساتي . اوايل كارش بود كه گفت براي ماموريت بايد برم خرم آباد . خبر آوردند دستگير شده با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي كردند . آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص كند .

·          شب ها بچه ها با هم شوخي ميكردند . جشن پتو  برگزار مي كردند . حاج احمد يك گوشه مي نشست ميرفت توي فكر . شوخي كه بيش از اندازه ميشد يك داد ميزد هر كس ميرفت يك گوشه . بعضي وقت ها خودش هم يك چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد .

·          پرسيد كجا بودي تا حالا ؟ گفتم داشتم غذا ميخوردم . دست انداخت يقه ام را گرفت و با خودش برد . يك پسر 17-18 ساله روي تخت دراز كشيده بود ما را ديد ترسيد . دست و پايش را جمع كرد . " اينا چيه روي دستاي اين؟؟!! " يقه ام هنوز توي دستش بود . نفسم بالا نمي آمد . گفتم : " خون " رو كرد به آن پسر و پرسيد : از كي اينجايي ؟ پسر گفت : يك هفته است . ديگر داشت داد ميزد : گفتي دستاتو بشورن ؟ پسر گفت : "  گفتم ولي كسي گوش نداد " پسر گفت : گفتم ولي كسي گوش نداد . يقه ام را از دستش كشيدم بيرون . در رفتم . دوباره شروع كرد به داد و فرياد . با التماس گفتم " حاجي به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي آمدم " گفت : نه خير . يك ساعت و نيمه كه اومدي اما به جاي اينكه بيايي به مجروحا سر بزني ، رفتي به كيف خودت برسي "  سرم پايين بود كه صداي گريه اش را شنيدم " تو هيچ ميداني اين بچه پيش ما امانته ؟ ميداني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده ؟ "

·          شب ما را توي ميدان صبحگاه در دو كوهه جمع كرد به خط شديم گفت : حالا تا پونصد مي شمرم ، سينه خيز بريد . ديشب كه رفته بوديم شناسايي شمريدم بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد .

·          از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد براي عمليات مهمات كم داشتد رفته بود توي فكر ، پيرمردي آمد و كنار ايستاد لباس بسيجي تنش بود فكر ميكرد او را قبلا جايي ديده است ، اما هر چه فكر ميكرد يادش نمي آمد كجا پيرمرد به او گفته بود " تا ائمه را داريد غم نداشته باشيد توي اين عمليات پيروز ميشيد . عمليات بعدي هم اسمش بيت المقدسه . بعد هم ميري لبنان و ديگه هم بر نميگردي " گريه مي كرد و براي من تعريف ميكرد .

·          رفت لبنان ..... راستي راستي هم ديگر برنگشت . سال 62 بود كه رفت و ... مفقود ماند تا امروز ... دو تا نامه ازش دارند و 4 نفر هستند كه در زندان هاي يهود و اسراديل اسيرند .... تو فكر ميكني حاجي كجاست؟!!

             در كجا بوديد وقتي جنگ بود .... 
                     
      
عرصه بر شيران عالم تنگ بود ....

سفر آنجا بودم . خرم آباد . دو كوهه . هويزه . طلاييه . خرمشهر . آبادان ... در جاي نخلهاي سربريده و زيبا ... بيشتر از 300 عكس خاطرات آنجا را ثبت كرده اند . از اين به بعد از اسرائيل و يهود خواهم نوشت ... از همان ابتدا . از ريشه اوليه شان . از بودنشان و غيره و غيره ... مينويسم از اين همه ظلم و برنامه ريزي كه براي دنيا ميكنند و چقدر منظم پيش ميروند . مينويسم كه چطور علم الهي را به بيراهه مي كشند ... باور كنيد بچه مخلص ها هم دشمن شناسي شان ضعيف است ... بايد بفميم تا مقابله كنيم . بايد بدانيم در اين دنيا با همه نيرنگ هايش و اشوب هايش چه خبر است ؟ فقط كافيست نوشته ها را  در آپديت هاي بعدي در بند آخر دنبال كنيد . همين !

بند الف : بچه هاي جهادي و بچه هاي مشكات و ما نيز از سفر برگشتيم . تنشان سلامت و اميدوارم خستگي سفر به زودي در آيد . به من كه خيلي چسبيد . مطمئنم به آن ها نيز چسبيد .  پايدار باشيد . پونه . 

شيران عالم

دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله . عجيب نيست ؟!! آدم بايد خيلي كله شق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجي ها هاي خاكي ،  كمي دور از عقل و منطق واقعيت بينمان است !... حاج احمد متوسليان را ميگم ،فرمانده لشكر . جدا كله شقي نيست كه بروي ؟؟ !!  

·          سرش توي كار خودش بود . آرام و تنها . يك گوشه مي نشست . كمتر با بچه ها بازي ميكرد . خيلي لاغر هم بود . مادر نگران بود بچه چهار ساله كه نبايد اين همه آروم باشد . بعد ها فهميدند كه قلبش ناراحت است ،عملش كردند .

·          مي خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند . حتي توي خانه صداش ميزدند" آ شيخ احمد " ولي نرفت . ميگفت " كار بابا توي مغازه زياده " .

·          هم دانشگاه مي رفت . هم كار ميكرد : در يك شركت تاسيساتي . اوايل كارش بود كه گفت براي ماموريت بايد برم خرم آباد . خبر آوردند دستگير شده با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي كردند . آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص كند .

·          شب ها بچه ها با هم شوخي ميكردند . جشن پتو  برگزار مي كردند . حاج احمد يك گوشه مي نشست ميرفت توي فكر . شوخي كه بيش از اندازه ميشد يك داد ميزد هر كس ميرفت يك گوشه . بعضي وقت ها خودش هم يك چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد .

·          پرسيد كجا بودي تا حالا ؟ گفتم داشتم غذا ميخوردم . دست انداخت يقه ام را گرفت و با خودش برد . يك پسر 17-18 ساله روي تخت دراز كشيده بود ما را ديد ترسيد . دست و پايش را جمع كرد . " اينا چيه روي دستاي اين؟؟!! " يقه ام هنوز توي دستش بود . نفسم بالا نمي آمد . گفتم : " خون " رو كرد به آن پسر و پرسيد : از كي اينجايي ؟ پسر گفت : يك هفته است . ديگر داشت داد ميزد : گفتي دستاتو بشورن ؟ پسر گفت : "  گفتم ولي كسي گوش نداد " پسر گفت : گفتم ولي كسي گوش نداد . يقه ام را از دستش كشيدم بيرون . در رفتم . دوباره شروع كرد به داد و فرياد . با التماس گفتم " حاجي به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي آمدم " گفت : نه خير . يك ساعت و نيمه كه اومدي اما به جاي اينكه بيايي به مجروحا سر بزني ، رفتي به كيف خودت برسي "  سرم پايين بود كه صداي گريه اش را شنيدم " تو هيچ ميداني اين بچه پيش ما امانته ؟ ميداني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده ؟ "

·          شب ما را توي ميدان صبحگاه در دو كوهه جمع كرد به خط شديم گفت : حالا تا پونصد مي شمرم ، سينه خيز بريد . ديشب كه رفته بوديم شناسايي شمريدم بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد .

·          از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد براي عمليات مهمات كم داشتد رفته بود توي فكر ، پيرمردي آمد و كنار ايستاد لباس بسيجي تنش بود فكر ميكرد او را قبلا جايي ديده است ، اما هر چه فكر ميكرد يادش نمي آمد كجا پيرمرد به او گفته بود " تا ائمه را داريد غم نداشته باشيد توي اين عمليات پيروز ميشيد . عمليات بعدي هم اسمش بيت المقدسه . بعد هم ميري لبنان و ديگه هم بر نميگردي " گريه مي كرد و براي من تعريف ميكرد .

·          رفت لبنان ..... راستي راستي هم ديگر برنگشت . سال 62 بود كه رفت و ... مفقود ماند تا امروز ... دو تا نامه ازش دارند و 4 نفر هستند كه در زندان هاي يهود و اسراديل اسيرند .... تو فكر ميكني حاجي كجاست؟!!

             در كجا بوديد وقتي جنگ بود .... 
                     
      
عرصه بر شيران عالم تنگ بود ....

سفر آنجا بودم . خرم آباد . دو كوهه . هويزه . طلاييه . خرمشهر . آبادان ... در جاي نخلهاي سربريده و زيبا ... بيشتر از 300 عكس خاطرات آنجا را ثبت كرده اند . از اين به بعد از اسرائيل و يهود خواهم نوشت ... از همان ابتدا . از ريشه اوليه شان . از بودنشان و غيره و غيره ... مينويسم از اين همه ظلم و برنامه ريزي كه براي دنيا ميكنند و چقدر منظم پيش ميروند . مينويسم كه چطور علم الهي را به بيراهه مي كشند ... باور كنيد بچه مخلص ها هم دشمن شناسي شان ضعيف است ... بايد بفميم تا مقابله كنيم . بايد بدانيم در اين دنيا با همه نيرنگ هايش و اشوب هايش چه خبر است ؟ فقط كافيست نوشته ها را  در آپديت هاي بعدي در بند آخر دنبال كنيد . همين !

بند الف : بچه هاي جهادي و بچه هاي مشكات و ما نيز از سفر برگشتيم . تنشان سلامت و اميدوارم خستگي سفر به زودي در آيد . به من كه خيلي چسبيد . مطمئنم به آن ها نيز چسبيد .  پايدار باشيد . پونه . 

پنجشنبه، ۳فروردین ۱۳۸۵

هشتادو پنج سالگي در سال هشتاد و پنج

سيد بود و اين به من بسيار ارامش مي داد . پير پير شده بود ... ان قدر كه ديگه از روي تخت نميتوانست بلند شه . بايد منظم به ايشان سرويس بدي .. بهترين استاد رياضيات نيشابور ... استادي پدر و مادر من .. سنش به 85 ميرسد .. اما هنوز بسيار نيكو سخن ميگويد .. جدا رياضي رياضي بود .هم ذهنش هم رفتارش هم عملكردش ..... منطقي سخن ميگفت و من غرق حرفاش شده بودم ان قدر كه اصلا دلم نميخواست از پيشش برم .. ميگفت ميبيني پونه قدرت پيري الان از من بيشتره ... ديگه مقاومت فايده اي نداره برنده بازي اونه و تو بايد تسليم بشي .. بياختيار اشكام در مي آمد حتي قدرت اين را نداشتم كه چشام بهش دروغ بگه .. بتوانه بغضش را لحظه اي نگه داره و ساكت باشه ... اصلا نميتوانستم ... و براي اينكه متوجه نشه .. ( هر چند كه او زرنگ تر از اين حرفها بود ) سرم را به ميوه ها گرم مي كردم و عميق به حرفهايش گوش ميدادم و او تعريف ميكرد از همه آنچه در دروان جواني اش تجربه كرده بود ...

عازم سفرم . سفري كه باز برايم تعيين كردند . و چه قدر زيباست . چون در نيشابور به دنبالم ميان و من نيز از چهار ساعت بعد از سفر به آن ها ملحق ميشم ... به اين سفر احتياج داشتم . برايم دعا كنيد . دلم جدا براي لحظات قشنگ جنوب تنگ شده است .  ....

 

                   +*+*+*+*+* پايدار باشيد . پونه +*+*+*+*+

چهارشنبه، ۲فروردین ۱۳۸۵

"يا مقلب القلوب و البصار "ای دگرگون کننده ی دلها و ديده ها"

چه لذتي ميدهد،  وقتي ندانسته به مراسمي دعوت بشي .. و نداني كجا داري ميري ... اما بعد كنار مزار شهيدان باشي و سال نو را با زيارت عاشورا شروع كني و به سجده كه ميرسي .. سال تحويل ميشود و چقدر زيباست كه همه ، دسته جمعي ،  دعاي فرج بخوانند.  جدا چه حالي ميدهد .

 به قول دوست خوبمان :
" مي پرسد بهار مهم تر است يا روز چهلم تو ؟
روز چهلم تو اول بهار است
آن جا كه تو به چله مي نشيني بهار تازه نو آغاز است
و حتي بهار چون تو خيل دوستدارانت را نديده .
هر روز با تو بهار است.. "

وقتي شمع باشد . سبزه سال نو باشد . شيريني و خرما باشد . چراغاني باشد و صداي تحويل سال و دعاي فرج و عاشورا با هم در آن فضا آميخته شود . بيشك تو ميتواني مراسم   " ملي _ مذهبي " را در كنار هم ايجاد كني و به نظرم اين فقط هنر يك ايراني است .

خداوند مهربانم ...
ما را توفيق طاعت و دوري از معصيت روزي گردان و نيت با خلوص و حقيقت و معرفت به آنچه نزد تو محترم است عطا فرما و ما را به هدايت و استقامت كرامت فرما و زبان را به صدق و صواب و سخن حكمت گويا ساز و دل ما را از علم و معرفت پر گردان .  

                                                             پايدار باشيد . پونه ( 1/1/ 85)

چهارشنبه، ۲۴اسفند ۱۳۸۴

سال جديد 85

"  با مقلب اقلوب و البصار "

امروز جمله جالبي را يكي از دوستان مطرح كرد كه واقعا برايم جالب و بامزه بود :
روزي مورچه اي  شديدا گريه ميكرد و از او ميپرسند چرا گريه ميكني ؟ ميگويد 7 سال است عاشق دختري هستم اما بعد از اين سالها ، امروز فهميده ام كه او يك چوب خشك چايي است ...

 بعضي از ماها نيز همين گونه ايم . گاهي اين قدر غرق يك چيز و يك حادثه و يا يك علاقه و رويا مي شويم وآن را در اطفكار خودمان مي پرورانيم كه از واقعيت و شناخت درست اطرافمان دور مي شيم . متوجه خيلي چيز ها ، خيلي از گذرها و خيلي از علاقه هايي كه شايد پوچ و بي فايده بودند ، نمي شيم .  
امسال نيز چه بخواهم و چه استفاده كرده باشم و نكرده باشم ديگر به دفتر خاطراتم مي پويند و جزيي از گذشته ميشوند  . ديگر چيزي به اتمامش نمانده است ... سال خوبي بود . آخرين دوران تحصيل من در دانشگاه و اتمام تزم در تهران . اتفاقات زيادي گذشت .انتقال من از تهران به نيشابور و دوباره در كنار خانواده بودن بعد از هفت سال . مشغول شدن در دانشگاه و غيره و غيره ..... هر چند كه اتفاقات تلخ ديگري نيز داشته ام . اتفاقاتي كه به من ياد داد چگونه بينديشم و چگونه عمل كنم . اتفاثاتي مرا به شناخت هر چه بيشتر خودم و آنچه در اطرافم ميگذرند ،  كمك كرد ... در دوراني كه تهران بودم و دوستان بسيار بسيار خوبي در كلاس پيدا كردم چه تجزيه تحليل هاي خوبي از مذهب و شرابط ديني و كاري و امور اجتماعي در كلاس پيدا ميكرديم . چه چيز هاي خوبي كه ياد گرفته ايم . اما باز هم در مجموع سال سنگيني بود و سخت . اميد وارم سالهاي بعدي اتفاقات خوش تري برايم بيفتند .

در خاتمه نيز عيد سعيد را و همچنين اربعين حسيني را تبريك و تسليت عرض ميكنم . روز اربعين در سفر سفره هقت سين مرا نيز دعا نماييد ......

بند الف
: اين نيز يك كليپ بامزه است كه از شرايط كنوني صحبت ميكنيد . دوست داشتيد يك نگاهي بيندازيد . شايد زنگ تفريح خوبي باشد .
بند ب : وداع با محرم نزديك است . اگر دوست داشتيد اين دو آهنگ را دانلود كنيد . بسيار زيباست .  شماره ( 1)  . شماره ( 2) 
                                                                   پايدار باشيد . پونه

شنبه، ۲۰اسفند ۱۳۸۴

براي آن ها

                                         يا من هو فوق كل شيئي

                                     ( اي آنكه او بر تر از هر چيزي است )

براي آن هايي كه در هر كاري بسيار ثابت قدم اند .

براي آن هايي كه مرد و مردانه روي حرفشان مي ايستند .
براي آن هايي كه حضورشان در يك جمع و يا خانواده شان لذت بخش و مفيد است .
براي آن هايي كه با هر حرفي از جا در نميرن .
براي آن هايي كه رفتن به يك كشور ديگه باعث نميشه اصالتشان را فراموش كنند .
براي اون هايي كه سجده هاي طولاني دارند . اما هيچ گاه عبادشتان را رو نميكنند .
براي آن استادهايي كه هميشه و هميشه با اوصاف الهي درسشان را شروع ميكنند .
براي آن هايي كه نيمه شب در حال نماز و راز و نيازند .
براي اونهايي كه دوستان بسيار خوب و پايدار دارند .
براي آن هايي كه علمشان در طبق اخلاص ميذارند .
براي آن هايي كه هوس هاي آن ها هميشه و هميشه يك قدم عقب تر عقل و ايمانشان است .
براي آن هايي كه چشم هاي پاك و دل هاي آرام دارند .
براي آن هايي كه پدر و مادرشان بسيار احترام ميگذارند .
براي آن هايي كه صله رحم را به خوبي انجام ميدهند .
براي آن هايي كه آرامش قلبي درونشان هميشه و هميشه در چهره شان پيداست .
براي آن هايي كه هنوز ماديات و رسم و مقام جلو چشمانشان را نگرفته .
براي آن هايي كه مناطق مظلوم و ستمديده را مكان خوشگذارني عيد خود ميكنند به كمك آن ها مي شتابند . براي آن هايي كه روزمرگي هاي زندگي ان ها را از پا نينداخته و روزمره نشدند .
براي آن هايي كه تكرار را از روحشان حذف كردند و هميشه تازه اند  .
براي آن هايي كه عادت در گناه را براي خودشان حرام كردند .
براي آن هايي كه ايمانشان . اخلاصشان .  مزاحم زندگي شان نيست .
براي آن هايي كه معناي شكر را در " بهتر زندگي كردن "  ميدانند .
براي آن هايي كه رهايند و هميشه در " حال " زندگي ميكنند . 

     
  براي آن ها مي نويسم ... 

                   و به ياد آن ها خواهم بود ....

                            زندگي چقدر براي آن ها لذت بخش است .... 

                                            
                                               خيلي خوشبحالشان . خيلي........ پونه

یکشنبه، ۱۶بهمن ۱۳۸۴

همايش

كو خیزران که قافیه اش با دهان کنند.          آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند.

شهادت حضرت ابا عبدالله الحسين و حضرت ابا الفضل العباس (سلام الله عليهما) و ياران و فرزندان امام حسين را به امام زمان و همه دوستان عزيز تسليت عرض می نمايم .....

اولين همايش طراحي معماري با عنوان « طراحي بدون مانع »
در شهرستان نيشابور





با همكاري : 
انجمن معلولين شهرستان نيشابور .  بهزيستي . فرمانداري

سخنرانان :
          آقاي مهندس مبيني . مدير انجمن معلولين

          فرماندار شهرستان نيشابور . آقاي مهندس رضاييان

          خانم دكتر رحيمي ، مدير گروه محيط زيست و معاونت انرژي وزارت نيرو

          خانم مهندس ايرواني


شركت كنندگان در همايش
: كليه مهندسين عمران و معماري در سطح شهر و اعضاي نظام مهندسي و دفاتر مهندسي . اساتيد دانشگاه .فرمانداري شهر نيشابور .  روساي ادارات شامل آب . برق . فاضلاب . مخابرات . اتوبوسراني .... معلولين  و دست اندركاران شهرداري و شواري شهر .


زمان همايش  : چهارشنبه . 26 بهمن ماه . ساعت  3:45 دقيقه بعد از اظهر . الي 6:45 دقيقه بعد الظهر


مكان همايش
: نيشابور . خيابان مدرس . فرهنگسراي وكيلي


در صورت تمايل به شركت در اين همايش با اين ايميل ( irvani@gmail.com ) مكاتبه نماييد . با تشكر .مرا در اين ايام دعا نماييد .  پونه

جمعه، ۱۴بهمن ۱۳۸۴

سبز و سرخ

از خاطرات سال 53 تعريف ميكرد . آن موقعي كه 19 يا 20 سال داشت و معلم بود .از نوع سپاه دانشي !  ... يونيفرم آن ها كت و دامن بود و يك چيزي حدود 30 شاگرد دختر و پسر در روستا داشت .روسري و شلوار هميشه به اين يونيفرم اضافه ميشد و كمي ان را بينظم نشان ميداد . اما چيزي كه ارضايش ميكرد، پايبندي به اصولي كه به آن معتقد بود ...  سعي ميكرد بچه ها را  ارام ارام با جريان هاي جامعه و امام آشنا كند . از او بگويد ، از خوبيهاي اسلام و عدالت جويي ها ... از دكتر شريعتي .. جملات او درباره حسين روي مقوا به رنگ هاي سبز و قرمز نوشته مي شدند . چرا كه در مكتب اسلام رنگ سبز و قرمز هر دو با هم نشانه هايي را مياورند . و هر دو با هم تكميل ميشوند و مفهوم انتظار و شهادت را چه خوب به بچه ها آموزش ميداد ...

يك روز حين درس 5 نفر از ساواك ريختند توي كلاس ... اشاره به روسري اش كردند كه اين چيه ؟ اونم اشاره به در كلاس ميكرد كه اين تكه چوب را براي اين گذاشته ام كه در صدا نكند و باز اشاره به نوشته هاي روي ديوار كردند و گفت اين ها شرشره و تزييناتي است كه بچه ها درست كردند ... تمام جوابها را به بهانه هاي مختلف طفره مي رفت تا بچه ها در اين جو كمتر بترسند ... و يا خطر بدون هيچ مشكلي برطرف شود .  اگر ميدانست كه ان ها ميان . صد درصد نوشته ها را  از روي ديوار جدا ميكرد .

... تمامي اين برنامه ها را مدير مدرسه ترتيب داده بود ، حتي قبل تر از آن تمامي صحبت هاي اين معلم را از پشت در مي شنيد و به آموزش و پرورش شهر گزارش ميداد . بعد از دو سه روز ... اداره آموزش و پرورش آن را خواست و توبيخ نامه جانانه اي برايش نوشتند . بعد ها اون هميشه بايد در كلاسش باز مي بود و هميشه بايد بدنش را مي گشتند ... تا مبادا اعلاميه اي .. يا چيز غير عادي اي ! به كلاس ببرد .
زماني كه اين خاطرات را تعريف ميكرد ... بهش گفتم هنوزم آن مدير هست ؟
گفتند آره ... اوايل انقلاب يعني سالهاي 58 تا 65 همين مدير يكي از محجب ترين مديران شهر شده بود و حتي شلوار بچه ها را نيز اندازه ميگرفت كه مبادا كمي گشاد تر و يا تنگ تر باشد ... اين افراط و تفريط  در چگونگي عملكرد ها و درست نشناختن مسير ها و كار ها بچه ها را گيج كرده بود . و از مسير درست اسلام منحرف شده بود ... چيزي كه الان بازتابش به خوبي روشن است .
وقتي خوب نگاه ميكنم ... بلاخره بايد روي عقايد پايدار بود ...حداقل براي خودمان يك چيزهايي را استوار و محكم كنيم . حداقل با خودمان كمي روراست باشيم . هيچ فكر كرديد انقلابي اي كه مال سال 42 باشد چقدر ارزشمند تر از سال 53 و يا 56 و يا 57 و يا 65 است ؟ سال 57 همه انقلابي ميشن .. همه به مسير ميان . همه حزب اللهي ميشند .. اما انقلابي سال 55 و يا عقب تر از آن است كه همچنان بر روي اصول خود استوار است و روي يك قاعده اي كار ميكند . و در هر حوزه اي كه در جامعه باشد سعي در شناساندن اصول درست دارد اين فعاليت ها ميتواند فعاليت هاي معندسي . كشاورزي . رزم ارايي . هنر . فيم سازي . مبارزه ( جبهه )  ... باشد . نمونه ان را ميتوانم ابراهيم حاتمي كيا و يا دوست خوبش شهيد مهندس مرتضي آويني ...نام ببرم .  واي به روزي كه انقلاب و يا هر چيز ديگري ما را از هر چه داريم .. از ريشه هايمان و ايمان دور كند و اگر انقلاب ديگري شد باز رنگ عوض شود و باز جماعتي ديگر و طرفداران ديگر .....  
 


بند الف
: به اميد شناخت هر چه بيشتر خودمان و آنچه بر ما گذشته است ....
بند ب : خاطرات مال مامان پونه است ! .
بند ج : دوستان خوبم مرا در ايام عاشورا دعا كنند ... نياز مندم . پونه .

چهارشنبه، ۲۸دی ۱۳۸۴

عشق برتر

جواني را سراغ داشتم سخت وابسته لباس و قيافه اش بود . حتي وسواسي داشت كه پارچه اش از كجا باشد و دوختش از فلان و مدلش از بهمان . براي دوستي با او همين قدر بس كه از لباسش و اتويش و قيافه اش تحسين كني و يا از طرز تهيه ي آن بپرسي . او عاشق ظاهر سازي و سر و وضع مرتب بود و به اين خاطر از خيلي ها بريده بود تا اين كه عشقي بزرگتر در دلش ريخت و با دختري در مسيري هم سفر شدند و در راه تصادفي رخ داد  ... 
 جوان در ان لحظه بحراني از رنج هاي خود فارغ بود و خودش را فراموش كرده بود و به محبوبش مي انديشيد و سخت به او مشغول بود .
او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتي لباسهايش را پاره پاره ميكرد و زخم ها را مي بست و راستي سرخوش بود كه خطري پيش نيامده است و دختر سالم مانده بود .        
 
هنگامي كه عشقي بزرگ تر دل را بگيرد ، عشق هاي كوچك تر نردبان آن خواهند بود

                      

                                                       و من  ! منتظر همان عشق برترم .....

بند الف : عيد سعيد غدير را به همه دوستان و همكارانم تبريك ميگويم .  پونه

 

سه شنبه، ۶دی ۱۳۸۴

ازخاطرات بم بگو ....

دوست نداشتم اين ها را باز گو كنم . خاطرات تلخ و شيريني كه البته هر دوي اين ها به طور همزمان با هم اتفاق مي افتاد . خاطراتي چون كمك هاي مردمي .. جمع كردن لوازم مردم . حركت به سمت بم . پر شدن انبار ها و كلا اتحاد كمك هاي مردمي . خاطرات بيمارستان هاي چادري و بسيار مجهز انگليسي ها و فرانسوي ها . خاطرات بم جديد و ساختمان هايي كه كمي آن طرف تر فقط ترك برداشته بودند .و رفتار بزرگ منشانه بمي ها .در نوع برخوردشان با مساله .. نبودن امكانات مناسب حتي براي يك حمام كردن بعد از هفت روز .. جزء خاطرات شيرين سفر بودند . ( ياد آن صحنه ها بخير )
اما خاطرات تلخ نيز وجود داشت . خوابگاه دختران بم . كه فقط دو دختر از آن زنده بودند . ( آن هم به خاطر بيدار بودن در ان موقع صبح و بودن آنها در محوطه . ) . زماني كه از حياط خراب شده خوابگا ه رد ميشيدي .. قاشق . قابلمه .عروسك. كفش هاي مجلسي و صحنه هايي بسيار تلخ از ذهنم خطور ميكردند گويي در زير آوار همه فرياد ميزدند اما بوردوزل بسيار بسيار كم بود ... خاطرات پيدا كردن يك خانم باردار بعد از 8 روز پس از زلزله و قيافه بسيار باد كرده و وحشتناك او و زناني كه كلمن هاي آب را بدست گرفته بودند و به جاي دادن آب دادن به جمعيت به جمع كردن طلا و جواهر جسد ها مي پرداختند و در كلمن ها ( ظرفهاي آب ) مي ريختند . خاطرات تلخ چادر هايي كه براي بازديد ميرفتيم و بساط ترياك و هرويين و حشيش از سمت بمي ها .. گويي در شهر هيچ اتفاقي نيفتاده .

... مطمئنا كسي كه عزيزش را از دست داده در پي يافتن يك جفت كفش گرم و يا پتو و يا گرفتن يك بسته تن ماهي و .. چادر فرانسوي نيست .. و يا در پي خالي كردن مغازه هاي شهر از هر چه كه فكر كنيد از لباس عروس گرفته تا فروشگاههاي زنجيره اي و لوازم صوتي .... نيست ... اتفاقي است كه در هر زلزله اي طبيعي است و هرج و مرج خاص خود را داراست .

مردم در بم سه دسته بودند . يك : دسته اي از مردم شهر بم كه خود عزادار و در پي يافتن ذره اي و يا تكه اي از عزيزانشان بودند . و دوم : دسته اي كه به صورت گروههاي مردمي و يا دولتي ( چه در داخل كشور و چه از خارج كشور امده بودند . ) و با كمك هاي خالصانه خود باعث دلگرمي دسته اول ميشدند . سوم : دسته مهاجراني كه فقط به طمع جمع آوري انچه كه از شهر باقي مانده است آمده بودند .اينها مي توانست اموال مردم در خانه ها . مغازه ها . ربودن كودكان . و زيور آلات زنان و مردان باشد ...

كاميونها و وانت هايي را مي ديدم كه خرسند و شادان پر كرده اند و از شهر خارج ميشوند تا باز شب به همين برنامه ادامه دهند .

چيزي كه در بم بود ... محبت مردم و فاجعه عظيم زلزله .. آن هم در مقياس شهر ... تصورش براي من هم مشكل بود . مقياس فاجعه بسيار بسيار بزرگ بود .... و فقط نخلها ي استوار نظاره گر اين صحنه ها بودند .

عملا ارگان هاي ما براي فاجعه هاي بزرگ طراحي نشده اند . يعني سيستم مديريت و فرماندهي و دستور دهي بسيار بسيار ضعيف بود . ارتش به يك گونه عمل ميكرد. نيروهاي نظامي . نيروهاي پزشكي . نيرو هاي هوايي . هلال احمر . نيروهاي خودي . و نيروهايي كه خود داوطلبانه اقدام ميكردند ... همه و همه به نوعي براي خودشان كار انجام ميدادند . و در اين فضا حتي نيروهاي خارجي را نيز گيج كرده بوديم .

صحبت من اينجاست: بم را فقط و فقط در خاطراتش جستجو ميكنيم . و فقط از او ياد ميكنيم ... آيا بم فقط در زمان زلزله به نيرو و كمك احتياج داشت ؟ چند نفر ما بعد از زلزله به بم و طرح هاي دوباره ساختن يك شهر انديشيده ايم ؟ و يا اقدامي در اين جهت برداشته ايم ؟

********************

دوشنبه يعني ديروز ، روز زيارت امام رضا بود .. امامان ما واجباتشان را انجام ميدهند . پس در هر جا كه هستيد سلامي به علي ابن موسي الرضا برسانيد . نترسيد . امام واجباتش را انجام ميدهد .

..... السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا ....

یکشنبه، ۴دی ۱۳۸۴

صحنه هميشه در جريان ...

ديشب زماني كه به فرهنگسراي سيمرغ رفتم ياد خاطرات دي ماه سال 82 افتادم ... برنامه اي براي 16 ساله ها ...

تجربه اي يك ايجاد يك صحنه ... آن هم صحنه در جريان .

اين تجربه را من يك بار روي سن آمفي تئاتر فرهنگسراي سيمرغ نيشابورايجاد نمودم . حداقل براي خودم جالب بود كه آيا ميتوانم به ذهنم يك تصور عيني بخشم يا خير ؟

چهار يونوليت به ابعاد 120* 260 به رنگ آبي فيروزه اي كنار هم ( از سمت طول ) قرار دادم . و صحنه را يك بار براي خودم ساختم و شروع به ساختن قطعاتي از زندگي روزمره انسان ها ( كه مرتبط با موضوع برنامه بود ) ايجاد كردم و بعد با مقواهاي رنگي و كاغذ هاي چسبنده صحنه را تكه تكه نمودم . حتي اشعه هاي خورشيد در مقواهاي رنگي به ابعاد 5*5 در آمدند . و يا انسان هايي كه كاملا به صورت المان در آمده بودند .

زماني كه برنامه شروع شد ، صحنه خالي بود ( فقط يك مساحت بزرگ آّبي رنگ در روبروي بيننده ) .... يعني مراسم برنامه از سرود جمهوري اسلامي و قران و به ترتيب برنامه هاي بعدي . حال تصور كنيد چهار يونوليت آبي ... در كنار يكديگر يك صفحه بسيار بزرگ آبي رنگ ( فيروزه اي ) و اينكه اين ديگر چه صحنه اي مي تواند باشد ؟

چهار يونيفرم . از خانم هاي سن ( 16 سال ) كاملا مشكي و با دستكش مشكي و روبند به طوري كه پشت آنها به جمعيت بود .در اول برنامه وارد صحنه شدند و همزمان شروع به ايجاد و ساختن صحنه اي بودند كه از قبل به آن ها آموزش داده بودم . تمامي قطعات روي زمين گذاشته شده بود و اين ها با حركات منظم .روي يونوليت آبي متصل مينمودند . مثلا اگر در زمان هاي پخش برنامه نوبت يك موسيقي آرام بود حركت هاي آنها نيز كند ميشد . و اگر يك برنامه شاد بود حركت هاي آن ها ريتميك مي شدند . زمان در اين پروژه مشخص بود . از اول برنامه تا انتهاي برنامه . يعني چيزي حدود سه ساعت كه در دو نوبت براي اقايان و خانم ها اجرا ميشد .

صحنه در تمام لحظات برنامه براي بيننده يك علامت سوال بود و طراحي آن در لحظات مختلف تغيير ميكرد و يا كامل تر ميشد . حدسهايي كه بينندگان در طول اجرا به ذهنشان خطور ميكرد و اينكه اين چگونه صحنه اي است ؟ ( بر خلاف ديگر تززيات برنامه هاي مختلف كه با كشيدن پرده شما تزيينات برنامه را ميديد و ثابت بود . ) .درنيم ساعت آخر برنامه صحنه شكل گرفته بود و بچه ها ريز ترين كار هاي آن را انجام ميدادند . و گويي آموزشي براي جريان داشتن تمامي اتفاقات يك زندگي و هوشيار بودن كائنات و داشتن يك ناظر بر تمامي اين اتفاقات بود . اين همان چيزي است كه ميخواستم به جمعيت نشان دهم .

نتيجه :

چند نفر ما در زندگي حس ميكنيم كه هميشه در جريانيم ؟ فيلمي را ساخته اند كه من و تو بازيگر تمام وقت آن هستيم . فيلمبرداري زنده است . پخش مستقيم و كار گردان هميشه و هميشه حاظر .... مدير صحنه نيز تو را به هر شكلي كه بخواهي تنظيم مي كند و از همه جالبتر هم بازيگري و هم مجري ... در بعضي از اين صحنه هاي فيلم نويسندگي نيز با توست . و در بعضي جا ها نيست ... خود آنرا تعيين ميكني .

گريم ها نيز متفاوت است ... در هر زمان تو نقشهاي مختلف ميگيري . نقش ثابت نيست و آرام آرام تو براي نقش هاي مختلف تربيت ميشوي ..شخصيت ها نيز ثابت نيست تو هر روز و هر سال كس ديگري ميشوي و اين در نقش هاي تو تاثير ميگذارد و نوع اجرايت . فكرش را بكنيد ما هميشه در حالي بازي كردن يك جريان واقعي به نام زندگي هستيم .

چند نفر ما در اين فيلم زندگي ( كه البته واقعي است ) هوشيارانه زندگي ميكنيم ؟

چند نفر ما در زندگي متوجه گذر زمان ميشويم ؟

چند نفر ما در زندگي حداقل براي وجدانمان . براي ارزش وجودي انسان . براي نعمت هايي كه به ما داده اند ؟ نقش اول را داريم ؟

به عبارت بهتر چند نفر ما در زندگي شاكر هستيم ؟ و آيا شكر در حقيقت به همان معني بهتر زندگي كردن من و تو نيست ؟

دوستاني كه به حرم مقدس مشهد ميروند . و يا افرادي كه به زلالي آب هستند مرا نيز دعا نماييد . ممنونم . پونه .

 

سه شنبه، ۲۲آذر ۱۳۸۴

تحقيق و پزوهش

تحقيق و پزوهش

وقتي شروع به خواندن روزنامه نمودم و منتخبين جشنواره خوارزمي را نگاه ميكردم . چند موضوع حاشيه اي از ذهنم مرا به آن واداشت تا براي شما نيز بنويسم . به ياد دانش آموزان منتخب جهان در سالهاي 74 ، 75 ، 77 ،كه آن زمان بسيار درگير المپياد بوديم ...و بعد از آن، من ديگر داتشجو شدم و خبري از منتخبين المپياد ها و جشنواره در نيشابور نداشتم وقتي آنچه بر آنها در اين سالها گذشت مرور ميكردم ، دوستاني كه دو دسته مي شدند : يا بايد قيد تمامي تعلقات و هدفهايي كه در رگهاي آنان دويده بود ، ميزدند و به خارج ميرفتند و درس مي خواندند كه متاسفانه ديگر نمي توانند بيايند . و يا بايد مي ماندند ، چون دوستاني كه در المپياد شيمي جهان اول شده بايد در درس پزشكي دانشگاه تهران مشغول شود و....

كم نيستند عزيزاني كه اين راهها را انتخاب كردند و ميروند و ميمانند اما در هر دو به آن مطلوب دست نمي يابند . به راستي تحقيق و پژوهش در كشور ما تا به اين حد به تحليل رفته است ؟

مشكل عمده در زمينه پژوهش اين است كه تحقيقات انجام شده با نياز هاي جامعه بيگانه است و در نتيجه اين تحقيقات نمي توانند راه خود را در جامعه پيدا كنند و محكوم ميشوند كه در گوشه كتابخانه ها براي هميشه متروكه باقي بمانند . بازتاب يك پژوهش و دوام استقرار آن در جامعه نيازمند فرهنگ آن و مهم تر از همه نياز به آسيب شناسي دارد .

اين در حالي است كه تحقيقات در زمينه علوم انساني در وضع مطلوبي قرار دارد و در زمينه هاي تجربي . پزشكي و هنر و مهندسي اين وضع بسيار اسف باز است .

فرهنگ پژوهش به اين معناست كه پژوهش به صورت يك ارزش در آيد . آن وقت است كه اين فرهنگ ميتواند هم نيروهاي خيره را به سوي خود جذب كند . هم بودجه كافي را جلب نمايد و هم به توليد علم منجر شود . به اعتقاد من برگذاري همايش ها و سمينار ها اگر چه مفيدند اما براي اينكه پژوهش را به صورت امري پايدار در آورند كافي نيستند . وضعيت تحقيق در كشورما به گونه اي است كه ما دانشجويان و فارغ التحصيلان هنوز در جايگاه مناسبي قرار نداريم .

بگذريم ...... 

امروز ، در فرمانداري شهر جلسه اي كوچك براي برگذاري سمينار" طراحي اصولي جامعه براي همه " در قالب شهر سازي را صحبت مي كردم .وتلاش براي فهماندن مسوولين دولتي كه حداقل در زمينه ساخت و ساز شهري دخالت دارند و به خوبي در جريان كار هاي اجرايي هستندو بتوانم تيم تحقيقي نظارتي درست كنم . البته نه به شكل نظام مهندسي كه واقعا اوضاع آن به باند بازي بيشتر شبيه بوده است در هر حال ، اين اهداف مي تواند با هزينه بسيار بسيار كم در حين ساخت به اين نكات استاندارد هاي طراحي شهري كه هم اكنون در بسياري از كشورهاي پيشرفته دنيا به راحتي انجام ميشود . توجه نمايند . 

در جلسه به من خيره خيره نگاه ميكند و حرارت و تلاش من براي فهماندن گفته هايم رابه خوبي درك كرده است . اما ميگويد ببينيد خانم مهندس اصولا اين حرفهاي شما هيچ ربطي به نظام مهندسي و شهر داري و دفاتر مهندسي در سطح شهر و مشاورين ندارد . ( با توجه به اينكه در شهر هاي كوچك اغلب مهندسين عمران هستند كه در كار ساخت و ساز شهري و تراكم و ... دخالت مستقيم دارند و كاش مهندسين بودند ... تنها تكنسين هايي هستند . كه اطلاعات مهندسي بسيار ضعيفي در كار شهرسازي دارند و همين باعث شد كه آن ها به اين سمينار دعوت شوند . ) در انتهاي جلسه تازه متوجه شدم كه مشكل او و اين همه بهانه گيري فقط به خاطر ندادن سالن فرمانداري و پروژكتور و حوصله نداشتن و نفهميدن ... آنچه كه برايش زحمت كشيده ايم ...
نمي دانم چگونه در اين فضا تيم تحقيقي خود را به انجام برسانم . گويا بايد در اين فضا فرياد بزني ، جيغ بزني ، هوار بكشي ، .... تا شايد در سالهاي بعد ..... بگويند :

" شايد ... راه حل خوبي باشد ! "

بند الف : تولد امام رضا را به شما دوستان خوبم تبريك ميگويم . و از دوستاني كه به حرم ميروند التماس دعاي فراوان دارم .
بند ب : از دوست خوبمان ، " پيغامبر " نيز ممنونم بابت لينك و آموزشهايشان . لطفا ايميل خود را نيز وارد نمايند . با تشكر

پايدار باشيد . پونه

یکشنبه، ۱۳آذر ۱۳۸۴

دلم كمي سنگفرش مي خواهد و كمي انتظار ...


بلاخره روز جهاني معلولين تمام شد ... نميدانم چه زماني فرصت خواهم كرد از آنان دوباره بنويسم ... بسيار مايلم صحبت نهايي خود را برايتان بازگو كنم. و آن اينكه از معلولين موجودات آسماني نسازيم آن ها آرماني نكينم . خيلي دلمان به حالشان نسوزد ... دقيقا مانند ما هستند و دقيقا شهروند اين جامعه . و دقيقا مانند ما .... زندگي عادي خود را مي كنند . راه مي روند ، عشق مي ورزند . مي خندند . دوست مي شوند و دعوا مي كنند . آنها دقيقا زميني اند. اين موضوعي است كه در طول يك سال و نيم كار كردن روي تزم ، تلاش داشتم در جلسه دفاع مطرح نمايم . هميشه و هميشه به ياد داشته باشيم : 

" آن چه ضروري است ديدن توانايي افراد معلول است نه معلوليت آنان "

زياد ، در همين سرزمين مذكور ،

به خود نهيب مي زنم كه منتظر
غير منتظره ام .

 زياد .......
زياد .....
زياد ......

o0o0o0o0o0o0o0o0o0o

بند الف : معماران بياييد از اين به بعد عهد ببنديم كه در كار حرفه اي خودو در نقشه هاي طراحي شده ، قوانين جديدي چون "جريمه معلوليت" در شهرداري كه باعث شود در ساختمان نه رمپي ساخته شود و نه آسانسوري را ، امضا نكنيم .

بند ب : من باز هم از تمامي عزيزاني كه در آپديت پيش محبت كردند و مرا ياري نمودند نهايت تشكر را مي نمايم .

بند ج : در خاتمه من شماره حساب انجمن معلولين را برايتان مي نويسم : ( پوزش مجدد )

شماره حساب
ارزی معلولين : 140006 بانک صادرات شعبه مرکزی شهرستان نيشابور . کد 36
شماره حساب
ريالي ( براي دوستان داخل كشور ) : 70920 – بانك ملي شعبه راه آهن شهرستان نيشابور .

التماس دعاي فراوان . پونه

 

چهارشنبه، ۹آذر ۱۳۸۴

مرا باور كنيد ، من مي توانم .

آمدند در منزل. ببخشيد خانم مدير هستند ؟ گفتم نه ،چطور ؟ هيچي ميخواستيم يك نامه اداري براي بچه ها بنويسند كه اين ها قبلا توي اين مدرسه بودند و شاگرد ان مدارس استثنايي هستند. بياييد منزل ، خودم مي نويسم ...نشستم نامه اي را تايپ كردم و روي آن را امضا كردم و رفتيم سمت بهزيستي .

......خدا را شكر اداره بهزيستي ميخواهد به شما حقوق بدهد .. از كي تا حالا سازمان بهزيستي ميخواهد با بچه هاي استثنايي كمك نقدي و ماهيانه كند ؟ (سازمان بهزيستي و سازمان استثنايي ! ) بله خانم ما هم كه شنيديم خيلي خوشحال شديم . حالا چقدر ميده ؟ ماهي ششصد تومان . چقدر ؟ !! ششصد تا چند تومني ؟ ششصد تا يك توماني .!! خانم همين ها غنيمته . .
.
.
.
پياده نمي شيد خانم ؟ چرا عزيزم ... تا شما بريد پاكت ها را ببريد من ماشين را پارك ميكنم .. ماشين را ميزنم كنار ...... سرم را ميذارم روي فرمون ماشين . و هاي هاي ميگريم .......

براي عزيزاني كه فقط درآمد ماهانه آن ها .........
براي عزيزاني كه اعمال ما فضاي زندگي را برايشان ..... 

براي عزيزاني كه ما به آن ها احتياج داريم ...
براي عزيزاني كه محبت خالصانه شان .....




" 12 آذر ... روز جهاني معلولين مبارك باد . " 



من از دوستان اينترنتي چه در داخل و چه در خارج از كشور جدا درخواست كمك براي عزيزان معلول دارم . هر چند خود از اين نحوه كمك خواستن را راه حل مناسبي براي كار پيشنهاد نمي كنم . اما چاره اي ...

انجمن معلولين شهرستان نيشابور



شماره حساب ارزی معلولين : 140006 بانک صادرات شعبه مرکزی شهرستان نيشابور . کد 36
شماره حساب ريالي ( براي دوستان داخل كشور ) : 70920 – بانك ملي شعبه راه آهن شهرستان نيشابور .  

( جهت هر گونه ابهامی در راستای اين فعاليت شما ميتوانيد با فرستادن ايميل و يا شماره تلفن 0098-551-3335370 اطلاعات كافي را بدست آوريد . ) 


************************

بند الف : پنج شنبه از شبكه اول سيما . فيلمي به مناسبت روز جهاني معلولين پخش ميشود . " من سام هستم " و بعد از ان نظرات كارشناسانه آن توسط دكتر كمالي ( استاد مشاور تز من ) اجرا ميشود . دوستان اگر مايل هستند ميتوانند اين فيلم زيبا را تماشا كنند . مطلب در قسمت ياداشت روزانه در وبلاگ ايشان به طور مفصل تر آپديت شده است .

بند ب : شماره حساب جاري اي نيز وجود دارد كه دوستان داخل نيز ميتوانند به من ايميل بزنند و مبلغ درخواستي خود را واريز نمايند .

بند ج : در صورت هر گونه واريز از شما دوستان خواهشمند است . فيش آن را به بنده ارسال و يا ايميل نمايند . ( irvani@gmail.com )

بند د : آرزوي سلامتي براي تك تك شما دوستان . منتظر شما خوبان هستم . التماس دعاي فراوان نيز ...<

 

دوشنبه، ۷آذر ۱۳۸۴

روز شكرگذاري ....

يك معلم مدرسه در روز شكرگزاري از شاگردانش خواست نقاشي چيزي كه به خاطرش از خداوند سپاسگذار هستند , بكشند .او خيلي دلش مي خواست بداند که اين بچه هاي فقير شكر چه چيزي را به جا مي آورند.او مي دانست كه اغلب آنها تصوير بوقلمون يا ميزي پر از غذا را خواهند كشيد.
هنگامي كه معلم, نقاشي داگلاس را ديد يكه خورد ,چون او با همان نقاشي كودكانه و ضعيفش, تصوير يك دست را كشيده بود.
- اين دستِ كيست؟
همه شاگردان دلشان مي خواست پاسخ اين سوال را بدانند. يكي مي گفت :حتماً دست خداست كه مي خواهد برايمان غذا بياورد . ديگري مي گفت : حتماً دست يك كشاورز است كه بوقلمون پرورش مي دهد.
بالاخره وقتي همه بچه ها سرگرم نقاشي شدند , معلم روي ميز داگلاس خم شد و پرسيد:
- آن نقاشي دست كيست؟
داگلاس زير لب زمزمه كرد :
- خانم معلم اين دستِ شماست.
- معلم به يادش آمد كه گاهي موقع زنگ تفريح , دست داگلاس را كه پسر تنهايي بود مي گرفت و او را از كلاس بيرون مي برد . معلم عادت داشت اين كار را براي همه بچه ها بكند , ولي اين كار براي داگلاس معناي عميقتري داشت.
روز شكرگزاري روزي است كه ما بخشي از وجود و احساسمان را به ديگري مي بخشيم .

و من ديروز اين را در بين شاگردانم به خوبي حس كردم .. وقتي كه آن ها با جان دل .. تحقيقاتشان را انجام داده بودند .. و حتي بچه هايي كه ايميل نداشتند تحقيقات اينترنتي خود را سيدي كرده بودند . و بررسي هايشان را به بچه ها نشان ميدادند ... و كلاس حالت سميناري به خود پيدا كرده بود ... ( خود در حيرت و لذت بودم )
حال توجه كنيد اگر همين شاگردان ، كه با جان دل زحمت ميكشند بعد از فارغ التحصيلي و يا ادامه مقاطع بالاتر رها ميشوند ... ( مثل اينجانب )
در حقيقت (به نظر من) وظيفه استاد و معلم . درس دادن بخشي از آنچه كه به عهده اش گذاشته اند نيست . بلكه رسالت مهم تر او . ايجاد انگيزه و يادآوري كردن پتانسيل قوي دانشجو در خود اوست .. آن زمان است كه دانشجو خود به يك مولد علم تبديل شده و در هر مكاني كه بخواهد تلاش خود را ادامه ميدهد و تمامي اين ها مستلزم يك روند يكپارچه از كودكي تا نوجواني و نقاط حساس جواني است ...
رها شدن از همه نوع ... هم از بعد برنامه ريزي .. از بعد اقتصادي . از بعد دور شدن از مكان هاي تحصيلي و اجتماعي و بلاخص پژوهش و تحقيق . مثلا ... از بعد اقتصادي راههاي متعددي براي بدست آردن در آمد ( كه به نظر من ساده ترين بخش اين كار است ) وجود دارد . .. زماني كه يك مهندس عمران براي كسب در آمد خويش .. به صادرات ضايعات آهن ميپردازد و يا يك دانشجوي جغرافيا در ايران خودرو با پارتي مشغول به كار ميشود .. آشفتگي در همه جا طبيعي است ... تا زماني كه تنها راه رسيدن به پيشرفت فكري در ايران فقط و فقط مسير دانشگاه باشد هيچ گاه به مطلوب خواسته هايمان نمي رسيم . و با اين وضعيت واحد تكثير دانشگاه .!. اوضاع از كنون نيز اسف بار تر خواهد بود ....
مثالي ميزنم .. تراشيدن سنگ هاي معدني ما . ( نه به شكل فروش كل معدن . مثلا به ايتاليا ) و پيرايش كردن آن ها و هنر بسته بندي و تزييات و به نوعي طراحي صنعتي فقط و فقط در اين مقوله مي تواند در آمد ارزي برابر با نفت را در سال داشته باشد !... پس رفتن و فعاليت در كشور ديگر معناي جداگانه اي را ميطلبد . ( و در حقيقت بي معني ميشود . )
و يا زماني كه براي اين فعاليت ها هر روز و هر شب بايد تلاش بر اثبات طرح ها و واقعيت هاي خود را داشته باشي و وقتي نگاه مي كني كل انرژي خود را صرف چيز هاي بسيار واهي گذرانده اي .. رفتن چيز عادي و بديهي است و به نظر مهم و ضروري است . ...
طبق آمار اعلام شد که سالی صد و هشتاد هزار جوان و افراد تحصیل کرده از ایران می روند و از نخبگان نودو هشت درصد به امریکا و از المپیادي ها نود درصد جذب امریکا می شوند. ايران تا چه زماني فرصت از دست دادن سرمايه هاي علمي خود است ؟ مسئولين نگران نباشند ... ايران هنوز نيرو دارد ... ميتواند همچنان موسسات تحقيقاتي كشورها ي پيشرفته را پر كند ... !
نميدانم اين ها براي اين مهاجرت ها چه جوابي دارند ؟ ... و بر فرض اگر هم جواب دارند ... چه سود ؟و اين آقايان محترم ... چه راهكار هايي براي اين جذب سرمايه ايجاد كرده اند كه تاكنون عمل نكرده است ؟ !!!
به نظر شما افق صد ساله " اين " آموزش و تربيت نسلي كه ميروند .... در ايران چيست ؟
بند الف : از دوستان عزيزم كه هميشه و هميشه محبت دارند نهايت تشكر را مينمايم . التماس فراوان دعا
بند ب : از دوستان تهراني كساني هستند كه تاريخ توزيع دفترچه هاي دكترا را بداند ؟ ( آزمون سراسري ) لطفا مرا بيخبر نگذاريد . 

 

یکشنبه، ۲۹آبان ۱۳۸۴

خانواده ......

با سلام ... نوشته اي را يكي از دوستانم به ايميلم فرستاده بودند .. با هم ميخونيم :

I ran into a stranger as he passed by

بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم
"
Oh excuse me please" was my reply

اوو!! معذرت ميخوام
He said, "Please excuse me too

من هم معذرت ميخوام
I wasn't watching for you." 

دقت نكردم

We were very polite, this stranger and I

ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه
We went on our way saying good-bye

خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم
But at home a difference is told

اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه
how we treat our loved ones, young and old

با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

Later that day, cooking the evening meal

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام
My son stood beside me very still

پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د
As I turned, I nearly knocked him down

همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا" انداختمش
"
Move out of the way," I said with a frown

" اه !! ازسرراه برو كنار"

بااخم گفتم 

He walked away, his little heart broken

قلب كوچكش شكست ورفت
I didn't realize how harshly I'd spoken

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم
While I lay awake in bed

وقتي توي تختم بيدار بودم
God's still small voice came to me and said

صداي آرام خدا در درونم گفت
"
While dealing with a stranger, common courtesy you use

وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني

But the children you love, you seem to abuse

اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني

Go and look on the kitchen floor

برو به كف آشپزخانه نگاه كن
You'll find some flowers there by the door

آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني

Those are the flowers he brought for you

آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است


He picked them himself: pink, yellow and blue

خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي
He stood very quietly not to spoil the surprise

آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه
and you never saw the tears that filled his little eyes"

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي
By this time, I felt very small

در اين لحظه احساس حقارت كردم
and now my tears began to fall

واشكام سرازيرشدند

I quietly went and knelt by his bed

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

"Wake up, little one, wake up," I said "

بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

Are these the flowers you picked for me"

اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟
He smiled, "I found 'em, out by the tree

او خنديد: اونارو كنار درخت پيدا كردم
I picked 'em because they're pretty like you

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
I knew you'd like 'em, especially the blue
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو

I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today

گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم
I shouldn't have yelled at you that way "
نميبايست اونطور سرت داد بكشم
He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway" 

گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

I said, "Son, I love you too
گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

and I do like the flowers, especially the blue"

و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days

But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives

And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think

So what is behind the story

What does the word FAMILY mean to us

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد.اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد. 

و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كا رميكنيم ونه خانواده مان .چه سرمايه گذاري نا عاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!!پشت اين داستان چه پندي نهفته است. كلمه " خانواده " يعني چه ؟؟ 

برايم دعا كنيد ... دلتنگي مرا ....

 

چهارشنبه، ۱۱آبان ۱۳۸۴

تسبيح در ماهي كه گذشت ...

تسبيح به معناي شناوري و شنا كردن است . ( كل فلك يسبحون ) در معناي لغتي تسبيح به معناي شناگري است و در اينجا معناي تازه تري دارد . به معناي پاكي نسبت دادن ، از بدي ها ، اشتباهها ، بيهودگي ها و جدا دانستن .

تو هنگامي كه در خودت ، در جامعه و در تاريخت و در جهان بزرگ يك قطره باران ، يك ذره شن ، يك ستاره ، يك حركت و يك آدم و يك حالت را بيمعنا و زيادي و بيهدف ميبيني ، زمينه ي تبيح اين شعور و آگاهي به پاكي خدا ، به برائت از خدا از تمامي نقص ها و از تمامي اشتباهها و بيهودگي هاست . وقتي ميگوييم خدايا تو پاكي تو نازي ... يعني تو آدم و جامعه و تاريخ و جهان را پاك آفريده اي ، خوب آفريده اي با هدف آفريده اي و در تمامي كتب هستي يك كلمه بيحساب و بي معنا زايد نيست .

مني كه در پرونده ي خدا هزار ها ظلم ها و تبعيض ها و هزاران جهل و اشتباه و هزار ها عبث و بيهوده و ضعف و كوتاهي نوشته ام . چگونه ميتوانم تسبيح گويم ؟ كمني كه اگر به آسمان نگاه كنم و اينهمه ستاره هاي سرگردان را ببينم ، لااقل در دلم بيهودگي اينها را شاهدم ، و اگر به دريا سفر كنم و از وسعت آبها و يا عمق آن ها و آن همه پديده هاي گوناگون ، پوچي و بي حاصلي را بو مي كشم و گمان ميكنم و اگر به جنگل ها و كوهها گرفتار شوم ، در سينه ام هزار چرا و اعتراض صف ميكشند و اگر در اين زندگي آدم ها و رنج هاشان راهي پيدا كنم ، لااقل در دلم بيهودگي اين ها را شاهدم . و اگر به دريا سفر كنم و از وسعت آبها و يا عمق آن ها و ان همه پديده هاي گوناگون ، پوچي و بي حاصلي را بو مي كشم . و گمان مي كنم و اگر به جنگل ها و كوهها گرفتار شوم ، در سينه ام هزار چرا و اعتراض صف ميكشند و اگر در زندگي آدم ها و رنج هاشان راهي پيدا كنم . لااقل متحير مي نمايم . مي مانم و مي گويم : چه ميدانم و اگر در ميان معلول ها ماندم و از احساس گره خورده سرشار مي شوم و مي شورم . و اگر از بيمارستاني عبور كردم يك تكه آتش مي شوم و مي سوزم . و بغض ميكنم و بانگ بر ميدارم . و اگر بر صحنه جنگ و داستان نامردي و نامرادي ادم ها شاهد باشم . طاقتم طاق ميشود و به جنون ميرسم . و اگر و اگر ....


تسبيح من در آنجا مطرح ميشود كه با تمامي اين سفر ها ، از آسمان و جنگل و دريا و از جنگ و خون و درد ، وجودم با شك و اعتراض و حيرتي قرار نگيرد و باور داشته باشم كه او تمامي كارش را انجام داده و قبول داشته باشم كه تمامي اين درد ها و ادم ها و ستم ها در جامعه و كمبود ها در جهان از ماست و بر عهده ماست .

و همين تسبيح را تو بايد از زبان دانه دانه ي ماسه هاي كنار دريا و از دانه دانه ي ستاره هاي سرگردان و ا ز دانه دانه ي برگ هاي سبز بهار و زرد پاييز و قطره قطره باران و لحظه لحظه رود ها بشنوي .

و همين تسبيح است كه تمامي آسمان ها و زمين ها را پر كرده و همين نواست كه در ني هستي اين همه هياهو به پا كرده است .....

خداوندا ... من از تسبيح تو ... هيچ چيز نمي دانم . مزه آن را به من بچشان ........ التماس دعا و تبريك عيد فطر به تمامي دوستان خوبم . ...پ و ن ه

 

شنبه، ۷آبان ۱۳۸۴

سخن از آزادي و درد....

ديروز فيلمي مستند از نابينايان كه براي بچه هاي فلسطين تلاش مي كردند و موسيقي آزادي را اجرا كردند از شبكه چهار نشان داد .. بچه ها نابينا بودند و من بسيار خوشحالم صدا و سيماي اصفهان افق هايي را در جهت جهت زنده نگه داشتن اين بچه ها و مظلوميت مردم فلسطين . بخوصوص كودكان و نوجوانان آن شروع كرده است .

مظلوميت و درد ... چيزي نيست كه به اين راحتي از دنياي تيره و تار ما از بين برود و قدرت ها همچنان در تلاش براي رسيدن به اهدافشان بي توجه به آزادي هاي هر كشوري انجام ميدهند . در فيلم هاي جديد امريكا و اروپا كه كارگردانان آن شروع به ساخت مي كنند . مستند هايي كه هر از گاهي معناي كلمه آزادي و ازاد زيستن را نشان ما ميدهند ... اگر دقت كنيم دنيا در قهقراي خود به دنبال چنين واژه هايي است .. زماني كه ان مبارز امريكايي در برابر پادشاه روم مي ايستد و قدرت به او ميگويد : چطور تو كه يك چوپاني و هيچ قدرت و ثروت نداري اينگونه مردم تو را دوست دارند و ميخواهند . و به حرف تو گوش ميدهند ....

او ميگويد : تا زماني كه براي مردم از آزادي سخن بگويي به طرف تو خواهند آمد ... و من فقط با شنيدن اين جملات اشك ميريختم.. وقتي خوب نگاه ميكنم . تاريخ 1400 ساله اسلام . هميشه و هميشه .. اين ندا را سر داده و حسين نمونه بارز اين آزادي است ... اگر كمي دور نرويم ... چمران در مملكتي غريب ( لبنان ) مرتب اين ندا را سر ميدهد و از درد نبودن اين آزادي براي همه انسان ها چه زجري ميكشد .. كاش كمي ان ها رإبيشتر بشناسيم . به سراغ نجواهايش رفتم و كمي با او زمانم را سپري كردم . برايتان مينويسم :

" من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمي را بيدار مي‏كند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏كند.
انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏كند، فراموش مي‏كند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏كند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏كند كه جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏كند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي‏كند، و دست از غرور كبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏كند.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان توفان‏هاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.
خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.
خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.
خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.
اما هميشه مي‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.
اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا
! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته‌‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده. "

به اميد آرزوي هر چه بيشتر ، تمام مظلومين جهان .

بند الف : راجع به ارتباط سازه و طراحي در تخت جمشيد نوشته ام . اينجا را بخوانيد .

التماس دعا . پونه 

شنبه، ۲۶شهریور ۱۳۸۴

عاشقي ...

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

و باز احساس خود را اينگونه ميگويم . من اينگونه ام .. تخته پاره اي كه رد هاي ميخ ....

پيرمردي پسر جواني داشت که بسيار گناه مي کرد براي انکه او را متوجه گناهان خود کند روزي به او گفت به ازاي هر گناهي که انجام مي دهد ميخي بر تخته اي بکوبد.روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت مي کرد تا اينکه روزي رسيد که جايي براي کوبيدن ميخ بر روي تخته وجود نداشت. پسر به خود آمد و پريشان به سوي پدر رفت پدر به او گفت اينبار به ازاي هر کار نيکي که مي کني يک ميخ از آن تخته جدا کن. پس از گذشت ماهها يک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالي که آن تخته چوب خالي از ميخ شده بود.پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت روح آدمي مثل اين تخته چوب مي باشد تو همه ميخها را در آوردي ولي اثر آنها بر روي تخته چوب باقيست. گناهان هم همان کاري را با روح مي کنند که اين ميخ ها با تخته کردند.

التماس دعا .. پونه . عيدتان نيز مبارك ..

 

جمعه، ۲۵شهریور ۱۳۸۴

كجاييد اي اهل قلم ؟؟!!

ساعت 4.5 صبح است و من هنوز بيدار و در كشيدن تابلو ها مشغولم . خوشبخاته كتاب به خوبي تمام شد . و بسيار از ان راضي هستم . بسيار تمام نكاتي كه ميخواستم در آن به منظمي با برنامه پابليشر اجرا كردم و به نظر من بهترين برنامه براي تدوين كتاب و رساله است .

داشتم با خودم جريان هاي قطع شدن روز نامه ها و محكوم كردن آن ها و بعضا خبر رساني بسيار ضعيف ان ها را مرور ميكردم .. و اينكه اين جريانات از قبل تر از نيز وجود داشته يا فقط در دوران خاتمي به اوج خود رسيده است ؟ .. زير ماوس كامپيوتر من يك كتابي است .. كه سالهاست زير ماوس ميگذارم . چون حركت هاي ماوسم بسيار خوب ميشه . ( از هر چي زير ماوسي كه صاف باشه دست من درد ميگيرد ) تمام كتاب را شايد سه الي چهار بار در مدت زمان هاي معين خوانده ام . جالبي اين كتاب روشن بودن آن به عنوان تكرار وقايع تاريخ و مخصوصا اوضاع فرهنگي و اجتماعي يك جامعه است .

كتاب ميرويم تا خط امام ثابت بماند . دست نوشته هاي يك مهندس عمران است كه در سن 25 سالگي به شهادت رسيده است . " سن فعلي من ". البته خود نيز در جايي اذعان ميدارد كه من معلم هستم و فقط يك معلم . وقتي نوشته هايش مي خوانيم به قدري شفاف با بيان هاي مختلف . چه طنز چه روشن كردن مردم . چه مقاله و بيان گرافيكي اين عمق تكرار را در تاريخ بيان نموده . كتاب بسيار عالي اي است . من خود از كتابهايي كه اوايل انقلاب رونق داشته اند و هم اكنون به فراموشي گراييده اند دوست ندارم . اما اگر كمي دقت كنيم و موشكافانه به اين كتابهاي آقاي " شهيد رجب بيگي " و نويسنده گاني از اين دست بنگريم .. تكرار واقعيات و گويي اين ها در اين مقطع زماني مينويسند و يا گويي زنده اند و مشكلات فعلي كنوني را ميبينند برايم جالب توجه است .

درباره روزنامه ها به زبان طنز اينچنين گفته است ... :

«پيغام امروز » مرا بشنويد و براي « آيندگان » تعريف كنيد من سالها در جستجوي « عدالت » بوده ام و براي رسيدن به آن « پيكار » ميكردم من « سوگند » خورده بودم كه برقراري حكومت « كارگران سوسياليست » از پا نشينم و هيچ گاه « خلق » را از ياد نبرم من تنها راه رهايي را « اتحاد » ميدانستم و بزرگترين « آرمان » من آن بود كه « توفان » به پا شود . اميد من نيروي « كارگر » بود تا اينكه يك روز « زنان مبارز » را ديدم كه با خشمي چون پتك « آهنگر » به راه افتادند . « پيوند » آنها با « دانش آموز » مرا اميد وار تر ساخت و همكاري « سرباز و انقلاب » نيز « نويد » ي بود كه بر پيروزي « خلق» . آنچه كه انقلاب را نيرومند تر ساخته بود «كار » بود . و آنچه كه بر تداوم مردم افزوده بود نيروي « مردم» .

خلق « مبارز » كه « پيشگام » حركت رهايي بخش بودند همچون سيلي خروشان براه افتاده بودند و «صداي دانشجو » رساتر از هميشه بگوش ميرسيد .

« آينده آذربايجان » بيشتر از همه جا در خطر بود و غريو فرياد «يولداش » خلق تركم گوياي همه چيز بود و « نداي كرد » همه چيز را تحت الشعاع قرار داده بود . و « نبرد خلق » همچنان ادامه داشت .

« شنبه سرخ » نيز نتوانست « پيكار خلق » را متوقف سازد . اينها همه « آذرخش » همت مردم بود كه قصد رها ساختن ميهن را داشتند .

حركت هر روز « پويا » تر ميشد و همين « پويش » بود كه رژيم را سخت به وحشت انداخته بود . هر روز خيابان ها فرياد « كارگر به پيش » به گوش ميرسيد . ديگر « جوانان انقلابي » مسلم گشته بود كه از طريق « ديپلمات » نميتوان به جايي رسيد و بايد « جوشن » پوشيد و به ديدار « آينده » رفت بانك خرس هر روز رساتر مي گشت و « صداي كارگر » روز به روز بيشتر منتشر ميگشت . روزهاي « جمعه » از حالت بخصوصي برخوردار بود چون در اثر پيوشت « كارگران » به صفوف مبارزه آنها درسهاي تازه اي ياد ميگرفتند و اين « رهنما » ي آن ها بود كه گول « حاجي بابا » را نخوردند و همچون « بهلول » سر به ديوانگي نزنند . بلكه هر روز با نيروي همچون « پولاد » بر سرمايه داران بشورند و « پرخاش » كنند .

ديگر عمر فريب مردم سر شده بود و « رنجبر » به خوبي دريافته بود كه بايد براي « برابري » جنگيد . بلاخره روز موعود فرا رسيد و مردم پيروز شدند و «جبهه آزادي » گشوده شد و « آزادي » همچون « صداي معاصر » شده بود . اما ديري نپاييد كه مشتي ديگر « نداي آزادي » را نيز خفه ساختند و از « آزادي » جز نامي بيش نماند . « مردم » كه در جستجوي « حقيقت » بودند . ناگاه اميدشان از تشكيل « شورا » ي دلخواه خود بريده شد . و خفقان جاي آزادي مطبوعات را گرفت و ديگر هيچ نشريه اي منتشر نشد كه نشد ... !!!

امروز صبح وقتي كه از كلاس « اقتصاد ماركيستي » كه بتازگي در دانشگاه ما تشكيل شده برميگشتم ؛ با يكي از رفقايم كه در كلاس « اصول فلسفه ماركيسم » او را ديده بودم ؛ برخورد كردم . او ميگفت كه استاد درس « چگونه ميتوان شورش كارگري بپا كرد » در سر كلاس درس به طريق علمي ! ثابت كرده است كه صداي پاي فاشيزم ميآيد ... !!

كلمات داخل گيومه نام نشريات مختلفي است كه تا زمان نوشتن اين مقاله ( در همين چند لحظه پيش ! ) منتشر شده . البته ممكن است در اين فاصله نشريات مختلف ديگري نيز چاپ و منتشر شده باشد . ! 

ماه شعبان .. و تولد منجي عالم .. كسي كه حي و حاظر بر اعمال ماست و عجب صبري دارد ... !! روزش مبارك

من هنوز دنبال آن آهنگ كجاييد اي شهيدان خدايي ... ميگردم . البته ام پي تري آن .. كسي آن را دارد ؟؟ براي من بفرستد ؟ ممنون ..

 

چهارشنبه، ۲۳شهریور ۱۳۸۴

اولين و آخرين رهايي ..

انسان به دنبال چیزی است ابدی . اما آن ابدی چیست ؟ آن ابدی در نهایت یک دانش لذت بخش از ندانم هاست اما این دانش با تقلید صرف بدست میآید . یکی از عوامل فروپاشی الگویی است که با تقلید بوجود آمده است . ما باید بفهمیم و نباید بگوییم که بعدا خواهیم فهمید . بعد فهمیدن ، فهمیدن نیست . تعدیل فهم در قالب زمان است . فهمیدن مشکل خود فهمیدن مشکل دنیاست . و دنیا همان است که من و شما هستیم . بنابر این مشکل ، مشکل دنیاست و شناخت چیستی خود آغاز پرهیزکاری است . که برای مکاشفه حقیقت برای انقلاب درونی بسیار هم ضروروی است .

کریشتا مورتی . اولین و آخرین رهایی

برايم دعا كنيد .. چشمانم ديگر رمق ماندن ندارند ... خواب آرزويي است كه اين روزها بسيار ميخواهم .. لحظه اي خواب آرام ...... پونه

 

دوشنبه، ۱۴شهریور ۱۳۸۴

آموزش ...

آموزش به معني ايجاد شرايطي براي تغيير دادن رفتار فرد است تغيير رفتار يعني چيز جديد ياد گرفتن باعث تكميل ان بخش از ذهن ميشود كه رفتار تغيير ميكند . با توجه به اينكه آگاهي انسان بالا ميرود .. . تغيير رفتار به منظور كاستن يا ازميان برداشتن تفاوت يا فاصله مورد اجرا در مي آيد . تفاوت را ميتوان نياز آموزشي ناميد . اگر تفاوتي در بين رفتار موجود و رفتار مطلوب نباشد ؛ هيچ آموزشي ضرورت نخواهد يافت . در واقع آموزش براي پاسخگويي به يك نياز به مورد اجرا در مي آيد و آموزشي كه نتواند تفاوت هاي تعيين شده را از ميان بردارد اتلاف وقتي بيش نيست . اين را اين طور معنا مي كنم : واقعا بايد تشنه بود .. تشنه فهميدن و خواستن .. اينكه در اطرافمان چه ميگذرد .

حال كمي دور و برمان نگاه كنيم . اگر دقت كنيم .. در زندگي روز مره خود آموزش هاي زيادي در اطرافمان هستند كه بي توجه به آن ها از كنارشان رد مي شويم و حتي متوجه نمي شويم كه چه پيام هايي براي ما دارند .

اگر در طبيعت بنگريم .. از همان سحر گاه .. طلوع آفتاب .. سردي هوا .. و مرتب گرم شدنش .. درختان استوار و صداي پرندگان ( كه البته در اين شهر شنيده نميشوند . )

كمي نگاه كنيد !!.. با كساني كه صحبت ميكنيم چه پيامد هايي براي ما دارند . صحبت كردنشان .. نگاه هايشان .. ارتباط هاي ما با آن ها .. مي تواند بهتر باشد يا بد تر . ؟ ميتواند آموزنده باشد ؟ چه كسي فرا مگيرد و چه كسي ياد ميدهد ؟.. شما در روز مرگي چقدر فرا ميگيريد ؟؟.. منظورم خواندن كتاب نيست .. آيا اطلاعات مثبت و شيرين از نوعي كه خود خواسته ايد .و نه جبر كتاب و مدرسه ! وارد ذهنتان كرده ايد ؟؟ .. آيا آن قدر بيتفاوت از كنار شان رد مي شويد كه هر دو طرف براي هم خنثي هستيد .. كمي مرور كنيم زندگي عادي خود را .. مي بنيد .. حتي اجسام صامت نيز براي تو گفتگوهايي دارند .. من نميدانم اسمش را چه بگذارم .. اما ميگذارم ذهن جستجوگر .. ذهن فعال .. ذهن پويا .. هر موقع چنين آمادگي در خود پيدا كرديم .. ديگر تفاوتي نميكند چه رشته باشيم و در چه رشته اي تحصيل ميكنيم .. چه ديني داريم و چگونه عبادت ميكنيم .. چه منصبي داريم و در كدام كشور هستيم .. و چه جنسي داريم .. ايا دختريم يا پسر ؟ و يا چه سن و خصوصيات فردي و اجتماعي اي .. (البته تمام اين ها مهم است . اما صحبت من از زاويه ديگري است . )

اينجاست كه معناي مثلا : عبادت و دخالت آن در زندگي فردي و اجتماعي را احساس ميكنيم .. يا به خوبي مي فهميد انسان هايي كه روح آرامي دارند مي توانند در مقابل پرودگار خود خشوع كنند و اين خشوع به آن ها ياد ميدهد كه در برابر مردم نيز متواضع باشند .. هيچ چيز با چيز ديگري تضاد ندارد و همه و همه در تعادلند .. تعادل مهم ترين بخش اين كائنات است .. حال اين را به تمامي چيز هايي را كه مي خواهيد ربط دهيد .. گستردگي معنايش را مي خواهم از شما بشنوم ..

قسمت اول صحبت ؛ نيز راجع به آموزش بود .. با اين ذهنيت دوباره مرور مي كنيم .. يعني ذهن پويا .. آن موقع است كه آموزش و ياد دادن و يادگرفتن در ذره ذره پوست و گوشت ما خواهد رفت و هميشه و هميشه در حال فراگيري هستيم .. حتي از ستارگاني كه در شب مي درخشند .. واز كودكاني كه در آغوش مادر مي گريند و در درس فيزيكي كه مي خوانيد و يا اگر و حتي اگر .. در مكاني رفته باشيد كه اموزش هيچ ربطي به فضا نداشته باشد .. حتي در ساندويچ فروشي نيز .. چيزي ياد ميگيريم .. به نظر من اين يعني زندگي ..

بند الف : كسي از آهنگ هاي بيكلام جيم جري را دارد ؟ براي من بفرستد .. براي فيلم دوم دفاع ميخواهم .. متشكرم
راستي ... اين روز ها ي ماههاي شعبان ؛ مرا از دعا فراموش نكنيد . پونه

 

سه شنبه، ۸شهریور ۱۳۸۴

در درونم ...

وقتی سیل کلمات بی مهابا به جریان می افتد ، سخن بی ارزش می شود ، اما آنگاه که آن را همچون قطره محدود کنیم ، صدای افتادن آن می پیچد و کلام را طنین انداز می کند ..

سکوت دل .. بسی ارزشمند تر از سکوت زبان است .. آنگاه است که می توانم صدای خداوند را در همه جا بشنوم . در پشت در های بسته . در کسی که به شما نیاز دارد . در پرندگان آواز خوان . در گل ها .. در مسیر زندگی .. در حیوانات . در خود خودت . و در روح تمامی انسان هایی که هر روز و هر روز از کنارشان رد می شوی ..

این روز ها .. سکوت و سکوت و سکوت .. تنها کاری که میشود از او لذت ببرم .. و توکل و توکل ... به راستی که پرودگار بزرگی داریم .. و او را ابدا نمی شناسیم ..

معلقم .. آن هم بسیار ..

بعدا خواهم نوشت .. زمان اندک است و اندک .. پونه

 

دوشنبه، ۳۱مرداد ۱۳۸۴

فقط او !

صدای اذان میامد که دیگه خسته شدم .. از کنار دستگاه نشستن .. بلند شدم گفتم بریم یک جایی . رفتیم تجریش .. کنار میدان قدس .. بوستانی بود ان جا زیبا .. با صدای آب .. کنار خانه بدر المولک .. از فامیل های مامان توران .. عجب روزگاری شده .. همه پیر میشن ..این روز ها همش با پیر مرد ها و پیرزن ها میشینم و پا میشم .. انگار زمان را بردند جلو و اینده نه چندان دورم را میبینم .. روزگاری است که اگر زنده باشیم . اینگونه سپری میشود ..

دیشب یک فیلم بود .. مال جانبازان و سربازان ویتنام .. به نام متولد چهارم جولای .. زیبا بود .. گوش میدادم .. مثل رادیو .. فرهنگ چیز عجیبی است .. آن چیز هایی که باهاش زندگی میکنی .. زندگی روی ویلچر و بعد پیدا نکردن پاسخ مناسب برای اینکه چرا بقیه عمرت را آن هم به خاطر وطن باید روی ویلچر باشی و پاهای خودت را از دست بدی .. نگران کننده بود .. گم شدن خودت و خانواده ات و پیدا نکردن سوالاتی که در ذهن یک سرباز آمریکایی که اتفاقا در جوانی بسیار موفق و سربلند بوده و وزشکار و قهرمان بوده است . نگاه فیلم و نگاه منتقدانه اش جالب بود .. و اینکه مهم است به قضیه چگونه نگاه کنی .. حتی کسانی که با تو زندگی میکنند .. تو را تحمل میکنند یا عشق می ورزند ؟ ؟ با معلولین خودمان مقایسه میکردم و اینکه طبیعی است که ما بیشتر و یا شاید کمتر و یا شاید مساوی مثل نگاه این سرباز امریکایی داشتیم .. سرخوردگی از زندگی و ناامیدی .. اما در این بین کسانی هستند که ایمان به پرودگارشان .. ان ها را میکنه سرشار از عشق .. سرشار از امید .. و سرشار از خواستن و این عشق به کائنات اونقدر زیاد است که به دیگران نیز منتقل میشه .. جتی با کسی که مشکلات زیادی دارد اگر با تو زندگی کند .. اما .. وای اگر عشق .. در این بین بیاید ...

از وبلاگ کاهدونی خوندم .. داستانش برام جالب بود و به موضوع این آپدیت میخورد .. دوست دارم بازم بنویسد .. اما نمیدانم چرا ؟ ...

صاف توی چشمانم نگاه کرد و گفت : << بايد من و طلاق بدي فهميدی يا نه ؟ >>
نگاه اش کردم . فقط بايد گريه می کردم .
نمی توانستم . فکر اينکه مهدی را از دست بدهم برايم خيلی سخت بود . بدون او بدون مهدی مهدی مهدی .
ويلچرش را به بيرون کشيد و از در آشپز خانه بيرون رفت .
بلند شدم به اتاقش رفتم . سجاده کوچکش را روی پاهای لمسش گذاشته بود و بر پاهايش سجده می کرد . نمی توانستم گریه کنم . گفته بود دوست ندارد گریه ام را ببیند . می خواستم يک دل سير نگاهش کنم . شايد ديگر .... اما نه مهدی اين کار را نمی کرد . اما ... نه نه .
بعد از آنکه سلام داد سرش را پايين انداخت و آرام گفت : << همين فردا به دادگاه می رويم و والسلام .>>
بايد داد می زدم بايد فرياد می کشيدم و مي گفتم : <<نه . مگه من چه هيزم تری به تو دادم . >> نگاهم کرد . اولين باری بود که سرش داد می زدم . <<چون که نمی خوام به پام بسوزی نمی خوام بدبخت شی . نمی خوام نمی خوام نمی خوام >>
سرش را محکم در دستانش گرفت . باز هم همان درد هميشگی . ليوان آبی را که کنار ميزش بود برداشتم قرصش را درون آن ريختم و دادم که بخورد .
گفتم : << اما من می خوام . من اگه تو رو نمی خواستم
۵ سال گوشه و کنايه های اين و اون و گوش نمی کردم و نمی گفتم : فقط مهدی . >>
انگشت راست و کشيده اش را بالا آورد و گفت :<< همين که گفتم .>>
از اتاق بيرون رفتم و در را محکم بستم . خودم را روی تخت انداختم . فقط يک چيز می شنيدم : <<مهدی >>
با صدای تلفن از خواب بيدار شدم . خودش بود . << همين الآن پاشو بيا دادگاه و من و راحت کن . >> . بلند شدم . مانتوی سياهم را پوشیدم . مقنعه مشکی ام را سر کردم . و چادرم را روی سرم انداختم .
از دور دستش را تکان داد تا ببینمش . جلو رفتم . سلام کردم . سرش را تکان داد .
<< بیا بیا این و بگیر و امضا کن . یالله دیگه . >> کاغذ را جلو آورد . خودکار را در دستم گذاشت . نگاهش کردم . کاغذ را گذاشتم روی پاهایش . امضا کردم : مهدی .

برایم دعا کنید .. پونه .. آیا کسی هست که تسلای خاطر من در این روز های سخت باشد ؟ ؟

 

یکشنبه، ۹مرداد ۱۳۸۴

انسان نرمال ...

انسان نرمال

امروز میخواهم دیدگاه خودم را راجع به انسان نرمال توضیح دهم دوست دارم که شما نیز نظر خودتان را بگویید .

راجع به این موضوع در بسیاری جاها با هم اتفاق نظر داشتیم . . به نکات و وجه مشترک هایی رسیده بودیم .. و من سعی میکنم دوباره این ها را مرور کنم .

میگفت انسان نرمال باید موفق باشه و حداقل توی اموری که به آن مربوط میشه باید به خوبی عمل کنه . و باید درستکار باشه .. به نظر من مشکل روحی نداشته باشد . سعی کردیم مشکل روحی نداشتن را با هم تعریف کنیم . ببینید ، مثلا عقده های روحی نداشته باشد .. مثلا زمانی که عصبانی میشود . ( اعتقاد دارم ادم برای لحظاتی ممکن است ناراحت و یا عصبانی و یا هیجانی و یا به شدت خوشحال بشود . ) اما بتواند روی این عصبانیت خودش کنترل داشته باشه و بتوانه خوب تصمیم بگیرد . باید با مردم درست رفتار کنه . حتی ان هایی که باهاش بسیار بد هستند . واقعا از کسانی که امانت دار هستند خوشم میاد .. حالا چه میخواهد این امانت راجع به امور مالی یا کتاب .. و یا راز و درد دل های مردم باشد . از ادم با تدبیر .. ادمی که تشخیص بدهد چه حرفهایی را بزند و چه حرفهایی را نزند . آدم باید به نظر من ذهن کنجاو و پوینده داشته باشه .. و ذهنی چون مرداب نداشته باشد . یعنی واقعا در حال تغییر خود و اصلا ح خود و محیط اطرافش باشد . معمولا دو تیپ گروه روی محیط های خود تاثیر میگذارند .. یا آن هایی که خیلی خوب هستند و یا ان هایی که خیلی بد هستند .. برای تاثیر های هر چند کوچک تلاش کنه . ذهن حساس داشته باشد و برای فهمیدن های هر چند ناچیز تلاش کند . انسان نرمال .. موحد است و خداشناس .. به دنبال حقیقت است و فهمیدن .. تو اگر عادلانه قضاوت کنی ؟ ممکن نیست به خطا روی .. افراط و تفریط را در هر چیزی بسیار مضر است .. حتی در درس خواندن که نکته مثبتی است .

میگفت بقیه اش چی .. ؟ یعنی جسم و یا خانواده ... گفتم باشه میگم .. مثلا خودم . اگر رشته ام معماری است . دلیل بر این نیست که ورزشکار نباشم و بگویم .. نه من وقت ندارم و از این چیز ها . من عقیده دارم انسان ها برای هر چیزی که دوست داشته باشند وقت دارند .. همیشه و همیشه زمان هر روز برای تمام آدم ها 24 ساعت بوده .هم برای آدم موفق و هم برای آدم بسیار ناموفق و کاملا بیحال و تنبل . نه کمتر و نه بیشتر .. مثلا دوست دارم تلاش کنم . هر چند که مشکلات داشته باشم .. اعتقاد ندارم که باید تمام مشکلاتم حل شود تا من ذره ای کار مثبت انجام دهد .. مثبت انجام دادن کار ها در درون همین موانع است . گفتم خانواده نرمال خانواده است که آزارش به مردم نرسیده باشد و خانواده موفقی در تربیت بچه هاش باشد . مردم از این ها به نیکی یاد کنند . و پایه های مذهبی قوی ای داشته باشه . من به نوع مذهب کار ندارم . به انسانیت نهفته و فطرت پاک درون هر آدمی کار دارم که به مرور زمان به دست فراموشی سپرده میشود و انسان ها باید همیشه و همیشه با کار هایی که این حس را تقویت کنه ان ها را بیدار کنند .

از انسان هایی که حتی از مطالعه روزنامه هم دریغ میکنند و خود را بسیار دانا میدانند . تعجب میکنم .. اما سعی میکنم نظر ندم .. سعی میکنم ان قدر عمل هایم تاثیر گذار باشند تا بتوانم ذره ای روی محیطم باشم . به نظر من تاثیر یعنی بودن .. حال چه بد باشد و چه خوب .. اصلا صحبت یک طرفه نیست .مثلا : باید از گل و حرکت ان روی باد .. تاثیر گرفت و دقت کرد و به ارامش رسید یا عصبانی شد و بلاخره واکنش داد و در نهایت آرام به زندگی ادامه داد .. از آدم هایی که زیاد حرف میزنند خوشم نمیاد .. اما انسان هایی که بسیار خوب اندیشه میکنند و واقعا باید مواظب کلامشان بود .. تا مگر لحظه ای چیزی بگویند و تو باز از آن ها غافل باشی .. از انسان های با سعه صدر بالا .. انسان هایی که بسیار توکل میکنند و جزع و فزع راه نمیاندازد . از انسان هایی که صبر را در تحمل با زجر خلاصه میکنند .. و حتی معنای آن را نمیدانند تعجب میکنم .. دیگه ؟؟ ... چیزی فعلا یادم نمیاد .. اها در اعتقاد من مومن باید زرنگ باشد و همیشه و همیشه تلاش کند . در تمام چیز ها . در اخلاق . در زندگی . در رابطه های اجتماعی . در رشد جسمی . روحی ... و از همه مهمتر . نشانه اینگونه افراد این است که مردم ان ها را مجانی دوست دارند .. تا حالا شده کسی را نه به خاطر خودت ( حس وابستگی و عشق یک طرفه ) و نه به خاطر خانواده ( موقعیت های اجتماعی ) و نه به خاطر زمانی که شاید بدرد تو بخورد ( دور اندیشی خود خواهانه ) و نه به خاطر زیبایی .. و هزار چیز دیگه .. بلکه فقط و فقط به خاطر اخلاق حسنه او نقاط ظخصی خاص او دوستش داشته باشید ؟؟؟!! .. این میشه دوست داشتن های مجانی و خالص ...

همیشه و همیشه .. ادم های خیلی خیلی خوب .. مردم عام و عوام ان ها را بسیار دوست دارند وانسان های درست کار و درست اندیش حتی اگر با ان ها مخالف باشند . به درستی راجع به آن ها قضاوت میکنند . ولی در همین حین نیز دشمنان سر سختی نیز دارند .. کافیه یک نگاه به اطرافمان بندازیم .. فکر کنم شهید چمران گزینه مناسبی برای این تفکرفعلی بحث ما باشد . اسطوره سازی نمیکنم !! .. از همین آدم های کوچه بازار است !

دیگه ؟... فعلا این ها را داشته باش .. تا بعد از اینکه نهج البلاغه را برام آوردند از زبان علی به زیبایی برایت خواهم نوشت .

()()()()()()()()()()()()()()

بند الف : دوستان میگویند . چرا صفحه معمار آپدیت نمیشود .. بنده عرض میکنم . به دلیل فشردگی کار ها .. بعد از اتمام پایان نامه حتما این ها پر خواهد شد ..

بند ب : اگر خداوند خواست .. و به من کمک نمود . انشالله بعد از اتمام پایان نامه مشغول تالیف کتابی خواهم شد که بخش های اصلی ان آماده است و توضیحاتی که همیشه د راول کتب برای مشخص شدن تجزیه و تحلیل کار میآیند را آماده میکنم .فقط بدانید که چیزی در حدود 300 مدل بررسی شده است و من فقط بیست مدل از ان ها را ضمیمه پایان نامه خود قرار خواهم داد . زحمت پنج ماه کار فشرده بر روی مطالعات سال های 2000 تا 2005 بر روی پلان های مدارس جهان . که امید است در اوایل سال آینده به چاپ برسد . که اگر در صف طویل چاپ و سایر کار های اداری نماند . انشالله .

بند ج : هیچ تعجب کردید . چیزی که به راحتی بدست اورده باشید . به راحتی از دست میدهید .. اما این خطر هست که دیگه نتوانید حتی مدل اول را دوباره بدست اورید . این نگران کننده نیست ؟ ؟ .. مثلا ایمانی که به تو یک دفعه میدهند . یا موفقیت درسی . یا موردی برای انتخاب ازدواج . یا فرزند صالح . و یا ناشکری که خداوند ابدا دوست ندارد .

بند د : به مرحله تری دی مکس حجم طراحی شده در پایان نامه رسیده ام . واقعا از دوستان ممنونم . که مرا راهنمایی میکنند و تسلای لحظات من هستند .

بند ه : از دوست خوبم که متوجه دل گرفتگی عمیق من شده اند . ولی خوب میدانند که پونه همچنان محکم و استوار به کار های حرفه ای خود ادامه خواهد داد ممنونم . این بیت بخشی از نامه ایشان است .

مانعش غلغل چنگ است و شکر خواب صبوح

و اگر بشنود آواز سحر باز آید .

خدای خوبم .. واقعا میان من و تو جز گنه های من حجاب دیگری هست ؟ واقعا از دست خود ، حتی " خود" شرمنده ام . بریام دعا کنید . دوستدار همیشگی شما خوبان : پونه

دوشنبه، ۲۰تیر ۱۳۸۴

راه من ...

تنگی است ،

رنگارنگ 

گل ها ، میانش زرد و بیرنگ .

گل ها به چنگالش ، گرفتار ...

گلدان زیبایی است ....

گلدان تنهایی است ....

گل گوشه ای می جوید ، آزاد

گل ، شاخه ای میخواهد . آونگ .

راه من

" کن لما ترجو ، ارجی "

من ، دلم ، همچون کویری شور ،

پاک از هر بوته امید پابرجاست .

من ، سرم ، همچون غروبی زرد ،

خالی از چشمان عشق افروز اختر هاست .

لیک پایم ،

لیک پایم ، آشنای راه ناپیداست .

راه من ،

با ناامیدی می شود آغاز .
راه من ،

در ناامیدی میشود هموار ،

این منم ،

در راه ،

بی امید ،

پابرجا .

خالی از چشمان عشق افروز اختر ها ،

اما آشنا پرواز .

راه را نازم .

راه را ، نازم .....

بی امیدم تاب رفتن هست ،

با امیدم ، پای رفتن نیست .

اشعارزیبایی ازاستاد علی حائری

شادمانم اما در درونم غوغایی بپاست . شادمانم اما ...
از تمامی دوستانی باعث دلگرمی من در نوشتن این صفحه و حفظ کردن و بروز کردن آن میشوند . نهایت تشکر و سپاس را دارم .. برایم دعا کنید ( پونه ).

 

جمعه، ۱۷تیر ۱۳۸۴

مگو چمران ، بگو .....

زندگي پرفراز و نشيب مصطفي چمران، از ايران تا آمريكا و از جبل‌عامل لبنان تا دهلاويه خوزستان و از دانشگاه تا جنگ و مبارزه، از جمله برگ‌هاي افتخارآفرين است. چندي پيش، «غاده چمران» همسر لبناني شهيد چمران، بخش‌هايي از زندگي مشترك خود با مصطفي چمران را بازگو نمود و اين اظهارات تحت عنوان كتاب «نيمه پنهان ماه» به چاپ رسيد.

آنچه مي‌خوانيد، بخش‌هايي از اين كتاب است:
و من مطالب این را خیلی وقت بود میخواستم در سایت بنویسم اما متاسفانه کتاب نیمه پنهان در نیشابور بود و من نمیتوانستم از مطالب آن استفاده کنم . تا اینکه سایت بازتاب این کار را کرده بود و من آن را برای شما کپی کرده ام که امید وارم از مطالب آن خوشتان بیایید .

" پدرم بين آفريقا و چين تجارت مي‌كر د و من فقط خرج مي‌كردم، هر طوري كه مي‌خواستم. پاريس و لندن را خوب مي‌شناختم، چون همه لباس‌هايم را از آنجا مي‌خريد.
در طي ديداري كه به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت: «ما مؤسّسه‌اي داريم براي نگهداري بچّه‌هاي يتيم. فكر مي‌كنم كار در آنجا با روحيه شما سازگار باشد. من مي‌خواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.

يك شب در تنهايي همانطور كه داشتم مي‌نوشتم، چشمم به يك نقّاشي كه در تقويمي‌چاپ شده بود، افتاد. يكي از نقّاشي‌ها زمينه‌اي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع كوچكي مي‌سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت، خيلي كوچك بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانه‌اي نوشته شده بود:
«من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي‌دهم و كسي كه دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقّاشي خيلي گريه كردم.

هنوز پس از گذشت اين مدّت، نمي‌توانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درك كنم. او كسي نبود جز «مصطفي چمران»... .

مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم، فكر مي‌كردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي‌ترسند، بايد آدم قسي‌اي باشد، حتي مي‌ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير كرد... .
مصطفي شروع كرد به خواندن نوشته‌هاي من، گفت: «هر چه نوشته‌ايد خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز كرده‌ام» و اشك‌هايش سرازير شد... .

من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم. حجاب درستي نداشتم و ... .
يادم هست در يكي از سفرهايي كه به روستاها مي‌رفتيم، مصطفي در داخل ماشين هديه‌اي به من داد. اوّلين هديه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز كردم ديدم روسري است. يك روسري قرمز با گل‌هاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسري ببينند».

من مي‌دانستم بقيه افراد به مصطفي حمله مي‌كنند كه شما چرا خانمي‌را كه حجاب ندارد مي‌آوري مؤسّسه، ولي مصطفي خيلي سعي مي‌كرد ـ خودم متوجّه مي‌شدم ـ مرا به بچه‌ها نزديك كند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .

آن روز همين كه رسيد خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي شروع كرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا مي‌خندي» و غاده كه چشم‌هايش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفي تو كچلي ... من نمي‌دانستم!» مصطفي هم شروع كرد به خنديدن... .

...گفتند داماد بايد بيايد كادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فكر اينجا را نكرده بودم. مصطفي وارد شد و يك كادو آورد، رفتم باز كردم ديدم شمع است. كادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم كنارش بود. سريع كادو را بردم قايم كردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نمي‌توانم نشان بدهم» اگر مي‌فهميدند مي‌گفتند داماد ديوانه است. براي عروس كادو شمع آورده.

مادرم گفت: «حال شما را كجا مي‌خواهد ببرد؟ كجا خانه گرفته؟» گفتم: مي‌خواهم بروم مؤسسه با بچه‌ها » مادرم رفت آنجا را ديد، فقط يك اتاق بود با چند صندوق ميوه به جاي تخت ... .
مادرم يك هفته بيمارستان بستري بود ... مصطفي دست مادرم را مي‌بوسيد و اشك مي‌ريخت. مصطفي خيلي اشك مي‌ريخت. مادرم تعجب كرد. شرمنده شده بود از اين همه محبت.

روزي كه مصطفي به خواستگاري‌اش آمد مامان به او گفت: «شما مي‌دانيد اين دختر كه مي‌خواهيد با او ازدواج كنيد چطور دختري است؟ اين صبح‌ها كه از خواب بلند مي‌شود هنوز رفته كه صورتش را بشويد و مسواك بزند كسي تختش را مرتب كرده ليوان شيرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده كرده‌اند. شما نمي‌توانيد با مثل اين دختر زندگي كنيد، نمي‌توانيد برايش مستخدم بياوريد اينطور كه در خانه‌اش هست». مصطفي خيلي آرام اينها را گوش داد و گفت: «من نمي‌توانم برايش مستخدم بياورم، اما قول مي‌دهم تا زنده‌ام، وقتي بيدار شد، تختش را مرتب كنم و ليوان شير و قهوه را روي سيني بياورم دم تخت» و تا شهيد شد، اينطور بود. حتي وقت‌هايي كه در خانه نبوديم در اهواز در جبهه اصرار مي‌كرد خودش تخت را مرتب كند. مي‌رفت شير مي‌آورد خودش قهوه نمي‌خورد ولي مي‌دانست ما لبناني‌ها عادت داريم، درست مي‌كرد.

... من گاهي به نظرم مي‌آمد مصطفي سعه‌اي دارد كه مي‌تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختي‌هاي زندگي مشتركمان در مدرسه جبل عامل را.
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( كه لبناني‌ها رسم دارند و دور هم جمع مي‌شوند ) مصطفي مؤسسه ماند نيامد خانه پدرم. آن شب از او پرسيدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نيامديد خانه پدرم» مصطفي گفت، الان عيد است خيلي از بچه‌ها رفته‌اند پيش خانواده‌هايشان اينها كه رفته‌اند وقتي برگردند براي اين دويست، سيصد نفري كه در مدرسه مانده‌اند تعريف مي‌كنند كه چنين و چنان. من بايد بمانم با اين بچه‌ها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اينها هم چيزي براي تعريف كردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برايمان غذا فرستاد نخورديد؟ و نان و پنير و چاي خورديد» گفت: «اين غذاي مدرسه نيست». گفتم: «شما دير آمديد بچه‌ها نمي‌ديدند شما چي خورده‌ايد» اشكش جاري شد گفت: «خدا كه مي‌بيند».

آخرين نامه مصطفي را باز كرد و شروع به خواندن كرد: «من در ايران هستم ولي قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس مي‌كنم فرياد مي‌زنم مي‌سوزم و با تو مي‌دوم زير بمباران و آتش. من احساس مي‌كنم با تو به سوي مرگ ميروم، به سوي شهادت؛ به سوي لقاي خدا با كرامت. من احساس مي‌كنم هر لحظه با تو هستم حتي هنگام شهادت. حتي روز آخر در مقابل خدا. وقتي مصيبت روي وجود شما سيطره مي‌كند، دستتان را روي دستم بگيريد و احساس كنيد كه وجودتان در وجودم ذوب مي‌شود. عشق را در وجودتان بپذيريد. دست عشق را بگيريد. عشق كه مصيبت را به لذت تبديل مي‌كند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».

حتي حاضر نبود كولر روشن كند. اهواز خيلي گرم بود و پاي مصطفي توي گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون مي‌آمد اما مي‌گفت، «چطور كولر روشن كنم وقتي بچه‌ها در جبهه زير گرما مي‌جنگند».
غاده اگر مي‌دانست مصطفي اين كارها را مي‌كند، عقب نمي‌آيد اهواز مي‌ماند و اينقدر به خودش سخت مي‌گيرد هيچ وقت دعا نمي‌كرد زخمي‌ بشود و تير به پايش بخورد. هر كس مي‌آمد مصطفي مي‌خنديد و مي‌گفت: «غاده دعا كرده من تير بخورم و ديگر بنشينم سر جايم».

قرار نبود برگردد... من امشب براي شما برگشته‌ام
- نه مصطفي تو هيچ وقت به خاطر من برنگشته‌اي براي كارت آمدي
- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعيدي بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپيما نبود. تو مي‌داني من در همه عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نكرده‌ام ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيماي خصوصي آمدم كه اينجا باشم... .
وارد اتاق شدم ديدم مصطفي روي تخت دراز كشيده فكر كردم خواب است او را بوسيدم. مصطفي روي بعضي چيزها حساسيت داشت يك روز كه آمدم دمپايي‌هايش را بگذارم جلوي پايش خيلي ناراحت شد دويد دو زانو شد و دست‌هايم را بوسيد... آن شب خيلي تعجب كردم كه وقتي حتي پايش را بوسيدم تكان نخورد احساس كردم بيدار است اما چيزي نمي‌گويد چشم‌هايش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهيد مي‌شوم» ... ولي من مي‌خواهم شما رضايت بدهيد اگر رضايت ندهيد شهيد نمي‌شوم ... من فردا از اينجا مي‌روم و مي‌خواهم با رضايت كامل شما باشد... آخر رضايتم را گرفت ... نامه‌اي داد كه وصيتش بود گفت تا فردا باز نكنيد.

چرا داشت با فعل گذشته به مصطفي فكر مي‌كرد؟ مصطفي كه كنار اوست. نگاهش كرد. گفت: «يعني فردا كه بروي ديگر تو را نمي‌بينم؟» مصطفي گفت :«نه» غاده در صورتش دقيق شد و بعد چشمهايش را بست گفت: «بايد ياد بگيرم، تمرين كنم چطور صورتت را با چشم بسته ببينم» يقين پيدا كردم كه مصطفي امروز اگر برود ديگر بر نمي‌گردد. دويدم و كلت كوچكم را بر داشتم آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود ... مصطفي در اتاق نبود... .
...بعد بچه‌ها آمدند كه ما را ببرند بيمارستان گفتند دكتر زخمي‌ شده، من بيمارستان را مي‌شناختم وارد حياط كه شديم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. مي‌دانستم كه مصطفي شهيد شده و در سردخانه است زخمي ‌نيست.
من آگاه بودم كه مصطفي ديگر تمام شد... .
احساس مي‌كردم خدا خطرات زيادي رفع كرد به خاطر مرد صالحي كه يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص ... مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعا توي درد بود مصطفي. خيلي اذيت شد. شب‌ها گريه مي‌كرد راه مي‌رفت ..بيدار مي‌ماند ..آن لحظه در سردخانه وقتي ديدم مصطفي با آن سكينه خوابيده، آرامش گرفتم.

چون ما در تهران خانه نداشتيم، در مسجد محل، محله بچگي‌اش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابيده بود من سرم را روي سينه‌اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .
... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفي را خاك كردند. آن شب بايد تنها برمي‌گشتم آن لحظه احساس كردم كه مصطفي واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفي از خانه بيرون آمدم چون مال دولت بود هيچ چيز جز لباس تنم نداشتم حتي پول داشتم خرج كنم ... .
... هر شب را يكجا مي‌خوابيدم و بيشتر در بهشت زهرا كنار قبر مصطفي ... .

از لبنان كه آمديم هرچه داشتيم گذاشتيم براي مدرسه و در ايران هم كه هيچ ... .
مي‌گفت دوست دارم از دنيا بروم و هيچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر اين را هم يكجور نداشته باشم بهتر است ... .
خدايا من از تو يك چيز مي‌خواهم با همه اخلاصم كه محافظ غاده باش و در خلا تنهايش نگذار! من مي‌خواهم كه بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! مي‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و مي‌خواهم به من فكر كند مثل گلي زيبا كه در راه زندگي و كمال پيدا كرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. مي‌خواهم غاده به من فكر كند، مثل يك شمع مسكين و كوچك كه سوخت در تاريكي تا مرد و او از نورش بهره برد براي مدتي بس كوتاه.

مي‌خواهم او به من فكر كند، مثل يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوي كلمه بي‌نهايت. "

مگو چمران بگو غیرت بگو درد
 

بگو تنها ترین ، تنها ترین مرد  

برایش دعا کنیم .. دوستدار شما : پونه

 

چهارشنبه، ۸تیر ۱۳۸۴

هنر سحن گفتن

میزان و اهیمت سخن گفتن و بیان وازه ها به قدری است که یک سخنگو یا یک بیان کننده بتواند احساسات انسان و القا کننده آن به تعداد بیشتری از مخاطبان باشد .

سخن و زیبا گویی در بیان مفاهیم و گفته های ما مانند رنگ در نقاشی است . و ما زمانی میتوانیم با موفقیت سخن بگوییم و زیبا بگوییم که سه چیز را داشته باشیم .

اول اینکه نیت پاک و دوم زبان رسا و سوم شیوه بیان را بدانیم

در سوره الرحمن .. چه زیبا پروردگار مان میگوید :

الرحمن . علم القران . خلق الانسان . علمه البیان

خدای بخشنده قران را تعلیم داد .. انسان را افرید .. بیان را به او آموخت ... 

و نیز در سوره آل عمران :

هذا بیان للناس و موعظه للمتقین

این بیانی است برای مردمان و هدایت و پندی است از برای پرهیزکاران ...

ارسطو در کتاب خود میگوید :

انسان حیوانی است منطقی باید دانست که بیشتر گفتار و رفتار روزانه او از روی القائات دیگران انجام میشود و نه از روی منطق خود او .

و منظور ارسطو از این سخن آن است که بیان افراد و القائات ایشان در ذهن دیگران تاثیر مستقیم میگذارد .

و فردوسی نیز در شاهنامه میگوید :

درشتی زکس نشنود نرم خوی

سخن تا توانی به آزرم گویی 

ناصر خسرو قبادیانی عزیز .. نقش سخن در تبدیل دشمن به دوست را اینچنین میسراید :

خوب گویی ای پسر بیرون برد

از میان ابروی دشمنت چین

حافظ شیرین سخن .. سخن سخت را از جانب عاشق روا نمیداد :

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی

هیچ عاشق سخن سخت به معشوق تگفت 

و نظامی سراینده بهترین داستان های عاشقانه :

تا مرد سخن نهفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

و البته از این" سخن گفتن " استفاده های سوء نیز ما برده ایم و خیلی اوقات گول فریب های انسانی را خورده ایم .

ادموند بورگ در این باره چه زیبا سخن میگوید :

بخش اعظم فتنه های که این جهان را بر می آشوبد از کلمات بر میخیزد ...

و یا یکی از فلاسفه یونان قدیم در این باره میگوید :

زنهار فریب از سخن خوش نخوری آنگاه که مقصود معنی ناخوش از آن باشد .

اسکاروایلد .. شاعر و منقد ایرلندی :

زیر آسمان همیشه دو چیز نو وجود ندارد بلکه این نوع بیان است که اشیاء و افکار را کهنه یا نو جلوه میدهد .

اما چیزی که از تمام این ها مهم تر است .. این چند نکته ظریف است ... یک : در سخن گفتن صبور باشیم .. این بسیار مهم است .. ( چیزی که من ندارم ) .دو : ادب را در تمام مراحل رفتاری مان رعایت کنم .. هر چقدر انسان در این نکته تامل بیشتری نماید بهتر و خوب تر می تواند سخن بگوید و سوم سکوت ... و قدرت سکوت ... و صلابت سکوت ... و صبر سکوت و اهمیت آن ... آه اگر من آن را میفهمیدم . .. آه .... پونه !



. بازم تونستم با خدای خود خلوت کنم.. بازم توانستم برم آن جا .. خیلی شلوغ بود !. خیلی..! آن قدر که اگر کمی دیر تر رفته بودم .. در را می بستند .. ممنون پروردگار خوبم .. امروز نیز شیرین بود .. برایم دعا کنید عزیزان خوبم .. دوستدار شما : پونه

 

سه شنبه، ۳۱خرداد ۱۳۸۴

من اینجا صحبت میکنم ...

با سلام دوستان خوبم ..

علی رغم اینکه دوست نداشتم که در این صفحه از سیاست و اوضاع پیش امده در کشورمان بگویم .. اما این را باید بگویم که اوضاعی که پیش امده این دغدغه را برای من ایجاد نموده که باز بنویسم .. هر چند که میدانم افراد کمی این صفحه را میشناسند و این را برای خودم یک مسوولیت میبینم .

من نمیدانم چند نفر شما موفق شدید سخنان مشاوران دو کاندیدای باقیمانده را از شبکه دوم که در ساعت یک ربع به 11 شب پخش میشود را در همین دیشب و پریشب ملاحظه نمایید .. اما اگر کاملا بیطرفانه به قضایا نگاه کنیم و حرفها و نوع برخورد و نوع معاشرت و نوع تعامل گفتگو ها را باهم و در کنار هم قرار میدایدم .. و عدالت و در جلو چشمانمان و عقلهایمان قرار دهیم به خدا میفهمیدیم که این مملکت دست کیست و کاردان کیست ..

دوستان خوبم .. .. زمانی که نماینده اقای هاشمی سخن از صدقه میکند و این را بر خود موظف که باید به هر کس 100 هزار تومان داده شود!! که مردم بتوانند در اسایش زندگی کنند . سوال من اینجاست: که ایا مردم ایران با ان سابقه و فرهنگ این قدر شخصیت هایشان پایین امده است که هر ماه باید صدقه خود را دریافت نمایند و اگر ایران از این ثروت سیصد ملیونی در هر ماه برخوردار است .. چرا این برنامه را سریع تر انجام نداده است .. ؟ ؟ ؟

دوستان عزیزم .. در مملکتی که نماینده رییس جمهوری ما برای اثبات خود دیگری را چنان را با غلط ها و ابهامات بیخود متهم میکند و حتی قدرت پاسخ گویی به آن را ندارد .. خواهش میکنم کمی دقیق تر به این مسایل نگاه کنید و ان ها را موشکافانه تر ببینیم ..

کمی دقت کنیم .. اقای احمدی نژاد .. نه تبلیغات زیادی انجام نمود .. و نه خر جهای زیادی انجام داد با اینکه می توانست از بود جه شهر داری به نحو خود بسیار استفاده نماید .. پس چرا ؟ در تهران و فقط در تهران بیشتر اراء را ان هم با تبلیغات سالم بدست آورد .. باور کنید من کاملا بیطرف صحبت میکنم .. حساب دو دو تا چهار تاست .. سعی کنیم عاقلانه فکر کنیم و این قدر بهانه الکی که من رای نمیدهم و از همه شان بدم میایید .. این ها را نزنیم ..

زمانی که یک نفر ناگهان! .. حتی کسی نمیتوانست فرض را بر این بگذارد در رای دوم ان هم با اختلاف کم بالا میاید .. پس از خود بپرسید .. یک : مردم اگاهند و میدانند به چه کسانی رای دهند حتی اگر انتخابات کمی داشته باشد و دوم : اینکه این فرد صالح است

ببنید . توطئه ها در انتخابات اول بیشتر معطوف به اقای قالیباف و اقای هاشمی بود ..

حرفهای بسیار زشت و زننده ای چه در موبایل ها و چه در ایمیل ها و چه در اینترنت علیه این دو نفر زده است .. اما الان تمامی رگبار ها بر روی شهر دار میباشد .. حتی ایشان را متهم به اینکه اگر این آقا روی کار بیایند ، حتما دانشگاه تعطیل میشود !.. حتما مانند طالبان حکومت میکنند! .. حتما دختر ها در مضیقه اند !.. حتما موهای بلند از ته تراشیده میشود ..!

کمی با خودمان بیندیشیم .. به خدا اگر عادلانه و بیطرف به قضایا نگاه کنیم .. اقای دکتر احمدی نژآد 17 سال است در دانشگاه تدریس میکنند .. مشاوری که صحبت میکردند .. 20 سال است تدریس می کنند .. کمی قدم رنجه کنیم و با اساتید و دانشجویانی که با ایشان هستند و با همکاران شهر داری .. با مردمی که هر روز جمعه رودر رو با ایشان صحبت میکنند .. کمی تامل کنیم و با ان ها نظر سنجی نماییم .. این درست نیست که یک طرفه به قاضی رویم و بگویم چون اقای هاشمی قدرت دارد .. باید بماند .. قدرتی که هیچ کاری نمیکند .. قدرتی که پایه ریزی های حکومت را فقط بر مبنای نفت گذاشته .. قدرتی که به کشاورزان کمترین اهمیت را میدهد و بعد جریان مهاجرت و ....

دوستان خوبم .. به خدا بر خود ظلم میکنیم .. و بر خود تیشه میزنیم .. تشنجات را کنار بگذاریم .. حرفها را گوش دهیم . .تحقیق کنیم .. راهکار ها را بشنویم .. سری به شهر داری تهران بزنیم .. و سخنان را بفهمیمم .. باور کنید مردم آن قدر زرنگ هستند که فرق تبلیغات و راهکار و حرف دلسوز و حرف معمولی را به خوبی بفهمند .. کمی اندیشه کنیم ..

باور کنید ... " هم میشود " و هم " ما میتوانیم "

دوستان خوبم .. پونه دلش بسیار گرفته است .. نمیدانم آیا کسی است که برای من .... خدایا به من یاد بده که همچنان بفهمم و تلاش کنم و شاکر باشم .. من را در دعاهای خود لحاظ نمایید .

 

پنجشنبه، ۱۵اردیبهشت ۱۳۸۴

حکایت عقل ...

توی این 10ماهی که در تهران بودم چیز هایی را فهمیدم و چیز هایی را یاد گرفته ام که اگر قرار بود این تجربه ها را در مشهد یاد میگرفتم .شاید باید سالها به دنبالش میدویدم و تازه ان را نمی فهمیدم و یا به صورت ناقص دریافت میکرده ام . 

توی این آشفتگی زندگی به دنبال اهدافی بوده ام و از خداوند میخواهم .. این صبر را به من بدهد و باز همچنان مصمم به دنبال خواسته هایم بروم .. و برایشان تلاش کنم .. نمیدانم چرا در روز های پنج شنبه چنان خوشحال و شادمان از بعد از کلاس های آقای قاسمیان میایم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است و باز من میتوانم به مسیر عادی خود ادامه دهم . چنان غرق در لذت و فهمیدن میشوم .. که گویی سالیانی است در این لذت ها فرو رفته ام ... خدایا نمیدانم در این هم نشینی ساعت 5 صبح چه خاصیتی است .. که همه و همه به ان علاقه مندند و به ان عشق می ورزند و تازه میشوند .. این نعمت را از من هیچ گاه مستان .

روزش مبارک .. و نیرویش دو چندان باد .
صحبت از عقل بود این که کجا ها عقل دیگر به درد ما نمیخورد .. کجا ها به زودی تسلیم است و کجا ها نمیفهمد .. گفتند ان جایی که اسیر شده باشد .. با هم اندیشیدیم چطور ممکن است که اسیر شود .. زمانی که درگیر احساسات خود و یا به عبارت ساده تر .. و یا شاید شرعی تر خود ( و نه نفی احساسات ) ان جایی که حس تصمیم بگیرد و نفس ..

وقتی از چیزی خوشمان امد و باز در این خوش آمدن به عقل خود رجوع کردید و باز دیدید این عقل تردید نمود .. سریعا کنارش بگذارید .. و زنهار اگر زمانی که عقلمان نیز اسیر شود ..

خودمان را بکاویم و بفهمیم قضایا و امور مهم زندگی مان چگونه میگذرد و این ها چطور در کنار هم جمع میشوند و چطور با هم می اویزند .. و ما چگونه تصمیم می گیریم .. کافیست فقط کمی در این ایینه با خود صادق باشیم و بفهمیم . آن موقع است که دیگر همه چیز مشخص است .. چطور از روحیات و دایر المعارف بدنمان و جسمان به خوبی اطلاع داریم ( خود خودم را میگویم ) و بعد یک نسخه نمی توانیم برای روح و دریافت ها و کنترل دریچه ورود و خروج " دل " نداریم ؟؟ آیا این حتی عادلانه است ؟ ؟ ؟

دلم گرفته و از خود بسیار دلتنگم .. 24 ساله هستم و هنوز با بخشی از ابعاد درونی خود نامانوسم .. هنوز در بسیاری از حوادث زندگی تحت تاثیر قرار میگیرم . .. ناله میکنم . اعتراض میکنم .. خدایا تو خود میدانی که من محتاج تو ام .. پس من را همچنان اموزش بده و مگذار ...

خدای خوبم بسی دل تنگم .. ده روز دیگر تمام میشود ... اما در این تمام شدن سوالات بسیار نهفته است که نمیدانم .و نمیدانم .. تو خود به من پاسخ گوی و مرا از این سرگردانی بیرون آر .. و به من همت تلاش بسیار در علم بده که بسیا رمحتاجم ..

 

چهارشنبه، ۳فروردین ۱۳۸۴

و باز چشمان تو ...

پرودگارا ، چه بسیار به درگاهت به مهمانی امدم و چشمم به سفره احسان تو بود پس مرا از آنچه به سائلان درگاهت وعده فرمودی محروم نساز . ای مشهود عارفان و ای معبود اهل عبادت و معرفت و مشکور سپاسگزاران . ای که عارفان جز تو نمیخواهند ن اهل عبادت جز تو معبودی ندارند . و ستایش گذران جز سپاس تو نگویند . ای همنشین یاد کنندگان از تو . ای پسند خاطر انکه ترا حمد و ثنا گوید . ای موجود حاظر برای هر که ترا طلبد . ای شناخته شده نزد آنکه ترا بوحدانیت شناخت . ای محبوب آنکه ترا دوست دارد .. مرا در مسیر و هدفم یاری کن و به آنانی که توفیق عمل نیک دارند پاداشی دو چندان عطا بفرما .........

**********************
بعضی وقت ها نمیدانم چجوری منظورم را بفهمانم . باید برم ، باید یک کاری را انجام بدم . حالا که آمده بودم باید می رفتم . می رفتم جلو ... در این لحضات اول عید فقط به همین فکر میکنم . من را توی این روزها نیشابور ملاقاتی داشتیم .. به من گفت دیگه چه خبر ؟ .. متوجه نگاهای عمیق او نمی شدم .. بیشتر از اینکه تصویر صورتش را ببینم قول هایی که قبلا به او داده بودم مثل یک تصویر متحرک در نظرم پدیدار شد ند .. قول که نه ! .. امید .. من بهش امید داده بودم ....مقنعه مو کشیدم جلو . خودمو را سفت گرفتم و بهش گفتم : باور کن کمک میکنند باور کن .. !!!
دل تو دلم نبود نمیدونستم حرفم را قبول میکنه یا نه ؟ ! نمیدونستم هنوز امیدی توی نگاهش هست یا نه ؟ ! حسش میکردم .. باور کنید حس میکردم خوبی همین نزدیکی هاست .. برای آن کسایی مینویسم که هنوز قلبشان توی این هزاره سوم اون قدر سنگ نشده که مسایل اطرافشان را نبینند و ارام سرشان را پایین بیندازند و باز هم مسیر عادی زندگی خودشان را طی کنند ..
حس مسوولیت عجیب توی رگهای او دویده بود ..
بهش گفتم عزیزم .. امید داشته باش تلخی انتظارو به امیدی که سرانجام ، خواهد اومد میتوانی تاب بیاری ..
بازم باید تلاش کرد . بازم باید دوید .... ! هنوز هم توی همین مردمان کوچه بازار کسانی هستند که بخشی از غم تو را بدزدند . تا چشم های تو اینگونه غوغا نکنند .
بهش گفتم : باور کن بعضی چیز ها گفتنی نیست .. بلکه دست یافتنی است .. من به گفته خودم و روح بلند تو ایمان دارم .
در حین گفته هام آرام نگاهشو به سمت افقی دور میبره . و بعد میگه : پونه ،.... آن جا را می بینی ... !؟!

******************************
دوستان عزیزم . صمیمانه از شما متشکرم .


شماره حساب ارزی معلولین :

140006 بانک صادرات شعبه مرکزی شهرستان نیشابور . کد 36

انجمن معلولین شهرستان نیشابور .


( جهت هر گونه ابهامی در راستای این فعالیت شما میتوانید با فرستادن ایمیل و یا شماره تلفن 0098-551-3335370 تماس حاصل فرمایید . )


بند الف : در سال 83 افراد بسیار زیادی از طریق اینترنت کمکهای شایانی به این انجمن نمودند شما میتوانید در صورت هر گونه ابهامی و یا آشنایی بیشتر با این عزیزان تماس داشته باشید .

بند ب : (من میتوانم اسامی این عزیزان را از طریق ایمیل در اختیار شما قرار دهم . با تشکر فراوان . پونه )

 

سه شنبه، ۲۴شهریور ۱۳۸۳

عصای سفید


 

راهم را هموار کن . آنگاه همه چیزم را خواهم دید . تو را نیز .

امروز روز عصای سفید است . در سالی که سبز باشد . مشکلی برای برجسته ساختن این روز نیست . کانون نابینایان دیگر تنها سوژه ممکن برای احترام به عصای سفید نیست . به اطرافت که نگاه کنی صدای فریاد را می بینی !!

سوژه امروز خیلی چیز ها میتواند باشد . سوژه میتواند هاتف باشد . پسری که با آن دستان ظریف بسیار زیبا سنتور مینوازد .. آری هاتف مرد 18 ساله ای که عضو انجمن نابینایان فرهنگسرای بهمن است ..

سوژه می تواند ریحانه باشد که در سال جاری قهرمان مدال طلا در رشته شنا است .. سوزه میتواند دختری باشد که در دانشگاه با رتبه بسیار عالی در رشته حقوق پذیرفته شد و هم اکنون دانشجوی همین رشته است ..

میتوان منتظر سوژه پر سو صدایی باشی که در آینده بدست او بسته میشود .. شاید هم آن روز ها سوژه برایت فریاد هایی باشد که به سورد تبدیل شده اند . و دیگر نتوانی تنها از به گوش رسیدن چند فریاد بنویسی ..

امروز روز عصای سفید است . سوژؤه میتواند ثبت طبیعت روی بوم نقاشی باشد . با چشم هایی که هرگز دنیا را ندیده اند هرگز مفهوم رنگ را نفهمیده اند و تازه به خوبی سبز را با رویش مقایسه میکنند . در سال رویش نابینایانی و روشن دلانی را دیدم که طبیعت را کشیدند و چه طبیعی کشیدند .

امروز روز عصای سفید است . من در اعماق وجودم خود را با اینان هماهنگ میکنم . من حس پرواز را در کنار ان ها بودن حس میکنم . من فریاد خفته اینان را میفههم . و چقدر لذت میبرم ..

امروز روز عصای سفید است . سوژه میتواند تمام نابینایانی موفقی باشند که ما ب چشم های بینایمان صدای فریادشان را ندیدیم .

نرگس خوب من . اولین دیدار من و تو در روز عصای سفید بود . این روز هیچ وقت با فضای آکنده ای که بین من و تو بود فراموش نمیکنم .

خوب من . این شعر را در ان فضا خواندند .. من نیز دوباره مینویسم ...

                          در آسمان دو چیز مرا افسون میکند

                                       یکی آبی آسمان ...

                                                    و دیگری خدا ..

                                                 آنرا می بینم . اما میدانم که نیست ...

                                                  او را نمی بینم .. و میدانم که هست ..

 

سه شنبه، ۱۷شهریور ۱۳۸۳

روز به یاد ماندنی ...

آری .. آری آنروز به یاد ماندنی (16 مهر ماه ) همه آمده بودند . با اراده ای آهنین . با یک بغل امید . با سبد هایی مملو از صفا و مهر و دوستی و با همراهانی که از شادی عزیزانشان اشک شوق می ریختند .

روح حاکم بر مجموعه ورزشی انقلاب از جنس لطیف بودن با عزت و سربلندی و اقتداربود و ترانه امید از هر گوشه نواخته میشد .

گل لبخند بر لبانی نقش بسته بود که از همراهی مادی و یا معنوی معلولین حظ وافری میبردند و یا معلولینی که از بزرگداشت کرامتشان دلشاد و خرم بودند .

دیروز وقتی دریادلان بزرگواری را با نگاههای تحسین برانگیز و دستانی سخاوت مند در کنار خود میدیدم . احساس غرور میکردیم . چشمان مهربانی  را می دیدم که مستی از ان موج میزد . چشمان شادی که شاید تو را به اعماق وجود خالصانه خودش میبرد .

 

چقدر خوشحالم که موضوع پایان نامه ام برای این عزیزان است . وقتی نگاهشان میکنم ناخود آگاه اشک شوق از چشمم جاری میشود . گویی این منم که به انان احتیاج دارم و این منم که از انان انرژی میگیرم .

 

آری .. آری .. همه آمده بودند . تا از این بوستان گلی بچینند و از شادی و شور و معنویت مراسم بهره ای ببرند و در پرواز کردن نقشی داشته باشند . وقتی با صدای زیبایشان آن سرود را میخواندند . آن داستان قشنگ ناشنوایان و ان صدای زیبای نابینایان . ناخود آگاه اشک شوق بر چشمت جاری میشد . و تو دوست داشتی همیشه در این فضا باقی بمانی و در این دستی سهمی داشته باشی .. چقدر لحظات عمیق و شیرینی بود ..

 

در دست یک دیگر لحظات بسیار زیبایی را خلق کرده بودند....... این ها خالقان پرتوان غلبه بر یاس . ناامیدی و گوشه گیری هستند که در اینجا با مهر و محبت و با لبخند و شادی گرد هم امده اند که یک بار دیگر سالروز تلاش و پویایی و ترحک و ورزش را جشن بگیرند و به همه معلولین جامعه باد آور شوند که  :

 

ما می توانیم . چون هستیم و می مانیم . چون برای ماندن اراده ای آهنین داریم .

 

16 مهر ماه بزرگداشت روز پارا المپیک بر تمامی معلولین ایران و تمامی مردم خوبمان مبارک باد ..

شنبه، ۱۴شهریور ۱۳۸۳

اوس ممد ما ...

اوس ممد ما ادم منظمی است .. همیشه کت و شلوارش را اتو کرده است .. هیچ وقت فراموش نمیکند که سنجاق کراواتش را نزند . اوس ممد آدم باوقاری است .. همیشه کراواتش را اتو میزند . اوس ممد چند سال است که به ایران امده است و از درد های و رنج های ادمهای انجا بسیار اگاه است . از دردهای اروپا و امریکا به خوبی سخن میگوید .

اوس ممد بیشتر وقت ها پیپ میکشد . هنگام صحبت کردن بوی توتون پیپش با عطر ادکلن فرانسوی اش در هم آمیخته میشود . و احساس مطبوعی را به آدم دست میدهد .

اوس ممد را از سالها پیش می شناختم .

پارسال آدم ساکتی بود اما امسال کمی فرق کرده است . اوس ممد به طور کلی یک منتقد خوبی شده است . اوس ممد طرح های جالبی برای ایران دارد . اوس ممد میگوید ادم باید همیشه کمی تفریح داشته باشد . اخر او استاد درس جامعه شناسی است . اوس ممد از اینکه بعضی از چیز ها تعطیل شده است به شدت ناراحت  است . اوس ممد ما مشورب هم میل میکند . اما عبادت هم میکند . اوس آدم قلبا آدم بسیار مهربانی  است . او از اینکه عده ای تحصیل کرده و دانشجو هم به زیارت میروند ان ها را انسانهای بیشعور و بیفرهنگی میداند . به آنها میگوید شما واقعا قابل ترحم هستید .

اوس ممد قبلا ریش نداشته . اما حالا با ریش قیافه جالبی دارد . و میگوید در این بازار این گونه بودن بسیار بدرد امثال من و تو میخورد .

اوس ممد ما از ترافیک ناراضی است . یکی از دلایل مشکلات ترافیک را اعمال آدم های ثروتمند میداند که برای آوردن و بردن بچه هایشان به مدرسه با ماشین شخصی استفاده میکند . اوس ممد در نیاوران زندگی میکند . . اوس ممد میگوید د امریکا دستگاهی است که آدم دکمه ا ش را فشار میدهد و هر چی بخواهد از آن بیرون میآید .

و از هدر رفتن وقت آدم در بازارها میکاهد .

اوس ممد اقتصاد دان هم هست .. اوس ممد اقتصاد استرالیا را بهتر از امریکا میداند و اقتصاد جدید چین و هند را بهتر از هر دو ...

او طرفدار اقتصاد سوسیالیستی است . اوس ممد سوسیالیست را برای قشر محروم و طبقات کم در آمد مفید میداند .

اوس ممد میگوید اگر مردم فقیر هستند  . مشکل از خودشان است . تفکر مثبت ندارند و باید راه حل جدیدی برای انها پیدا کرد . میگوید اگر مردم فقیر هستند باید فقر بین آن ها به طور متعادل و مساوی تقسیم شود..

اوس ممد یک شرکت ساختمانی هم دارد . در واقع او یک سرمایه دار است . اوس ممد مثالهایش بیشتر تاریخی است .. اخر او متخصص تاریخ است .  از کلیه مسایل اصلی تاریخی . عقدیتی نظامی .. به خوبی اعتقاد دارد . اوس ممد یک مجتهد است . هر چیزی را بخواهد نفی و یا اجرا میکند . آخر او یک مجتهد است ..

اوس ممد از فواید چرخاندن تسبیح اطلاع دارد .. از اینکه رادیو و تلوزیون از نطریاتش استفاده نمیکند . واقعا برایشان متاسف است .. ولی نظراتش را برای بعضی از روزنامه ها استفاده میکند و در انجا مینویسد ..

 

آخر او نویسنده بزرگی هم هست .. اوس ممد تمام نظریاتش را در قالب طنز بیان میکند .. و تقریبا تمام مقامات را مسخره میکند . البته اوس ممد از روشنفکر ها هم خوشش نمیاید . اوس مممد فرار مغز ها مساله عادی میبیند . او معتقد به برنامه ریزی علمی از طریق استفاده از نظریات علمی خویش میباشد .. او دانشمند بنامی است .. اوس ممد استاد دانشکده ماست .. او در طبابت هم نظریات مفیدی دارد . او از چگونه حمل و نقل جنین هم سخن میگوید .. آخر او استاد حمل و نقل است .. در انتخاپات ریاست جمهوری اگر اوس ممد کانیدد شود .. من به او رای میدهم ... من از بوی پیپ اوس ممد خیلی خوشم میاد .. و از اینکه طرفدار طبقه کم در آمد است .. واقعا لذت میبرم .. اوس ممد فیلسوفی است که تخصصش در اقتصاد میباشد .. و دکترای جامعه شناسی در طبابت را از اروپا گرفته است ... 

اوس ممد سالهاست در رشته راهسازی کار کرده است .. و حاصل کارش دو کتاب پر ارزش است که قیمت هر کتاب 500 تومان با صد برگ کاهی میباشد .

وی همچنین دکترای افتخاری تاریخ و علوم انسانی از داشنگاه هاروارد میباشد .. ما به داشتن چنین اوستایی افتخار میکنیم ..  

یکشنبه، ۱۸مرداد ۱۳۸۳

" حاضری تا عشق را معنا کنم "


 

از زبان مجید رفعتی میخوانیم .

" "نوشتن " مثل کشف آب از لایه های زیرین خاک است . گاهی با یک  متر کندن به آب میرسیم و گاهی ده ها متر کندن مارا به اب نمیرساند . نوشتن در آوردن طراوت از خاط خستگی ها و فراموشی هاست . مقابله با قلب حقیقت است و به قلم آوردن حقیقت قلب تا ضربان زندگی ظاهر شود . حلاوت خود را بنماید و ملالت هایش را مزه مزه کند . نوشتن بیان بودهایی است که جایی برای نمود میخواهند . بود هایی بالقوه که از زیر اندیشه ها پشت تجربه ها سر ک میکشد تا به فعل در آیند .

چیزی وجود دارد چیزی که درست نمیدانیم چیست اما از منفذ های ذهن نفس میکشد خود را زنده نگه میدارد و اگر راهی به درون نیابد در سلول های زندانش تلف میشود .

نوشتن آزادی است به دنیا امدن است . بالیدن است و ثمر دادن . چیدن میوه های رسیده است نوشیدن اب خنک است در تابستان و پوشیدن لباس گرم در زمستان .

چیزی وجود دارد . چیزی از جنس دغدغه یا دانایی . چیزی از جنس قطره های پراکنده اب که میخواهند جمع شوند جاری شوند . و عاقبت به شکل ظرفی در آیند ظرفی که در ضیافت واژه ها شکل میگیرد . شکل میسازد . و معنا می آفریند . چیزی از جنس صداهای نامفهوم در فضاهای ناشناخته بیان فضاهای ناشناخته در صداهای نامفهوم که فهم دیگران را بر میانگیزد . حس شان را بیدار میکند تا از حاشیه به متن در آید . بخوانند و در کشف واژه ها شریک شوند .

نوشتن آزادی است

آزادی آنکه مینویسد آزادی انکه میخواند و آزادی واژه ها که خوانده میشوند ".

به مقبره یغما رفتن و از کنار آن رد شدن بهانه ای شد تا باز هم از او یادی کنیم . خشت مالی که نه سواد خواندن داشت و نه سواد نوشتن .

اما چیزی به نام جوهره عشق در او وجود داشت . تا کلماتی اینچنین زیبا را از درون خودش به جریان بیندازه و ان را به عنوان یادگاری به همه ما هدیه کنه .

با هم میخونیم . یکی از شعر های او را .

 

حاضری تا عشق را معنا کنیم                       پرده از اسرار عشق وا کنیم ؟

حیله های در نهان افشا شود                       مشتهای بسته خالی . وا شود

بر دفاتر خط بطلان بر کشیم                        خط و رسم عشق بی دفتر کشیم .

هر که مان بخشید از هر سو کتاب                بی تامل باز شوییمش در آب

کز کتب آباد ها ویرانه شد                          خانه داران جهان بی خانه شد .

از قلمداران جدا سازیم دست                      ومچنان پای به مکتب پای بست

بیل بگذاریم بر جای قلم                             تا بخشکد دست حکام ستم

گم شود از صفحه ها نام انام                      حیله ورزان را به هم پاشد نظام

زین ورق بازان ورق یک سو کنیم !               دست این بازیگران را رو کنیم !

پای کوبیدند و دستکهای چند                     چند این روزی این عروسکهای چند

عشق با مجنون دلخون هم نبود                 فاش گویم : کار مجنون هم نبود .

دهر پر لیلای او تنها چرا ؟                         دل نهد در دست یک لیلا چرا ؟

از پی یک تن . جهانی بگذرد                     بهر یک تن . از جهانی بگذرد    

هر که انسان است . خود زیباست او                    هر که زیبا بود . خود لیلاست او

ای که گفتی : عشق را فرهاد داشت           کز دم تیشه جهان بر باد داشت

عشقبازی با نبرد تیشه نیست                   هر که دارد پیشه عاشق پیشه نیست     

کوی بر کندن سوای عاشقی است             سنگ بشکستن جدای عاشقی است

در نمی آید مرا اندر دهن                           عاشقی و بازوی خارا شکن

گرچه منصور است بر بالای دار                   برتر از دار است کار عشق یار

صحبت منصور بر دار اتکاست                  عشق . از این دار بازیها جداست .

یا شهیدی در میان موج خون                    گه فرو میرفت و گه میشد برون

جان شیرین داد بهر عشق یار                   عشق را با این شنا بازان چه کار؟!

این کسان مجنون و منصورند و بس             بر جنون و دار مغرورند و بس

قاتلان تیغ و خنجر نیز هم                         ای بندان شهادت . نیز هم

با شجاعت های با فر و شکوه                    زود خود میآزمودند این گروه

از من این اشعار پر قیل و مقال                    یاوه گویی بود و پیوند خیال

ماه را از چرخ می آرم به زیر!                     ذره ها را میکنم مهر منیر !  

با لب معشوق کوثر میکنم .                      یا جبین یار . اختر میکنم !

یک نفر نیست گوید ای تباه !                     روی دلبر در کجا و قرص ماه .. !!؟؟

برایش دعا کنیم

چهارشنبه، ۲۰خرداد ۱۳۸۳

از نگاه دوربين ......

هزاره سوم در مقايسه با قرون ماقبل و زمان سپري شده چندين ميليون ساله با چنان تحولات و دگرگونيهاي گيج كننده و شگفت انگيزي همراه است كه تنها با ادبياتي خاص و بياني متفاوت ميتوان به توصيف فن آوريهاي معجزه گونه پيشتاز و در عين حال ويرانگر پرداخت . بي گمان اختراع رايانه و بدنبال آن پديده اينترنت و ارتباطات زنجيره اي در مدارس جهاني بعنوان مهمترين اتفاق قرن تلقي مي گردد آنچنان كه معيار سنجش و مقايسه فاصله اختراعات و اكتشافات از مقياس زماني قرن و سال و ماه جايگاه خود را به روز و دقيقه و ثانيه سپرده است . در حوزه نامحدود رشد رايانه از پيدايش دوربين هاي ديجيتالي ميتوان نام برد -  امكاني كه به هر نو پائي در رشته عكاسي امكان مي دهد مقررات يك استوديوي كامل را يكجا در دسترسي داشته باشد .

در گذشته عكاسي تعريفي داشت با داشتن آگاهي و دانش هنري -  شناخت فني وسايل و دستگاهها -  شوق و پويائي و نگاهي جستجوگر و پائي خستگي ناپذير .

عكاسي در جهان امروز به تخصص هاي مختلف تجزيه شده است مانند عكاسي معماري -  عكاسي صنعتي -  عكاسي تبليغاتي و تجارتي ، عكاسي خبري -  عكاسي چهره -  عكاسي فني و پزشكي -  عكاسي مد و غيره كه تصوير ديجيتال نيز خود يكي از اين افزوده شده ها است . معهذا با تمام آنچه گفته شد عكاسي هنري خود از ويژگي خاص برخوردار است درعين حال كه بدان معنا نيست كه رشته هاي ديگر عكاسي بعد و ارزش و كيفيت هنري ندارد .

بديهي است كه عكاسي مطلقا فاقد اين امكان است و مستقيما و بيواسطه -  همانند شعر -  خود را مطرح مي كند .

- مثلا -  يك قاب انتخاب شده از سكانس سينمائي نيست كه بصورت يك تك عكس چاپ شده بر كاغذ عصاره و نمونه تمام داستان باشد .
 

- مثلا -  يك اثر خطاطي نيست ، زيرا عكاسي هيچوقت نوشته و شرحي ندارد . تنها القا كننده است ، آنهم بستگي دارد به ژرف نگري و درجه آگاهي و پيش زمينه فرهنگي بيننده اش .   

-  مثلا -  پاره خطي از ادامه سخن و فرم طراحي شده اي نيست تا كامل كننده تصويري خويش باشد . يك عكاس همچون شكارچي -  در بهره گيري هوشمندانه و زيركانه از لحظات طلائي و استثنائي بايد بسرعت تصميم بگيرد و عمل كند . با كوچكترين ترديد غناي نهفته در آن لحظه محدود و خاص از دست رفته است .

-  مثلا -  ارزيابي محافظه كارانه از ماجرا و واقعه اي تجربه شده نيست در عين حال كه خلاقيت و امكان آزمون و خطا را نيز ميسر ميسازد . اما انتخاب يك راه و روش سنجيده جوهره و عصاره اش تصويري موفق است .

-  مثلا -  توانائي و قابليت تقليد از كار استادان عكاسي كا تاريخچه عكاسي حاصل كار آنهاست -  نيست . عكاسي حتي در بهترين صورت موفقيت در تقليدي ماهرانه ناخودآگاه و با دست خود استعداد و خلاقيت در حرفه خويش را تضعيف نموده است . در واقع عمل او تلاشي مذبوحانه است براي دستيابي به شخصيتي مستقل و در نهايت نافرجام .

ابداع و خلاقيت در هنر -  به ويژه عكاسي ، بستر غني و نامحدودي در ضمير ناخودآگاه هنرمند است . بدون هيچ مرزي يك هنرمند در جامعه خويش چون پيش قافله اي رسالت رهگشائي دارد و اين مسئوليت نيازمند روح حساس و ظرافت طبع و درك درست از زمان و مكان است كه شوق و ماجراجوئي و جذبه جستجوگري و كمال طلبي به آن حرمتي اصيل مي بخشد .

عكاسي هنري يعني سرودن شعر با تصوير -  متبلور  شده در چهارچوبي بنام عكس كه آنوقت ميتوان سايه اي از همدلي و آهنگي از نجواي گفتگوئي بي كلام را در سكوت بين عكاس و بيننده اش احساس كرد .

. . . . . . . . . . -   اگر تصويري آنچنان سقوط كند كه نتواند مفهومي را انتقال دهد و عكس العملي را در بيننده بوجود آورد نشانه شكست عكاس و افشاي ناتواني او در ايجاد ارتباط با بيننده و جامعه خويش است .

. . . . . . . . . . -  بخاطر بسپاريم : عكاس هميشه پشت عكس هايش نشسته است . 

من به دنبا نصب برنامه mt   هستم اگر كسي نحوه كار كردن با آن را ميدانست ممنون ميشم به من خبر بديد

سه شنبه، ۱۸آذر ۱۳۸۲

مفهوم هستي .... از نگاه يك دوست

هستي حقيقي ما در عميق ترين نفطه درونمان نهفته است نه در برونمان . نبازي به رفتن نيست بلكه بايد به خانه بازگشت اين سفري است از برون به درون نه از درون به برون . ما اكنون آنجا هستيم و بايد به اينجا سفر كنيم . هميشه در زماني ديگر به سر ميبريم در حالي كه بايد به حال برگرديم .

پس هرگاه ذهنت به جايي ديگر گريخت . به اينجا بر گردانش . هنگاهي كه به گذشته و آينده رفت . به حال بياورش و اين دو واژه را هميشه به خاطر بسپار : اينجا و اكنون ....        

                     ***************

آنگاه آرام و آرام شروع به زندگي در اينجا و حال خواهي كرد و اين تنها ديدار هستي است ... زيرا هستي در اينجا و حال به سر ميبرد .. لحظه اي كه در اينجا و حال باشي اين ملاقات به وقوع ميپيوندد . .. در حقيقت محكوم به وقوع است .......

 پاين روزها با دوستي آشنا شدم كه هم مراد است و هم معمار ..... عكسش را كنارم گذاشتم ... شايد با نگاه كردن بخشي از خصوصيات اون ........