سه شنبه، ۱۳آذر ۱۳۸۶

سالگرد ... یک و دوازده آذر

0- ممنونم . همیشه مدیون تو ام ... که 1 اذر نیز مذین به نام تو بود ...

من همه چیزم را مدیون تو ام ...

1- با احتساب دیروز یک سال گذشت . نمی توانم بگویم چقدر زود گذشت یا دیر .. اما هر چه بود پر از اتفاقاتی بود که قابل تجربه شدن بود .. هر چه بیشتر میگذرد میفههم که : هنوز خود را نشناخته ام ... هر چه میگذرد میفههم .. انسان ها تفاوت های چندانی با هم ندارند مگر کسانی که روی خودشان عمیقا کار کرده باشند . من نیز چون زنان دیگر زندگی میکنم .. همانند آن ها .. کوچکتر که بودم از کار های بعضی از زنان و مردان تعجب میکردم . از رفتار هایشان .. از عمکلرد هایشان .. اما هم اکنون بعد از 27 سال زندگی عمیقا به این نکته پی میبرم که انسان های بسیار انگشت شماری هستند که روی خود و زندگی خود کار کرده اند .... بسیار انگشت شمار ... و من !

2- به کسانی که در شرف دو نفره شدن هستند .. توصیه میکنم تمام لحظات روز  های اول را ثبت کنید . مخصوصا صحبت های اولی که با هم میکنید ... رازهایی که به هم میگویید .. نمیگویم رمانتیک بازی در اورید ... وقتی بعد از یک سال ان ها را از نو و برای بار اول میشنوید احساس جالبی به شما دست میدهد ... احساس تازه شدن .. احساس دوباره برگشتن . دوباره مرور کردن . دوباره قدر دانستن و دانسته شدن ... یادمان می آید که چگونه زندگی میکنیم . و مسیر چیست و هدف چیست .. ما انسان ها بسیار بسیار موجودات فراموشکاری هستیم .

3- از دوستان خوب دور و نزدیکی که در مراسم شرکت کردند بسیار بسیار تشکر میکنم . مخصوصا از کسانی که به نوعی در تدارکات پخش فیلم . و عکسبرداری . پرتاب تخم مرغ نهایت مهارت را دارند . از همه جدا منونم . خوش گذشت .  

4- مردگی ( به ضم م ) این نیست که جسمت زیر فرسنگ ها خاک باشد ... مردگی به اعتقاد من معنی اش اینست که نفهمی زمان میگذرد .... درک نکنی که یک بار برای همیشه جوانی ... درک نکنی که خودت شرایط خودت را عوض میکنی ... یعنی نمیدانی چه مرگته ! یعنی نمیدانی چه مرضی گرفتی ... مردگی یعنی این ! ( زیاد به بند چهار توجه نکنید ... پونه حالش زیاد خوب نیست , شاید داده اجاره ! )              

سه شنبه، ۲۲آبان ۱۳۸۶

دلم میخواهد ...

دلم می خواست کسی شانه هایم را بگیرد و به شدت تکانم بدهد. آنقدر شدید که برای همیشه به خودم بیایم.

آن قدر که بفههم که جوانم . عمرم میگذرد . میمیرم . زندگی میکنم . گریه میکنم . خوشحال میشوم . میخندم . دوست میدارم . میفهمم .
آن قدر که بفههم هدفم چیست ؟ برنامه ام چگونه است ؟ چرا زنده ام و چگونه راه میروم ؟
آن قدر که بفههم که خدایی هست . یاری هست . نفسی هست . ....

دلم میخواست کسی شانه هایم را بگیرد و آن قدر تکان دهد که تمام وجودم از نو تازه شود .... از نو . ترو تازه ... شاداب ... پر تحرک . پرتوان . پر انرژی ....

خدایا مددی .....  ( شاید مدتی نتوانم بنویسم . )

چهارشنبه، ۲۵مهر ۱۳۸۶

سرباز !

میگفتم چرا این قدر دانشگاه تربیت مدرس بی حاله ... ؟ میگه چون فقط دانشجوی ارشد داره و دکترا ... گفتم جدا ؟ .. در دروه کارشناسی است که بچه ها شور و حال دارند . این جا همه یا متاهلند یا گرفتار یا بچه دار ... دانشگاهش  یک جوریه .. بامزه است .
جلسه اول بود ... . توی راهرو بودم ، دیدم یک اقایی امدند پیش من , گفتند کلاسهای دکتر فلانی میری ؟ گفتم اره .. ازشان کلی اطلاعات گرفتم .. اینکه چجور استادیه ؟ خو ب درس میده یا نه ؟ شما کلاساشو رفتی ؟ .. و غیره .. نیم ساعت بعد که کلاس شروع شد , دیدم همان اقا استادمونه .......  جا خوردم . و کلی خجالت .

یکی از دانشجوهام زنگ زده بود.. میگفت واسه فلان درس چه کنیم .. میگفت خانم درسای شما را دادند به یک استاد جدید تازه فارغ التحصیل . جزوه شما را هم کپی کرده داره به ما درس میده .. روی جلد هم اسم خودش را نوشته ... لبخند زدم و دیگر هیچ ... برام اصلا نوشته هام مهم نبود ... اینکه به بچه ها چیزی یاد نمیده برام دردناک تر بود ....

دلم لک زده واسه درس دادن ... باور نمیکنی ؟

تنهام ... بعضی ها رفتند سیستان و بلوچستان ... ان روستاهای خفن نزدیک مرز . آن روستاهایی که به قول مسئولین تا حالا پاشون را انجا نذاشتند ؛  واسه کپر نشین ها مدرسه بسازند ... اونم از نوع پیش ساخته .. تنشان سلامت !

 

بند الف : سرباز  نام یکی از مناطق سیستان و بلوچستان است .

یکشنبه، ۱۵مهر ۱۳۸۶

پریدن

دو سه روزی نیشابور بودم ... جوانی را میشناسم از همین نزدیکان ... اون قدر نزدیک که بعضی اوقات یادت میره به خوبی نگاهش کنی و در اعمالش دقیق بشی ... رفته بود توی اتاقم ... نماز میخوند دیدنی !... توی قلبت نفوذ میکرد نمازش .. شاید قلبت را سوراخ میکرد . ارام ولی با ابهت . پشتم لرزید .. از این همه ارامش در نماز .. این همه دقت در کلمات ... و این همه جوانی ... چند دقیقه پشتش ایستاده بودم .. چراغ خاموش بود ، من را نمیدید ... خدایا با تو چه زیبا سخن میگفت ...

وقتی ادم هنوز مجرد است ... حس پریدن زیاده ... توانش هم زیاد تره ...  وقتش هم بیشتره ... وقتی ازدواج میکنی ... نمیگم حس پریدن کمه ... نمیگم نمیتوانی بپری ... میگم مشغله های ذهنیت زیاد میشه ... خیلی باید تلاش کنی که دوباره حس پریدن را به اوج برسونی ... اون هایی که ازدواج نکردند ... قدر وقت را غنیمت بدانند ....

دو سال پیش که دو سال تهران بودم ... و بعد از این نیز که در تهرانم , وقتی ازقطار پیاده شدم .. این اولین باری بود که احساس کردم دارم میام خانه ام ... خانه ای که دیگه احساس نکردم در شهر غریب است . خانه من !

 

جمعه، ۳۰شهریور ۱۳۸۶

نهایت تلاش

هر کس برای هر کاری نهایت تلاشش را بکند ، پشیمان نمیشود .

شاید این جمله کمی ساده به نظر برسد .. اما پریروز بعد از کذشت 27 سال از زندگی ام  وقتی یک نفر این موضوع را برام تشریح کرد فهمیدم که برای چه کار های زیادی از زندگی ام نهایت تلاش را انجام دادم و یا  ندادم و منتظر نتیجه خوب هم بودم ! یا نبودم ؟ و اصلا زمانی که نهایت تلاش را میکنی دیگر منتظر نتیجه نیستی .. پیشرفت همان روند یک تصمیم است .... 
 تکان بزرگی است .. وقتی گذشته ات و بعضا کارهای اینده ات را بخواهی از این فیلتر عبور بدی ... سخت است .. خیلی ...  متوجه میشی چقدر در حق خودت کم کاری کرده ای ...
وقتی دقت میکنم .. در درس خوندن . کار کردن . ارتباط بر قرار کردن . تصمیم های زندگی . بندگی در راه خدا . مهربانی به والدین . دوستی با دیگران . ارتباط موثر داشتن و گذراندن وقت ... من اصلا 50 درصد تلاشم را نیز انجام نداده ام ...
این روز ها هر بار که از خواب بر میخیزم و گیج و منگ به اطرافم مینگرم ... از خودم سوال میکنم آیا به کار هایی که انجام میدهم هر چند کوچک و بزرگ .. به تصمیماتی که میگیرم ... اعتقاد دارم ؟ و چقدر روی حرفم ، عقیده ام ، تصمیمم می ایستم و چقدر برای تحقق آن تلاش میکنم ؟ واقعا چقدر ؟ ....

 

چهارشنبه، ۲۱شهریور ۱۳۸۶

بودن

تدریس ... چیزی که به آن علاقه داشتم و دارم .. چیزی که با ان از نظر روحی ارضا میشدم ... فعلا در تهران و دیگر شهر های اطراف تهران منتفی است ...
شاید تا مدتی نتوانم تدریس کنم ... موضوع کار حرفه ای نیز هنوز جدی نشده ... پروژه ای بیاید .. نیاید ... به ما بدهند .. ندهند ... در حین کار به هم نخورد ... بخورد ... ان نیز روی هواست ...
با کوله باری از احساس ها .. ارزو ها ... توانمندی ها ... رویاها .. درس ها ... مقالات نیمه .. درس های ناخوانده و خوانده ..
 من میمانم و بغض تلخ در گلو مانده که مرتب پنهانش میکنم...  و یک خانه خالی و هنر خانه داری !!! از من فعلا همین یک کار بر میآید ... همین یکی !!
غریبی را سالهاست تجربه کردم .. فهمیدش ..اما اگر این غریبی با نداشته هایت حل شود .. دیگر چه برای شاد بودن میماند ؟ واقعا چه چیزی می ماند ؟ ... چقدر سخت است کار هایی که دوست داری نتوانی انجام دهی ...چقدر سخت است هر روز در این شهر پر از هیاهو ... به دنبال جایی ... کلاسی .. تدریسی .. محل کارتحقیقی... باشی ...

 راستش را بخواهی ... به موضوع " بودن " میاندیشم .
دوستان عمیق روز های تنهایی من .. کجایید ؟ ...
کجایید .... ؟   

جمعه، ۱۹مرداد ۱۳۸۶

18 ام ...

24 ام قرار بود یک اتفاقی بیفتد ... اما به جای آن 18 ام یک اتفاق افتاده است . میگه : پونه توی زندگی ام روز های 18 ام ماه های شمسی اتفاقات مهمی برایم افتاده .... خدا به خیر کند !...

پروژه توانبخشی تمام شد .. منظورم همان فاز یک است . پروژه دیگر هم هنوز ران نشده . نمیدانم خرج های زندگی از کجا جور میشود .... تنهایم ... شاید سه چهار روزی راهی نیشابور باشم ... بسیار بسیار خسته ام ... اما آرام و دلشاد .

آدم توی وقایع خاص اطرافیانش را بهتر میشناسه . و گرنه اکثر آدم ها وقتی اوضاع رو براه است . وقتی همه چیز ارامه  . وقتی کسی اذیتت نمیکند ، وقتی چرخ روزگار با تو سازگار است همه خوش اخلاق و با مرامند . در طی این چند روزه اطرافیانم را بهتر شناختم ... بهتر متوجه شدم که آدم باید ایمان و آرامش درون در قلبش باشد ... که بود ... ( فهمیدید چی گفتم ؟)
ای زمین این مردگان را دفن کن .... چه کم بود پیش ما... و اجلی که حتی 24 ساعت فرصت دیدن یک مادر را  واسه پسر نداد ..... دلم برای عمه خانم تنگ میشود .

دوشنبه، ۸مرداد ۱۳۸۶

دلم تنگ شده است ...

 

آن قدر اتفاقات مختلف در این ایام پیش امده و اتفاقاتی که میتوانست یادداشت هایی برای این صفحه داشته باشد  . اما راستش را بخواهی باید بگویم خود نویسنده نیز باید از ان نوشته لذت ببرد . و گرنه تکراری بیش نیست . و این اتفاقات کاری حداقل برایم هیجان افرین نبودند .
این روز ها همچنان کار بود و کار .. از چیدن خانه گرفته .  تا کار های شرکت . از کار های بسیار ریز من و همسرم گرفته تا سفارش کارت و لباس عروس و گل و .... دیگر کار ها .
بیشتر از 15 روز دیگر نمانده . مرتب دلم میگیرد . به روزمرگی ها . به اینکه خدا کند من در زندگی به روزمرگی دنیای مدرن امروزی عادت نکنم . به اینکه زیادی بزرگ نشوم ... به خیلی چیز های دیگر ...
این یک ماه در تهران بودم بسیار خوش گذشت . و تجربه های زیادی نیز به همراه داشت . تقریبا کارم با دانشگاه تمام شده . و وقتی در سفر دو روزه اخیرم به دانشگاه رفته بودم . به بچه ها زیاد مینگریستم . متاسفانه بچه ها در بعضی از دروس کم کاری کرده بودند . و خوب من نیز بیشتر از این نمیتوانستم به نمراتشان ارفاق کنم ... به بچه ها نگاه میکردم . زیاد ... انگار که دوستانم بودند . چقدر دلم برایشان تنگ میشود . چقدر زیاد ....

میدانم این حرف را نباید بزنم ... میدانم ! ... اما دلم برای جهادی تنگ شده است . خیلی ... خیلی ... خیلی

دوشنبه، ۱۸تیر ۱۳۸۶

ممنونم !

میدانی عزیزم ... از خستگی نمی نالم .. از تنهایی .. از اینکه تو در یک شهر غریبی و من نیز در شهر غریب تر ... از اینکه برای یک استراحت ... غذا .. خواب ... باید مسافت ها را طی کنیم .. باید زحمت ها بکشیم . خجالت ها .. رنج ها ... و شاید منت ها ! ... از اینکه در این مدت زمان کم باید تلاش کنیم .. کار کنیم . هم من ..  هم تو ... اری میدانم ... خسته نشدم .. خودت هم خوب میدانی که من از این چیز ها خسته نمیشوم ... میدانی , از اینکه توجه میکنی به احوالم ... توجه میکنی به چیز هایی در اطراف من است .. دقت داری به اینکه چه چیز هایی مرا رنج میدهد , از چه کار هایی برق شادی در چشمانم موج میزند ... چه چیز هایی غمگینم میکنند ... از این همه توجه دلسوزانه ات و مهربانانه ات ممنونم ... از اینکه به کل مجموعه میاندیشی و واقف بر تمام موضوعاتی , ممنونم ... از اینکه درک میکنی من و تو چه سختی هایی را در این روز ها تحمل میکنیم ... ممنونم ...  از اینکه قدر دانی.. مهربانی ... از همه چیز ممنونم ... کاش هنوز هم میشد با این وبلاگ ان قدر راحت باشم تا احساس درونی ام را بنویسم ... اگر میدانستی که چقدر دلگرفته بودم ......  هنوز.... بعد از کذشت این همه روزهای با تو بدون, این تویی که در لحظه امدنت که چند ساعتی بیشتر به ان نمانده , ضربان قلبم را اشفته و اشفته تر میکنی و روحم را جلا میدهی ..... دوستت دارم . 

 

یکشنبه، ۲۰خرداد ۱۳۸۶

يك سال و دو ماهه ...


 پرده دوم :  وقتي محمد شيطان ميشه ....

ديگه هيچ چي واسه خاله اش سالم نميذاره ....

شنبه، ۱۶دی ۱۳۸۵

به نام خدای یکتا ...

پس حمد و ستایش مخصوص توست و شکر و ستایش دائم ترا سزاست . ای خدای من با این همه لطف و محبت ها گناه تو کردم و بگناهانم مقر و معترفم پس تو بکرم از من در گذر . من آن بنده ام که بد کردم . من همانم که خطا کردم من همانم که اهتمام به عصیان کردم . من همانم که نادانی کردم . من همانم که غفلت ورزیدم من همانم که سهو کردم من همانم که به خود اعتماد کردم . من همانم که به خواهش دل عمل کردم من همانم که وعده کردم و مخالفت نمودم . من همانم که عهد خود شکستم .....

ای خدایی که گناهان بندگانت هیچ ترا زیان نخواهد داشت . و از طاعتشان هم البته بی نیاز خواهی بود . ای خدای من و مولای من و بزرگ من .. از خطا های من به لطف و کرمت در گذر که تو بزرگترین بخشندگانی ....

بند الف : سعی میکنم منظم تر بنویسم . پوزش من را از بی نظمی پذیرا باشید .  میخواهم یک برنامه اموزشسی کوچولو در اپدیت های بعدی راه بیندازم . مثلا  صحبت از ارتباط موثر و غیر موثر ... ارتباط دو دوست صمیمی . دو همسر . یک پدر و مادر خوب ... و غیره . کی موافقه ؟!
بند ب  : اینجا را یک نگاهی بیندازید . جالب نوشته است . واقعا ادم میماند از دست این مسئولین چه کند ؟
بند ج : بعضی  از دوستان وب هایشان را فعلا تخته کرده اند ... چرا نمیدانم ؟ اما دوست داشتم بیشتر بنویسند . دلم تنگ میشود برای نوشته هایشان ...  تازه و نرم نرم داریم با هم دوستان خوبی میشیم ...  نه واقعا !! ( D)  حیف نیست ننویسند ؟!

 

پنجشنبه، ۳۰آذر ۱۳۸۵

شب یلدا ...

                       عشق من ، پاییز آمد مثل پار
                                  
           باز هم ، ما باز ماندیم از بهار

چقدر من این شعر را دوست دارم و سعی میکنم تمامی اشعار اقای احمد عزیزی را به حافظه بلند مدت خود بسپارم و از خودم تعجب میکنم که چطور تا حالا از ایشان یک شعر نخوانده بودم .
امشب ،  آقای هو تشریف میارن نیشابور ، قراره با هم جوجه ها را بشمریم ، ببینیم کدام یکی در طول این مدت بیشتر جوجه جمع کرده ایم ( :DD
 دارند برنامه های ترم جدید اساتید را جمع آوری میکنند . مثلا اگر این ترم درک و بیان 1 داشتم . دلم میخواهد در ترم جاری درک و بیان 2 داشته باشم تا بچه ها در ترم جاری رها نشوند و من بتوانم سیستمی که با آن ها کار کرده ام ادامه دهم و کار را نیمه رها نکرده باشم ... این مساله را به دانشگاه مطرح کردم .. با تعجب به من گفتند خانم مهندس چرا اصرار دارید درسها را عوض کنید ؟ به نظر ما که برای اساتید خیلی خیلی بهتر است که درسها تغییر نکند و شما هم نیاز به مطالعه نخواهید داشت  !!!   و همین درسهای ترم پیش تکرار خواهد شد و اساتید مشکلی نخواهند داشت .. مانده بودم چی باید بگم .. اینکه درست است برای من مدرس خیلی سخت خواهد بود که مدام درسهایم را تغییر بدهم اما من واقعا نگران روال تدریس خودم بودم که منقطع  میشود و بچه ها بعد از چهار ماه رها میشوند و باز باید با یک سیستم دیگر و روش تدریس دیگری شروع کنند . خداکند که  ما اساتید بیشتر به این روند دقت کنیم و بفمیم با نسلی که در اینده نه چندان دور همکار ما میشوند چه می کنیم ؟!

یکشنبه، ۱۹آذر ۱۳۸۵

سمینار های آخر ...

دلم برای تک تک شاگردانم تنگ میشود ...

دیروز بچه های عمران کنفرانس های آخر خودشان را برای درس نقشه کشی اجرایی در ساختمان های با اسکلت فولادی انجام میدادند . بیشتر از دو سمینار و یک بازدید دیگه که با کمک آقای مهندس اشرف زاده انجام میشود به اتمام ترم نمانده و احساس غم انگیزی به من دست داده است ... به اصرار خودشان در زنگ تفریحی که داشتند عکس دسته جمعی گرفتیم و بیشتر از اینکه خوشحال باشم ناراحت بودم ... شاید مهم ترین دغدغه من در این زمان  اینست که نمی دانم آیا تهران و شرایط دانشگاههای آنجا و مدرک من پذیرای مدرسی چون من را خواهد داشت یا خیر ؟  ایا باز هم میتوانم همچنان مستمر به کار تدریس ادامه دهم ؟ .... من دلم برای تمامی شاگردانم تنگ میشود ... تنگ تنگ ....  کاش زود تر فهمیده بودم که من علاوه بر کار حرفه ای مهندسی عاشق" تدریسم "  ....

سه شنبه، ۱۴آذر ۱۳۸۵

12 آذر( روز تولد امام رضا و روز جهانی معلولین و روز و روز ... )

بسم الله الرحمن الرحیم

این عکس را یادت هست ؟

به نام خداوند بخشنده مهربان

2 روز می گذرد از شب یک شنبه ،  12 آذر ماه  که تاريخ مهم ترين اتفاق زندگيم است.
از روزی که عشقم ،  رسمی ، شرعی و شناسنامه دار شد.
از لحظه هايی که همه ی وجودم قلبی  شد با ضربان بالا.

که صدای بال فرشته ها را به وضوح می شنيدم که می گفتند :

اللهم بارک بينهما

و طهر بطونهما

و ...

از این روز، دو روز میگذرد . از روزی که در تمام آن لحظات ، با آن لباس احرام ، فقط و فقط ، طواف کعبه در ذهنم  تجسم میشد ، از روزی که دیگر همه چیزم دو نفره خواهد شد . و من زندگی جدیدم را با نام تو و به برکت ستاره هشتمت آغاز می کنم . حالا از آن روز،  دو روز می گذرد،  از روزی که من شدم  " خانم هی "  و او شد " آقای هو " ....

جمعه، ۱۰آذر ۱۳۸۵

هو النور ...


" برایمان دعا کنید ......
"

سه شنبه، ۷آذر ۱۳۸۵

پازل ...

چقدر دلم برای دیدن گنبدت تنگ شده است !


بعضی وقت ها انتظار یک موضوع از خود آن موضوع زیباتر است . الان این احساس را دارم ، دوست ندارم به خود موضوع نزدیک بشم ..... شاید هنوز احتیاج به فکر کردن دارم . این روز ها تمام ذهنم در پیش گنبد است . گنبد امام رضا .هر لحظه که چشمانم را میبندم ان ورودی راهرو مانند مسجد گوهر شاد در نظرم می آید و روبرویش ان صحنه و نمای زیبای گنبد ، به نظر شما از 24 تا 12 چقدر فاصله است ؟ فقط یک پازلی بودیم بین این دو تولد . از پارسال تا امسال ! جدا پروسه را چه زیبا " خودش " تمام کرد . ... فقط خودش .

جمعه، ۳آذر ۱۳۸۵

رحمت های زندگی ...

خیلی کم در اتاق من استراحت میکردی ، اتاقت شلوغ بود و تو خسته بعد از کوه .... من مشغول کشیدن و ترسیم بودم و اتاق گرم و افتاب بعد الظهر و سکوت ....
نمیدانم کی بیدار شده بودی .. شاید بیشتر از ده دقیقه به من نگاه میکردی و من متوجه نگاهت نبودم .. آخر پشتم به تو بود و همچنان سرگرم کار ....
برگشتم . نگاهت کردم . لبخند زدم . لبخند نزدی . نگاهت کردم . نگاهم میکردی .نمیدانم کجا بودی؟  مرا می دیدی ؟!!... سرم گرم کار شد . برگشتم نگاهت کردم . نگاهم میکردی . لبخند زدم . لبخند نزدی . نگران شدم . گفتم : خوبید ؟!
یک لحظه به خودت امدی ... نگاهم کردی .. دوباره . از اول . انگار تا حالا من را ندیده بودی . جسور تر شدم .. نگاهت کردم . خیره نگاهت کردم . انگار منتظر بودم بگویی . بعد از ثانیه ها .. گفتی پونه ؟! دختر رحمت است نه ؟! نگاهش کردم . باید زود جواب میدادم ؟ باید گوش میکردم ؟ ... دوباره پرسیدی .. گفتی پونه ؟ من چند تا رحمت دارم ؟ گفتم سه تا رحمت دارید . یک نعمت . پسرت را میگفتم . اخر پسر ها نعمت اند و خداوند به خاطر رحمت هایش تو را مواخذه نمی کند . دوباره پرسیدی ؟ دختر رحمت است ؟! دیگر تعجب کرده بودم . گفتم اره ..... دوباره نگاه میکردی انگار سالیان سال مرا ندیده بودی . انگار تمام روز های اول زندگی ام را تا کنون در چشمانم می جستی ... و من نگاهت میکردم . و هیچ !
گفتی :  یعنی ... " تو "  .... یکی از " رحمت های "  دیگه من ..... تو !.... دومی ..... داری از پیشم میری ؟!!!؟
نتوانتسم نگاهش کنم ، برگشتم . صورتم روبه مانیتور . شروع کردم به ترسیم . میدانم . داشتم به تو دروغ میگفتم . اخر صدای بغض هایم را خودم می شنیدم . خودم را گول می زدم یا تو را ؟ اصلا نمی توانستم برگردم و در چشمانت مانند سابق نگاه کنم . ترسیم می کردم . با دستانی که می لرزیدند و چشمانی که پر از اشک بودند . از اتاق زدم بیرون ... رفتم سمت دستشویی و گریستم و  گریستم ........

نمیدانم کی بیرون امدم ... اما تو دیگر روی تختم ، داخل اتاقم ،  نبودی ........................

پی نوشت : نمیدانم کی میتوانم زحماتت را جبران کنم ؟ نمیدانم آینده چه خواهد شد و چگونه می گذرد . اما میدانم چشم هایم باید به ندیدن چشمایت برای همیشه و دیدن چیز های دیگر عادت کنند . 
پی نوشت : باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم .... وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم !

جمعه، ۲۱مهر ۱۳۸۵

دروازه

1.دلم" در"  ندارد ، " دروازه"  دارد، از چهار طرف هم ندارد ، فقط از یک طرف .  با اینکه بزرگه ها  اما به راحتی نمیشود داخلش شد . خدم و حشم هم دارد ... تازگی ها خودشان دیده بان زده اند تا رد دزدان و رندان را نیز بیابند .... باید از قبل هماهنگ کنی ، آرام آرام داخلش شوی . مهم نیست یک دفعه بیایی که خوشحال هم میشوم . مهم اینست از راهش بیایی اخر میترسم همین خدم و حشم بی اجازه من !،  تو را بیرون بیندازند . اصلا اجازه ورود ندند. دلم دروازه دارد و این قلعه ورودی اش بسی سخت و سنگین است از همان در های بزرگ چوبی و قفل بست های آهنی اما اگر از راهش بیایی به پیشوازت می آیند . اعلام میکنند . تکریمت میکنند ،  برایت آب میریزند و نقل و نبات ،خودم هم گل میاورم ، پیش خودت بماند ، میدانی عزیز .... بعضی وقت ها خودم نیز از این دروازه بزرگ خسته میشوم .  تازگی ها  به دور از چشم دیده بان دارم " گربه رو میسازم "  .... چیز خوبی است نه ؟ .... اما تو از راهش بیا ... تا ورودی گربه رو را فقط به تو نشان دهم .

2. عکس های آقای جمشید بایرامی را ببینید .... زیباست . مخصوصا عکس های حج تمتعی که رفته بود.

3. شب قدر توی قطارباشی  . به شدت خسته باشی  . به شدت ناراحت و نگران . به شدت دلگرفته . فقط کافی بود یک رادیو میداشتم ... و با نجواهایش اشک میریختم .... خسته ام و بیحوصله برای انجام دادن کاری .... بعد این مهماندار هم هی گیر بدهد و هی دوست داشته باشد توی کوپه خانم ها سرک بکشد و با این دخترانی دمی ..... اعصابم را به هم ریخته بود ..... آن قدر که باهاش برخورد کردم . ( انم در حد دو جمله مودبانه ) اما آن چشمی که حیا نداشت .... باهاش کاری میشد کرد ؟

4.
از زیر گذر قطار نیشابور یک آقا پسر و یک پیرزن که به گمانم مادر بزرگش  (بسیار پیر و ضعیف )بود و من پیاده شدیم ... به رفتار پسر دقت میکردم از زیر گذر مادرش را روی پشتش گذاشت و تمام پله ها را اورد بالا .... دوباره برگشت بار ها را آورد ... توی تاکسی با هم بودیم . اول ان ها رسیدند دم منزل ، دوباره با چه حوصله ای در را باز کرد ( غرق این تواضع پسر نسبت به مادرش شده بودم ) دوباره مادرش را گذاشت روی پشتش ، در خانه را باز کرد .. وسایل را گذاشت .. به راننده گفتم برو ... پسره داد زد آقا واستا منم میام با شما .... بعدش فهمیدم . نه مادرش بود ... نه مادر بزرگش ! نه فامیلش ! فقط و فقط همشهری اش بود .... همین ! مادر بود ... و یک دنیا معرفت ! آی حض کردم .... آی حض کردم ... خودمانیم ها خدا آن بالا چقدر از دست این بنده هاش کیف میکنه ... چقدر پزش را میده .... نه ؟ معرفت شاخ و دم داره مگه ؟ باید توی وجودت باشه .باید توی خمیره بدنت باشه باید روی خودت کار کرده باشی،  باید نعمت را قدر بدانی، باید حفظش کنی .. نه فکر نکنم این چیز ها در من باشه .... در من نیست.... ! 
 
دوشنبه، ۱۰مهر ۱۳۸۵

دانشگاه

                                 ما مسئولیم ! معنایش باید حلاجی شود ....


از مهر سال جدید رییس دانشگاه عوض شده . و خوب به همین دلیل امشب یک جلسه معارفه با همکاری دانشگاه و رییس جدید برای تمامی اساتید گذاشته شده  بود که قبل از آن برنامه افطاری بود . با اینکه مهمان داشتم به اصرار آن به مراسم رفتم . تمام  اساتید رشته های مختلف آمده بودند . و فضای خوبی ایجاد شده بود .

نمیدانم چرا بعد از هر تغییر ریاستی ما  ایرانی ها و یا بخش های مدیریتی ما تماما سعی داریم ضمن تعریف واقعا شفاهی !! از رییس قبلی دوباره همه چیز را از اول شروع کنیم . یعنی نقطه نظرات نفر قبلی را کاملا رد کرده و دوباره بخواهیم از اول  تمام چیز ها را بچینیم .
این  کار شاید ضروری باشد اما مستلزم وقت و هزینه زیادی برای کلیه پرسنل و خود ریاست میشه .... و از همه مهم تر بازدهی زیادی نخواهد داشت وباید به جای تغییرات اسای سعی در بهبود داشته باشیم و جایگزین مواردی که قبلا نبوده است . نکته دیگه خود دانشجویان از متن این تغییرات اطلاعاتی بدست نمی آورند . و یا یک حالت اینجا پیش میاد که بخش مدیریت سعی داره روی دانشجو برنامه ریزی کنه .. من این سیستم را قبول ندارم . دو طرف در روبروی هم قرار گرفته اند . یعنی استاد و پرسنل و دانشگاه هیچ گاه نمیتوانه ارتباط صمیمانه و واقعی را با دانشجو داشته باشه و صرفا یک رفع تکلیف عمومی برای قضیه ایجاد میشه ....
هر چی فکر میکنم مغز خودم هم قد نمیکشه ... اما نمیتوانم محیطم را تغییر بدم مگر اینکه از خودم و روش تدریسم و نوع برخورد و عملکرد کارهای پژوهشی خود شروع کنم ... باید زمان بسیار زیادی صرف بشه تا بخش زیادی از اندیشه هایی که شاید به اشتباه وارد مدیریت های اموزشی شده از بین برود .
متاسفانه اساتید اصلا تمایلی به کارهای گروهی ندارند . فقط درس میدهند و به سرعت به سمت و سوی کار های خودشان هدایت میشن . نمیدانم این حالت به دلیل عدم رغبت دانشجو به علم، در اساتید ایجاد شده و یا واقعا اینگونه است . مسایل زیادی در این جلسه در ذهنم مرور میشدند اما چیزی که برای من مهم است برای هیچ کدام از این ها جواب های قانع کننده و یا راه و روش های منطقی و اصولی ندارم و باید یک فکر های اساسی برای زندگی ام و وضعیت کاری خودم داشته باشم . چیزی که این روز ها من را واقعا و به شدت اذیت میکنه اینه که من واقعا از معماری و کارم چی میخواهم و چه اثری را در حوزه کاری خودم ایجاد میکنم ؟
 

چهارشنبه، ۵مهر ۱۳۸۵

دل نشکند

شنيده‌ای می‌گويند  : «سر بشكند پا بشكند دل نشكند»؟ چرا؟
به خدا می‌گويند جبار. جبار يعنی چی؟ يعنی شكسته‌بند. حالا خدا كجا را اگر بشكند درستش می‌كند؟ سر را؟ پا را؟ نه. اين‌ها را كه همين دكترها درست می‌كنند. آن كه از او برمی‌آيد و از دكترها برنمی‌آيد دل است. دكتر دل شكسته خودش است. اما البته شرط هم دارد. اگر خواستی چيزی را او درست كند نبايد ببری پيش ديگران. هيچ دكتری كار نصفه و نيمه‌ی دكتر ديگر را قبول نمی‌كند. علی‌الخصوص او.

                                            
                                             از دست نوشته های آقای حاج اسماعیل دولابی 

جمعه، ۲۴شهریور ۱۳۸۵

در خویشتن

این روز ها در خویشتنم ! ... همین .

سرگیجه ....

راستی :

محبت بی عزت معنا ندارد.
بخشش بی قدرت معنا ندارد.
ملايمت بی جرات معنا ندارد.

سه شنبه، ۲۱شهریور ۱۳۸۵

سفر ...

مرزن آباد ... شهریور 85

 از میدان مرزن آباد تا تنکابن تا چشم کار میکرد ترافیک بود و ترافیک . انگار نه انگار که جاده است . این دفعه با تمامی دفعاتی که می آمدم چالوس فرق میکرد ، به شدت شلوغ و به شدت کثیف .همیشه اردیبهشت وماههای پاییز و زمستان را برای یک سفر رمانتیک ! در دو هراز و سه هزار ترجیح میدهم .  آن قدر در اطراف جاده مسافران محترم آشغال اونم از نوعی که تا دویست سال هم به طبیعت بر نمیگردد ریختند، که آدم میمانه پس فرهنگ ایرانی در مورد ساده ترین چیز ها کجا ها بدرد آدم میخورد ؟! و کاش کمی تعقل میکردیم و آن را به کار می انداختیم . زیباترین حالتش باران بود که صورتم را روبروی جریان آن قرار میدادم تا قطراتی که مدت ها بود به صورتم نخورده بودند را لمس کنم .

منطقه" آق قلا " ... منطقه ای نزدیک گرگان که در حال برگشت تصمیم گرفیتم دوباره خاطرات 15 سال پیش را تجربه کنیم . تغییر کرده بود . اما نه از لحاظ فرهنگی و یا تغییری در آداب و رسوم و کالبد شهری . فقط شهر کمی بزرگ تر شده بود بدون هیچ گونه هویت معماری کما اینکه قبلا هم بی هویت بود . آق قلا منطقه ترکمن نشینان ایران است . وقتی باهاشون صحبت میکنی به " ماها  نمیگن" هموطن"  . میگن شما ها غریبه اید . شما ها از ما نیستید . هیچ وقت ان ها را در حالت انس و رفاقت نمیبینم . بیشتر حالت دفاعی به خودشان میگیرند .  دلیلش را میشه در سالهای اخیر و شاید در 500 سال قبل بررسی کرد  . اما در هر حال آداب و رسوم جالبی برای خودشان دارند . مثلا ماشین عروس را هیچ گاه با گل تزئین نمیکنند،  بلکه آن را با تورهای رنگی  و یا حریر که بیشتر شباهت به همان روسری های مورد استفاده خانم هاست تزیین میکنند . منظره جالبی است . و دیگه اینکه خانم های ازدواج کرده موظف هستند در زمان بیرون امدن از منزل در زیر روسری های ترکمن خود یک حلقه ای را بر روی سر بگذارند و بعد از روسری خود استفاده کنند . خب حالت جالبی است برای یک فرهنگ . در این منطقه متاسفانه اجازه تحصیلات عالی به دختران بسیار بسیار کم داده میشه و با اینکه با گرگان بیشتر از 5 کیلومتر فاصله نیست اما اغلب ساکنان ان ها تحصیلاتی زیر دیپلم دارند . منطقه ساکت و دور از شرایط طبیعی یک شهر پر واکنش بود .

فیلم " نرگس " داره میفته توی سرازیری . از شخصیت نرگس چیز های زیادی را یاد گرفتم . و علت پر بیننده شدن آن را در. مرگ  شادروان پوپک گلدره و همچنین پخش سریال به صورت ممتد در هر شب یک ایرانی باید جستجو کرد . اما چیزی که به نظر من فیلم نرگس و شخصیت آن را جذاب کرده است ، " پایداری در شخصیت و تداوم خوبی های او در تغییرات و حالات مختلف وقایع زندگی است . چه این وقایع برای خودش بیفتد و چه برای خواهرش چه خواهر او اشتباه کند و چه در حال پیشرفت باشد . چه همسر مدیر عامل باشد و چه در زندان اعتمادش به همسرش کم نمی شود . چه خواهر او بهترین آپارتمان را داشته باشد و چه در کنار او زندگی کند  . او یک نوع رفتار را از خودش به شکل هاو نمود های مختلف ارائه میکرد . این " ثبات در شخصیت " او را بسیار می پسندیدم . نوعی ظرفیت از درون . نوعی ارامش . .... به انسان میدهد . که بر مشکلاتش پیروز شود . به مدل شخصیت  نرگس اگر نگویم نادرند میگویم بسیار کم هستند . امید وارم ما و نسل ما بتواند با تکیه بر آگاهی های لازم و تربیت صحیح خودمان بتوانیم شخصیت های صبور و عاقل و ثابتی را بسازیم .

پ ن : برای یک مریض دعا کنید . شاید تا دو سه روز دیگر مرخص شوند .
پ.ن : ماه  شعبان نیز داره تمام میشه . لیاقت میخواهد . این بندش را فراموش کرده بودم . حواسم نبود که گلچین میکنه . اصلا یادم نبود ..... برایم دعا کنید .  

جمعه، ۲۰مرداد ۱۳۸۵

خیال

                               خیال های ما ، چه وهم انگیزند ...


خیال میکند
که همه چیز را میداند ، برای همین برایش آسان است. خیال میکند می داند و با همان دانستن ها دنیا را برای خودش سخت کرده است . اما این فرصت را از تو می گیرد و نمی گذارد تو نیز صحبت کنی و به او بگویی تو هنوز یک دهم آن چیزی که باید بدانی نمی دانی ... پس چه چیزی را می خواهی رسوب کنی ؟!! و روی آن اطلاعاتی که هر چند برای من پشیزی نیست فکر کنی ... چقدر سخت است که باید با ابهامات و نگرانی ها باشی و خیال کنی که همه چیز را فهمیده ای و انتخابت به درستی انجام شده است ... چقدر سخت است که نتوانی صحبت کنی و فرصت صحبت کردن را در زمانی که همه چیز مهیا شده است از خودش و خودت سلب میکند و باز هم خیال میکند منبع اطلاعاتی عمیقی در دست دارد .. اما منبع در دستان منست ، در درون منست ،  در ذهن من است  ، و من با او زندگی کرده ام . من با او خو گرفته ام . چرا نمی خواهی درک کنی ! برایم عجیب است که این را از خودت سلب میکنی " دنیای واقعی ذهن تو " و عملت زمانی اتفاق می افتد که بدانی چه چیز هایی را می خواهم بگویم ... که بشنوی و بشنوم .... نه !  ... تو کاملا در اشتباهی .. صبر زمانی زیباست که تو از مجموعه اطلاعاتت بتوانی تجزیه تحلیل کنی و وقتی چیزی برای تجزیه و تحلیل نداری .. به چه می اندیشی ؟ .. به رویاهای شیرینت ؟ به ساخته پرداخته های ذهنت ؟!!  به چیز هایی که شاید ابدا واقعیت نداشته باشند ؟ و شاید هم از این بعد بر سختی هایت اضافه شوند ؟! اطلاعات در ذهن منست .. یا زاییده ذهن توست ؟ با کدامش در حال رقصی ؟!!  ... یادت باشد که هنوز راه درازی در پیش داری ... چرا که من هنوز چیز های بسیاری را باید به تو بازگو کنم که ممکن است تو را به ناکجا آباد ببرد ... و تو فکر میکنی که هم اکنون در ناکجا آبادی !  .... این منم که باید تصور ناشدن ها و شدن ها را بنمایم و با ابهاماتی که تمامش زاییده ذهنم است بسازم و دم فرو نیاورم و فکر کنم که آزادم .. آزاد آزاد ... چه اشتباه بزرگی !  چقدر سخت است که بخشی از فکرت را دزدیده باشند ... و تو نیز دزدیده باشی ... آن هم فکری که درونش خالی است ... وای.. وای که چه اشتباه مضحکی !!!  

بند الف : وقتی اینجا را خوندم .. از درون احساس خالی شدن کردم .. 25 سال از عمر و بیهودگی ؟! خوشا به حالش که درک نموده بخشی از انسانیت را . خدا کند که همیشه این راه خورشید زندگی اش باشد . و راهنمای همه ابعاد زندگی اش . انشالله . 

شنبه، ۱۴مرداد ۱۳۸۵

سپیده ...

یا من بیده کل مفتاح !

چیز دیگری لازم نیست
ریاضیات را به بقال کوچه می دهم .
از جغرافیا زیر انداز می سازم .
و با تاریخ آتش درست می کنم .
معماری هم که تکلیفش روشن است .
می نشینم و تا سپیده صبح ادبیات می خوانم .

بند الف
: کارهای بسیار بسیار زیادی دارم ، گیجی . مبهوت . منگی . آرامش . نگرانی . سکوت . سرگردانی. استرس.  فکر میکنم این ها برای یک انجام یک کار حرفه ای صفات خوبی باشند نه ؟ خدایا مددی !
بند ب : اتفاقات کوچک , آدم های کوچک تری می سازند . تو درگیر روزمرگی بودی که اصلا اتفاقی ندارد . در روزمرگی عادی ات .. تولید کن آنچه که میخواهم و  میدانم فقط کمی ،  سخت است .

چهارشنبه، ۲۱تیر ۱۳۸۵

ادعونی ....

ثم جعل فی یدیک مفاتیح .... ( نهج البلاغه . نامه 31 ام . )

                    خدایا ... کمک کن !

پس کلید گنج را هم داده است ..... در دو دست خواهشت بنهاده است .
گر دو دستت را گشایی بر دعا ........ باز می گردد در لطف خدا
می توانی هر زمان خواهی ز رب ....... بارش رحمات بنمایی طلب
گر دعایت دیر گردد مستجاب ........ هان مشو نومید ؛ می آید جواب
هر چه باشد سینه ات پر سوز تر ...... در اجابت می شوی بهروز تر
                              پرسوز تر ....
                                        پرسوز تر ....
                                                  پر سوزتر .....


بند الف :
این ترجمه " منظوم " استاد امید مجد . شاعر نیشابوری است . کتاب نهج البلاغه . انتشارات امید مجد . ادرس :  تهران . خ انقلاب . خ فخر رازی . کوچه شهید داریان . ساختمان ناشران فخر رازی . طبقه اول واحد 11 
بند ب : پونه را دعا کنید .

دوشنبه، ۱۹تیر ۱۳۸۵

روزی خواهد آمد ...

فقط می‌نويسم تا يادم بماند. مدتهاست که من دیگر به مفهوم دقیق خدا فکر نمی کنم؛ بلکه ازوجود مبهمش لذت می برم.... .

امروزم را باور كن ...
با من كه اكنون دوستت دارم اينگونه مباش ،
زيرا كه ...
روزي خواهد آمد كه اندوه من به پايان مي رسد .
روزي كه اشكهايم به سكون مي رسند .
روزي كه دلتنگيم به صبري دائمي بدل مي شود .
روزي خواهد آمد كه ترانه ها ، تنها تداعي خاطراتي دور مي كنند و تصاوير ،غبار قهوه اي زمان مي گيرند .
روزي مي رسد كه نامه هايت را به باد مي سپارم و صدايت را ديگر نخواهم شناخت .
روزي خواهد آمد كه بغض مرا رها كند .
روزي كه لبخند زدن آسان مي شود .
روزي كه لحظه هاي تلخ و غم انگيز شنيدن نامت ، كوتاه تر از پرش پلكي شود آنقدر كه فقط گوشه هاي لبم را آويزان كند .
روزي خواهد آمد كه تو را به آغوش خالي و سرد فراموشي بسپارم ! ...
روزي خواهد آمد دوست من !
روزی كه زياد هم دور نيست ....

بند الف : وقتي با يك مشكل مواجه شديد نگوييد :اي خدا من يه مشكل بزرگ بزرگ دارم.بلكه بگوييد : اي مشكل ؛ من يک خداي بزرگ دارم.
بند ب : گاهی اوقات مثل امروز دلم می‌گيره. از خيلی چيزها نه. تنها از يه چيز به نظر ساده. ولی خوب اينجا‌هاست که مسائل ساده هم فرصت می‌کنن قدرتشون رو نشون بدن . و تو را اشفته کنه . مهم نیست و ما فقط بايد سعی کنيم که اين را بفهميم ؛
نه با عقلمون، با دلمون ...دل می‌دونه چطور بايد راضی باشه، توکل کنه و آروم بشه...
بند ج : نوشته ای راجع به پیش شرطهای زندگی معنوی را از زبان دکتر مصطفی ملکیان . برای من جالب بود میتوانید یک نگاهی بیندازید .  
بند د : به ناامیدی از این در مرو ... بود که قرعه دولت به نام ما افتد .
بند ه :
فردا بچه های تمرینات معماری دو تحویل پروژه دارند . با اینکه این دوران را خودم گذارنده ام اما میفههم الان چقدر خسته اند و چقدر کم خوابی کشیده اند . امیدوارم کار هایشان خوب پیش رفته باشد .
بند و : از دوست خوبمان دکتر امیدوار . برای متن ها و عکس متشکرم .

سه شنبه، ۱۳تیر ۱۳۸۵

منصوره ...

من و منصوره چوپانی . دختر 5 ساله ای که حافظ کل قران بود .

در روزهایی که در بیمارستان بودم . قانون بیمارستان های مشهد  این بود که از ساعت 6 الی 10 صبح  تمامی " همراه  های بیماران "  را بیرون میکردند . تا به امور بیمارستان بهتر و کامل تر برسند . مثلا پزشکان در ساعت 8 می آمدند و به اوضاع مریض رسیدگی می کردند .  و کل بیمارستان در این مدت یک نظافت اساسی میشد . کار هر روز من بود که این ساعات به بیرون بروم چهار روز اول آن کار های اداری داشتم و خب روز های بعد نیز به حرم می رفتم . (من اصولا شب رفتن به حرم را بیشتر از روز رفتن آن دوست دارم . نمی دانم چرا .. شاید به خاطر خاطراتی بود که با دوستان در دوران دانشجویی داشته ام . )

در هر حال ,  آن روز به حرم رفته بودم و اتفاقا از محل کفشداری شماره 14 به کانون قران رفتم و مسابقات قرانی حفظ و تلاوت قران نونهالان بود . اگر بدانید چقدر افسوس خوردم که آن روز دوربینم را همراهم نیاورده بودم . بیشتر از 100 کودک .. پسر و دختر در سنین کمتر از 6 سال که هر کدام برای مسابقات آمده بودند و با یونیفرم های کاملا خاص و بامزه . دختران لباس های زرد رنگ و پسران لباس های خاکستری و زرشگی .. صحنه های بسیار بسیار جالبی بود بچه هایی ریزه و میزه که هر کدام گوشه ای نشسته بودند و مربی شون چیز هایی را به آن ها گوشزد میکرد . بچه هایی که با هم میخواندند و گاهی با هم بجث میکردند که فلانی دارد غلط میخواند ... جالب بود کاملا به طور واضح اشکالات هم را میگفتند و یادشان میرفت که اینجا محل برگزاری مسابقات بود .  در یکی از حجره ها دختر کوچولوی نازی با چشم های درشت و خواستنی اش و مژه های بلندش که وقتی سرش روی قرآن بود آن ها میتوانستی به وضوح ببینی توجه من را بسیار به خودش جلب کرده بود . ناخود آگاه کنارش نشستم و بهش لبخند زدم . از اعتماد به نفس فوق العاده بالایی برخوردار بود و از اینکه کنارش بودم لذت می بردم . روی جلد کتاب اسم و فامیلش را نوشته بودند . یک ساعت دیگه نوبت آن میشد تا هنر نمایی کنه . و قران را بخونه .. بله ان حافظ کل قرآن بود و بعد از مسابقه در حالی که بسیار از صوت قرآنش به وجد آمده بودم بغلش کردم و با هم عکس گرفیتم . خواهر منصوره نیز که سه سال داشت در این مراسم شرکت کرده بود چرا که ا نیز حافظ چند جزء قرآن بود .  چقدر لذت میبرم از مهد کودک هایی که اینچنین فرزندانی تربیت میکنند و چقدر کیف میکنم از بچه هایی که قبل از مدرسه سواد قرآنی و نور الهی دارند . 

 

بند الف : مایل بودم از " رفاه " و اینکه رفاه مادی در زندگی یعنی چه ؟  در اینجا بنویسم . اما عکس ها که به وسیله عکاس حرم  مطهر  که امروز به دستم رسید . باعث شد تا از منصوره و مرور خاطرات با او بنویسم . انشالله در پست  آینده خود از اینکه چگونه میشود رفاه داشت اما دیدگاه محرومیت زدایی نیز داشت را بنویسم . دیدگاه که نه  ..  بلکه چطور میشود عملا اینگونه زندگی کرد .

بند ب : مریضمان الحمد الله در بهبود کامل به سر می برد . برای همه مریضان دعا کنیم .

شنبه، ۱۰تیر ۱۳۸۵

باران


وقتي بارون مياد گيج مي‌شم و صداي تو رو از صداي بارون تشخيص نمي‌دم.
آخ كه چه قدر دلم تنگ شده تا دوباره مثل قديما بباري و صدات دائم تو گوشم باشه، كم كم دارم مي‌ترسم از بس صدات رو نشنوم يه روزي بياد كه زير دوش حموم صداي آب رو با صداي تو اشتباه بگيرم.
امروز نیز باران آمد از ساعت سه بامداد داره میاد و من این بار دوباره مست آن هوای خنک ام . خاطرات زیبایی با این بو و این هوا دارم . آره همان جاده دوهزار و سه هزار تنکابن , که ان قدر بالا میرفتیم که دست مصنوعات انسان به طبیعت بکر نیمرسید و دیگه جاده ای نبود که مثل یک شکاف من را از تو جدا کنه . چقدر دلم برای آن مه و آن خانه کاه گلی و سقف چوبی و بوی نمی که ازش در میاد و سردی بسیار زیاد آن جا تنگ شده . باور کن خیلی تنگه ... خیلی تنگ ... یعنی میشه من یکی دو ماهه دیگه آنجا باشم ؟ با ان فضایی که میخواهم تجربه کنم ؟!

بند الف : شده تا حالا یک چیزی را که تازه کشف کردید و فکر میکنید خیلی دوستش دارید نشانتان بدند اما نذارند تجربه اش کنید ؟ یک مثال میزنم : فرض کنید برای یک بچه سه ساله یک شکلات بزرگ کرم دار مغز دار میخرید . و ان را جلو خودتان می نشانید و شکلات را بهش نشان میدید . بهش میگید  :  مدلش این طوریه .. مزه ان این مدلیه .. شرینه و مغز گردو داره و .... خلاصه هزار تعریف .. اما تا آن دستش را دراز میکنه که از شما بگیره و آن بخوره و مزه شیرین آن را تجربه کنه ..  شکلات را بهش ندید و دوباره فردا شروع کنید تعریف های بهتر و خوبتری از این شکلات ... فکر میکنید روز های بعدی چه اتفاقی میافته ؟ احتمالش هست که ان دیگه طرف شکلات نیاد . نه تنها طرف شکلات بلکه طرف شما نیز نخواهد آمد . در حقیقت آن داره از شما متنفر و یک احساس منزجری نسبت به شما پیدا خواهد کرد ... الان در در مرحله گذار هستم . در مرحله خطرناکی که ممکن است برای همیشه از یک چیزی متنفر بشم . و چیزی که اتفاقا خیلی هم دوستش دارم ... اما امان از این همه زجر و اذیتی که برای یک " تجربه " انجام میدیم .

جمعه، ۱۹خرداد ۱۳۸۵

پیش تو ...

برای شروع راه در مسیر تعیین شده امروز در کوه مجبور بودیم یک تیکه از راه را از باغهای روستای خرو  برویم . اگر بخواهم این روستا را از نظر شکلی تعریف کنم یک چیزی میشه دقیقا مثل ماسوله . منتها مقدار باز شو های ماسوله به خاطر شرایط آب و هوایی با این روستا کمی فرق میکنه و شباهتش در نوع چیدمان روستا و شیب اش و سرسبزی فراوانی که دارد . همان طور که میرفتم یک پیرزن حدود 65 ساله توی مسیر نشسته بود . در حقیقت نزدیک منزلش را آبپاشی میکرد و کارش تمام شده بود و ما را نگاه میکرد . شروع کرد با رهبر گروه احوال پرسی کردن و با لهجه غلیظ نیشابوری گفت : نان دارید ؟ گفتیم بله ...
آب چی ؟ ......
بله .
قند ؟
بله .
دیگه چایی داغ ندارید . بیایید بالا یک چایی بخورید بعد برید .
آقای غیبی گفتند : نه مادر ما باید ساعت 9 صبحانه بخوریم . و هنوز یک ساعت هست که حرکت کردیم . ساعت حدود 6 صبح بود .
یک نگاهی به گروه انداخت . دید تنها یک زن در کوه هستش به من اشاره کرد و گفت : مادر یک دقیقه بیشتر کارت ندارم بیا تو خانه ...
با خودم گفتم شاید یک چیزی میخوان بگن روشون نمیشه در جلو مردان بگن و یا چیزی میخوان بدن من ببرم شهر و یا یک کار دیگه ...
رفت سراغ یک صندوقچه .. همان اول ورودی .. انگار انبار خانه بود . به اندازه سه کیلو گردو ریخت توی یک پارچه و گفت اینو ببر برای صبحانه خیلی خوبه ها !!
لبخند زدم ... نگاهش کردم گفتم به خدا جا ندارم . کوله سنگینه . منم نمیتوانم این همه ببرم بالا .... سه تا دانه گردو برداشتم .. اصرار کرد بریزم توی جیب مانتوم ... گفتم :  ببین مانتوم جیب نداره ... باور کن نمیشه ... بوسیدمش اما هنوز اصرار میکرد .. که باهاش خداحافظی کردم و باز به راهمان ادامه دادیم .
میدانید چیه ؟ ... اصلا میدانید چی میخواستم بگم ؟!
من این اخلاق روستایی،  بی ریا ، بی غل و غش،  بی تعارف،  و شاید اتفاقی  ، و به قول بعضی ها زود دختر خاله شدن ، و خیلی چیز های دیگه را به صد تا اخلاق مودب ، اجتماعی , از صافی رد شده , متمدن ، شهری , ترجیح میدهم . چیزی که الان توی شهر های بزرگ مثل تهران . مشهد و غیره ....  نیست که نیست .

بند الف : توصیه می کنم فیلم خارجی"  ویل هانتینگ نابغه "  را نگاه کنید .( نام کارگردانش را یادم نیست ) .  یک پسر نابغه یتیم که به چه زیبایی مسیرش را بوسیله بک روانشناس انتخاب میکنه و او به ویل می آموزد که به دنبال چیز هایی از زندگی اش برود که " دوستش دارد " و در این مسیر تردیدی به خودش راه ندهد و حتی باید تاوان این دوست داشتن را نیز بدهد . حتما ببینید . !

چهارشنبه، ۱۷خرداد ۱۳۸۵

شاگردانم ...

                             

 

روز شنبه همین هفته  به بچه ها گفتم که یک برگ کاغذ بذارند و نظرات خودشان را راجع به درس و استادشان بیان کنند ... و یک نمره نیز به  عملکرد من بدهند .
اغلب بچه ها نمره بیست داده بودند . میتوانم بگم ( 65 درصد آن ها ) . و حدود بیست درصد آن ها نمرات 18 . و 17 و حتی یکی از بچه ها خیلی دقیق داده بود : 18.95 برام جالب بود و دو سه نفر نیز داشتم در دو کلاس  مختلف که به من 14 داده بودند . کلی از این همه صداقت لذت بردم .
این نظرات مربوط به درس تمرینات معماری 2 که بچه های معماری مقطع فوق دیپلم هستند دارند و چهار مرحله کلی داشت که شامل مطالعات میدانی , مطالعات تطبیقی , و تجزیه و تحلیل داده ها و در نهایت نیز طراحی یک مهد کودک با ظرفیت 70 نفر در شهرستان نیشابور بوده است .

بعضی از جملات بچه ها را از زبان خودشان می نویسم :
من برای نحوه تدریس به شما نمره 19 و به عنوان دوست بودن با بچه ها نمره 20 و جالب اینکه جلسه اول چون خیلی توی این درس ضعیف بودم و با استاد قبلی خودم نیز کنار آمده بودم واقعا اعتراض کردم که چرا استاد ما یک خانم هست و ببخشید .. واقعا ببخشید اصلا دوست نداشتم دانشجوی شما باشم ولی الان که آخر ترم است صد در صد نظرم عوض شده است و خیلی راضی ام .
نمره 14 میدهم و به طور کلی اگر خواسته باشم از لحاظ اطلاعات معماری نمره بدهم میشود : 20 اما از لحاظ کلاسی و انتقال آن به بچه ها میشود 14 . خانم ایروانی شاید چون اطلاعات زیادی دارند , نمی توانند برای بچه های سطح پایینی مثل ما توضیح دهند ولی در کل اطلاعاتی دارند و در مورد مباحثی صحبت میکنند که بسیار شیرین است و من تا حالا از بقیه اساتید حتی به طور عمومی و کلی نشنیدم ولی در کل از لحاظ اخلاقی استادی بسیار با اخلاق هستند .
از نظر اخلاقی خیلی خوب هستید و بهتر از همه این است که شما با بچه ها رابطه صمیمانه برقرار کرده اید مثلا بچه ها برای شما نامه مینویسند و با شما دردل میکنند و این خیلی خوب است که از آدم با تجربه ای مثل شما کمک میخواهند . اما من متاسفانه هیچ وقت برای شما نامه ننوشتم . چرا ؟ به این دلیل که این قدر مغرور بودم که احساس میکنم خودم به تنهایی باید مشکلاتم را حل کنم . خانم ایروانی من شما را خیلی دوست دارم . و احساس میکنم خیلی با احساس و با ذوق هستید . امید وارم شخص طرف مقابل شما نیز مثل خود شما با احساس باشد .
تمرین های معماری درس بسیار جالبی است . مخصوصا اینکه هر دو نفر باید یک مهد کودک را قبل از طراحی میدید و عکس میگرفت و با فضای مهد کودک های ایران و بعد خارج از کشور  اشنا می شد ولی یک ایراد بزرگ داشت که کار طراحی را دیر شروع کردیم ولی استاد مربوطه خیلی خوب بود . اما ما دانشجویان معماری این جوری بار آمدیم که ازمون کار بکشن تا اینکه خودمان کار کنیم . و شما از ما توقع کار کردن داشتید و معلومات بسیار بالای شما قابل تحسین بود .
شما بین بچه ها هیچ فرقی نمیگذارید و کسی که کار عملی خودش را نیاورده باشد زیاد جدی نمیگیرید . فکر میکنم این یک عیب شما باشد . اما درس و روش تدریس شما هیجان انگیز بود . و من به شما نمره 18 میدهم .
درس خیلی شیرینی است  و استاد مربوطه نیز عاشق رشته خود میباشد و طول دو ترمی که با ایشان داشتم اطلاعات زیادی کسب کردم و در کل به نظر من عالی بود و به شما نمره 19 میدهم ( به قول خودتان حالگیری ) چون پنج شنبه ساعت 8 صبح برای ما کلاس گذاشتید .
از نظر اخلاق بسیار عالی بودید و با بچه ها مثل خواهر و برادر خود رفتار میکردید . این صمیمت را تا حالا با هیچ استادی نداشتیم . برایم بسیار جالب بود . من به شما نمره 17 میدهم به خاطر اینکه طراحی پلان ها را تغییر میدادید و برای ما خیلی مشکل میشد که دوباره آن را اصلاح کنیم و با شما خاطرات خوبی داشتیم و صمیمیت در کلاس خیلی خوب بود امید وارم در مراحل زندگی موفق و موید باشید .
دوست ندارم نمره را از 20 به شما بدهم . از 40 میدهم 20 نمره برای اخلاق و 20 نمره برای روش تدریس .
استاد عالی . خوش تیپ . و عشق و علاقه ای که به درس خود دارید واقعا درس را هم در کلاس زیبا ارائه میکنید و هم زیبا می آموزید . و چنان با مهر و علاقه در کلاس تمرینات بچه ها را نگاه میکنید و با حتی راه میروید و یا حتی نگاهتان آن قدر زیبا هست که بتواند بچه ها را به جذب درس و تمرینات معماری بکند . در کل از صمیم قلب از شما تشکر و قدر دانی میکنم .

سه شنبه، ۱۶خرداد ۱۳۸۵

مرهم ...

                                   

انتظار مرهم دلتنگی هاست
با گا م ها يت ای مهر بان همدرد خدايی
از انتهای انتظار
به سويم بيا
و ....
دستانم را بگير .واما
ای تنها توان خورشيد برای در خشيدن
از پشت اين افق نا رنجی
انتظار
طلوع کن که در غروب هجران
 من اسیرم ...

بند الف : نگرانم .. خیلی ... این روز ها تماما یاسین میخونم . دلهره دارم ! ... برای یک مریض دعا کنید .

یکشنبه، ۷خرداد ۱۳۸۵

جشن بادبادکها نزدیک است ...

ی لای لای لای گل لاله
پلنگ در کوه چه می ناله
آی لای لای لای گل پسته
بابات اومد از راه خسته

و خود به اين جمله ی آخر خنده می زنم و کودک نيز می خندد. دوباره غلتی می زند و  متاسفانه به خواب نمی رود. و همچنان نگاه میکند به من , به چراغ , به هر آنچه که نور دارد و نگاهش میکنم . چقدر با او مانوسم و چقدر دوستش دارم . شبها بی قرار است . توان نگهداری ندارم و به مامانش میسپرم . دیگر دارد چشمانش به رقص می آیند , باید صبور بود و آرام آرام تکانش داد و بعد از تنت جدا کنی و بگذاری دمی بخوابد و تو باز آسوده شوی ... شاید هم به او با این عملت دروغ گفته ای . رها میکنی آن هم در خواب . بی آنکه او بفهمد . وای که دلم می خواهد گونه اش را ببوسم. اما نه ...
اين که روبروی من است با تمام آنانی که در اطراف می آيند و می روند هيچ تفاوت ندارد. اما با او مانوسم . نمیتوانم با او حرف بزنم . اما میتوانم تمامی احساساتم را با او به اشتراک بگذارم . خوب نگاهش می کنم. ذره ذره ی صورتش را، چشمهايش را، لبهايش را و دستهايش را. دستهائی که گرمند . شاید هم داغ . آن هم به خاطر واکسن هایی است که دیروز به او زده اند . ... حالا او خواب است . خواب خواب .
در ذهنم مرور میکنم . بزرگ شدنش را . هنوز دو ماهه است .
شاید گفتن بعضی حرفها با او خیلی زود است، آری نباید از الان با غمها آشنایش کنم.باید از شادی ها با او بگویم.ولی نمی خواهم او را گول بزنم و بگویم زندگی همچون قالی نرم و لطیفی است که می توان پابرهنه رویش راه رفت،نه جاده ناهموار پر سنگ و کلوخ.سنگهایی که جز با چکمه های آهنین نمی توان از آنها گذشت،تازه این هم کافی نیست چون وقتی پاهایت را می پوشانی و محافظت می کنی،همیشه یکی پیدا می شود که سنگی به سرت پرتاب کند.

او را در بغل میگیرم و میفشارمش .....و لالائی می خوانم:
آ

می دانی " محمد" 
خواهر زاده کوچکم... عزیز کوچولوی دو ماهه خانواده ما .
نمی دانم اگر سخنان ما را کسی بشنود چه خواهد گفت. اما کاش من ذره ای از آرامش و پاکی تو را در این سن  داشتم . 
 روز تختش میگذرامش ......دوباره من می مانم و کتابهائی که بیست و پنج سال است دارمشان واتاقم را پر کرده اند و کتابهایی که تازه به این جمع پیوسته اند و نخواندمشان.
روزه می گيرم. روزه ی نگاه، روزه ی گفت، روزه ی شنود. 
 این روز ها صبح و شام حرف دلم، حرف تمام دلم همين است. می نويسم، می خوانم، می گريم، راه می روم، سخن می گويم، می خندم و تمام حرف دلم اين است.


راستی پونه .... دلت گرفته ؟! درست میگویم ؟!!

سه شنبه، ۲خرداد ۱۳۸۵

ج مثل ... ؟!!!

چهل روز من تمام شده است . نکند تو به چله نشسته ای ؟ یادت باشد بهار است و چله نشستن کاربسی سخت . 80 روز مدت بسیار طولانی ای  است . برای  تو فقط " زمان " میگذرد . و برای من " زمان " کش می آید . فرق این دو را میفهمی ؟ دقیقه به دقیقه اش پر از اظطراب و نگرانی است عزیز . پراز اظطراب و نگرانی است .  
راستی ج مثل چی ؟ ج مثل جاذبه . جاذبه و عطش مرا در هم پیچیده . شبها خواب را از من دزدیده . باور نمیکنی ؟ نه باید بیایی و ببینی چرا فقط چشمانم شاهد این روز های من است .
ج مثل جوراب . همان جورابی که تو می توانستی هدیه کنی . آره در همان اردو . یادت هست ؟ شاید  این کار هم از من  بر نیاید در این جا ها .... یادت باشد بمی ها جوراب دسته اول میخواهند و یا حتی لباس نو نو ... یادت باشد اشتباهات دوران زلزله  سه سال پیش تکرار نشود .
ج مثل جهاد . من معنی اش را نمیدانم .  اصلا نمیفههم . تجربه اش نکردم . اصلا از این موضوع صحبت نکنیم . شاید خوششان نیاید  . تو را متهم به خشونت میکنند غاده . میدانی که آن ها از جهاد چیز دیگری فهمیده اند که تو حتی معنی اش را نمیدانی .
ج مثل جهادی . فقط یک " ی " اضافه دارد . اصلا جهاد با جهادی فرقهایی دارد ؟؟ مال چه گروهی است ؟ پیر و جوان میشناسد ؟  شاید جهاد فقط مال مردان باشد . آن هم جهاد اصغر . منظورم را میفهمی ؟ اما جهادی که مرد و زن ندارد . ولی چرا مرا راه نمی دهند ؟ امروز ( 2 خرداد )  میروند و من باز در حسرت آن ها فقط مسیر جاده را به نظاره می نشینم و منتظر آمدنشان می شوم  . نه . اشتباه نکن جهادی که مال خانم ها نیست . تو باید در پشت صحنه باقی بمانی . یادت باشد که رفتن تو مشکلات عدیده ای را به دنبال دارد . حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که بتوانی خواهر خوب و بزرگتر آن ها باشی . دارد یادم می آید در جنگ خانم هایی چون فاطمه . تو . هیام . ربابه . مهناز . طاهره و مریم نیز بوده است . نه . من فکر میکنم جهادی از جنگ سخت تر است درست نمی گویم ؟ شرایطش پیچیده تر است ؟ اری همین طور است . لابد چیز هایی دارد که نمیدانم .
ج مثل جنگ : آه این را که من نباید تعریف کنم غاده . این را تو باید تعریف کنی . تو چشیده ای . ذره ذره اش را تو میدانی . از همان مسیر لبنان . تا کردستان و خوزستان و بعد دهلاویه . میدانم چقدر قلبت در این مسیر تکه تکه شده .    ذره اش ذره اش در جایی افتاده . و تو هنوز با همان قلب سوخته زندگی میکنی و عجب عشقی داری غاده . کاش ذره ای از این خلوصت را به من نیز یاد میدادی .

غاده ... حرف بزن  , بگو . میدانم چشمانت چه می گویند . میدانم میخواهی بگویی تمام " ج " ها یکی هستند . مهم اینست که عشق باشد و عشق ..... یعنی قبل از شروع شدن حرف " ج " باید حرف " ع "  باشد . بر خلاف ترتیب حروف الفبا .
راستی تکلیف چیست ؟ آرزو چیست ؟ میشود تکلیف همان آرزو باشد ؟ خواسته من همان آرزوی من است .

غاده  عزیزم . من خسته ام .
                                    
خسته .
                                             خسته . 
                                                   
غاده دیگر بگو " ج "  مثل ........ ؟؟! 

                                                              *************
بند الف : مرا باز جا گذاشتند .  گرچه می دانم نمی آیی , ولی  هر دم ز شوق .........سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم .
بند ب : دیدار وبلاگ نویسان معمار در نمایشگاه بین المللی کتاب . میتوانید عکسش را در اینجا ببینید .

شنبه، ۱۶اردیبهشت ۱۳۸۵

فرصت ها ...

گاهی وقت ها توی اتفاقات زندگی دقت کردید که چیزی را که بخواهید بدست میارید حتی اگر هیچی ازش ندانید . مثلا : اگر توی نمایشگاه بین المللی کتاب باشی و قبلا در دوران تحصیلت یک کتاب دیده باشی اما هم اکنون نه از نویسنده ان چیزی میدانی و نه از انتشارات ان و نه عنوان دقیق کتاب را میدانی . ولی از محتویات کتاب از چگونگی  ان و اینکه چه خصوصیاتی دارد کاملا مطلع هستی اما ان را به صورت " علمی " نمیتوانی پیدا کنی ... و در حقیقت باز هم از نظر 4=2*2 به بن بست میرسی ... یعنی تا زمانی که اطلاعات عادی یک کتاب را نتوانی توی سیستم سرچ کنی عملا پیدا کردن کتاب از بین ان همه غرفه کاری ناممکن میشه . اما ........ در گیرو دار همان لحظات , روی چمن نشستی و داری غذا میخوری بعد یک گاری پر از کتاب از کنارت رد میشه ... تو ارام چشمانت را به سمت کتاب ها میبری خوب که دقت میکنی رنگ و شکل یک جلد تو را به سمت دقت بیشتر هدایت میکنه و بعد یک جرقه که این همان کتابی است که من ماهها دنبالش بودم .... بعد ممکنه دنبال گاری کتاب هم بدوی و او حتی منتظر تو نمیشود و تو باید این قدر با این گاری راه بری تا به محل مورد نظر انتشارات و غرفه خاص خودش برسه و تو بتوانی کتابت را تهیه کنی . من اسم این اتفاق را نمیگذارم " اتفاق " بلکه این ها دقیقا فرصت هایی است که خودمان با امواجی که میفرستیم جذب میکنیم و خداوند نیز کمک میکند تا چیز های گمشده خودمان را بیابیم . از جایی که نه حدس و یا گمان میبریدم .

توی زندگی روزمره ما خیلی از این گاری ها میگذرند . خیلی از فرصت های شغلی به راحتی از جلو چشمانمان میگذرند . خیلی از ادم ها را می بینیم که همان خصوصیاتی را دارند که تو سالهاست به دنبالش بودی ... اما, ما همچنان روی چمن نشستیم و مشغول ساندویچ خوردن خودمان هستیم . حتی بعضی وقت ها روزگار به ما کمی کمک نیز میکند مثلا صاحب ان گاری کمی در جلو چشمان تو تامل میکند و یا یکی از کتاب ها میافتد و باید ان ها را مرتب کندو یا با کسی گپو گفتگو میکند. تا مگر تو کمی هوشیار بشی و بفهمی اطرافت چی میگذره .... و چه زیباست که شاهد در جریان زندگی  باشی . در حقیقت میشی ناظر و اتفاقات را می فهمی و برای ان ها برنامه ریزی میکنی .
یادمان باشه ... خیلی وقت ها گاری فقط یک بار ان کتاب تو را به همراهش داره . و یا ممکنه هزاران گاری دیگه نیز از کنار چشمان ما رد بشه اما ان کتاب را نداشته باشه .... و دیگه اینکه یادمان باشه ممکنه گاری نایسته . و توقف نیز نداشته باشه و دیگه یادمان باشه صاحب گاری کتاب را بر نمیداره و بیاد به طرف تو و ان را بهت بده ... بلکه تو یک لحظه میبینی و باید به دبنال ان فرصت بدوی ..... فرصتی که ممکن است برای همیشه حسرتش را بخوری .......... 
 
سینه مالامال دردست دل دریغا مرهمی ....
                            دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی .....                                      
              
                                                  پایدار باشید . پونه
چهارشنبه، ۶اردیبهشت ۱۳۸۵

تدریس ...

تا الان مشغول تست و نمره دادن کار های بچه ها بودم ضمن اینکه سیدی صراط را نیز گوش می دادم . جدا سیدی صراط به من ارامشی در فهمیدن و شرمندگی از نفهمیدن هایی را میدهد که خیلی دوست دارم همیشه و همیشه گوش بدم .توصیه میکنم دوستان تهرانی حتما این سیدی و یا سخنرانی های این استاد ارجمند را گوش بدهند .  خدا کند بتوانم این استاد خوب را در تهران ببینم و ازشان خیلی خیلی تشکر کنم و یا اینکه هدیه ای به رسم تشکر و یاد بود  به او بدهم .
بعضی وقت ها مهم نیست ما ها چجوری یاد بگیریم . و یا تاثیر بپذیریم . مهم اینه که خیلی چیز ها روی ما ها اثر میذارند . لازم نیست یک درس اکادمیک دانشگاه و استاد مربوطه فقط به ما یاد داده باشند . بلکه افراد به صورت  غیر مستقیم در زندگی چیز های بسیار زیادی به ادم یاد میدهد که حداقل من ! همیشه و همیشه مدیون ان ها هستم . ( مثال سیدی مثلا ) 
 چند روز است که یک گروه از دانشجویانم کار هایشان را تحویل ندادند و تقریبا یک هفته نیز از تحویل گذشته . من به ان ها اول زنگ یاد آوری کردم که بچه ها تحویل ندادید و سریع تر این کار را انجام بدید . البته نمره ان ها را با تاخیر بهشان خواهم داد . پیشتر ها که دانشجو بودم وقتی یک استادی این کار را میکرد با یک نگاهی زیرکانه به بچه ها می فهماندیم که فلانی چقدر تیزه یا حداقل میخواهد بگه چقدر زرنگه و بچه ها از دستش نمیتوانند در برن و غیره و غیره . شاید بعضی وقت ها  دانشجویان بعد از کلاس میگفتند اصلا دلمان میخواهد تحویل ندیم این قسمت درس را و به استاد  ، مربوط نمیشه و یا چقدر فلانی فضول است و غیره و غیره ...
الان که خودم دارم تدریس میکنم می فههم چقدر تفکر ما دانشجویان در ان موقع اشتباه و به نظرم مسخره  و بی ادبانه و ناشی از نادانی بوده است . الان که خودم بیشتر از ان ها نگران فهمیدنشان . درسشان . پروژه شان و نمره نهایی ان ها هستم .  الان بیشتر از خود ان ها دوست دارم که نمره شان بهتر شود و برای درسشان تلاش کنند و حتی برای این کار یاد آوری نیز میکنم . چون برایم مهم هستند . و الان متوجه میشم چقدر ما نسبت به اساتیدمان قضاوت های بدی داشتیم و چقدر ان ها را بسط و توسعه هم میدادیم .
شاید اگر در مرحله دکترا بخواهم درس بخونم این بار میدانم با استادانم چطور برخورد کنم . این دفعه احساس میکنم شاید اگر  لازم باشه پای آن ها را هم  باید بوسید و بسیار ازشان تشکر کرد به خاطر وقت و زمان هایی که برای ما میگذارند . چقدر دلم می سوزد که در مورد اساتیدم حداقل کم کاری کرده ام و بیشتر  از این ها باید ممنونشان می بودم . حداقل این تجربه تدریس به من نکاتی را یاد داد که دیگر برای اساتید جدید تکرار نخواهم کرد .

بند الف : استاد خوب هم نعمتی است که نصیب هر کسی نمیشود .
بند ب : "  فهمیدن " در هر شرایطی ممکن است مهم این است که طالب باشیم . خود مطالب به سراغ ما میدوند .
بند ج : دلم میخواهد راجع به  هوش ذاتی و تدبیر یک شخص صحبت کنیم . به نظر شما این دو با هم چه تفاوتی دارند ؟

چهارشنبه، ۳۰فروردین ۱۳۸۵

انتخاب ...

ميگويند :‌ تك پسر است و خانواده دار تمام زندگي اش در رفاه بوده . ادم خيلي خوبه كه اشباع باشد و اين طوري همسر اينده اش را اذيت نميكند . .....روي صندلي نشسته است و به حرفهايشان گوش ميدهد ،‌ دارند درباره او صحبت ميكنند درباره اينده اش ولي احساس ميكنند كه نميشنود . براي همين به راحتي گوش ميدهد و انها نيز به راحتي در هال بالا شروع به صحبت ميكنند . هميشه و هميشه دستانش گرم است . دستش را روي پيشانيش ميگذرد تا مگر كمي تسكين بيابد اما سردي دستانش باعث شوكه دمايي خفيفي روي پيشانيش ميشود . تك فرزند . و تك پسر !!‌ !‌ . اين ميشود ملاك حرفهاي ان ها  ،‌ پسر اشباع !‌ اتفاقا ما در زندگي پسر عقده اي نميخواهم اما پسر اشباع هم نميخواهيم . اگر بخواهد مثلا در طرح ها و هدفها كار كند انگيزه كمك به محروميت را داشته باشد مگر پسر اشباع ميتواند ؟‌او فقط دلش ميخواهد با همسر خوش تيپ خود !‌به شمال بروند و دمي راحت و اسوده باشند .  لابد ان قدر دل نازك است كه تحمل دعوا . تحمل سختي . تحمل گرما . كار سنگين .... را نداشته باشد .  اهي ميكشد و ارام و ارام به سمت به اتاقش ميرود . ضمن حركت نگاهش ميكنند در شك مي افتند كه او گوش ميداده يا خير ؟‌ اما بيتفاوتي اش را مي بينند و  مطمئن ميشوند كه او گوش نداده و ميتوانند باز هم در اين موارد صحبت كنند .
تلفن زنگ ميزند از مدرسه دوران دبيرستان خواهرش است . ميگويد از نمونه محبي تماس ميگيرم و مدير سابقش هستم .  خوشحال ميشود و شروع به احوال پرسي ميكند ياد دوراني كه براي خواهرش غذاي ظهر را مي برد و در كلاسهاي انان با اينكه كوچكتر بود شركت ميكرد . تمام دوره هاي المپياد شيمي و با استاد ياوري را در ذهنش مرور ميكند ياد حياط مدرسه و فضاي بسيار خوبي كه او گاهي سرود ميخواند گاهي ت ئاتر بازي ميكرد گاهي دكلمه ميخواند و گاهي نيز مجري ميشود . ميخواست ان خاطرات را نيز براي خانم مديرش زنده كند ،‌ اما حرفهاي خانم مدير او را كمي جمع كرده و به خود مي آورد كه كمي دقيق تر گوش كند و بفهمد چطور پاسخ دهد . ميگويد به مامان حتما بگيد فلاني به من گفته دختر خوب ميخواهم و من شما را معرفي كرده ام . احساس ميكند چقدر پشت گردنش سنگين است كه حتي گوشي تلفن را نميتواند نگه دارد . سكوت او باعث ميشد تا خانم بيشتر توضيح دهد ميگويد مهندس است و سه طبقه بالاي پيلوت دارد . در حين سكوت لبخند سردي در لبانش مي نشيند اگر كسي او را در اين حالت ميديد شايد فكر ميكرد چقدر خوشحال است اما او تا اعماق وجودش  در تمام بدنش و جسمش و روحش به شدت احساس تهي بودن ميكند . غمگين است  كه چرا ملاك هايشان را با سه طبقه بالاي پيلوت و رفاه مالي ميسنجند . مودبانه صحبت ميكند و ميگويد بگذاريد خانم بيان من تماس شما را به ايشان ميگويم . و باز چشمانش بسيااااار باراني ميشوند .  او مانند دانه هاي شطرنج و نه حتي چون او كه بر ميدارند و در جايي ديگر ميگذارند . بلكه دقيقا مانند يك توپ قل ميخورد و باز مختصات ذهني اش را بايد جاي ديگر بچيند و آيا او نيز در ر استاي اهداف تو هست ؟‌ و يا اهداف من چقدر با معيار هاي او موافق است ؟ ياد شعر حافظ مي افتد كه ميگويد :‌
باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش / وين سوخته را محرم اسرار جهان باش   (‌بقيه او را نيز زمزمه ميكند . )‌
و چه زيبا حافظ  جواب بالا را در غزل بعدي خود ميدهد :
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش / حريف خانه و گرمابه و گلستان باش .......
همه نشسته اند . بابا چشمكي به او ميزند كه دختر به طرفش بيايد . به او ميگويد پسر يكي از دوستان در تهران زندگي ميكند و دوست دارد يك دختر شهرستاني انتخاب كند . و خب فكر ميكنم تمام خصوصياتش به شما بخورد شما هم دوست داري بروي تهران فكر ميكنم اين گزينه خوبي است . چند بار سرفه ميكند پدرش مانده است كه چرا اين روز ها او مدام سرفه ميكند و با هر دوايي گياهي و شيميايي بهبود نمي يابد . منتظر ميشود تا سرفه هايش تمام شود به پدرش مينگرد . نيك هم مي نگرد و ميگويد ايا هدف من فقط تهران رفتن است ؟‌پدر كه كمي گيج شده و كمي چشمانش نيز از تعجب بزرگتر به نظر مي آيند و  هيچ مختصاتي را در ذهنش نميتواند بچيند به او ميگويد مگر دكترا ،‌كلاس اقاي قاسميان .... و غيره را نميخواستي ؟ مگر اين همه از اين چيز ها صحبت نميكردي ؟  لبخند ميزند اما همچنان به صورت پدر نگاه ميكند . پدر منتظر جواب است . دوباره چشمانش باراني ميشن اما سعي ميكند سرش را پايين بيندازد تا كسي متوجه نشود در همين حين سخن ميگويد :‌ بله من دوست دارم انجا ها نيز بروم اما اگر اين مرد دوست نداشت من اجازه به رفتن به اين مكان ها را ان هم مثلا در ساعت 5 صبح ندارم . من اجازه نخواهم داشت به روستا ها بروم و درد ها را بشنوم . ان كلاس ها مصداق هاي اين جريان هستند و تا فردي علاقه اي به خود جريان ها جريان نداشته باشند مصداق ها برايش معنايي ندارند و فقط از نظر او گذران وقت است و چيز  ديگري نيست . من بايد چون دختران شاداب تازه و نو عروس كه استاد هستند برايش كار كنم و .............. به او نگاه ميكند پدر ديگر گيج ميشود كه او چه ميخواهد . يك دفعه به ذهنش ميايد ميپرسد :‌تو كسي را دوست داري ؟  هر كس است بگو ميروم و او ميبينم مطمئنا انتخاب تو عاليست ..... ميخندد اين بار خنديدش باعث سرفه هاي شديد تر ميشود  سرفه هاي عميق و خشن گويي از ته دلش بلند ميشوند . و چشمانش نيز سخن ميگويند . اين بار او لب به سخن نمي گشايد تمام اعضاي احساسي او سخن ميگويند . اين بار تمام مغز او شيرين ترين سخنان را در ذهنش رديف كرده اند اما لبانش ياراي سخن گفتن نيست . ميدانم آن ها تمامي اين صداهايي كه در سكوت است ميشنوند تمامي آن ها را درك ميكنند اما شرايط زمان نميگذارد كه چون "‌من "‌بينديشند .   در ذهنش در عرض دو سه ثانيه مرور ميشود تمامي انچه كه ميخواهد بگويد :‌ 
واي كه چه ساده اند كه اندوه مرا در بيرون جستجو ميكنند . وه كه چه  ساده اند كه مي پندارند ملاك هاي من چون پول تك فرزندي و رفتن به شهر بزرگ تر است .... براي رسيدن به اهداف صد درصد اين ها لازم است . اما وه كه چه ساده اند كه اشكهاي مرا در دوست داشتن كسي مي پندارند و مگر دوست داشتن من جز معيار ها نيست ؟‌ چون ان خلوص و نيت هايي است كه تا اخر عمر با همان خصوصيات ان فرد زندگي ميكني و با انها انس ميگيري . سه طبقه بالاي پيلوت روزي كهنه ميشود روزي تخريب ميشود و دوباره از نو ميسازند اما اخلاق ان مرد ايمان ان مرد را چگونه از نو بسازم ؟ و چگونه روح مرده خود را بازيابم .
. او ديگر چون كالايي است (‌نام بسيار بدي است !‌)‌ كه دير يا زود انتخاب ميكند و يا انتخاب ميشود ... براي اينكه پدرش اندوهگين نشوند ،‌ لبخند ميزند و ارام ارام به سمت اتاقش ميايد . پنجره اش باز است و صداي بازي بچه ها از پارك روبرو فضا را به شدت مهربان كرده . اين بار به شدت گريه ميكند . هق هق ميزند . ديگر نه شعر خواندن . نه بابا طاهر . نه يغماي نيشابوري . نه  فال حافظ . و نه مفاتيح  ،‌روح او را تسكين ميدهند و نه صحبت ديگران . چرا نمي فهمند من چه ميخواهم ؟‌ البته نيك در مي يابند اما شرايط اجتماع باعث ميشود تا نگاه معقولانه تري به شرايط زندگي داشته باشند ... خدايا كمكم كن . توان ندارم . توان صبرم نيست ....  اشك هايش را به تندي پاك ميكند تا بتواند صفحات قران را ببيند . اشك هايش چون بلور هاي مولد مدام مي ريزند و او به سرعت پاكشان ميكند چرا كه مشتاقانه ميخواهد بداند معني ايه امده با نيت صبر چه خواهد شد ؟‌
گفتند :‌آيا تو همان يوسفي ؟‌گفت اري من يوسفم و اين برادر من است خداوند بر ما منت گذارد . هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايي و استقامت نمايد ،‌ سرانجام پيروز ميشود . چرا كه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نميكند .  (‌سوره يوسف . ايه 90)‌
قلبش براي صبر ارام ميشود . سيستم را روشن ميكند . فضا مملو از اهنگ ياران چه غريبانه است  به اينترنت متصل ميشود . برنامه ام تي را باز ميكند و شروع به اپديت جديد مي نمايد . هر چند كه كار درستي نيست اما او با نوشتن بخش بسيار كوچكي از درونش كمي و فقط كمي ،‌تسكين مي يابد .  فاصله بين انتخاب و صبر در اين انتخاب ها بسيار نزديك است . اما همين قدر  ارامش  ،‌  براي روح او كافيست .

بند الف
: براي نمايشگاه كتاب به تهران مي آيم و سعي خواهم كرد در نيمه دوم هفته بيايم كه به ديدار معلمان نيز برسم . مخصوصا استاد 5 شنبه ساعت 5 صبح . لطفا اگر دوستان از تاريخ برگزاري ان خبر دارند به من بگويند .
بند ب :‌  دوستاني كه در ازمون تافل شركت كرده اند و امتياز حد نصاب را اورده اند محبت  كنند منابع كتب تافل و يا نمونه سوالات ان را برايم ايميل بزنند . شايد بشود ان ها را در نمايشگاه تهران يافت و تهيه كرد چرا كه در نيشابور به شدت محدوديت كتب علمي داريم .
بند ج :  نوشته اين باز يهود آماده بود . اما حوصله تايپ نبود . حتما در اپديت بعدي خواهم نوشت .
                                                                    
  دعا كنيد مرا . پونه

سه شنبه، ۲۹فروردین ۱۳۸۵

معشوق های زیادی ...

·          دوست خوبم امشب ساعت 12 ميره سمت جده . حج عمره . مي بوسمش و ميخنديم . دور چشاش اشك جمع ميشه و ميگه دعا كن اين دفعه كه رفتم توي صحن كعبه حانم هاي ايراني به من نگن خجالت بكش و برو كفشات را در بيار ... خنديدم و گفتم نه نميگن مطمئن باش . هميشه كفش طبي به پا داشت و از سه سالگي از ناحيه زانو دچار بيماري فلج اطفال شده بود و بدون كفش نميتوانست روي ان زمين ها راه بره و طواف كنه . (‌ ماندم از اين همه روحيه و خنده هاي قشنگش )‌بهش ميگم فلاني برام خيلي دعا كن ان جاهايي كه دلت يهويي رفت من را يادت نره . ميگه : دعا ميكنم برات . اما دعاي من از دماغم بالاتر نميره . توي لحظه اول نميفههم چي ميگه يك دفعه هر دو تا مون غش ميكنيم از خنده ....

·          ميگفت ببين پونه عشق به خدا را نميشه به زور توي فلب كوچولومون فشار بديم كه جا بگيره . عشق خدا وجود داره اصلا ما همه مان سرشار از عشقيم منتها هر كدام با معشوقهاي مختلف . مهم اينه كه يك ذره از عشق هاي مختلفي كه داريم جهت دارشون كنيم ببريم به يك سمت وقتي همشان متحد شدند ان ميشه يك عشق و خدا دقيقا اينو ميخواهد . و اين ميسر نميشه مگر اينكه به احوال درونت بيشتر بپردازي و ان ها را بيشتر مورد كنكاش قرار بدي و بفهمي چه معشوقهاي زيادي در درونت كاشته اي .

·          با مامان رفته بوديم روستا . آب يكي از باغهاي مردم را قطع  كرده بودند مامان رفته بودند با آن اقا صحبت كنند كه چرا در كارشان بي نظمند . توي ماشين نشسته بودم به روستا به گرمايش به سكوتش فكر ميكردم . گفتند به چي فكر ميكني ‌؟‌گفتم :‌مامان بچه هاي جهادي 18 روز توي يك همچين روستا هايي بودند براتون جالب نيست بچه تهراني ها چطور اين محيط ها را به راحتي تحمل ميكنند ؟ گفتند :‌  نه كاملا عادي است ان ها مراحلي را طي كردند كه به اين راحتي حاظرند در اين جا ها زندگي كنند . (‌تعجب كردم از مامان فكر ميكردم بگويند اره برايم جالب است اما او به راحتي اين مساله را قبول كردند . ) دلم گرفته  ،‌ خسته شدم از بس به جهادي فكر كردم و كسي ..... ‌ نميدانم شايد هيچ موقع نتوانم زندگي ام را در اين مسير طرح ريزي كنم . شايد اسباب ان هيچ وقت فراهم نشه .... ياري ام كن . خدايا .

****************
  
شناخت يهود قسمت (11 )‌

     پيامبر خاتم و توطئه ها ....
پس از حضرت عيسي سازمان يهود ديگر جز اسلام هيچ تهديدي را در برابر خود نمي ديد . انان درابهر اسلام و اهداف آن و اورنده ان و ادامه دهنده آن اطلاعات جامع و كاملي داشتند . با توجه به اموزش هاي پيشين و تجربه ممتد در به كار گيري آن آموزش ها و نيز با توجه به تاكيد و پشتكاري كه اين سازمان در رسيدن به حكومت جهاني داشت ،‌طبيعي است كه در برابر اين تهديد به برنامه ريزي و مقابله بپردازد . همان گونه كه در برابر عيسي ايستاد . شايعه فحشاي مريم (‌س )‌ و تصميم به سنگسار ايشان و براندازي عيسي همه از برنامه هاي يهود بود .

مجموعه عمليات يهود را ميتوان دريافت كه اين عمليات براي مبارزه با پيامبر اخر لزمان ، در سه مرحله طرح ريزي شده است :‌

(1)‌ :‌ ترور و جلوگيري از پيدايش پيامبر اكرم
(2) :‌ايجاد موانع تاخيري بر سر راه ايشان براي جلوگيري از رسيدشنان به قدس . چون قدس محور و خواسته يهود است و اگر اين منطقه به دست پيامبر فتح شود . يهود براي هميشه نااميد ميشود .
(3) :‌نفوذ در حكومت پيامبر خانم و به دست گيري آن در صورت تشكيل .

پايدار باشيد . پونه

 

شنبه، ۲۶فروردین ۱۳۸۵

معرفت ...

توي دفتر داشتم براشون نقشه را توضيح ميدادم ،‌ يك مركز تجاري بود . و در لايه هاي بعدي گسترش ميافت . تقريبا در تمام موارد به يك اتفاق نظر رسيده بوديم ولي از نوع سوال هاي آخرش ميفهميدم كه يك چيز ديگه ميخواهد .توي يك چيزي گير داره كه روش نميشه بگه و يا اگر ميگه مبهم است . مي گفت :‌ خانم مهندس اگر محبت كنيد اين كنار راه پله يك اتاق 3*4 در بياريد . (‌تصورش  را بكنيد مشكلش با ده سانت و بيست سانت نبود . سه متر * 4 متر را مي خواست  )‌ براش دوباره و يا يك بيان معماري ديگه  توضيح دادم ببنيد اقاي فلاني ابعاد راه پله تا يك حدي مي توانه كوچيك باشه و عرض ان راه پله حداقل بايد 120 سانتي متر باشه . و يا اينكه بايد اسانسور در ساختمان هاي تجاري ديده بشه و ديوار هاي خارجي نبايد كمتر از بيست  سانتي متر باشد و خيلي چيز هاي ديگر . جالب اينجاست مي فهميد چي دارم ميگم و همه شان را قبول مي كرد اما ميگفت ولي من بايد يك 3*4  ديگه اين انتهاي مغازه داشته باشم كه از كوچه پشتي راه داشته باشه . (‌تصور مغازه تجاري از يك كوچه 6 متري اونم كوچه پشتي را داشته باشيد . )‌ تقريبا چيزي حدود 45 دقيقه به نرمي براش توضيح دادم و ديگه كم كم مثل اين كارتون ها كه ادم اول قرمز ميشه بعد ابي ميشه بعد بنفش داشتم عصباني مي شدم . اما عصبانيتم نه مال خودم بود و نه مال حركات او . بلكه به خاطر اين بود چرا مردم نميخوان استاندارد ها را رعايت كنند و يا قبول كنند . قلم را مودبانه با كاغذ برگرداندم و گذاشتم طرفشان و گفتم  :‌ شما بكشيد من طراحي ميكنم !‌. ديد اوضاع خيلي خراب شد . گفت نه . يعني .. چيزه !‌..ببنيد !‌.. شما ميشه بياييد توي اين اتاق من كارتان دارم . رفتم ببينم چي ميخواهد بگه اين بنده خدا ... همين طور كه سرم پايين بود يك ريز صحبت مي كردند :‌ ميدانيد خانم مهندس!‌ من كاري ندارم كه ميخواي چي بكشي اصلا هر چي بكشي من قبولت دارم . ميدانم قانوني با تمام ستو نها درست ميكني . ولي بايد يك مغازه حالا 3*4 نه 3*3 در بياد . (‌فكر كنيد كل دهنه اي كه من داشتم بسيار باريك بود حدود 5 متر  )‌ گفتم آخه چرا ؟ گفت:‌ خوب من قول دادم به يك خانواده . ديگه داشت قضيه جالب ميشد . بهش نگاه كردم كه بفهمه چقدر علامت سوال توي ذهنم است . ادامه داد : ميدانيد يك مهندسي است كه ازش كلاه برداري كردند . سه تا خانه داشته . بالا كشيدند و بردند و رفتند . دست اخر نيز ان كلاه بردار تصادف كرده  در راه شمال و فوت كرده ....  هيچ مدركي نداريم كه اموال مال اين مهندس بوده ... الان اين مهندس با اين همه ابرويي كه قبلا داشته توي يك زير زمين اجاره اي زندگي ميكنه و به علت اين فشار ها و داشتن چهار تا فرزند ناراحتي قلبي گرفته و يك گوشه خانه افتاده و بخش اعظم امور مالي را خانم اين خانه ميگردانه . من كه رفتم ديدنش . بهش گفتم فلاني من كه دارم مغازه خودم را ميسازم ان گوشه موشه ها يك كوچولو هم براي شما در ميارم كه به مدت دو سال يك دهنه 3*4 بهت ميدم تا كار كني و دوباره جا بيفتي تا دو سال ديگه هم خدا بزرگه ... و داشت توضيح ميداد .... و من توي همان صحبت هاش كه شايد ده  دقيقه اي طول كشيد تامل ميكردم و چقدر دلم توي آن لحظه گرفت . شايد در عرض سه چهار ثانيه تمام اين ها توي ذهنم مرور مي شد :‌

·         : اصرار اين مرد در اول قضيه اين شبه را براي من ايجاد كرده بود كه ميخواهد دو تا مغازه داشته باشه و سود بيشتر و ... غافل  از اينجا بود كه ممكنه هر چي بدوه كفشش پاره بشه و به مسيري كه ميخواهد نرسه .  (‌در حقيقت در نظر اول دو گزيه امد به ذهنم اول مادي بودن او  و دوم فشار اقتصادي كه بر هر خانواده مياد و مجبورند سه شغله باشند . تصور منفي را  داشته باشيد . )‌

·          چقدر كلاه بردار و آه آن  خانواده رنج ديده مهندس  زود در حقش عمل كرده بود . او تصادف كرده بود و حتي  فرصت نكرده بود لذتي از اين همه مال ببرد . (‌هر عملي محبت كند و در نهايت منتظر بازتابش باشد !‌)‌

·         فشار زيادي كه به يك خانواده بعد از اين4  سال تحميل شده بود . و با بيمار شدن عضو اصلي خانواده همراه شده بود و عملا چرخه اقتصادي فلج شده بود . بعضي وقت ها آدم فكر ميكنه به يك نخ بنده . اما الان احساس ميكنم كه ان نخ هم توي بعضي شرايط شايد نباشه و شايد بعضي وقت ها يك نخ هايي كار چندين ستون را انجام بده .

·         هميشه ادم بايد توي هر معامله اي كه ريسك ميكنه يك گزينه احتمال شكست نيز براي خودش بذاره . و هميشه مسكن و شرايط اسايش خانواده اش را با بلند پروازي ها قاطي نكنه . از بعضي جاهاي ديگر ميتوانيم معاملات ديگري را در معاملات كاري خود داشته باشيم .

·         توي كف دوست خودمان كه من براش نقشه كشيده بودم مانده بودم . حالا متوجه جريان شده بودم . جريان اصرار ساختن 3*3 متر در فضاي كه امكان شدنش تقريبا محاله .

·         اينكه معرفت دوستي تا كجا ها مي توانه پيش بره . توي شرايطي كه مردم به هر طريقي سعي در كلاه برداشتن براي هم هستند باز هم رگ هاي ايمان و معرفت در بعضي ها ميدود .

·         توي همان فاصله كم دلم گرفت ... چقدر خوبه ادم يار زندگي اش اهل معرفت باشه . اهل عمل باشه . اهل كمك كردن باشه . به خدا ديني كه مي گيم چيزي خارج از اين چيز هاي ساده نيست ... دلم يك هويي پر زد و خالي شد . به كجا رفت نمي دانم . اما دلم براي معيار ها تنگ شد . خيلي تنگ .. يعني كسي هست ؟!!‌

وقتي صحبت هاش تمام شد . گفتم باشه . سه چهار روز ديگه بياييد كار تمامه !!‌. اول فكر كردند خول شدم و يا نفهميدم اين همه صحبت را . دوباره تاكيد كردند يعني ان تيكه در مياد ؟؟!!!‌ با تاكيد گفتم بله . حتما در مياد . همين طور نگاه ميكرد اما باورش نميشد چون نميتواسنتند تصور بكند من از حالا توي بعضي شرايط حاظر بودم،‌ و فقط بعضي شرايط ،‌ بعضي از استاندارد هاي معماري و فقط بعضي از آن ها را زير پا بذارم تا يك خانواده به يك فضاي كاري 3*3 و محل در آمدي برسند . يادتان باشه فقط بعضي وقت ها تخلف معماري ! (‌الان كه دارم مينويسم دارم آهنگ ياران چه غريبانه را گوش ميدم فضاي درونم به شدت تهي است !‌)‌

                                                    *************
                                             شناخت يهود . قسمت (9)‌

خود زني و مظلوم نمايي يهود
بايد تمام نبرد هاي بين مسيحيت و يهوديت را تحليل و نقد كنيم تا مشخص شود اين جنگ ها در اختيار خود بوده يا نبوده است . اينان هيچ راهي را نداشتند جز اينكه جهان مسيحيت به آنان حمله كند و يهوديان فرار كنند و جاي ديگر بروند . بر خلاف آنچه گفته شده ،‌هميشه در جنگ ها با اينكه اينها قرار بوده كشته شوند ،‌طرف مقابل كشته ميشده . در قران به شكته شدن يهوديان اشاره اي نشده است . اما كشته شدن مسيحيان به سدت يهوديان را در جريان اصحاب اخدود نقل ميكند .
اصحاب اخدود به هلاكت رسيدند ،‌اتشي افروخته از هيزم ها ،‌آنگاه كه در كنار آن آتش نشسته بودند و بر آنچه بر سر مومنان مي آوردند . شاهد بودند و هيچ عيبي در آن ها نيافتند جز آنكه به خداي پيروز مند در خور ستايش ايمان آورده بودند . (‌ بروج . آيات 4 تا 8  )‌
ذونواس يهودي دست به شكتار اصحاب اخدود زد . او در نجران منطقه يمن حاكم شد و مسيحيان را به دين يهود فرا خواند . آنان نپذيرفتند و او نيز همه را كشت . پرسشي كه شك است بر انگيز است اين است كه يهوديان در نبرد هايي كه بر آنان تحميل شده با توجه به اينكه نسلشان محدود است و  ورودي در نسل راه نميدهند . چگونه باقي ماندند ؟‌از اين روي بايستي در تمام اين جنگ ها و ريشه ها و پي آمد هاي آنان با ديده ترديد نگريست .
                                                             
پايدار باشيد . ايرواني

دوشنبه، ۲۱فروردین ۱۳۸۵

برنامه ريزي

·          بعضي وقت ها احساس ميكنم در زندگي آينده بخش زيادي از اتفاقات و آنچه كه قرار است بيفتد به برنامه ريزي اي ربط پيدا ميكند كه در همين دوران داشته باشيم . معمولا آدم ها به سه دوره تقسيم ميشن . دوره نوجواني  . دوره اي كه  درس ميخونند و دوره سومي كه اساسا براي زندگيشون برنامه ريزي ميكنند و آينده را طرح ريزي ميكنند (‌سني كه باقي ميماند )‌ مثلا يك آينده 15 ساله . و يك افق اينچنيني . حال اين برنامه ريزي ميتواند براي كار ،‌زندگي ،‌ همسر و غيره باشد ... تماما به همين برنامه ريزي و شرايطي كه خداوند نيز براي ما مقرر نموده و بخش زيادي از اين شرايط را خودمان و با تصميمات خودمان ايجاد ميكنيم بستگي پيدا مي كند . 

·          به من گفت : به نظر تو هم كفو بودن يعني چي ؟‌ يعني اينكه هم تحصيلات باشد ؟‌ سطح خانواده ها يكي باشند ؟‌ يعني همكار هاي خوبي باشيد ؟‌ يعني هم رشته باشيد ؟‌ از نظر سني به هم مناسب باشيد ؟‌ ‌داشتم گوش ميكردم اما احساس مي كردم حرفاش بوي سه سال قبل حرفاي منو ميده  ترجيح دادم فقط گوش بدم . بعضي وقت ها سكوت خيلي چيز ها را نشان ميده . كاش مي توانستم بهش بگم ... زندگي اين چيز هايي كه ما ها مي بافيم نيست اين ها تئوري هايي است كه بلديم اما در واقعيت امر داستان چيز ديگري است .... به نظر شما چي ؟‌دوست دارم در اين زمينه چيز هايي را بشنوم .

·          قطار نيشابور – تهران {‌ قبلا مشهد – تهران بود } راه افتاد . خوشحالم . ديگه براي تهران رفتن مشكلي از نظر بليط و ترافيك ايام خاص و غيره و غيره ندارم و شايد ببتوانم بخشي ‌از (‌مشخص شدن وضعيت دانشگاه و كارم ) زندگي آينده ام را در تهران و بخش ديگر را در نيشابور حداقل در اين سالها پي ريزي كنم .

****************
شناخت يهود . قسمت (‌5)‌

نفس پرستي و آزمندي
پس از استقرار بني اسرائيل در منطقه قدس ،‌دانش هايي كه آنان در صحراي سينا از موسي آموخته بودند ، ‌با تجربه علمي همراه شد و مجموعه توانمندي در آنان بوجود آورد . اگر اين توانايي ها در راستاي اهداف انبيا باقي ميماند ،‌ مي توانستند اين وعده خداوند را تحقق بخشند كه فرمود :‌
ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روي زمين نعمت دهيم و آنان را پيشوايان سازيم و از وارثان گردانيم .
چرا كه آنان ،‌هم توان علمي داشتند و هم توان تجربي ،‌تنها نياز آنان ،‌انطباق معنويت با قدرت بود . قدرت گاهي به سمت تبديل شدن به خواهش هاي نفساني مي رود و اين ،‌ با هدف الهي قابل جمع نيست . يهود گرفتار حسد و آزمندي فراوان به زندگي دنيا شده بودند :
ام يحسدون الناس علي ما اتاهم الله من فضله :‌آيا حسد ميكنند بر مردمان بر آنچه ايشان را تعالي الله داده است از فضل خود ؟‌
اگر يهود در پي نياز هاي دنيايي خود ميرود و از خدا فاصله ميگيرد ،‌صفاتي چون حرص . سيري ناپذيري ،‌حسد ،‌حسد ،‌ترس ،‌ .. او را فرا ميگيرد . بني اسرائيل تا هنگامي كه در مسير حق و خدا هستند ،‌به آساني به حاكميت دست مي يابند توان اجرا و گسترش آن را نيز دارند . اما انحراف در بين آن ها ايجاد شد و هرم خواسته ها و مفاهيم ،‌معكوس شد .

نتيجه :‌انحرافات اين دوران و تمام اين آشفتگي دنيا را با ريشه يهو د مقايسه نماييد .

پايدار باشيد . ايرواني

دوشنبه، ۱۴فروردین ۱۳۸۵

دو گانگی ...

گريه ميكرد ... هر از چند گاهي به نقطه اي خيره ميشد و گريه ميكرد .. بهش گفتم چي شده تو چرا اين قدر گريه ميكني ؟ و زود چشات باراني ميشه ؟ چرا از اتاقت بيرون نمي ايي ؟ چرا ساكتي ؟ مطمئن بودم دردش از نوع عاشقي نيست . يا مشكل خانوادگي نداره ... اما همچنان ميگريست .
بعد از سكوت طولاني و توام با اشك هاي ارام ... گفت : ميداني پونه ، نميتوانم . دچار دوگانگي اخلاقي شدم . من نميتوانم در مقابل بدي ها مقابله كنم و با خوبيها به طور كامل انس بگيرم . يك چيزي بين آن ها هستم كه به درد هيچ چيز نميخورد . من هيچ كدام از قولهايي كه به خدا داده ام تا اخر نميرسانم . هيچ كدام از انها سند واقعي ندارند . چون پيمان نامه توسط من هميشه شكسته ميشه ... هر موقع اسباب گناه درست ميشه بي تفاوت به آن همه خلوص همه را زير پا ميذارم و باز گناه  را با تمام لذت هاي موقتي اش انجام ميدم و در لحظاتي بعد پشيماني و اشك ... چه بكنم ؟ من چه كار كنم ؟ !!  وقتي تمام چيز هايي كه پذيرفتي رويش اعتقاد نداشته باشي و شايد ، فقط دوستشان داشته باشي ... و روي اعتقاداتت محكم نايستي دچار دوگانگي اخلاقي ميشي .. مثل من ! پونه مثل من !

داشتم گوش ميدادم .. جدا چند نفر از ما ها ، حداقل براي وجدانمان رو سفيد هستيم ؟ ! واقعا چند نفر ؟!! من براي پاسخ اين سوال .... احتياج به هوا دارم ... نفسم تنگ است . تو چي ؟

**************************************

نخستين سازمان بني اسرائيل
برخي از مردمان با ديدن پيروزي موسي به او ايمان آوردند و موسي آنان را به توكل و پايداري امر نمود . ماموريت نخست ، ددعوت فرعون بود نه مومن كردن او . اما ماموريت دوم بسيار مشكل تر بود چون بايد با بني اسرائيل تشكيل حكومت بدهد و مراقب ايمان آنان باشد و با آنان قدس را فتح كند اما بني اسرائيل در حكوت فرعون مردماني مستضعف بودند كه هيچ كاري نمي دانستند .
موسي ( ع) چگونه بايد اين بار را به سر منل مقصود برساند ؟ خداوند تمام حاكميت فرعون را در اختيار موسي قرار داده بود تا طي اين فرصت آمادگي اجمالي را در بني اسرائيل ايجاد نمايد . موسي در اين مدت پياپي به فرعون نشانه و معجزه نشان ميداد . اما فرعون همواره بر كفر خويش پاي ميفشرد اما در اين مدت اين آيات باعث ميشد فعلا با موسي معاشات كند و بني اسرائيل را در مصر تحمل كند . در همين مدت موسي نهايت بهره برداري را كرده و بني اسرائيل را آماده ساخت
" به موسي وحي كرديم براي قوم خود در مصر خانه هايي مهيا كنيد و خانه هاي خود را عبادتگاه سازيد و يا روبروي هم بسازيد و نماز گزاريد و مومنتان را بشارت ده . "
بني اسرائيل نخست بايد سازمان بيابند و در كنار هم زندگي كنند . فرعون بسيار زيرك و دانا بود . در تمام دوران حكومتش بني اسرائيل گروههاي پراكنده و شكست خورده وابسته و ترسو و طفيلي بوده اند . نه خانه اي از خود داشتند و نه اجتماع و نه تمركزي و نه برنامه سازنده دنيوي و معنوي .. آن ها بايد از نظر روحي بسيار آماده ميشدند و اين كار بسي سخت را موسي در اين مدت و بعد از ان در مدت 40 ساله آموزش ( كه در قسمت هاي بعد ميگويم ) انجام داد .. اما بعد ها همين قوم بني اسرائيل ... از پيام هاي الهي اي كه فرا گرفتند در جهت ضد آن عمل نمودند ....

بند الف: هدف از اين نوشته آشنا سا زي دوستان با ريشه هاي اوليه قوم يهود  است  . اين جريان ها ادامه دارد .

دعا كنيد مرا . پونه

شنبه، ۲۷اسفند ۱۳۸۴

آخرين نوشته من در سال 1384

تمام كار هاي خداوند از روي حكمت است بگذاريد داستاني را بگويم ( البته داستان نيست . عين واقعيت است . در قران نيز به آن اشاره شده است )
دوران رنج بني اسرائيل چهار صد سال به طول انجاميد . منجمان فرعون را خبر كردند  كه نطفه موعود بني اسرائيل ، در اين شب بسته خواهد شد فرعون دستور داد در آن شب همه مردان بني اسرائيل را به بهانه جشن ، از شهر بيرون ببرند تا مردان بني اسرائيل از زنهايشان جدا شوند . پدر موسي و تعدادي از بني اسرائيل ، كارگر كاخ فرعون بودند و به دستور فرعون ، در كاخ ماندند . نيمه هاي شب هوا باراني شد و رعد و برق وحشتناكي به وجود امد . مادر موسي ( ع) كه خود مستخدم كاخ فرعون بود ، سراسيمه شد و از نيامدن عمران نگران شد . برخاست و به كاخ رفت و از نگهبان پرسيد چرا عمران نيامده است ؟ براي او اتفاقي افتاده است ؟ گفت : نه ، آنها را امشب اينجا نگه داشته اند . گفت : چرا ؟ گفت : نميدانم . گفت : من نگرانم . نگهبان براي رفع نگراني ، او را به كاخ راه داد . جناب عمران در اتاق مخصوص خود تنها بود . نطفه موسي (ع) در همان كاخ فرعون بسته شد .
نكته اي كه در اين داستان نهفته است و براي امروز بسيار آموزنده است وضعيت آن شب بني اسرائيل است . بني اسرائيل كه به بيابان رفته بودند و به باران شديد روبرو بودند . زبان به اعتراض گشودند كه : خدايا ، ما را آزار ميكني و در اين بيابان گرفتار بارانمان كرده اي ؟
براي رسيدن همسر عمران به او و انعقاد نطفه منجي موعود ، بايد اين وضعيت هراسناك و دشوار پيش بيايد تا مادر منجي ، هراسان به در كاخ برود و ورود او به كاخ هم توجيه شود و نگهبان نيز به او حق دهد كه در ان شرايط وحشتناك بترسد . اگر اين مسايل نبود ، او را به كاخ راه نمي دادند و اصلا او از خانه بيرون نمي آمد . بني اسرائيل كه منتظر ظهور موعود هستند ، اگر ميدانستند كه آن باران براي چيست ، آيا باز به خدا اعتراض مي كردند ؟ ايا صبر نميكردند ؟ آيا توكل جز معناي ديگري در اين زمان داشت ؟ در حقيقت خداوند اين جمعيت را گام به گام با اين گونه سختي ها و امور طبيعي آماده ميكند و سختي هاي بزرگ تري را از آنان بر ميدارد . ....

اين اخرين نوشته من در سال 1384 است . در سال جديد بيشتر بايد در مورد توكل و صبر و حكمت ، و آنچه كه در زندگي ام اتفاق ميافتد دقت نمايم و چيز هاي بيشتري بفهمم .


                              به قول يكي از دوستان . خداحافظ سال 1384
                                                  پايدار باشيد . پونه

یکشنبه، ۱۴اسفند ۱۳۸۴

يا حبيب قلوب الصادقين

بعد از شش ماه رفتم پيشش ... به من سه تا كتاب و دو سيدي هديه كرد ... هميشه هر موقع ميخواست كار خوبي براي يك دوست انجام دهد به آن كتاب ميداد .. نه هر كتابي ! بلكه مي دانست هر كسي چه كتابي دوست دارد و چه چيزي ميخونه و به چيز هايي علاقه داره و يا لازمه كه بدانه .. حتي سيدي هاي آقاي قاسميان را برام كنار گذاشته بود ...

جدا لذت ميبرم . خداوند اگر بخواهد خير بزرگي به بند ه اش بدهد به او دوست خوب هديه ميكند و الحمد الله من دوستان بسيار بسيار خوبي دارم ...

ديروز بچه ها توي كلاس تمرين هندسه داشتند . در اول كار كمي گيج بودند . نمي دانستند دارند چه كار ميكنند . فايده اين كار را نميدانستند با شبكه فلزي و كاموا و سيم هاي خودشان هنوز ارتباط برقرار نكرده بودند ... اما وقتي كار شكل ميگرفت نيرو ميگرفتند و انجام ميدادند ...
هميشه عادت دارم توي كلاس راه بروم به همه كار ها سر بزنم . اين باعث ميشه شب كه ميام خانه پادرد هاي بدي داشته باشم . بيشتر از ده ساعت ايستادن اين مشكلات را هم دارد . اما سعي ام بر اين است كه سيستم آتليه اي را زنده كنم .. بچه ها ان بخشي از كار را به خانه ميبرند كه ميتوانند انجام دهند . تقريبا هفتاد درصد كار تمام ميشه و آموزش را همه با هم ميبينند .. همه از شكل گيري يك هندسه در كار هاي مختلف آشنا ميشند و اين يعني يك سيستم آتليه اي و كار عملي كه خودم در دوران دانشجويي آرزويش را داشتم ... اما هيچ گاه ميسر نشد .

براي پونه دعا كنيد ... پونه بعضي وقت ها كه شروع به كار ميكنه ..بعضي وقت ها كه از خواب بلند ميشه .. و يا در آرامش خودش غرق ميشه با خودش ميگه آيا كسي هست كه تسلاي .......  روح نا آرام و پر هيجان و در عين حال غم زده او باشد ... ميدانم همه چيز را او ناظر است و مهربانترين اوست

شنبه، ۶اسفند ۱۳۸۴

فرصت ...

آن قدر خسته هستم كه نتوانم آپديت كنم . بعضي از روزها زمان تدريسم بسيار زيادند . از 8 صبح تا 7 شب . بچه هاي خوبي در كلاسهاي عملي دارم  ... خوب كار ميكنند زحمت مي كشند .جمعيت زياد آن ها باعث ميشه ان قدر سرو صدا در كلاس و همهمه باشد كه سردرد بشم بعضي اوقات بايد عملا آن ها را به سمت سكوت و آرامش هدايت كني . كنترشان اين همه انرژي واقعا مهارت ميخواهد  ... وقتي به ان ها درس ميدم متوجه اشتباهات دوران دانشگاه خودم متوجه حواس پرتي هايي كه در كلاس داشتم و متوجه خيلي از رفتار هاي خوب و بد خودم ميشم . فهميدن مواردي بسياري كه ناآگاهانه انجام ميدادم و اختلاف سني كمي كه بچه ها دارم اين خوبي را دارد كه دائما مقايسه كنم آنچه بر من گذشت و آنچه كه روي بچه ها پياده ميكنم .

 اين هفته راهي تهرانم .... كاش ميشد كلاس آقاي قاسميان رفت. متاسفانه درگيري كار اين اجازه را به من نميده ... زمان همچنان به سرعت ميگذرد و بي توجه به آنچه كه ميرود زندگي ميكنم ...

دوست عزيزم نگين ... چه زيبا نوشته است اين همه تكرار را ...
امروز صبح است.  مثل همه ی امروزها. مثل همه ی صبح ها. مثل همه ی روزهای اسفند که بوی بهار می آيد. مثل همه ی دلشوره ها و اميدها از رفتن بيهوده ی امسال و آمدن قول های سال آينده. و من در اين تکرار، دنبال آن نشانه می گردم؛ آن نشانه که فقط مال امروز است. دنبال آن نشانه که مرا از اين تکرار بيهوده، معاف می کند. نشانه ی امروزم را هنوز پيدا نکرده ام. خورشيد از پشت کوههای مشرق بيرون آمده. دلم می لرزد. نکند نشانه ی امروزم باشد؟!

چند روز ديگر نيز به اتمام ايام زيباي محرم نمانده ... نتوانستم خوب استفاده كنم . شما چي ؟ 
برايم دعا كنيد ... پونه                                                          

شنبه، ۲۹بهمن ۱۳۸۴

هيهات ...

ميدانستيد پونه چند تا"  من "  بيشتر نداره .... 50 درصد از " من " را معماري تشكيل ميده و اگر اين 50 درصد را از زندگي اش برداريد .. من هاي ديگه آن قدر ريزند كه بدرد كارش نمي خوره ...

ميدانيد ... پونه امشب فهميده شايد 4 سال پيش را اگر يك جور ديگه زندگي ميكرد وضعش بهتر بود . و شايد اگر الان يك جور ديگه زندگي كنه ...

پونه امشب فهميده كه " من " مذهبي او اين قدر ناچيز و بدرد نخور و هوايي شده كه اصلا ارزش حساب آوردن را نداره . پونه وحشتناك دلش براي كلاسهاي آقاي قاسيمان گرفته . كلاسهي 5 صبح در تهران كه به روح او جلا ميداد .. كلاسهايي كه باعث ميشد او اميد وار باشه .. بچه هايي كه همشان بوي ايمان آن ها فضا راعطر آگين و اشباع  كرده بود . فضايي كه تمامي بچه ها توي كار هاي هر چند ناچيز و مثبت سبقت مي كردند .. احترام ميذاشتند و حقوق هم را رعايت ميكردند . بچه هايي كه دوستشان داشتم .. چون " من " مذهبي شان " من انسان بودنشان " خيلي زياد بود .. خيلي زياد ......

نيشابورم ... از بوي تعفن اين " من " اين مني كه نميدانم چيست اما به روزمرگي و نفهميدن ها . به تغيير نكردن ها .. به چيز هايي كه ميخواست و نرسيده .... از بوي اين " من " داره حالم به هم ميخوره ... از مني كه تمام خواسته هاش توي همين مسير هاي عادي دور ميزنه .... كجايم ؟ چي ميخواهم ؟ ديگه حتي دعا هايم نيز دنيايي شدند .. ديگه حتي دعاي كميل را هم براي چي ميخونم نميدانم . من چه شدم ؟

من دلم براي تمامي چيز هايي كه  در گذشته به راحتي به راحتي راحت بدون فهميدن قيمت بزرگش ....از دست دادم .......تنگ شده ....  من دلم براي آن فضا هايي تنگ شده كه بيواسطه صحبت ميكردم . بيواسطه معامله ميكردم . خالص بودم .. بيرنگ .. بيرنگ بيرنگ .. دلم براي تمام ان مهرباني ها تنگ شده .....

باور كنيد من به يك " من " هاي ديگر نياز دارم ... اما فكر نميكنم حالا زمان مناسبي باشه .. حالا كه همه چيز دير شده .... حالا كه تمام روزهاي خوب پريدن را از دست دادم ... و حالا كه تمامي صفات بدم .. چون قير بتوني !!  ... به وجودم چسبيده ....

خدايا ... بد جوري بي هدف و گنگ و رها و خيلي چيز هاي ديگه هستم ....

خدايا من جدا به آخر خط رسيدم .... جدا اشتباه كردم . جدا ........

ظلمت نفسي و تجرات بجهلي و سكنت الي قديم ذكرك لي و منك علي ........

اللهم مولاي كم من قبيح سترته و كم فادح من البلاء اقلته ............

پنجشنبه، ۶بهمن ۱۳۸۴

اولين دانشجويانم ...

بلاخره ترم اول . و تدريس با دانشجويان معماري تمام شد و بچه ها به خوبي امتحانشان را دادند . ‏كمترين نمره اي كه داشتم 12.5 و سه نمره كامل نيز داشتم .  ( معدل كلاس : 16.20) ‏
در حين امتحان دادن بچه ها اين من بودم كه به تك تكسان با يك نگراني خاصي مينگريستم كه ‏سوالات را جواب بدن .. هيچ وقت احساس معلمي را فراموش نميكنم .. احساسي كه تو شاگرد ‏زرنگ هايت را در روز امتحان از ياد ميبري و تماما نگاهت به بچه هاي ضعيف تر است .. دلت ‏ميخواهد كنترشان كني و بيشتر ان ها را بفهمي ... دوستشان دارم ... هميشه . !‏
به من گفتند :  خانم مهندس توي طول ترم هاي پيش و اين ترم اين نمرات درس شماست كه بالاترين ‏معدل را دارند . ميگفت زياد براشون زمان نذاريد . دانشجويان الان اصلا ارزش اين همه زمان ‏گذاشتن و تحقيق اينترنتي و تحويل سيدي به شما را ندارند . بگذاريد هر كي هر چي خواست ياد ‏بگيره و زياد دل نسوزونيد .... ‏
فقط به حرفاش گوش ميدادم .. در حقيقت ميشه گفت تحملش ميكردم ...چون ابدا با عقايدش . با نوع ‏تفكرش نسبت به دانشجو و با همه افكارش مخالف بودم ... بعد از نيم ساعت نصيحت هاي استادانه ‏و پدرانه شان ، به ايشان گفتم .. آقاي فلاني ... تا زماني كه فكر كني دانشجويانت نادانند ... هميشه براي تو نادان ‏ميمانند ... و تا زماني كه بينديشي اين همه همان پتانسيل هاي نهفته و باروت هاي جواني اند كه « ‏تو » بايد آن ها منفجر كني ... بدان كه منفجر شدني اند و از همين دانشجويان نادان افرادي ‏ميسازيم كه سرمشق من  و  تو باشند .... ‏
                                                                 به اميد آن روز ... پونه   ‏( بهمن ماه 134 )

سه شنبه، ۲۰دی ۱۳۸۴

مي نويسم كه خوانده شوم ...

وقتي ازش عكس گرفتم خيلي سعي كرد بخندد و بغضش را نگه دارد . توي سوراخ دوربين متوجه بغضش نشدم . اما وقتي صداي تيك دوربين در آمد بغضش تركيد و گريست ....
توي خانه اي بودم كه از ريگ ها ي حياطشان تا ظروف آشپزخانه و آن بخاري قديمي و چادر شب همه اش بي ريا بود و بي ريا ....
از خاطرات برام حرف ميزد . از كودكي هايم .... از خاطراتي كه ممكن است بيشتر از صد بار شنيده باشي اما هيچ وقت خسته نشي ! از خاطراتي كه همه اش بوي يكرنگي ميداد و من با اين يكرنگي چقدر فاصله داشتم ...
ميگويد چرا مينويسي . بيشتر از اينكه بخواهي بفهمي داري فهميده ميشي . و بيشتر اينكه بخواهي باور كني داري ميپوسي . بيشتر از اونيكه ارزش ميذاري خراب ميشي ...و بعد شايد در زماني نه چندان دور ...

زماني كه بلند ميشي ميبيني 25 ساله شدي و ..... هنوز !

راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که فقط بنويسم و باصطلاح جزء وبلاگ نويسان و روشنفكران و قشر دانشجوي وبلاگ نويس جامعه خود و كساني كه از روي بيكاري ( براي زمان فعلي من كلمه درستي است ! ) به شغل شريف وبلاگ نويسي روي آورده اند و چون نويسندگاني هستي كه بايد بنويسند ... من اين وبلاگ را به اين دليل می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .شعار نمی دهم. باور كنيد در اين نوشتن ها تغيير كرده ام . از شهريور ماه سال 1382 كه تصميم به نوشتن نمودم تغييراتي را خودم حس ميكنم . تغييرات بسيار زيادي كه باعث شناختن بخشي از وجودم شده . بسياري از خصوصيت هاي نهفته ام را كه پتانسيل هاي خوب و بد بوده اند در اينجا كشف نمودم . آيا من اينگونه بودم ؟ !!

...من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز بر اين تغيير اضافه ميشود و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته هايم پيدا كرده ام .

و حال در بين تمام اين دوستان ....

... می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين گونه دوستان تنها مانده ام . خود نيز نميدانم اين اتفاق نيفتاده كي خواهد افتاد و چرا منتظر اتفاقي هستم كه كاري عبث و بيهوده است . می توانی از خستگی ات بنالی.... ميتواني اعتراض كني .. ميتواني بگويي ديگر توان روحي نداري... ميتواني بگويي در عين اين همه خوشي و اسايش و ارامش ... بخشي از خودت را گم كرده اي ... خودي كه نياز به ترميم دارد . كاش تو اين ها را ميخواندي .. زيرا براي تو مينويسم ...

وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : پونه ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : پونه چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .
اما جدي جدي چي شده كه اون جوري كه ميخواهم نميتوانم داد بزنم . حرف بزنم . اعتراض كنم و خواسته ام را بگم ؟ چي شده ؟ تو ميداني ؟ !!

امروز روز عرفه است ... اون قدر به زندگي ام عادي سازي را تحميل كرده ام كه نفهمم امروز روز عرفه است .. و آيا نداي « هل من ناصر ينصرني » شنيده ام ؟ !!! و تازه بشنوم آيا ياري رساندني هست ؟ !

 

یکشنبه، ۱۸دی ۱۳۸۴

رمزها

آسمان را مي ستايم كه اوج است

مي تواند دست ديوار ها را بخواند .

و تو را مي ستايم ، كه سينه ي سبز تو ، آسمان بزرگ است .

دست ديوار ها و دست فرداها را ميتواني بخواني .

ديوار جغرافيا و فرداي تاريخ ، در وسعت سينه ي سبز تو شكسته است .

تو اوج عروجي

در وسعت سينه سبز تو آسمان چقدر كوچك است .

در كنار شهادت بيدار تو ، چشم آسمان چقدر تار است .

آسمان را نمي ستايم ، كه سقف ها حجاب آن هستند .

آسمان دست سقف ها را نمي خواند .

آسمان فردا را نميخواند .

و آسمان ساكت براي من نمي خواند .

اما تو

تو براي من بخوان

تو در آنجا ايستاده اي كه فردا ها نشسته اند .

تو با نشانه ها براي من بخوان .

كه رمز اسم هاي بسته را گشوده اي .
رمزها را براي تو شكسته اند .

نوشته شده توسط پونه ...

 

چهارشنبه، ۷دی ۱۳۸۴

اشكهايش ...

برام تعريف ميكنه از آن روزهايي كه گذشت . از آن موقع هايي كه تا نيمه شب درس ميخونديم . از آن صبح هاي زودي كه به حرم مي رفيتم . و يا بيدار مي مونديم و مي خنديديم و ماكت مي ساختيم .... اشکاش مث خنده هاش بی مهاباست∙

میگه: آخ چه بد که تموم شد اون روزا... و من مينگرم ...... و سكوت ....


همراه همیشه شبهای بی روشنای من
بگو بدانم
چه کسی چله نشین کوچ چلچله ها ماند ،
این چنین که من ماندم ؟!
می بینی ؟
هنوز هم نشسته ام پا به پای این عقربه ها ،
- که پوزخند میزنند بر ته مانده های تلخ تبسمم -
منتظر ، تا برگردی ،
و باز نگاهی بیاندازی
به من و این حضور همیشگی حزن در نگاهم
و این چینهای دو چندان شده زیر چشمانم .
میدانم که بر می گردی
دوباره مرا میهمان مهربانی نوازشهایت می کنی ،
و گیسوانم را باز به انگشتانت پیوند می دهی ...
و من سخن میگویم ، کار می کنم
همانم که بودم ، هراس می ورزم ، زندگي مي كنم ...
و چگونه این شبها را دوام می آورم ؟...
پس،
زودتر ،
مرا و خودت را ،
خلاص کن ازین غربت غمگین انتظار و رویا ...


برايم دعا كنيد . پونه

چهارشنبه، ۳۰آذر ۱۳۸۴

در سفرم ...

در سفر هستم و مشغول فعاليت هاي بسيار ....

وقتي از مترو پياده ميشي و آن بالا .. آن جايي كه كوه را نزديك خودت مي بيني و گستردگي و وسعت شهر زير پايت است ... آنجا كه حركت ميكني در آن واحد جمعيت بسيار زيادي درحال حركت هستند .. دوان دوان .. پرشتاب .. مردم صف هاي عظيمي ايجاد كرده اند .. شهر به آنها اينگونه نظم را تفيهم كرده است . .. آنجا كه آرامش را ابدا پيدا نميكني.. آنجا كه ميدوي .. آن هم به سرعت .. اما براي چه ؟‌نميداني... ناگهان .. در آن جمعيت ... در آن هواي سرد ...از جاي نه چندان دور ... صدايي مي آيد .. آن لحظه اي كه آسمان نه تاريك است و نه روشن .. نه قرمز است و نه آبي ... اذان ميگويند ... هيبتش را تاكنون احساس كرده اي .... ؟؟!!

به راستي .. در اين شهر .. انسان انسانيت خويش را گم كرده است و اين صداي عظيم در اين دويدن هايي كه گويي هيچ گوشي براي شنيدن اين فراخوان عظيم ندارند . چه بگويم ؟‌ براستي بركت از زندگي انسان ها رخت بسته است . تو اينگونه فكر نميكني ؟؟‌!!‌

سوال :‌اصولا چه چيز هايي باعث ميشود كه انسان ها تلاش زياد ميكنند اما بازدهي كمي داشته باشند ؟

سوال :‌بركت يعني چه ؟‌

سوال : روزي و آنچه كه قسمت توست كجاست و اراده و چه نقشي در آن دارد ؟

برايم دعا كنيد .... پونه

 

دوشنبه، ۲۱آذر ۱۳۸۴

رها ...

رها

گفتم : مامان! ... اون بيل پلاستيكي و سطل پلاستيكي و قايق بادي من كجايند ؟

گفتند : شوروي ...
- چي ؟؟ !!! چرا آنجا ؟
- بچه كه بودي .شايد 3 يا 4 ساله .... گفتي انتهاي اين دريا كجاست ؟ گفتم شوروي ...

سريعا قايق بادي و بيل پلاستيكي و سطل زيباي قرمز رنگت را به آب هديه كردي ...

- ..برشان دار .. الان آب ميبره ...

- گفتي ميخواهم ببره ... ببره شوروي ... آنجا بچه هاي شوروي بردارند باهاش بازي كنند ... آنهايي كه سطل و بيل بازي ندارند .

- تو حتي يك لنگ از دمپايي پلاستيكي را هم به عنوان يادگاري توي سطل گذاشته بودي ... و به دريا خيره خيره نگاه ميكردي ....

- .. ببين .. وسايلت داره ميره .. بذار ورشان دارم .. بره توي آب ديگه نمي توانم بيارم ....

- نه ! اين كار را نكن .... سطل و قايق را مي ديدي كه آرام آرام با امواج دارند دور ميشن .

اما .... 

آنها به شوروي نرفتند .. آنها به زير آب رفتند ... و تو اين را نفهميدي ........

و چقدر رها ..... رها از هر چه كه متعلق به تو بود .


************************

نفسم ميگه گناه كن ... منم ميگم : چشم .. دختري از اين مودب تر ديديد ؟ !

بند الف : كامنت ها درست شده اند . ميتوانيد از همين كامنت استفاده نماييد . با تشكر

 

سه شنبه، ۸آذر ۱۳۸۴

قصه ...

امشب به قصه دلم گوش مي كني .

فردا مرا چو قصه فراموش مي كني .....

پونه .

شنبه، ۵آذر ۱۳۸۴

بپذير .....

عاشقانه هايم را بپذير .....

پرودگارا .... چگونه برايت سخن بگويم .... و چگونه بگويم برايت كه ديگر رمقي ندارم .....
به چه بينديشم .... پرودگارم ... مهربانم ....... من غرق در گناه .. و در فهميدن ناچيزي دنيا ..... و در تلاش هايي كه جز براي ماندن نيست .... و در روزهايي كه به سرعت ميروند ... و خوابهايي كه خستگي در نميكنند .. و عبادت هايي كه ترا به پرواز وا نمي دارند .... و در علمي كه جز براي حداقل هاي زندگي نيست ... و در عمري كه به سرعت از بركتش كم ميشود .. و جواني اي كه ................ در حيرتم ... من در تمامي اينها در حيرتم ...

به چه بينديشم ... نداشتن اميد..... به نداشتن يار.. نداشتن كار مناسب .... غمي در وجودم است كه نميتوانم به طور كامل از او جدا شوم ... فقط در زمان هايي آرامم ... و آن ديدن گنبد طلا .... از زاويه رواقي كه در روبرويش است ... گوهر شاد ......

مهربانم .....
ميگويند منويس ..... منويس از آنچه كه
......

پونه تو ... سرشار از اعتماد .... سرشار از خواستن .. هم اكنون در هر روز هزاران بار ميايستد و باز .... ميافتد ...... مهم نيست ... بگذار بيفتم ... اما قلبم را از اميد خود باز مستان .... چرا كه تمامي و نهايت نقطه كورم و ناآشناي من ... تويي .......

برنامه ريزي در صورتي كه تمامي مولفه هايت بر اساس احتمال چيده شوند .. به نظر تو چگونه خواهد بود ؟ ..... برنامه ريزي براي چاپ كتابي كه هزينه پرداخت آن را نداري

براي تحصيل در دكترايي كه خواندنش و پذيرفته شدنش مشكل است . 2 نفر در سال ...

تحصيل در ماقطع بالاتري كه مليونها هزينه ميكني و بعد دوباره به خط فعلي باز ميگردي ...

تاسيس شركتي كه در ان شريك كاري نيست ...

تاسيس جايي براي دفتر كه مبلغ اجاره آن به هيچ وجه درست نميشود ...

جمع كردن پاره پاره ذهن هايي كه متمركز نميشوند

و نيرويي كه مرتب به تحليل ميرود ...

تشكيل اكيپ كاري اي كه هر كدام در يك شهرند .

و ذهني كه با به رفتن اعتقاد دارد و تحصيل .. در مسيري ديگر

و يا ماندن و ساختن با وضعيت حقوق ناچيز دانشگاه و خفه شدن در همه چيز ...

تشكيل موسسه علمي و تحقيقاتي براي اساتيد و نيشخند آنان به آرزوهايت ..

تشكيل شركت بسته بندي .. براي برگرداندن بخشي از ارز كشور ... و جواب ندادن آنها

تحقيق براي بخشي از شهر قديمي ..و فرستادن آن به يونسكو ... و عدم همكاري ميراث براي عكس گرفتن و فيلم ......

جهش و ريسك .. در حاليكه انتهايي ندارد ....

و قلبي كه به يك نقطه جمع نميشود ...

و تنهايي اي كه ترا به افسردگي .......مايل ميسازد . ( خدايا ! )

و به دوري اي كه از تمامي مراكز اطلاعاتي و كتابخانه ها و اساتيد ( حتي يك كلاس زبان براي دكترا )

دوري و يا به رفتني كه مكان ماندن ندارد ....
پس من چه كنم ؟ چه سودي دارم ؟ فقط كز كني و چند خطي اعتراض و وبلاگ ؟ اين است انتهاي تمامي بلند پروازي ها و خواسته هاي دروني ات ... ؟

ميگويند از خستگي منويس ... از درد منويس ....

دنيا را وارونه كرده ايم ... كمي به اطرافمان بنگريم ... باور كنيم هنوز خورشيد .. زمين ... آسمان .. رودخانه و لبخند كودكان با تو صادقند .... راست ميگويند .... چرا از ان ها الگو نمي گيرم ....

اين همه دويدن هاي بي حاصل و وارونگي هايي كه جز تخريب حاصلي ندارد ..... چرا اين همه گيجيم ؟ چرا ؟
آه ...پدرو مادرم..... نگاهشان ميكنم .... خستگي من آن ها را خسته تر كرده ..... پونه ... چه ميكني ؟ غريبه شدم .... غريبه اي كه ميخندد ... شادماني ميكند . شوخي ميكند . انرژي ميدهد ... اما خود چگونه بلند ميشود ؟

دوستان ترا به اميدي فرا ميخوانند كه خود به آن اعتقاد ندارند .

اساتيد مسيري را ميروند ... كه جز نفرت از علم چيزي در آن ديده نميشود ...

و پدر و مادري كه جز نگاه ............. برايم سخني ندارند .......... ( فدايشان )

و عزيزاني كه ترس از روبرو شدن ... فضاي مرا خفه كرده اند .....

قلبم كجاست ؟ ... ذهنم چه شده ؟ ..توانم كو ؟ .. ايمان قلبي ام را دزديده اند ؟ ..... من آن ها را نميفهمم .... نمي بينمشان ...تو مي بيني ؟

از حصار ديوار هاي سايه ساز رها كنيد مر ا

كه اگر ذائقه اي ديگر بيابم

پرواز را حلاوت ديگري است .....

حلاوت ديگري ....

حلاوت ديگري ...

حلاوت ديگري .....

بند الف : جملاتت را ميخوانم .... و تمام اميدم به توست ..... واردباغهاي جاوداني اي ميشوند كه خداوند رحمان بندگانش را به آن وعده داده است . هر چند ان را نديده اند . مسلما وعده خدا تحقق يافتني است (مريم آيه 61 ) . 
بند ب :
دوستاني كه در چاپ كتب هستند ... و يا دوستاني را كه در اين زمينه دارند مرا راهنمايي كنند . و با من مكاتبه .
بندج: من خسته را خسته تر كردم...... دعا كنيد مرا ...... پونه

به اميد آن روز ...

 

جمعه، ۲۷آبان ۱۳۸۴

آرامش در بالهاي ....

زنبور ها ......

با بالهاي زرد خورشيد

در عالم گلها ، سفر آغاز كردند

آنجا كه " آرامش " بساط روشني داشت

آنجا كه " آسايش " كلام راستين بود

آنها سفر كردند " آرامش " گرفتند .

اما دل من ،

اين " سرود " " آسماني "

بالاتر از آرامش ، آهنگي دگر داشت .

تكرارها ، در سايه ي او رنگ مي باخت . 

جاي بسيار تاسف فراوان است كه در دانشگاه تهران به خاطر مشكلات فني ساختمان كتابخانه بس عظيمي را از دست داديم .. و دانشجويان حقوق منابع بسيار عظيمي را ديگر نه صورت كتب بلكه خاكستر هايي كه .....

روز سه شنبه استاد مشاور خوب من راجع به سفر مشهد و دفاع پايان نامه ها ياداشت خودشان را اغازكرده بودند . ياد آن روزها بخير .. ارديبهشت سال 1383 به دنبال مطالب راجع به موضوع معلولين در اينترنت بودم .. ميخواستم منابعي بيابم و يا چكيده مقالاتي چه به صورت لاتين و چه به صورت مقالات فشرده دانشجويي ...

سرچ ميكردم ... اين سايت حاوي مقالات ارتباط معلولين و به انزوا كشيده شدن آن ها با مشكلات شهر سازي نوشته بود . و بعد از آن اين كاتبه اي انجام شد از نحوه موضوع من ... و ديداري و خلاصه .. بعد از يك ساعت و نيم صحبت با ايشان در دانشكده توانبخشي در آن اتاق بسيار صميمي و ساختمان هايي كه از زمان رضاخان بود و فضا را همچنان گرم و پر محبت نشان ميداد .. به اين نتيجه رسيدم ...

" اين همان استاد مشاوري است كه من ميخواهم ... "

( جا دارد همين جا از بركت بسيار فراوان" اينترنت " كه در جمع آوري انسان هاي موفق كمك شاياني به من كرده است .. تشكر و قدر داني فراوان به عمل آبد ...:DDD )

ازتباط كاري ما رسما از دوم مهر ماه سال 1383 شروع شد و تا 23 آبان نامه 1384 ادامه داشت كه زمان انجام پروسه كاري من بوده است .

اين يادداشت را ايشان براي كار هاي من و نحوه اجراي دفاع و نظر شخصي ايشان را راجع به پايان نامه با هم ميخوانيم . ( آپديت روز : بيست و چهارم آبان ماه سال 1384 )

و باز ....

زنبور ها

با بالهاي زرد خورشيد ،

در عالم گلها سفر اغاز كردند .

اما دل من

اين " شعور آسماني "

" از " عالم گلها ، سفر آغاز ميكرد .

" در " بي نهايت ، بال خود را باز ميكرد .......

بند الف : ميخواستم بدانم عزيزاني كه وارد سايت ميشوند آيا عكس معماري كه در اولين صفحه سايت موجود است . را ميتوانند مشاهده نمايند . يا اينكه اشكال فني دارد . در اين صفحه ( http://www.irvani.com/) اين عكس در بك گراوند كار قرار دارد و ساختماني است با حركت آدميان .

پونه . دختر نيشابوري . التماس د عا .

 

چهارشنبه، ۲۵آبان ۱۳۸۴

تقصير باغچه نيست ....

در پر كاري من همين قدر بس .. كه روز يك شنبه هنگامي كه از نيشابور راهي مشهد بودم .. و به شيريني فروشي رفتم تا شيريني هاي سفارش شده را بگيرم ... ديدم يك جفت دمپايي پلاستيكي ( آن هم از نوع گل گلي ) در پا دارم و با ان ها دارم ميرم مشهد !

تا ساعت دو و نيم بيدار بوديم .. داشتيم سيدي براي اساتيد و دانشجويان و مهمانان به عنوان يادگاري ميزدم . بهم گفت پونه .. ديدي .. آخرش هم آمدي خانه دوران دانشجويي و روز اخر دوران دانشجويي هم خانه مشهد هستي ... دقت كه كردم ديدم درست ميگه .. آن شب در حين ان همه خستگي ... يك نگاه به دور و برم انداختم .. 6 سال من در اين خانه بودم و قبل از تهران رفتنم تمامي مونس من همين عزيزان بودند .. عزيزاني كه روز اخر نيز به من كمك كردند .... نگاهش كردم .. گفت چه احساسي داري ؟

گفتم ..... نميدانم .......... يعني نمي توانم بگويم ........ باور ميكني ميدانم چه ميخواهم و ميدانم چه در درونم است و بر من چه ميگذرد اما نميتوانم ... برايت باز گو كنم ...

گريه هايم .. نه براي وداع است و نه براي تمام شدن

گريه هايم نه براي اتمام درس است

گريه هايم نه براي استرس ها و خستگي هاي اين روز هاست ..

و نه براي مرور خاطراتم ...

و نه براي ديدن تمامي عزيزاني كه در امفي تئاتر هستند و مرا ياري كردند و ممكن است ديگر آن ها را نبينم ...

و نه براي چيز هايي كه بدست آوردم .. و چيز هايي كه از دست ميدهم ..

و نه براي مرور خاطرات گذشته و نگاه به افق آينده ... و باز تلاشي ديگر .. از آنچه كه هست و بايد باشد .

و نه براي داشتن چنين نعمت هايي كه دارم ....

و نه براي گرفتن نمره الف .. و نمره ممتاز ( كه متاسفانه در دانشگاه ما نمره الف 18.5 است !! )

و نه براي بدر رفتن خستگي از تن رنجورم .

و نه براي هجرت هاي مكرر از شهر ها ...

و نه كبودي چشمانم و لاغري بدنم ....

و نه براي دوستاني چون سميرا . نرگس . منيژه . حوريه . نينا . راحله . خانم بنايي . خانم هاشمي .خانم جلالي . خانم كاردان . خانم رشيديان . خانم صفار . خانم منصوريان . خانم وحدتي . اقاي ضرابي . اقاي يعقوبي . اقاي غيور . اقاي مدقق . اقاي افسر پناه . دكتر حاج رضا پور . مهندس محسني . دكتر كمالي . دكتر نگارستان . دكتر رضا زاده . دكتر ثقفي . خانم فخريان . خانم رشيدي . اقاي مدقق . اقاي حدادي . اقاي نهاوندي . همه عزيزاني كه زماني كه صحبت ميكردم .. احساس ميكردم تمامشان را ميخواهم . و تمامشان را از صميم قلب دوست دارم .

براي اينها اشك نمي ريزم .... نه براي اين ها نيست عزيز .....

اشك هايم براي موارد بالا نيست ... نميدانم از چه چيزي است .. شايد و شايد ... بتوانم بگويم .... :

گريه براي قلبي ميكنم ...

كه ديگر توان وصله شدن را نيز حداقل در اين دوران ندارد .....

تقصير باغچه نيست

بعضی گلها .. !

تنها زير نور ماه می رويند

... مثل رويايی كه شب رفتنت

حوالی خانه ما بود. ...............

بند الف : عكسي از مراحل دفاع يكي از دوستان خوبم در وب خودشان قرار دادند ...

ادرس : http://ninashahrokhi.persianblog.com/

بند ب : از تمامي دوستانم ... عميقا ممنونم ... واقعا اين را جدي ميگم .. از صميم قلب از همه عزيزانم تشكر ميكنم . چه كساني كه حضور داشتند و كساني كه نتوانستند . و محبت هاي گرم آنان از همين راه دور به من ميرسيد . با تشكر فراوان .

بند ج : از دوستان عزيزم خواهش ميكنم ايميل هاي خود را وارد نمايند .. تا من از ايشان تشكر نمايم .. و محدود به صفحات وبلاگ نشود .

پونه دختر نيشابوري . التماس دعاي فراوان ...

 

یکشنبه، ۲۲آبان ۱۳۸۴

ترا من چشم در راهم .....

ترا من ....

سلام ...  

دوشنبه ، ميبينمتان .... خيلي كار دارم ، هنوز نميدانم چي بايد بگم .... چون بين مطالب و صحبت هاي من يك ماه و نيم فاصله افتاده ..... كمي كار ها گيجم كرده . چون بايد بين دو شهر هماهنگي انجام بدم . اين كار كمي سخته . برايم دعا كنيد .

بند الف : تاريخ دفاع : 23 آبان ماه سال 1384 . دوشنبه . ساعت 10:45
مكان : مشهد . قاسم آباد . آمفي تئاتر دانشكده مهندسي .

موفق باشيد و پايدار ...... پونه

 

پنجشنبه، ۱۹آبان ۱۳۸۴

تشكر و قدر داني ...

فكر ميكنم بايد در اين دوره و تا اين لحظه از خيلي چيز ها تشكر كنم .. اول از اتاق آرام و مرتبم .كه بعضي وقت ها شلوغ ميشه .. اما هميشه روي ميز كامپيوتر كتاب است و جزوه دانشجويان . همه چيز از كتابهام گرفته تا غيره توش به راحتي پيدا ميكنم. از باغچه و حياطي كه هر از گاهي به ان نگاه ميكنم .. از ذرت هاي بو داده اي كه هميشه و هميشه هنگام كار كردن با كامپيوتر ميخورم .. ازارشيو ايميلم كه وقتي فايلي را در كامپيوتر ندارم و يا گمش كردم و يا ديليت كردم ميشه در آن يافت كرد . از اس ام اس مويايل كه شب ها با ان هستم و پيام ها بدون هيچ دردسري ميفرستم . از كتاب حافظ كه وقتي فال درست و حسابي نميشه .. ( به قول بي بيجان حافظ حوصله اش سر رفته ). از ديكشنري معماري كه هميشه به ان پناه مي آورم . از دوربين كه هميشه لحظاتي كه عكس ميگرم و از سوراخ آن هر زاويه اي را كه دوست داشته باشم ميبينم . از كيف پولي كه اغلب اوقات فقط و فقط پول بنزين در آن موجود است . ( و بعضي وقت ها انم نيست ! ) از آينه كوچيك محدبي كه ميتوانم خودم را توش به وضوح ببينم . از دوچرخه اي كه شب ها ميتوانم با آن توي پارك با فري باشم .از كوله پشتي اي كه تازه بندش پاره شده و ديگه مونس من نيست .و جانمازي كه بسيار دوستش دارم و حقش را ادا نكردم . از پالتو چرمي اي كه چندين سال است در سرما مرا حفظ ميكند . از وبلاگ هايي كه با آن ها ميخندم و آنهايي كه گريه ميكنم . از درخت بيد مجنون كه هميشه و هميشه سايه هايي در كوچه مان مي انداخت .از كلاه شنا كه جديدنا پاره شده و نميتوانم فعلا برم استخر . از مسنجر كه آفهاي بسيار تبليغي از آن دارم . از كتاب هنر هلن گاردنر كه ميتوانم چيز هايي كه در كتابهاي بازاري نيست در او پيدا كنم و شومينه اي كه در كنارش گرم بشم و كتابهاي اتفاقي اي كه دوستان برايم بدون اينكه بگويم ميخرند .از كشك هاي بيرجندي كه در آن ها زيره دارد . از باند ها و ميكروفونم كه هر موقع دوست داشته باشم نسترن بگذارم و يا بعد از آن اهنگ امام رضا گوش بدم و سخنراني هاي آقاي پناهيان و يا قاسميان را يواش يواش بشنوم و شرمنده بعضي از رفتار هايم بشوم ... و بعضي اوقات نيز آهنگ هاي گروه ( ATC ) . از كتاب من به قرينه لفظي حذف شده و كتاب هفت عادت مردان موثر . از بوژان با رودخانه اي كه پاهايم را در آن بذارم و از سرماي آب لذت ببرم . از فلاكس كوچيك يك نفره كه چهار ليوان ميتوانم با آن چايي داغ بخورم . و جعبه لايتنر كه با ان لغات زبانم را به خاطرم بسپرم . و كيبوردي كه چندين ماه است انگشتان مرا تحمل كرده . از كمدي كه توش سه جعبه از وسايل كودكي ام را در آن قرار دارم . از عروسك هاي كوچك بافتني كه روي چراغ خواب من آويزان هستند و هر موقع نگاهشان ميكنم خنده ام ميگيره .. چون دستان اين عروسك ها بسيار بلند هستند ( تا سر زانو ).از همه مهمتر قرآني كه تنها مونس من در زمان دلشكستگي هايم است .....

وقتي فكرش را ميكنم ....من واقعا در زندگي ام ،،، سختي نديده ام ....

دلتنگم

دلتنگم

من ، از سفر ، نمي ترسم ، هيچ !

بايد سفر كرد ....تا كرانه را به گوشه قلب كشاند .

تا آسمان ها و ستاره مقدس را

از اشك خويش مهمان كنم ....

دعايم نماييد

گمشده در همين نزديكي هاست ...

شايد او را بيابم ...

بند الف : از دوستان خواهش ميكنم ايميل هاي خود را وارد نمايند . من مايلم با اين دوستان بيشتر آشنا شوم . ( مثلا فرزند آدم :DD (

بند ب : صفحه معمار با عنوان ، پايان نامه كارشناسي ارشد . آپديت شده است

 

چهارشنبه، ۱۸آبان ۱۳۸۴

برايت مي نويسم ...

روي ميز پذيرايي را نگاه ميكنم بسته هاي مشخص ني هاي نوشابه بود . البته هر دانه ان را به سه قسمت كرده بودند و بعد ده تا ده تا مشخص كرده و چند تاي ديگر صد تايي بودند .. علي كوچولو ، ( كلاس دومي ) خانه ما آمده بود تا بتواند تا عدد 900 جمع و تفريق ببندد و مامان به او ياد بدهند .. يادش بخير ان زمان كه كوچك بوديم ....

اتاقم بوي خاصي پيدا كرده . نمي دانم از كجاست .. سرم گيج ميره .. دنبال بو ميگردم .. بوي شيرين و خشبويي از كنار شوفاژ مي ايد .. خوب كه نگاه ميكنم .. يادم مياد فصل چيدن زعفران ها است و بي بي جان كارشان را كرده بودند و روزهايي كه من مشهد بودم .. اتاق من پر از گل زعفران شده بود ... براي چيدن گلپر هاي انها .. و خشك كردن ان ها در گرماي ملايم .... قرمز رنگ و زيبا .. من بيشتر از اينكه خود زعفران را دوست داشته باشم ... گل هاي آن را دوست دارم .. گل هاي بنفش بسيار زيبايي كه تا دو سه روز همچنان شادابي خودشان را حفظ ميكنند و حتي اگر زمين هاي زعفران بي آب و خشك باشند ، اما زمين با همان ترك هاي ناشي از عدم رطوبت پر از گل بنفش است .. تخت گل .. تخت .....

اين روزها به اين فكر ميكنم .. كه واقعا هر چيزي به اصل خودش بر ميگردد ... چه چيز خوب و چه بد .. انسان هايي را مي بينم كه در تحصيل خود را گم كرده اند .. و يا ديگراني كه در داشتن دوست و بعد مسير شان را گم كردن و سيگاري و معتاد شدند ... انسان هايي كه در پولدار شدن ظرفيت خود را از دست دادند .. جدا هر چيزي اصلي دارد و بايد فرهنگ آن ايجاد شود .. من بيشتر از اينكه دوست داشته باشم .. طرفم خيلي چيز ها داشته باشد .. دوست دارم اصيل باشد .. اصيل در معناي واقعي .

وقتي به شاگردانم نگاه ميكنم .. احساس ميكنم همه شان را دوست دارم .. آن هم در معناي واقعي .. ليست اين شاگردان ( اولين شاگردان ) هميشه در ذهن من باقي خواهد ماند ... و هميشه و هميشه از آنها تشكر خواهم كرد .

هوا سرد شده و باران و باران ... چند روزي است سراغي از پروانه هاي كنار پنجره ها ندارم .. هميشه و هميشه در كنار پنجره اتاقم ( يك دفعه دقيقا شمردم ! 11 پروانه)پروانه هاي سفيد رنگ با خالهاي مشكي بودند .. كنار گلهاي صورتي بسيار كوچك .. گلهاي مقاومي كه چون آفتاب باشد سريع گل ميدهند و چون هوا سرد شد، خود را جمع ميكنند ...

روزهاي كمي به زمان دفاع مانده .. بلاخره آمفي تئاتر را گرفتم ... و كار هاي اداري تمام شدند .. ساعت 10:45 روز دوشنبه 23 آبان ماه شروع ميشود . به اميد آن روز .

بند الف : ممنونم از محبت شما دوستان گرامي در آپديت هاي پيشين

 

یکشنبه، ۱۵آبان ۱۳۸۴

لحظه هاي رام

لحظه هاي رام عمر من ،

همچون ميش هاي سرشار، ز پشت تپه هاي شب و روز ميآيند .

من زمين را صدا نميزنم كه برويد

و آسمان را صدا نميزنم كه ببارد .

لحظه هاي سرشار عمرم را چه كسي مي دوشد ؟

و چراگاه سبز عر من ، چه كسي خيمه ميزند ؟

من در جايي ايستاده ام كه هنوز گله عمرم را نميبينم .

آيا گرگي در شيار تپه هاي شب و روز نايستاده است ؟

اين روز ها كار هاي ريزه كاري مانده .! كارهاي اداري ، گرفتن امفي تئاتر و دعواهاي اداري بر سر اين موضوع ساده . پست نشدن بليط هاي استادان تهرانم . و آماده كردن پروژكتور و.. هنوز پايه هاي تابلو ها را از ترمينال نگرفتم .. و پاورپوينت كار هاي دفاع را نيز اماده نكردم . از انيميشن آخر دفاع نيز يك كوچولو مانده كه در سايت نيز ميگذارم . مكرر به مشهد رفتن و برگشتن به نيشابور .. خسته شدم. اما خوشحالم كه در اين رفتن ها و آمدن ها ، گنبد امام رضا را ميبينم و زيارتي ميكنم .

حالا توي گيرو دار . جزوه به روز شده دانشجويان و مطالعه اي كه بايد به موقع انجام شود .. كه مبادا اين استاد تازه وارد ...خرابكاري كند . برايم دعا كنيد ... هيچ كدام از اين كار ها برايم خسته كننده نيستند . هيچ كدام !باور ميكنيد ؟ ... چيزي كه مرا هميشه و هميشه خسته ميكند ، روح پژمرده اي كه بسيار تلاش ميكند از اين منجلاب رهايي يابد ... روحي كه ان قدر دل نازك شده كه مرتب اشك بريزد و اشك .. نميدانم چرا ؟ ... پونه اين قدر ها هم دل نازك نبود .!آن قدر ها هم لوس نبود .... اتفاقا بسيار تو دار و مقاوم و بسيار بيخيال ... فقط به معماري فكر ميكرد و به معماري .. اما اكنون بسيار تلاش ميكند تا ذره اي ذهنش به اين موضوع تمركز داشته باشد .اما ... و باز اشك .......

از هيچ جا ....

از همه جا

رشته اي نشانم دادند .

پرسيدم

فرياد زدم

چگونه ؟ آخر چگونه ؟؟

اما هرگز جوابي نشنيدم ، از وسعت مرموز و گنگ اين پهناور زمين .

من همه اين روز ها

در جست و جوي طنابي هستم .

در فكر رشته اي

...

شايد

يك روز ...

روزي در همين نزديكي ها ....

اين رشته را

در جزيره دل هاي عاشق

بيابم .

دوستدار شما : پونه ... تا ديوانگي من راهي نمانده ...... برايم بسيار دعا كنيد

بند الف : دوستي به نام فرزند ادم( چقدر من از اين نام خوشم ميايد برايم كامنت ميگذارند . ممنون ميشم اگر ايميل خود را وارد نمايند . )

بند ب : چندين بار دوستان اينترنتي روز دفاع را پرسيده اند ... من در اپديد هاي قبلي دقيقا عنوان كرده ام . بار ديگر نيز مينويسم . 23 آبان ماه . دوشنبه ساعت 10 . مشهد . دانشكده مهندسي . قاسم اباد . امفي تئاتر دانشكده )

 

جمعه، ۱۳آبان ۱۳۸۴

گنبد طلا ...

اين همه رفته بودم حرم . نتوانسته بودم اين ديد را ببينم .. تمام شب توي حرم با آن چراغاني هاش لذت بردم و البته بسيار سرد بود .. از تمام زيبايي هاي حرم .. مسجد گوهر شاد را ميپسندم . هميشه وقتي ميرفتم داخل ايوان اصلي روبه قبله مينشستم و به منبري كه منسوب به امام زمان است نگاه ميكردم.. جديدنا ان را توي اكواريوم گذاشتند .. امشب حالت ديگه اي بود ... ايوان خالي بود .. جز تك و توكي از ادم ها كه توي شبستان ها بودند .. يك عده اي دقيقا در وسط آن .. پشت به قبله دعاي فرج و توسل را مخلوط كرده بودند و ميخوندند .. تصورش را بكنيد . ساعت 2.30 نيمه شب . هوا سرد .. صداي مداح توي ايوان ميپيچد و ترا ميخكوب ميكرد. ان قدر كه كفش هات را ميكني و كنارشان مينشيني .. زيبا بود ..صحنه روبروي من محشر بود. در تراز نشستن انساني به راحتي گنبد طلا در افق ديد تو بود .. بدون هيچ زحمتي ..

اين همه حرم ميرفتم اين صحنه را نديده بودم . گنبد و مناره طلا در منظري ديگر .... انگار بيواسطه شده بودي ... ديگه لازم نبود توي ان شلوغي داخل حرم بري .. خيلي نزديك بودي خيلي ...

ميگه توكل كن ... قبل تر ها معناي توكل برام ملموس بود .. خيلي قبل ها ... به راحتي عمل ميكردم .. اما الان معناي توكل برام گيج كننده شده ... بسيار گيج كننده در خقيقت انرژي اي برام نمانده كه بتوانم تمام نيروهاي مغز و احساسم را به يك سري از اهدافم تمركز بدم و ان را به يك مسيري هدايت كنم . در عين اين همه نزديكي دورم ... بسيار دور ... كسي معناي توكل را ميدانه ؟ من بسيار خسته و كم انرژي ام ...

چقدر خوب ميشد اگر .. !توي اين صفحه راحت ترمينوشتم ... .. انگار هر كار هم بكني هميشه و هميشه نميتواني آنچه كه در عمق وجودت است بنويسي.. هميشه در لفافه قصد صحبت كردن دارم ..

..شايد ترسوام.شايدم محتاط .. شايد عاقل .. شايد هزار تا چيز ديگه .. اما هر چي هست .. از ننوشتن آنچه در درونت است و نميتواني بيان كني . رنج ميبرم . تو ميداني چرا ؟ !!

عيدتان مبارك . پونه

 

سه شنبه، ۱۰آبان ۱۳۸۴

زنگار روح ...

شادي تو بيرحم است و بزرگوار

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من بر ميخيزم !

چراغي در دست

چراغي در دلم .

زنگار روحم را صيقل ميزنم

آيينه اي برابر آينه ات ميگذارم .

تا از تو ...

ابديتي بسازم ....

تاريخ دفاع پايان نامه :

زمان : دوشنبه 23 آبان ماه . ساعت 10 صبح

مكان : مشهد . قاسم آباد . دانشكده مهندسي . طبقه دوم . آمفي تئاتر دانشكده فني و مهندسي .

موضوع: مجتمع علمي فرهنگي هنري معلولين با نگاه دوم .

دعا كنيد .. تا بتوانم باز هم درس بخوانم و باز هم تلاش كنم و باز هم .... پونه

 

دوشنبه، ۹آبان ۱۳۸۴

زمينه اي با لكه هاي سفيد

در راه مشهد ... فصل كشت پنبه هايي كه چون لكه هاي سفيد كه در زير نم باران انكي جمع شدند . و من نگاه ميكردم دستان پينه بسته زنان را . و نرمي پنبه را ... چه.نه تضادي است ... خار هاي كنارت و نرمي تو و شكافتن از آن درون ...

كاش درون مرا نيز شكافته بودند .....

همه لرزش دست و دلم ...

از آن بود

كه عشق

پناهي گردد .

پروازي نه ! گريز گاهي گردد

آه .. ..

چهره آبيت پيدا نيست .

و خنكاي مرهمي .. بر شعله زخمي

نه شور شعله ... بر سرماي درون

آه .. ..

چهره سرخت پيدا نيست .

غبار تيره تسكيني

بر حضور وهن

و دنج رهايي

بر گريز حضور

سياهي بر آرامش آبي

و سبزه بر گچه

بر ارغوان

آه ...

رنگ آشنايت پيدا نيست ....

با او پيمان بستم ... ميدانم ... ميشنود .... سفيدي را ... در آن همه سياهي چون لكه اي روشن .. در خاطرم ميماند .

دوستدار شما : پونه

 

سه شنبه، ۳آبان ۱۳۸۴

نوراني ترين شبها

خداوندا ....

اي كسيكه شنيدن سخني از سخن ديگر ترا مشغول نمي سازد .

اي آنكه كاري از كار ديگر ترا منع نمي كند .

اي آنكه گفتاري از گفتار ديگر ترا غافل نمي سازد .

اي آنكه سوال بنده اي از سوال بنده ديگر ترا به اشتباه و خطا نمي اندازد .

اي انكه ترا چيزي حجاب چيز ديگر نمي شود .

اي آنكه اسرار بندگان ترا نمي رنجاند .

اي كسي كه منتهاي آرزوي مشتاقاني .

اي كسي كه منتهاي همت عارفاني .

اي آنكه منتهاي درخواست طالباني .

اي آنكه ذره اي در جهانيان از تو پنهان نيست .

خداوندا در اين شبها از گناهان من ببخش .. و مرا از عيب هاي اخلاقي اي كه دارم پاك كن . اي خداي خوبم و مهربان ترين عالم .
ميخواهي برايت از چه بگويم ... آيا هنوز هم پلك هاي سربي .. روي چشم هاي تو نشسته اند ؟ ؟ .......در لحظه اي كه قلبهاي عاصي ...... خون را به راه بخشيده اند ...... پلك هاي سربي هم ، در اين لحظه ....... در اين حماسه ...

شايد پلك چشم تو از سنگ است ..... همچون نفسهايت و همچون قلبت . كه در اجاق حريف ميدمند ... آيا... آيا خودت شعله اي نميافروزي ؟ ... دست هايت ؟؟

بند الف: دوستان عزيز و مهربان جديد آپديت قبلي . بسيار ممنون از محبت هاي شما . لطفا ايميل هاي خود را نيز وارد نماييد . تا من بتوام بيشتر با شما آشنا شوم .. ( مهشيد و محمود ) 

 

شنبه، ۳۰مهر ۱۳۸۴

نكرديم پرواز ...

به پايان رسيديم اما ! .... نكرديم آغاز

فرو ريخت پرها ... نكرديم پرواز

ببخشاي اي روشن عشق بر ما

ببخشاي .

ببخشاي اگر صبح را ما به مهماني كوچه

دعوت نكرديم
ببخشاي اگر روي پيراهن ما
نشان عبور سحر نيست!

ببخشاي مارا اگر از حضور فلق

روي فرق صنوبر خبر نيست !

نسيمي گياه سحرگاه را در كمندي فكنده است
و تا دشت بيداري اش ميكشاند ..

و ما كمتر از ان نسيميم . در آن سوي ديوار بيميم .

ببخشاي اي روشن عشق
بر ما ببخشاي
به پايان رسيديم اما ! .... نكرديم آغاز

فرو ريخت پرها ... نكرديم پرواز

دانشگاه بودم براي تعيين وقت دفاع . نميدانم بگويم خوشا به حال من كه يك سال و نيم در تهران بودم و خوبيهاي دانشگاه تهران را ديدم . بعضي وقت ها فكر ميكنم مشهد دانشجويان خيلي خيلي خوبي دارد . چون دوستان وبلاگ نويس ما كه همه حداقل دانشجوي معمار وبلاگ نويس ميشناسند . ولي دانشگاه ابدا قدر اين عزيزان را نميداند . ابدا سرمايه گذري نكرده است و از همه مهمتربه شدت تمام دانشگاه باند بازي شده و افراد بسيار بيسوادي بر مسند استادي نشسته اند . عزيزم . بيا و بنگر دانشجوياني كه حتي خط كشيدن را بلد نبودند . و تمامي پروژه ها برايشان بسته ميشد و شادان و مستان به كار خود ادامه ميدادند و نمرات خوبي هم ميگرفتند . اينان !! استاد دانشگاه شده اند . و من از نسل آينده اي است كه تربيت مي شوند . بسيار ميترسم . فقط از اينده حرفه اي و از همه مهمتر تاثيري كه باز بر شهر هاي ما گذاشته مي شود .

هميشه دوست داشتم راجع فرهنگ هاي شهر هاي مختلف بنويسم .. و اينكه واقعا چقدر مهم است كه انسان يك در چه خانواده اي بزرگ شده باشد و چگونه تربيت شده باشد و دوم در چه محيطي و چه دانشگاه و از همه مهمتر در چه شهري زندگي ميكند . تمامي اين ها به نوعي در پوشش در رفتار . و حتي در كلام ما نيز تاثير هنگفتي دارد . و دوست داشتم اين ها را با مثال هميشه و هميشه بيان كنم .

التماس دعا . پونه

 

بوژان

به قدري زيبا بود طبيعتي كه در بعد الظهر ديدم .(بوژان . برگهاي زرد و سفيد و قرمز و سبز و اسمان آبي و رودخانه اي هميشه صدايش برايم آشناست ) .. شايد يك عكس نشان از مكاني باشد كه .... سعي ميكنم عكس ها را برايتان بگذارم .

 

دوست خوبم .. دوست عزيز ... عطيه مهربان ...

چه بگويم كه دل افسردگي ات از ميان برخيزد ؟!

آخرين برگ سفر نامه باران اين است : كه زمين چركين است ...

در پس اين كوه بلند ... اندكي راه نمانده ... بيا و قدمي در نه و از اين همه افسوس خلاص .... تو بيا تا برايت از سفر عشق غزلي برخوانم ... 

 

بند الف : كلاس معماري جهان داشتن، و تدريس ،  باعث شده تا يك باز ديگر نگاه دقيق تر و موشكافانه تري به قضاياي معماري جهان داشته باشم . اينجا را كليك كنيد . صحبتي را راجع به دوره اول تاريخ دارم كه شايد كمي زبان اعتراض براي هلن گاردنر باشد . با هم بخوانيم .

 

بند ب  : از اين به بعد در هر هفته . در صفحه معمار يك مطلب علمي جديد نوشته ميشود . با تشكر . پونه

 

سه شنبه، ۲۶مهر ۱۳۸۴

دورها ...

من چه سبزم امروز ...

و چه اندازه تنم هوشيار است !

نكند اندوهي سر رسد از پس كوه ......

در دل من چيزي است ، مثل يك بيشه نور .

مثل خواب دم صبح .

و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد ، بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه

دورها آوايي است ، كه مرا ميخواند .

تاخير در آپديت به دليل رفتن به سفر بود و لذت از طبيعت خداوندي . به دليل بدست آوردن كمي آرامش .. ضمن تلاشي دوباره ....

                     دورها آوايي است كه مرا ميخواند .....

 

نيمه رمضان شد و من هيچ نفهميدم . برايم دعا كنيد . پونه ..

 

جمعه، ۱۵مهر ۱۳۸۴

همين جا نگه دار ....

پونه .. بيا اين را بپوش .. !

نگاه ميكنم يك شلوار باغباني بسيار كهنه و زمخت ( از ان مردانه هايي كه به شلوار خانواده معروف است !! ) و كفش هاي بسيار بزرگ مردانه كه اطرافش كمي گل چسبيده بودند . و ان را سنگين تر ميكردند .. مانتو و شلوار منظم و استادي !! را در ميارم و ان ها را ميپوشم . يك داس ميدند دستم .. با هم ميريم توي بوته ها ...

عزيزم اين راسته مال تو .. اين راسته هم مال من .. تمام چيزهايي كه مي چيني ارام توي سبد بذار .. بعد ببر توي جعبه . ... كنار سايه . تا برگ ها را ازش جدا كنيم و ميوه ها را مرتب كنيم .

ساعت 11 صبح بعد از دانشگاه بي بي جان را بردم باغ .تنها مونس واقعي من در تمام سالهاي عمرم . سالها بود فرصت اين را نداشتم كه با ايشان همكاري كنم . عجب دل بزرگي داشت .. و چه دستان پرتواني .. سنشان به 75 ميرسيد .. اما زور بازوي او از الان من بسيار بسيار بهتر بود ..

ميگم بي بي جان ... چقدر اين برگ هايش زيادند .. ميگم يك ذره از اين برگ هاش را بزنيم . تا ميوه ها سرع تر پيدا بشن ..

نه عزيزم .. اگر اين برگ ها نبودند .. ميوه ها نيز نبود .. جوابش را نميفههم ... يك نگاه به آفتاب مي اندازند و ميگن اين خورشيد اب ميوه ها را خشك ميكنه .. بايد اين برگ ها سايه كنند روي ميوه تا تو بتواني اب ميوه را حفظ كني .ببين خداوند چقدر حكيمانه اين ها را چيده است . من درچيدن ميوه هم شاكر اويم . او را ميتواني در لابلاي همين دانه هاي پر از آب و شهد انگور ببيني . حيف كه كمي دست تنهام و بايد اين ها بمونند . نگاهش ميكنم .ميبيني پونه .. ديوار باغ كوتاهه . دوست دارم مردم بيان ميوه ها را بچينند .. چرا نميان ديگه !!.. غصه اش اين بود كه چرا مردم نيامدند ميوه هايش را بچينند و براي خودشان ببرند . . از عمق چهره او چيزي جز خدا نمي توانم ببينم ... و جز مهرباني و جز تلاش ..
ميوه ها مي ذارم توي صندوق عقب .. انگور . انجير .. سيب ... جاده مسير بدي داره و پرايد به سختي از آن جا ها رد ميشه ...

با هم راه مي افتيم .. خدا پيرت كنه دختر ، بار بسيار بزرگي را از دوشم برداشتي .. تو ميوه چيدن هم صبوري . بايد به مامان بگم .. همكار من يك استاد بوده .. ميخندم و ميگم از ان قلابي هاش !! ....ميداني پونه بزرگترين اشتباهم توي زندگي ام چيه ؟ .. ميگم نه .. اينكه نرفتم گواهينامه بگيرم .. ان موقع يك پاترول ميگرفتم و تمام كارهام را خودم انجام ميدادم . از خنده غش ميكنم . عينك دودي را ميذارم توي چشماشون .. و ميگم بي بي جان ، الان كه موبايل داريد راننده هم كه بشيد .. فكر كنم اين جا دو دقيقه اي بلندتون ميكنند .. !! بعدشم .. من چجوري ديگه شما را پيدا كنم ؟ الان كميابيد .. ان موقع مي شيد ناياب . !!

همين جا نگه دار ! .. در صندوق را باز ميكند .. يك پلاستيك بسته بندي شده روغن و قند و چاي و روغن . با همان ميوه هايي كه عرق ميريخت و ميچيد .. ميدهد به صاحب همان خانه و من مينگرم ...... ! و سكوت و سكوت ........

ماه رمضان و عرق ريختن او و دهن روزه و كمك به مردم و اخلاص در عمل و .... روحم را مي آزرد ..... خداوندا !! . من در زندگي ام چه كرده ام ؟؟

پونه . دوستدار شما ....

 

چهارشنبه، ۱۳مهر ۱۳۸۴

دست من و دامان تو ...

امروز دكتر يك شعر بسيار زيبايي برايم خوندند .. هر موقع ميرم دانشگاه تمامي مشكلاتم فراموش ميشوند و گويي دوباره ميرم توي عرصه معماري و هنر و اين چيز ها ...

يك دانشجوي اصفهاني داريم .. ( پسر ) از لهجه اش بسيار خوشم مياد .. اين قدر بامزه با من صحبت ميكند . بيشتر از اينكه بخواهم در آن واحد به صحبتش گوش كنم به لهجه اش دقت ميكنم و از نوع حرف و كلامش خوشم مياد .

وقتي شعر را در ييلاق بوژان .. در كنار تاريكي شب كه فقط ستگارنش پيدا بودند و صداي آب كه هميشه و هميشه روان بود .آن را با خودم زمزمه ميكردم . به من آرامش خاص ميداد ..

 

تا آمدن بهار يك گل كافيست .

گل ميكنم امروز تحمل كافيست .....

والله سي و سه پل نميخواهم من !

دست من و دامان تو يك پل  كافيست .....

اين را هميشه و هميشه ميدانم .. در زندگي فقط دو چيز است كه ميتوانم از آن مطمئن باشم .. اول اينكه زندگي پايان خواهد يافت .
و دوم زندگي و شرايط ما هميشه و هميشه در حال تغيير است 

دوستدار شما : پونه

 

یکشنبه، ۱۰مهر ۱۳۸۴

دل آرامم.....

. از دوستان خوب قديمي .. برايم اس ام اس زده اند :

من معناش را نميفههم ...

تمامي چيز هاي اين دنيا " دورش بيش از نزديك آن است و تمام چيز هاي آن دنيا " نزديكش بيش از دور آن هست ..... امام علي ( ع )

نميدانم .. واقعا منظور اين جمله را نميفههم .. كسي ميتوانه به من كمك كنه ... ؟ ؟

دلم جدا براي تمامي جنوب .. براي ديدار دوباره شلمچه .. براي كنار دريا بودن .. براي ديدن ساحل چابهار... براي كلاس هاي اقاي قاسميان .... براي ديدن سي و سه پل .. و نشستن كنار پل خواجو .. و ديدن اسمان بلند و زيبا از ايوان عاليقاپو .. و براي يزد و اتشكده هايش .. و اردبيل و مقبره شيخ صفي الدين .. دلم براي تمامي اينها تنگ شده ... ان هم بسيار ... خودمم نميدانم چي ميخواهم .. از از رفتار هاي ديگران دلتنگم .. از كوته فكريهايشان .. از اينكه غم مرا به عاشقي و اتهام .. و خستگي و هزار چيز ديگر پيوند ميدهند .. از اينكه پيام هاي مرا خصوصي ميبينند .. و نه عمومي و جامع .. از اينكه متهم ميكنند ... من در اين ارامش خود غرق شده ام .. رهايم سازيد .. بگذرايد با معماري خود .. با بچه هاي دانشگاه .. با تدريس .. با عشق ورزيدن به مردم ... با كمك كردن به آنان .با دوست داشتن ... با اميد كه در گوشت و پوست من همچنان جريان دارد .. با اعتماد به نفس .. و باسادگي هاي كودكانه خود ..... كمي بيابم اين درون را .خداي مهربانم تو خود نيك ميداني من به دنيال چه هتسم و چه هدفي در زندگي ام دارم .. تو نيك ميداني در مردم به دنبال چه ام ... . ان انسانيت گم شده اي كه بايد در لابلاي رفتار هاي مردم در ان پس زمينه ها .. پيدايش كني .. و ان را بلند بلند صدا بزني .. تا مگر گوشهايي كه نميشوند .. كمي بنگرند ... از بالا بنگريم اين زندگي را .و بر قدرت پرودگار توجه كنيم و نيروي كائنات را دست كم نگيريد ... مرا به حال خود بگذاريد .. آن قدر ها هم اشتباه نميكنم . خرده نگيريد ....... و آن را به اشتباه جواب ندهيد ........البته زمان همه چيز را نشان خواهد داد .......

پونه . دختر نيشابوري 

 

شنبه، ۹مهر ۱۳۸۴

كجايي تو ...

پونه ... پونه .... كجايي دخترم .... پونه ...... پونه .... تو كدام اتاقي ؟ ... پونه ...

وقتي برام تعريف كردند كه چطور مامان توران تو خانه اي كه تنها بود مرا صدا ميزد . تا شايد صدايي از من بشنود و باز بتوانيم هم را در آغوش بگيريم . و دمي را با هم باشم .. ناخودآگاه گريه گرفت . و دلم به تمامي عالم برايش تنگ شد .. آن قدر كه مي خواستم دوباره پيشش بودم و آن لحظات دوباره تكرار ميشدند . .....اه اگر ميشد

من نيشابورم ... و او...... تا آنجا بيشتر از900 كيلومتر فاصله است ..

فري ميگفت .. ديگه با بابا نمي رم تمرين دوچرخه سواري .. گفتم چرا ؟ گفت آخه نميشه .. فكر كردم حوصله اش سر ميرود .. گفت نه .. اخه .. ميداني ... بابا نفس نفس ميزنه .بعد من نميتوانم ديگه ... .. گفتم چرا ؟ ... اخه .. وقتي من مي شينم پشت دوچرخه .. بايد هم" من" را هل بده هم "دوچرخه " .. دست آخر هم من كه ياد نمي گيرم ... گريه ام گرفت .. خيلي زياد ... اين پدر با اين همه خستگي .. چطور بادش ميماند كه آخر شب بايد بروند پارك و به دختر 18 ساله اش دوچرخه سواري ياد بدهد در حالي كه 53 سال سن داشت ..و خستگي تمام وجودش را پر كرده است . . دوست داشتم پاهاي آن را غرق بوسه ميكردم و براي اين همه زحمت ها قدرداني ...

رفته بودم دانشگاه .. بزرگ بود . خيلي .. نديده بودم دانشگاه نيشابور را .. چقدر خوب است وقتي يك استاد از" تو " خاطره خوبي توي ذهنش به جاي بمونه .. ان تو را همان ايرواني شرو شور .. پر تلاش .. كه مرتب شعر ميگفت و شعر ميگفت مي بيند .. درس حكمت هنر اسلامي با دكتر باونديان خاطراتي كه هيچگاه فراموشم نمي شوند و او حال مدير گروه شده بود و من همكار او ...

ماشين را برداشتم .. شب .. رفتم بوژان .. پارك كردم كنار مسجد و با كوله تا يك مسيري پياده رفتم . كنار رودخانه . با فلاكس كوچيك هديه اي ... جورابام و كفشام را كندم .. پاهام را روي سنگ هاي سردي كه ارام ارام از اب چشمه خيس ميشدند و اين سردي را به عضلات خسته من منتقل ميكردند ... گذاشته بودم .. سرم روي زانو .. فقط دو صدا بود .. صداي آب .. و صداي برگان گردويي كه در باد مي رقصيدند ... و من در اين سكوت غرق .. و در اين آرامش محو شده بودم ... نميدانستم به چي بايد فكر كنم .. فكرها آن قدر خسته بودند كه در پس زمينه ذهنم قايم شده بودند و تحمل چنداني براي بازنگري از خودشان نشان نمي دادند . ولي من ... آرام آرام .. سر در بغل دستان ... چشمانم بسته ... هاي هاي گريه كردم ..........

گريه كردم ....

گريه كردم ....

به :

به تمامي نعمت هايي كه دارم

به پدر و مادر مهربان

به دوستان

به ارامش ..

به پروردگار بي انتها و صبور در گناهان ما

به اميد كه هنوز در رگهايم جاريست

و مرا در حركت هاي متوالي همراهي ميكند .

پونه . دوست هميشه شما

 

پنجشنبه، ۷مهر ۱۳۸۴

آفتاب صبح نيشابور ميخواند مرا .....

و من نيشابورم .. شهر قديمي ... آرام .. بدون دود ... سروصدا ... با صداي بلبل و جيرجيركهاي شب .. و سردي و خنكي اي كه مدت هاست نچشيدم .. و صداي رودخانه اي كه با او ...آرام ميشوم ..

و من نيشابورم .... در كنار پدرم . مادرم .. هر سه زندگي دوباره اي را شروع ميكنيم .. و حركتي جديد و مسيري دوباره .. از شنبه به دانشگاه خواهم رفت .. هنوز جزوه دانشجويان را آماده نكرده ام .. برايم دعا كنيد . پونه

 

یکشنبه، ۳مهر ۱۳۸۴

ديگه تمام شد ....

به من گفت تمام شدند كار هايت .. گفتم اره .. ديگه تمام كار هاي پايان نامه تمام شد و امشب بايد اخرين ديدارم را با استادم بذارم و خداحافظي از تهران و فردا راهي شهر نيشابور . با كوله باري از وسيله ... و ماكت تابلو ...

گفتند . پونه هفت سال درس معماري تمام شد ؟ .. نگاهش كردم .. يادم افتاد از روز اول .. از ان روزهايي كه كار ميكردم .. از ان روزهايي كه در مشهد تنها بودم .. از ان روزهايي كه تابلو ها و ماكت را زير بغل ميگرفتم و توي دانشگاه راه ميرفتيم .. انم با چادر چقدر سخت بود .. نگاهش كردم .. دور چشام يك عالمه اشك جمع شد .. گفت چي شد ؟ .. گفتم بابا .. يادتانه .. روز اول دانشجويي كه سوار اتوبوس شدم .. يك نامه به من داديد ... ان موقعي كه توي اتوبوس از پشت شيشه نگاهتان ميكردم .. نگاه عميقانه .. نگاه دور .. گويي دخترت را براي يك افق دور اماده ميكني ؟ .. گفتند آره يادمه ... ديگه گريه ام گرفت .. گفتند چي شده ؟ .. گفتم يادتونه ان موقع نامه اي را به من داديد .. گفتند اره .. يادتونه در انتهاي ان شعري را اورده بوديد .. كه ميخواستيد با زبان بي زباني من را ارشاد كنيد . ميخواستيد به من چيزهايي را بفهمانيد .. ميخواستيد بفهمانيد كي هستم و چه هدفي دارم و چه كار بايد بكنم ؟ .. گفتند اره .. پونه ان را براي من يك بار ديگه بخون .. چون مطمئنم تو دقيقا كلمه به كلمه ان را فهميدي و مو به مو ان را اجرا كردي و چه خوب قدر خودت را شناختي و فهميدي خود واقعي خود را ...

گريه ميكردم و ميخوندم ....

دخترم با تو سخن ميگويم

گوش كن با تو سخن ميگويم

زندگي در نگهم گلزاريست

و تو با قامت چون نيلوفر

شاخه پر گل اين گلزاري

من در اندام تو يك خرمن گل ميبينم

گل گيسو

گل لبها

گل لبخند شباب

ميخرامي و ترا مينگرم

چشم تو آيينه روشن دنياي منست

تو همان خرد نهالي كه چنين باليدي

راست چون شاخه سرسبز برومند شدي

همچو پرغنچه درختي همه لبخند شدي

ديده بگشاي ...

ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش

همه گلچين گل امروزند

همه هستي سوزند

كس به فرداي گل باغ نمي انديشد

آنكه گرد همه گلها به هوس ميچرخد

بلبل عاشق نيست

بلكه گلچين سيه كرداريست

كه سراسيمه دود پي گلهاي لطيف

تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاك

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك

تو گل شادابي

به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

اي گل صد پر من

با تو در پرده سخن ميگويم

گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

كس نگيرد ز گل مرده سراغ

دخترم اي همه هستي من

دخترم گوهر من ...

گوهرم دختر من ...

تو كه تك گوهر دنياي مني

دل به لبخند حرامي مسپار

ديو را دوست مخوان

چشم اميد بر ابليس مدار

ديو خويان پليدي كه سليمان رويند

همه گوهر شكنند

ديو كي قدر گوهر داند ؟

دخترم اي همه هستي من ..

تو چراغي ...

تو چراغ همه شبهاي مني

تو گلي ...

دسته گلي صد رنگي

تو يكي گوهر تابنده بيمانندي .

پيش گلچين منشين

خويش را خوار مبين

اي سراپا الماس

زحرامي بهراس

قيمت خود مشكن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

3 مهر ماه سال 1383. برابر با اتمام پروژه معماري . دوره تحصيل اول .

 

سه شنبه، ۲۲شهریور ۱۳۸۴

وقت سحر ...

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ..

وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

عنوان فالي بود . كه توي مترو آن پسر كوچولو .. مرتب از من درخواست خريد فال ميكرد . بهش گفته بودم ازت چند بار خريدم . اما فايده نداشت .. نگاههاي معصوم او و دل من ... ياز باعث شد فال بخرم و فال .. پهلوم نشست .. دوست شده بوديم با هم . با ان مرغ عشق خوشگلش كه هميشه ان براي من فال باز ميكرد . بهش گفتم .. ببين آقا خوشگله .. من . تو . اون . اين .. همه مان فاليم .. .. اصلا تمام زندگي خودش فاله .. فقط كافيه يك ذره دقت كني .. ديگه لازم نيست فال بفروشي .. يك كم دقت كن .. حتي توي چشمانت هم " فال " است .. گفت چي كار كنم خوب .. گفتم يك كم ديگه بيشتر سعي كن .. برو كار كن .. كار خوب . زود تر پول جمع ميكني .. بعدش درس بخون .. و از اوضاع خانواده اش پرسيدم و اينكه چگونه است .. و آيا ارگان هاي دولتي كمك ميكنند يا خير ؟ .. رسيدم ميرداماد .. و باز خداحافظي .
الان ساعت 12.20 دقيقه است . از خستگي گفتم دمي با خود باشم و آپديت سايت را شروع كنم كه هميشه و هميشه بيشتر از يك ربع زمان من را نمي گيرد . ( واسه همينه هميشه غلط تايپي دارم !! )

به مامان گفتم .. باور ميكني حالا توي زندگي ام مي فهمم . رشته معماري يك بدي داره .. يا حداقل من ان بدي را گرفتم .. گفتند چي ؟ .تو را به يك سمت و سوي خاصي ميبره . يك حالت دروني توام با خودخواهي يك خستگي هاي كاذب . يك چيزي كه نميتوانم اسمش را بگم .. . گفتم مامان؛ اصلا ميدانيد . احساس ميكنم يك جورايي خودخواه شدم .. اونم زيادي .. ريشه هاي تلاش فقط براي " خود " در من بسيار دوانده شده .. يك كاري بكنم اين ها ريشه نشه .. وگرنه اوضاع خرابتر خواهد شد ..
حالا دارم ميفههم .. قبلا اگر به مردم كمك ميكردم .. اين يك غريزه ذاتي بود .. يك ميل دروني بود . بدون هيچ دليلي و يا فهميدن .. اما الان دارم ميفههم .. انسان ها بيشتر از اينكه دوست داشته باشند به آن ها كمك بشه .. خودشان به اينكه به مردم كمك كنند نياز دارند . احساس براي مردم بودن . احساس براي مردم خير خواستن . و به مردم محبت كردن .. اون هم از ته دل . احساس عميقي است كه خستگي را از تن بيرون ميكند . احساس زيبايي است .. من نچشيدم . اما آن هايي كه چشيده اند .. حالات روحاني خوبي دارند . آرامش عميقي را در چشمانشان و عمق رفتار هايشان ميبيني . احساس اينكه چيزي تكانشان نميدهد . و من ! ... بعد از 25 سال زندگي . تازه دارم اين مفهوم ها .. ان هم دلايل عقلي ان ها را ميفههم . دلم تنگ است .. شايد ميشه گفت .. كمي از خودم بدم مياد .. تازه به خصوصيت هاي بد خود پي برده ام .. كاش اين حس در من سالها قبل ريشه دوانده بود .. سالها قبل .......

برايم دعا كنيد .. استراحت كافيست ! .. هنوز مقدمه و چكيده و كنترل غلط هاي تايپي رساله مانده و . عكس ها ي سايت و ونك و ميرداماد و زيرنويس هاو كلي كار هاي ريزه .. پايدار باشيد . پونه .

 

شنبه، ۱۹شهریور ۱۳۸۴

اي هميشه بيدار ...

ديگه روز هاي كمي به دفاع من مانده است . مهم روز دفاع نيست . مهم روز هايي است كه در تهران ميمانم و احتمالا تا انتهاي شهريور ماه خواهد . هنور كار هاي زيادي را دارم كه بايد انجام بدم .
اتمام ريزه كار ي هاي كتاب . كه فهرست و زير نويس هايي را به همراه دارد . دوم فيلم آخر پايان نامه . رندر هاي مكس . ماكت و اتمام حدود 10 تابلو .و كلي كار فتوشاپ و پابليشر . پرينت . بعضي وقت ها با خودم ميگم كاش مشهد بودم . و يا كاش يك مرد با من بود . تا كار هاي بيرون من را برايم انجام دهد . كار هاي زيادي است و شماره دقيق آن را در دست ندارم .

داشتم از دانشگاه مي آمدم . مردم همه جا جشن گرفتند . دلم گرفت .. خيلي ميخواهم كه شربت درست كنم . مثل قديم .. از آن شربت هاي تخم شربتي خنك كه گلاب هم دارد . و بعد توي جمعيت پخش كنم و تو جشن ها حضور داشته باشم .. اما گويا حتي در جشن 15 شعبان بايد حسابي كار كنم . بيشتر از سه ساعت در روز نميتوانم بخوابم . واي چقدر بد است اگر بخواي كار هاي تز را اصلا سمبل نكني . و آن را به نحو احسنت انجام بدي .. اين ميشه خستگي فراوان ... و خدا را شكر كه سرعت كار كامپيوتري براي من سريع... اما خسته ام .. خسته و خسته ..
اما تا زماني كه به من مينگري .. تا زماني كه انرژي روحي است .. و تا زماني كه اميد در رگهاي من جريان دارد . كار ميكنم و كار وكار .

تا زمان دارم . تا زمين هست
تا صنوبر هست . يا به قول شاعر كاشان شقايق هست
تا صدايت ميتوانم زد
تا يكي در كوچه ميخواند
تا كسي ياد مرا ؛ در آيينه كوچك و محو خاطرش محفوظ ميدارد .
تا ترا دارم . اي هميشه بيدار .

برايم دعا كنيد . پونه

 

یکشنبه، ۶شهریور ۱۳۸۴

نمی خواهم خانه بمانم ....

- بهم گفت : حالا که داری میری .. چه کار هایی ات مانده که انجام ندادی ؟ ..

یک پایان نامه که آخراشه .. دوم کار های دکترا که یک سری منابع باید از اساتید بگیرم .. که گرفنش تقریبا محاله .. و احتیاج به زمان داره .. و سوم یک کاری خیلی دوست داشتم انجام بدم ..

- چی ؟ ..

- گفتم دوست داشتم از متروی میرداماد سوار شوم .. یک بار شمال به جنوب .. یک بار شرق به غرب ..

- یعنی چی ؟ این همه سوار شدی .. هنوزم دوست داری مترو سوار شی ؟؟

- نه .. منظورم اینه که ایستگاه به ایستگاه پیاده شم .. بعد با دوربین و سه پایه .. تمام کار های هنری که به دیوار های مترو نصب کردند .. عکس بگیرم .. من این کار را انجام ندادم .. و از کار های هنری مترو بسیار لذت میبرم .. و دوست دارم ازشان نمونه داشته باشم .. ولی حیف .. که زمانش هم نیست .. سه پایه هم نیست .

خندید و گفت .. واقعا تو دختر جالبی هستی ..

- گفتند خانه نمی مانم .. گفتم چرا ؟ ... گفت آخه نمی توانم ببینم تو داری وسایلت را جمع میکنی .. بهش نگاه کردم .... .آیا چیزی برای گفتن داشتم ؟!!!

- دلم یک هویی گرفت .. یک نگاه به اتاقم انداختم .. خواستم نجوا های شهید چمران را بخونم .. دیدم .. نه بیشتر از 16 کارتن کتاب .. دادم به بار .. و هر چه که غیر ضروری بود .. تمام پالتو ها لباس ها ...... فقط یک کامپیوتر مانده .. و اسکنر و پرینتر .. چهار تا کاغذ پایان نامه .. و یک جانماز ... همین ! ..

برایم دعا کنید .. پونه

 

سه شنبه، ۱شهریور ۱۳۸۴

روش تدریس خوب ؟؟

میگویم .. بزرگ است .. فقط همین !! .. اشکال ما فقط و فقط در گناهان ماست .. د ربزرگی او شک نکنیم ..

نمیدانستم مسیر زندگی ام .. اینگونه نیز میشود !!.. کار های استادی من در دانشگاه هنرو معماری درست شده است .فکر نمیکنم به من بیاد .. اما هر چی هست تدریس در دانشگاه را دوست دارم .. چون خود علم را دوست دارم . . فکر کنم بعد از پایان نامه ها باید مرتب کتابهای روش تدریس و جمع آوری مطالب برای دانشجویان جدید باشم .. خیلی کار دارم .. یک نظر سنجی ساده .......... به نظر شما یک استاد خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشد ؟ ... و آیا من استاد خوبی خواهم شد ؟ .. . همین و بس .. کار پایان نامه همچنان زیاد است و زیاد و زیاد ... و تنهایی و خستگی روح و جسم .. بد جوری در این مسیر مرا همراهی میکنند .. راستی کسی را میشناسید که در کار تدریس موفق باشد ؟ ؟

دردی است در این دل که هویدا نتوان کرد

سری است در این سینه که پیدا نتوان کرد ......

پایدار باشید و به امید حق ..

 

یکشنبه، ۱۶مرداد ۱۳۸۴

خسته ی شاد

بازم زنگ تفریح و آپدیت این صفحه همیشگی که من را تحمل میکند .

روز های کمی مانده و کار همچنان زیاد است و زیاد . امید وارم که بتوانم به خوبی تمامش کنم . تقریبا انتهای کار را می بینم و روند برام مشخص است . اما این دستان منو چشمانم و سردرد شدید و انگشتانم توان این همه خستگی را ندارند . حتی شب ها نیز نمیتوانم ارام بخوابم و در نمازهایم نیز حتی هیچ تمرکزی ندارم .. تنها چیزی که یادم میآید .. اول نماز که بسم الله است ... و تا به خودم میایم .. به السلام علیک ... میرسم . و می بینم نمازم تمام شده است . امید وارم خداوند به من قوت قلب و تمرکز حواس بدهد . ( از این جا میشه فهمید چقدر کار های دنیا و چقدر کار های رشته ام برایم اهمیت دارند و این خیلی بد است . ! )

گرمم شده بود . رفتم توی حیاط . داشتند گل ها را آب میریختند .. گفتند مامان توران من بسیار گرمم است .. لبخند زدم و نگاهشان کردم وبه آسمان و غروب افتاب نگاه میکردم .. شاید برای سه دقیقه استراحت و دیدن افق عمیق و دور آسمان بسیار نیاز داشتم .. یک دفعه صدام زدند .. پونه ! شلنگ آب به طرفم آمده بود و من خیس خیس شده بودم.. تفنن خوبی بود .. گفتم : گرمم بود ولی نمیدانستم خیس خیسم می کنید .. خده شان گرفته بود .. بامزه شده بودم .. آن هم خیلی زیاد . چیزی که میخواستم خنک شدن بود .. و بهش رسیده بودم .
یک دفعه گفتند : پونه اگر بری .. کی بخنده برام ؟ کی دلقک بازی در بیاره ؟ کی برام از کامپیوتر دعا بذاره ؟ کی برام برقصه ؟ و کی برام مشاور و تسلی باشه ؟ ... نگاهش کردم .. گفتم میام. بابا .. قراره یک مدت برم و شاید و البته شاید .. بیام .غصه نخور مهربانم .. غصه نخور جگر خانم اصلا یک چیزی .. شاید توی همین روز ها ازدواج کنم .. یک دفعه دوباره بپرم تهران ( علامت های خنده در چت ! ) گفت واقعا ؟ .. گفتم شاید .. با خداست .. اگر نیامدم .. همانی که من را اورد این جا .. خودشم یک" پونه " دیگه برای شما جور میکنه .. یک جور دیگه یک مدل دیگه .. با یک ترو تازگی دیگه .... و باز تمامی معاملات بر اساس " اگر ها " چیده شدند .
خوشحالم که دوستان بسیاری تماس میگیرند و خبر دقیق روز دفاع من را میخواهند .. مخصوصا استادان عزیزم در نیشابور .. هم اساتیدی که در زمان دبیرستان یار و همراهم بودند و هم مشاوران و هم استادان دیگر ودوستان گرم و مهربانی که صمیمانه محبتشان را ابراز میدارند .
دعا کنید تمام شود .. البته میشود! .. اما میخواهم آن طور که دسوت دارم ارائه دهم . و آن را کار کنم . حرفهای بسیار زیادی دارم .. اما مجال صحبت و تایپ نیست .

نرگس عزیزم .. هنوز در مدینه هستی .. و دو سه روز دیگر راهی مکه میشوی .. قدر این لحظات را بدان . من دلم در این روز ها همیشه و همیشه با توست .. کاش مجالی داشتم . تا بتوانم دوباره به مکه بیایم .. خستگی روحی من آن قدر زیاد است که سفر فقط آن را تمام میکند . آپدیت بعدی از یکی از نامه هایی که برایت داده ام که در مکه بخوانی .. از آن خواهم نوشت . و از دل پاک تو !

بعد از دفاع .. دوست دارم برم کوه .. اونم" تنها " ! .. روستای بوژان کنار رودخانه .. صدای آرام باد که برگهای درختان گردو را تکان میدهد و صدای بسیار قشنگ و شدید آب برف .. را بسیار احتیاج دارم .. کاش یاری بود که تسلای خاطرم در آن روز ها باشد .. و اگر نبود هیچ کس را نخواهم برد .. جز خودم و روح و جسم خسته ام را .. و مرور 25 سال زندگی .

خسته ی شاد

خسته ام

خسته از " آمدن " و از " رفتن "

خسته از " ماندن و " پژمردن "

خسته ام از " هست "

خسته ام از " نیست "

خسته ام از " خویش "

و در این خستگی مرموز

و در این خستگی محتوم

به پیام تو ،

دل آرام .

به امید تو ،

شبم روشن .

و به یاد تو ،

وجودم شاد ....

وجودم شاد ...

وجودم شاد ..
از شعر های زیبا ی آقای علی حائری . آذر 1350

برایم دعا کنید . پونه . دانشجوی سال آخر رشته معماری . 

 

جمعه، ۷مرداد ۱۳۸۴

دختر خوب صبرت کو ؟؟ !!

لطفا پرده را بکشید ..

بگذارید پنهان دلش خوش باشد

میتوانید به رنگی که بر پرده نیست رنگ سفید بزنید

و روی ان هر چه دلتان خواست بنویسید .
پنهان عاشق است

و مدام خواب قطاری را می بیند که پنجره ندارد

وسط خیابان دیروز ایستاده است

و دست های مرئی اش حتما در دستهای نامرئی کسی ست .

و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .

و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .

و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .

و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .

وقتی فکرش را نمی کنم آرامم.و وقتی می اندیشم دوباره نگرانی هایم شروع می شوند .. دوباره نمی توانم برنامه های زندگی ام را بچینم . و دوباره می نویسم .. دیگر احتیاجی به نوشتن نیست .. تمام معادلات بر اساس" اگر ها" چیده شده اند . من حتی نمیدانم 6 ماه دیگر در کجا هستم ؟ در تهران . در نیشابور . در مشهد و یا در کشور دیگر .. ؟ .. خدایا .. حتی استخاره های تو نیز خوب می آیند . پس این همه آشفتگی چرا ؟ ؟؟!!! و من چرا این همه سرگردانم ؟ ؟ ناشکری نیست .. من گیج گیج گیجم .

حتی نمیدانم این کار جدید عاقبت به خیری دارد یا نه . اما قبول کردم که کار کنم و سخت کار کنم و حتما باید موفق شوم .. چشمان زیادی منتظر موفقیت من هستند و نه برای" تشویق" و" افتخار" . بلکه دقیقا برای احتیاج .. و این بد ترین نوع انتظار است که به وجودت به خاطر خودشان نیاز دارند .

به او گفتم .. دوست ندارم بروم من از خانه گرم تو . از مکان امن تو .. از محبت های خالصانه ات . از تنهایی هایی که کنارم می نشینی و با من و پا به پای من پایان نامه را انجام میدهی .. به آنکه ذره ای درآن دخالت داشته باشی .. اما نه! خطا گفتم .. تو همه او هستی .. نگاهم میکنی و آرام به صبرت می نگرم و در آوای تو غرق میشوم .. .....

نگرانم بودی .. ان هم به شدت . دلم میسوخت که این همه زحمت برایت درست کردم .. هر روز ان هم ساعت مشخص ... آن هم بیمارستان . در طبقه پنجم . تنها حسنی که داشت .. موبایل بسیار خوب آنتن میدهد و به خوبی کارهای پایان نامه را با فنی به نام اس ام اس انجام میدادم . و حسن دیگر استراحتی که مغزم در این روز ها به شدت نیاز ش احساس میشد .

در بیمارستان با رفتنت باز فرصت کردم کمی " خود " باشم . آخر اختلاف سنی من و تو باعث میشود که همیشه و همیشه حجابی از محبت و شوخ طبع بودن را ایجاد کنم .. تا تو را همیشه شادمان ببینم .. اینجا بیمارستانی است که مردمش بیماری ندارند و از این بابت خوشحالم !!.. بیمارانش در بخش بینی و فقط زیبایی بینی عمل میشوند و نمیدانم چرا این جا بستری شده بودم ؟ ؟

نگاهشان میکردم .. کمی تامل شایدم هم بیکاری باعث شد دقت کنم .. نامش مریم .. و ترس از عمل او را کمی جمع کرده بود .. گفتم کیفم را بردار و از توش یک دفترچه یادداشت بیرون بیار .. گفت چرا ؟ .. گفتم نمیخواهی بدانی بعد از عمل بینی ات چه شکلی میشی؟ گفت چرا .. گفتم پس نیم رخ بخواب تا بکشم .. دست چپم به سرم( ( SEROM بود . و به همین دلیل به راحتی میکشیدم .. نشانش دادم از دقتم تعجب کرده بود .. گفت خوب ؟ بعدش چه شکلی میشود .. از فرصت استفاده کردم و یک بینی کاریکاتوری بزرگ خالدار با سوراخهای عجیب و آویزان کشیدم .. گفتم چشمات را ببند تا بگویم چه شکلی میشوی .. نشانش دادم .. مرده بود از خنده .. گفت.. گفت سرکاری بود ؟ خیلی جدی گفتم نه ! .. گفت آخه .. گفتم درست میگی من بینی دقیقا بعد از عمل را کشیدم .. اما بعد تر از ان تو بسیار زیبا میشی ... خندیدو گفت : با این همه بیحالی و رنگ سفیدت .. چطور این همه حس و خلاقیت ؟ .. نگاهش کردم و جز لبخند مگر کاری بود ؟ چرا نمیدانند انسان هایی که عاشقند .. هر چیز را وسیله میکنند .. حتی شادمان کردن تو را .. ان هم برای لحظه ای .. و من عاشقم ؟؟!!!! خود نمیدانم ؟ ؟ حداقل عاشق حرفه ام هستم ..

رشته ات نقاشیه ؟؟ گفتم نه ... پس حتما ورزشکاری ؟ .. چطور ؟ ؟ چون کفش ورزشی داری و وقتی میشینی صاف می شینی .. خنده ام گرفته بود .. دیری نگذشت که بردنش .. فردا دوباره بستری و باز فرصت دیدن مریم ..

جز یک باند پیچی چیزی معلوم نبود .. سرو گردن و پیشانی .. پر از یخ و باند سفید و خون هایی که هر از گاه خارج میشدند .. با خود گفتم و مگر برای دوست داشتن .. این کارها لازم است ؟؟؟ دیروز جوابش را گفته بود .. چطور یادم نیست؟! .. نامزدی که میخواست بینی اش عمل شود .. چر ا ؟ چون زیبا تر شود . چرا ؟ چون بیشتر دوستش داشته باشد . چرا ؟ چون به او بیشتر توجه کند . چرا ؟ چون تو زن هستی و حس عشق با زیبایی تکمیل میشود .. چرا ؟ ... ای خدا .....پونه بس کن .. جوابش در درونت است .. تو از عشق چیزی نمیدانی .. فاصله هاست بین دختر هایی که می بینی و اندیشه تو .. فاصله هاست .. نمیفهمی ؟؟ !! نگفتی رشته ات چیه ؟؟ ... صدای مریم بود .. گفتم معماری .. گفت اها!! واسه همین این همه شر و شنگولی ... خندیدم .. شاید به همین لبخند نیز نیاز داشت ..

.. دخترم بلند شو .. خوب تحمل کردی .. یک لیتر تمام شد .. بعد الظهر می بینمت .


چه می گویم .. هر چه هست سخنان پراکنده ای است که در ذهنم جمع شده اند .. احتیاجی به خواندن نیست .. اما ! این دو خط را بخوان .." از انسان هایی که ادعای مرد بودن میکنند .. اما نیستند .. از انسان هایی که 80 درصد زندگی خود را به دیگران سپرده اند .. از انسان هایی که سرنوشت را تعریف میکنند .. از انسان هایی که " نشدن " را تعریف قسمت میدانند و " شدن " را تعریف شانس و یا باید . .. از انسان هایی که ترسو اند .. و انسان هایی که تعریف بودن را هم نمی دانند .. و خود را در لفافه مذهب چنان پنهان کرده اند که مبادا گزندی به آن ها برسد .. من از اینگونه انسان ها .. از اینگونه رفتار ها .. ببخشید میگویم .. اما من متنفرم " .. البته تنفرلازم نیست .بیهوده ترین کار است .. کاری که هیچ گاه بلد نبوده ام انجام دهم . پس خود را .. . خود را بدست زمان بسپر و بگذار او تصمیم بگیرد .. حس و حالتی که بعد از 24 سال به سراغ من آمده است .. هیچ گاه اینگونه نبودم ..

خودت را از خانه ای دوست داری ..

و آنچه که آرزو کردی ..

تفریق کن

و با چمدان پر از کتابت جمع ببند

همین خیابان تا آخر عمر تو را سواری خواهد داد .

بند الف : و باز یادم رفت .. غمناک ننویسم .. نگران نباشید . در دنیای واقعی فعال و شارژ و پر انرژی ام .

بند ب : از دوستانی چون اقای قشقایی .. اقای رضیعی . اقای گلستانی . آقای نگارستان . آقای کمالی. اقای فخریان و خانم مهربان عزیزم .. توران رشیدی نقاش . که در مسیر پایان نامه مرا همراهی میکنند تشکر میکنم .

خداوندا بسی دلم برایت تنگ است .. آه اگر میدانستی .. که میدانم میدانی ..

به اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت ....
مگر که نامه
بیچارگان جواب ندارد؟؟

 

سه شنبه، ۴مرداد ۱۳۸۴

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور .. !

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور .. !

عنوان فیلمی است که باید در اول دفاع پایان نامه بسازم و ان را ارائه دهم .. امید دارم که همه چیز به خوبی پیش رود .
باید توی ذهنم مرور کنم که تا حالا توی زندگی ام چند تا" مادر" داشته ام .. وقت نگاه میکنم میبینم مامان توران پنجمین مادری است .. که با او بوده ام و او را بسیار دوست دارم.. و از هفده سالگی از مامان بهجت مادر خوب عزیز من( مامان اصلی ) تقریبا جدا شده ام .. و برای درس و مشق .. به مشهد رفتم و گاهی ان هم ، ماهی دو روز موفق میشدم او را ببینم .. ترم دوازده بود .. که به ایشان زنگ زدم و گفتم مامان بیایید مشهد من واقعا دلم تنگ شده .. دوست دارم شبی را کنار هم بخوابیم . من سالهاست که نتوانستم کنار شما بخوابم .. امدند پیشم و تا صبح حرف زدیم .. تا صبح من کنار کامپیوتر مشغول زدن تری دی مکس بودم و مامان کنارم .. ان روز گریه کردی عزیز خوبم .. گفتم چرا ؟ گفتی چون باز هم داری میری .و خوشحالم که تا این مرحله از زندگی ات موفق شدی .. خوشحالم که بزرگ شدی . و اما برای ادامه درست از من دور تر میشی . اما میدانستم ان قدر قوی هستی که حاضر باشی بچه هایت از تو بسیار دور باشند . اما به جاهایی که میخواهند برسند .. این رمز خوب تو بود .. نگاهت میکردم .. همیشه در چشمانت خلوصی و دانایی ای را میبینم که در کمتر زنان میبینم . البته تو را هنو زخوب خوب خوب نشناخه ام .

مامان !!.. پونه تو .. بعضی روز ها .. فکر میکند و میگوید روز هایی میدانستم چی هستم و چه میکنم و چه میخواهم و باید کجا برم و بعد به مسیرم به تندی پیش میرفتم و انجام میدادم .. و ان روز که توی تهران بسیار ناراحت بودم .. اولین کسی که حس ششم و قوی او باعث شده بود که زنگ بزنه و من را سریع در میرداماد بیابد .. صدای زنگ تو بود . گفتی پونه ؟؟ !! .. خوبی ؟!!! خیلی جدی پرسیدی . البته که میدانستی چی شد .. این را از لحن زیبا ی تو و اینکه روانشاسی را به خوبی میدانستی .. عمل کردی ..

چیزی نگفتم .. میدانستی دارم گریه میکنم .. میدانستی الان شیدا به تسلای تو نیاز دارم .. میدانستی باید من را در اغوش بگیری .. اما میدانستی نباید بد عادتم کنی .. باید در همین مرحله به دخترت یاد بدی که قوی باشه .. جای دیگر این اموزش و این نصیحت

فایده نداشت .. و چه خوب بر احساسات مادرانه ات غلبه کردی .. و چه بسیار جدی اما بسیار عمیق و مهرابانانه به من گفتی ... پونه" یاد بگیر" !! و حق دیگران بدان که خواسته ترا نپذیرند .

این جمله ای است که الان به خوبی دارم میفههم .. اما کمی برام سخته و خوشحالم که مادر به این زرنگی و مهربانی و عاقلی دارم ... ( از علامت های بوس و قلب در چت نثار مامان ها )

اما این روز ها نه میدانم چه هستم .. و نه چه میخواهم . و نه چه میکنم .. این یعنی پونه فعلی تو !

الان یک فیلم نشان میداد از شبکه دو .. به نام مرد زندگی .... من همان طور که نقشه میکشیدم به مامان توران گفتم .. صدایش را بلند کنید تا من بشنوم ک. داستان بسیار جالبی بود .. یک زن و مرد به زودی بچه دار شده بودند و در حین بزرگ کردن بچه ها .. مرد خانه کمی خودش گم کرده بود و از اصولی به نام کانون گرم خانواده و فهمیدن عشق .. و اینکه اگر ازدواج نمیکرد و یا میکرد .... کل این مفاهیم برایش گم شده بودند و او ب دنبال خود واقعی خودش بود و نمیدانست که چه نعمتی را بدست اورده .. و چطور ان را نمیفهمد .

در هر حال .. در تمام فیلم میخواست مشکلات سخت زندگی را نشان بدهد .. ضمن اینکه زن و شوهر استقلال فکر کردند دارند . اما در نهایت تمامی این فکر ها باید با هم ادغام شوند . چرا ؟ چون هر دو با هم زندگی میکنند .. و مرد میخواست خود پولدار شود و مدتی را از کانون گرم خانواده دور بماند و بعد رفاه بسیار عالی را برای خانواده بیاورد .. و زن تاکید بر اینکه خوبختی در درون توست .. نه در بیرون و انچه در جستجویش هستی .. که در نهایت این فیلم .. زن یک بار دیگر این تمرین را برای مرد به صورت عملی انجام داد .. در حقیقت به او شوک آگاهانه ای داده بود که اگر تو نیز خانواده را از دست بدهی چه اتفاقی می افتد و این احساس کاملا دو طرفه است و هیچ فرقی بین زن و مرد ندارد .. پیشنهاد میکنم حتما این فیلم را ببیند .. من ندیدم . اما تمامی صداها را شنیدم و ده دقیقه اخر ان برای نگاه کردن شخصیت ها به پذیرایی رفتم . و ان ها را دیدم . در نهایت همان چیزی بود که مامان بهجت .. قرار بود به من یاد بدهد وبفهماند ...

حق دیگران بدان .. که خواسته تو را نپذیرند .
دوستدار شما : پونه

 

دوشنبه، ۳مرداد ۱۳۸۴

انتظار

انتظار !

همه ایستگاههای این شهر را در کیفم جای داده ام

مترو پاشنه کفش هایم را چرخانده

به همین سمتی که ایستاده ام

واژه کاش در آغوش اما و اگر ، آب تردید می نوشد

و شاید ها در هیچ ایستگاهی پیاده نمیشوند

رودخانه ای که مرا به سوی تو سوق نمیدهد

از زیر زمین میگذرد

و در مصب آدرسی توقف میکند

گه هرگز درش به دیوار نبوده

بیا داسی بچرخان ،

برشی بزن این هوای عبوس را

و چهره ات بکار

و چهره ات بکار .

چه ساده لوحند کسانی که خستگی مرا در پایان نامه و گذران ان می بینند .و چه ساده لوحند که اندوه مرا در دوری از خانواده استنباط میکنند آری مسیر صعب است و مشکل.. خستگی آور است و ملال انگیز .. بیخوابی و درد و چشم و دست هست .و اما . اما با یک شب و فقط یک شب خوابیدن نمامی این ها برطرف می شوند .
وه که چه انتظاری است ! .. که میگویندچنان مستان زندگی کن و شاد باش و بخند و بخند و مارا نیز بخندان .مگر شادی از درون نیست ؟ و مگر درون من توان این همه شادی را دارد ؟. هر چند که همیشه میتوانم این کار را بکنم .. پس بگذار ..
کمی ص ب ر کن! .. بر من مهلت ده .. هر چند که مهلت ان نیز تمام شده .. حداقل در این صفحه مجاز ناچیز ..فقط ذره ای . ان هم فقط ذره ای " خود " باشم .
خود خودم .
مقدار موجودی با مقدار واقعیات برابری نمیکند .. تو راه حلی داری ؟ ؟من گزینه میخواهم .. و نه دلداری! .. خود دل هستم و دلدار .. تو راهبر هستی ؟ !

و من باز بر آسمان تو می نگرم

و من باز بر آسمان خیره میشوم

.. چرا که او بر تمامی احوال ما و بر تمامی کائنات و بر تمامی جنبدگان روی زمین تسلط و احاطه دارد ..

ای آنکه بدیهای من ترا از رحمت بر من و احسان به سوی من باز نداشته ..

ای خدای خوبم !.. شاید .... همین نقطه چین ها میگویند که چه میگویم .........
برایم دعا کنید .. پونه

 

جمعه، ۳۱تیر ۱۳۸۴

از دست این بچه بلا ! ...

فکرش را بکنید .. از زمانی که از خواب بیدار میشید . پای کامپیوتر باشید . و تمامی کار های ندوین و نوشتن و مرتب کردن شیت ها را به عهده بگیرید . خدا را شکر میکنم که از مهر ماه سال 83 که شروع به کار پایان نامه کردم . صبح که برای جمع آوری مطالعات به بیرون میرفتم .. حالا چه این مطالعات کتابخوانه ای بود و چه مطالعات میدانی که مجبور بودم 63 مرکز معلولین را امار بگیرم و عکس بگیرم و از فضاهای آن جا اتود بزنم . هر شب هر چیزی که جمع میشد حالا چه به صورت عکس و چه به صورت نقشه .و چه به صورت فایلهای متنی . که باید با نرم افزار اتوکد کشیده میشد و چه به صورت امار ها و یا فایلهای متنی را اماده میکردم و تمامی اطلاعات را سریعا در همان شب کامپیوتری میکردم . یعنی حتی اگر در مسابقات پارا المپیک معلولین نیز شرکت میکردم تمامی اطلاعات سریعا نرم افزرای میشد .. و از اینکه مطالب روی هم بماند شدیدا جلوگیری میکردم . حتی نام افراد و سازمان هایی که به من کمک میکردند در همان لحظه به صورت مشخص با تلفن و ایمیل در تقویم من یاداشت میشدند ..
با تمام این نظم ها .. هر چقدر که کار میکنم میبینم تمام نمیشود . الان در مراحل اجرایی کار هستم و به شدت بدن خسته ای دارم .. از یک طرف گردن درد و کمر درد . و از طرف دیگر این قدر دست راست من به خاطر حرکت های منظم ماوس درد میکند و باز چشمان من هر شب قرمز میشوند و اخر شب با مامان توران می خندیدم و میگیم اینم رشته بود که تو رفتی دختر؟!

داره اصفهانی میخونه ...
خریداریم و سودای غم تو .... دلی داریم و دریایی غم تو
...

و من هم اکنون توانستم زنگ تفریح خودم را برای آپدیت جدید داشته باشم . مامان توران بلال درست کرده بودند و من به دانه های ذرت نگاه میکردم .. گفتند: ای بلا ! باز یاد چی افتادی؟ .. گفتم یاد موقعی که دانه های ذرت را روی بار کامیون میریختییم .. با یک نگاه تعجب آمیزی به من گفتند: تو و این کارا ؟؟ ؟
خندیدم آره .. البته کامیون اسباب بازی .. که کلا حجمش 10* 15سانتی متر میشد . گفتم مامان توران ان موقعی که بچه بودم .. مامان داشتند درس میخوندند . و ما مستخدم داشتیم .. بهش میگفتیم .. بی بی جان عصادار .. خانم با شخصیت و مومن و مهربانی بود که می آمدند خانه ما و تا زمانی که مامان میامدند منزل برای ما غذا را گرم میکردند و با ما بازی میکردند ، تا مامان و بابا بیایند . یادش بخیر عصای بامزه ای داشتند در ابتدای ان کنده کاری شده بود دقیقا در همان جایی که دستشان را میگرفتند . و این قدر قدیمی بود که من همیشه دوست داشتم نگاهش کنم و این کنده کاری را بکشم .( نقاشی کنم )

یک اتاق بزرگ 3*4 برای بازی داشتیم .. که هیچ موقع اسباب بازی ها را جمع نمیکردیم .. یادمه به بابا گفته بودیم برای ما سنگ مرمر بیارید .. گفته بودند چرا ؟ گفتیم از این سنگ هایی که توی نما ها استفاده میشه ما میخواهیم شهر درست کنیم و احتیاج به دیوار های سفت و محکم داریم .. یادمه به چه سختی ای این سنگ هایی که به ضخامت یک سانت و عرض ده سانت و طول مثلا بیست .. سی . چهل و پنجاه سانت بودند .. روی هم میذاشتم و میاوردم بالا .. و بعد شروع میکردم چیدمان شهری کردن .. خانه درست میکردیم و در ان شهر عناصری چون بانک . سوپر . انبار . میدان های شهری . کوچه . پارچه فروشی بود .. این قدر این شهر بزرگ بود که تمام فضای اتاق را میگرفت و ماهها ما این شهر را خراب نمی کردیم و بلکه اصلاحش نیز میکردیم !!.. یعنی مثلا خانه هایی را دو طبقه میکردیم . یادمه بعد عروسک ها و حیوانات کوچک در نقشهای مختلف توی این شهر ها بودند و ما باید ان ها را به بازی در میاوردیم . ( کاش میشد الان ان چیزی که توی ذهنم هست .. ان رنگ ها ان مقیاس شهر و ان حالا و هوا را از ذهنم فیلم برداری کنند و فیلمش را به شما نشان بدهم و امید وارم تکنولوژی این پیشرفت را خواهد کرد . ) حتی توی فلکه فضای سبز داشتیم و خود کاج ها را رنگ میکردیم و به عنوان درخت توی فلکه میذاشتیم .. و قانون های شهری نیز داشتیم .. مثلا هیچ ماشینی حق ندارد توی شهر زیاد تردد کند . حق ندارد از بانک زیاد پول بگرید و خرید کند . (پول های کاغذی کوچولو به اندازه نیم سانت در نیم سانت . که حتی مقدار نیز داشتند . ) بعد شروع میکردیم به بازی و ساعت های با معاملات شهری و زدو خورد همسایگان و برخورد های عروسک ها مانند خیمه شب بازی اجرا میکردیم .. و حتی اگر مهمانی نیز به خانه ما میامد .. بچه های او را با افتخار( انگار که میخواستیم رازی را به آن نشان بدیم ) به این اتاق میبریدم و به او نیز یک نقش میدایدم تا بازی کند .. یادش بخیر . ( بیخود نیست من رفتم رشته معماری !!! )

خلاصه یک روز که دیدم هیچ کس نیست که با من بازی کند .. ذرت ها را دانه دانه کرده بودم و ریخته بودم پشت یک کامیون کوچولو .. و بی بی جان عصادار را صدا کرده بودم که طفلکی با ان پا دردشان امدند بالا .. تا با من بازی کنند .. گفتم شما ماشینتان این کامیون است و این هم عروسکتان .. و باید بازی کنید .. یادش بخیر .. چقدر من بدجنس بودم .. سنم شاید 4 ساله و 5 ساله بود .

یادمه ایشان نمیتوانستند به خوبی بازی کنند و نقش داشته باشند .. دست آخر به من گفتند .. پونه از دست تو چه کنم من !

بعد به لهجه نیشابوری میگفتند :

از دست این بچه بلا میخواهم برم به کربلا ..

من به لهجه نیشابوری به زبان فینگلیش مینویسم :

Az daste-E- bochay bola mayom berom bo korbola
یادش بخیر .. و من میخندیدم و بوسم میکردند .. 8 ساله بودم که از مدرسه به خانه امده بودم . بعد الظهر بود و دیدم خانه شلوغ است .. فهمیدم که وفت کرده و چون کسی را نداشتند .. تشییع جنازه در همان خانه ما بود .. خدا بیامرزد او را .واقعا دعا میکنم که قبرشان نور باران باشد . انشالله . من بسیار از او خاطرات خوبی دارم ..

جمعه شب و وو... یاد رفتگان ! ... بی بی جان عصادار میدانست این بچه بلا !.. یک روزی خاطره او را در چیزی به نام وبلاگ مینویسد ؟

********************
بند الف : کسانی که میتوانند در نرم افزار پریمیر به عنوان شخص " حقیقی و حقوقی " کمک نمایند ممنون میشوم به من اعلام دارند .البته اقایی به نام " علی " اعلام نمودند که هنوز جواب نامه ای من از ایشان ندارم .. اگر متن مرا خواندید .. من منتظر شما هستم .
دعا کنید . نیروی دو چندان و شادابی کودکانه میخواهم ... پونه

 

پنجشنبه، ۳۰تیر ۱۳۸۴

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش

دیشب نتوانتسم بخوابم .. از دل درد شدید .نمیدانم توی این عدس پلو که خوردم چی بود ! . شایدم از فکر زیاد و خستگی .. رفتم توی حیاط .. آب را باز کردم و شروع کردن هوا را کمی عوض کردن و خنک کردن فضا .. روی درختان مامان توران عزیزم اب میریختم .. بعد نشستم توی حیاط کردم . تقریبا تا ساعت 4 بیدار بودم و باز به آسمان نگاه میکردم .. حیاط کوچکی است .. اما هر چی هست بسیار باصفا است .. واز هر گونه گیاهی که بخواهید توی این حیاط دیده میشود .. چشمم به اسمانی که ستاره های آن از دود ناپیداست و اطراف این خانه ان قدر آپارتمان درست کرده اند که دیگه مساحت آسمان باقی مانده هم شده 150 متر مربع .. اما وقتی بهش نگاه میکنی عمیق است و بسیار عمیق .. نمیدانم ماه توی ان لحظات چه شکلی بود .ماهی دیده نمیشود . اصلا نمیدانم شب چندم ماه است .. دوست داشتم قرص کامل آن را ببینم . یک لحظه یاد مناجات امام سجاد هنگام رویت ماه شدم و خوندم ..

" ای آفریده فرمانبردار و ای پوینده گرم رفتار . و ای آمد و شد کننده در منازل تقدیر و ای متصرف در چرخ تدبیر ، ایمان آوردم به آن کس که تاریکیها را بوسیله تو روشن کرد و مبهمات را در پرتوت آشکار ساخت و تو را نشانی از نشان جهانداری و علامتی از علامات پادشاهی خود قرار داد .
و در چنبر فزونی و کاستی و طلوع وغروب و تابندگی و گرفتگی مسخر ساخت در همه این احوال ، تو او را مطیع فرمان و به سوی اراده اش شتابانی . منزه است او ! چرا شگفت انگیز است تدبیری که درباره تو به کار برده و چه دقیق است آنچه درباره تو انجام داده است . تو را کلید ماهی نو برای کاری نو ساخته است . پس از خدایی که پردوگار من و تو . و آفریننده من و تو و مهندس من و تو و صورتگر من و توست . مسئلت میخواهم که بر محمد و آلش درود و رحمت بفرستد و تو را هلال برکتی قرار دهد که گردش ایام ان را در محاق نیفکند و پاکی ای که لوث گناهان ان را نیالاید . خدایا ... ما را از خشنود ترین کسانی قرار ده که این هلال برایشان طلوع کرده و پاکیزه ترین کسانی که به آن نگریسته اند و نیکبخت ترین کسانی که در این ماه به عبادت تو کوشیده اند . و ما را در این ماه به توبه موفق دار و ا زگناه نگاهدار . و از ارتکاب نافرمانیت حفظ کن و به شکر نعمتت ملهم ساز و در جامه های عافیتت بپوشان و به وسیله انجام دادن طاعتت در این ماه نعمت را بر ما تمام کن . زیرا که تو بخشنده نعمت های بزرگی و تو ستوده ای و خدای رحمت فرستد بر محمد و آل او که پاکیزگان و پاکانند .
"

()()()()()()()()()()()()()()()

آمدند کنارم .. گفتند نخوابیدی ؟ ... گفتم نه! .... نشستم پهلوشون .. نگاه میکردند .. میدانم .. ناراحت بودند از اینکه با رفتن من حسابی تنها میشدند .. حتی خودم هم دوست نداشتم . دستم را انداختم دور گردنشان و شروع کردند از خاطرات جوانی از بچگی شان از زمانی که با بچه های فامیل توی خانه بزرگ خانم جان که الان شده . مدرسه مروی.. از شاهزاده ها . از بازار چه ناصر خسرو .. ازکوچه باغها و پشت بامهایی که کودکانه میپریدند.. تعریف میکردند .. از بچه های هم بازی .. که خیلی هاشون فوت کرده بودند .. و فقط چند تایی ماندند که ان هم گوشه خانه یا مریضند و یا به انزوا کشیده شده اند .. وقتی تعریف میکردند .. دلم میگرفت .. از این دنیایی که این قدر سریع و بیوفا و زود گذر است .. مامان توران میگفتند .. ببین پونه همه چیز حکمت حکمت است و حکمت .. و گرنه چه دلیلی داشت تو با دختر من که با تو بیست سال اختلاف سنی داره .. دوست بشی و بعد من تو را ببینم.. اونم از این راه دور .. اونم از نیشابور که بعد منو ببری حرم وببری باغها ی باصفا و خیام و عطار ... و اخرشدر تهران به چنگ بیندازمت .. این ها همه برای این بود که خدا تو را وسیله قرار داد تا من تنها نباشم ..بهش گفتم عزیزم .. این وسیله شما بودید .. که توی تهران غریب به من مسکن دادید و برای من شدید مایه ارامش و اسایش ...

گفتند عزیزم .دختر خوبم .( این جملات جگرم را میسوزاند ) . حالا که من پیر شدم .از ما گذشت و من تمام شده ام .. سفری که دیگه آخراشه .. چه بخوای چه نخوای .. داستان این قصه حداقل برای من تمام شده است .. روزی هم میاد و به بچه هات میگی .. یادش بخیر یک پیرزنی بود چنین و چنان و من در ایام دانشجویی پیشش بودم .. ( الان که دارم مینویسم .. حسابی گریه ام گرفته واقعا براش ارزوی سلامتی میکنم .. یک ادم غریبه به یک دختر نیشابوری غریبه تر چطور اینگونه محبت میکند ؟ ) . اما این را بدان .. چه خوردیم و نخوردیم .. چه پوشیدیم و نپپوشیدیم . په لذت بریدم و نبریدم ( حرفاش تا اعماق وجودم اثر میذاشت و پشتم را میلرزاند ) چه خندیدم و نخندیدم و چه محبت بکنی و نکنی .. و چه بسیار اتفاقاتی دیگه این را بدان .. دنیا میگذرد .. و چیزی که همیشه میمانه خاطراتی است که از انسان ها داری .. حال چه خوب و چه بد .. جوری زندگی کن .. تا هر موقع یادت میاد ناراحت نشی ....... ( خدایا کاش نهایت و عمق درک این تجربه سنگین را به اندازه ظرفیت گوینده میفهمیدم و جذب میکردم . یعنی کاش لحظه ای میشدم 70 ساله و دوباره میشدم جوان .. در ان صورت است که به اندازه مامان توران حس این تجربه برایم عمیق بود . )

بند الف : امروز هم فرصت کردم .. امامزاده صالح برم . فرشته را دیدم .. البته" فرشته شریعت" . دخترکنکوری ای که سه بار دیده بودمش .. حالا از فردا میاد کلاس اقای قاسمیان .. دختر تشنه .... تشنه مطالب و فهمیدن .. هم مذهب . هم خودش هم رشته و هم اینده و هم تشنه اطلاعات معماری. او میخواهد معماری بخونه .. من نیز حاظرم به او کمک نمایم .. او هم موفق می شود .
بند ب : سخنرانی های مشاوران آقای دکتر احمدی نژاد که از شبکه دو در ساعت 11 را گوش دهید .. حتی اگر به او علاقه ندارید این کار را انجام دهید .. حداقل مشکلات و موانع دولت های قبلی برای شما آشکار و هویدا میشوند . که حداقل چه کرده اند و چقدر به سخنان رهبر گوش داده اند یا خیر ؟ و یا چه کابینه هایی داشته اند و چگونه عمل نموده اند .
بند ج : سوالی که شما نیز پرسیده اید ( همپوشانی خطوط ) به ایمیل شما فرستاده شد .. و همچنین به مسنجر . با تشکر فراوان .

پونه دانشجوی معماری

 

سه شنبه، ۲۸تیر ۱۳۸۴

یاس سپید

الان شدم .. مثل یک دستگاه .. گهی این برنامه .. گهی ان برنامه .. امروز چیز جدیدی یاد نگرفتم .. جز کار و کار و کار

Autocad2005 – 3d max5.5 – photoshop8 – swish – primier6.5 – flash5 – form z 2004.power point2003 . word . Ecsell2003. Free hand7 . publisher 2003.

باورتان میشود امروز و شایدم تا یک ماه و نیم دیگر تماما با این برنامه ها باید کا رکنم .. برایم دعا کنید تا زود تر تمام شود ..

تنها چیزی که امروز از چشمانم یاد گرفتم .یشه از آن ها باید تشکر کنم که دقیق شدند . حرکت و افتادن یاس سفید در جریان باد بود .. چنان محو انیمیشن و حرکت این یاس سفید شده بودم .. که باورم نمیشود پره های او این قدرمنظم حرکت میکنند و این مسیر را به شکل دورانی و چرخشی به زیبا ترین شکل اجرا میکنند .. حرکت هایی که همیشه توی اطرافمان داریم .. و همیشه و همیشه به راحتی ار کنارشان رد میشیم ..

ضمن نقشه کشیدن ، سخنرانی های آقای پناهیان را گوش میدادم .. سخنرانی جالبی بود .. سخن از " ذکر " بود .. خداوند بیشتر از اینکه دوست داشته باشه تو نماز بخونی . روزه بگیری ... جهاد بری ... دوست داره به یادش باشی .. و فقط یاد و فقط یاد ..

بسیار مهمه که آدم تو چه جاهایی یاد چه چیز هایی بیفته و چجوری یاد کنه ؟!

مثلا .. توی عروسی .. خانم ها یاد میکنند که باشه توی عروسی دخترشان فلان کار را بکنند .. یا عروسی پسر خاله فلانی چرا این طوری نبود که حالا این یکی هست ؟ .. و همه اش مقایسه ...

یکی دیگه هم توی همان عروسی .. یاد امام زمان میافته .. حتما خیلی بی ربطه .. درسته .. ادم ها معمولا باید در دعای ندبه .. یاد امام زمان بیفتند ... اما سخنران چه زیبا مطرح میکنه که خودحضرت مهدی موعود گفته اند اگر شیعه ای از امت من شاد شود .. من نیز شاد میشوم .. پس چه جالب .. توی عروسی نیز او نیز شاد است .. واقعا باید به ایشان بگی .. یابن الحسن .. راضی هستید ؟... و در شادی او شاد باشید و در غم او غمگین ..

وقتی خودم را توی" عمل " و یا " صفحه ترازو " میذارم .. نه مثل بالایی فکر میکنم و نه مثل پایینی .. توی عروسی نه مقایسه ای یادم میاد و نه ذکری و یادی ... یک گوشه ارام می شینم و با شادی مردم شادی میکنم .اگر لازم باشه کفی میزنیم ووو.... بیشتر دوست دارم مردم را نگاه کنم و در شادی های ان ها غرق بشم ..

فعلا همین !
بند الف : جز یک خواهش .. کسی از دوستانی که این اپدیت را میخونند .. آیا فردی یا شرکتی را میشناسند که در کار فیلم سازی و مونتاژ باشد .. من برای دفاع پایان نامه ام .. د ر حال ساختن یک فیلم ده دفپقه ای با نرم افزار پریمیر(
primier6.5) برای ابتدای دفاع و تبدیل حال و هوا برای فضای معلولین .

. اما در ادامه کار اشکالات زیادی دارم و سوالات زیادی برایم پیش آمده است . حداقل از کسی که در این کار متخصص باشد .. کسی هست ؟ ؟ جدا احتیاج دارم .. اگر کسی را میشناسید به من معرفی کنید . با تشکر فراوان .

بند ب : کسانی که سخنرانی آقای پناهیان را میخواهند و مایل هستند بشنوند به من بگویند برایتان ایمیل میکنم .

التماس دعا ... پونه .. دختر نیشابوری

 

یکشنبه، ۲۶تیر ۱۳۸۴

نوای دل من !

این روزها .. یعنی میشه گفت یک سالی هست که هیچ حسی نسبت به اینترنت ندارم .. شب شده بود و مامان توران میخواستند با دخترشان صحبت کنند .. این روز ها اگر دیدی چراغ من ( توی چت ) بیشتر از 5 دقیقه روشن است .. بدانید .. که یک مادر و دختر دارند صحبت میکنند و خوشحالم که اسباب این قضیه را باعث شده ام .. و گرنه اصلا حتی مایل نیستم افهای مسنجر را بخونم .. نسبت به قضیه منفی نیستم .. اما فقط و فقط در حد لازم بودن و اطلاع رسانی و اخبار دوستان سر میزنم .. و گرنه اگر خودم مثلا دختر داشته باشم .. سعی میکنم او را از مقوله دور کنم .. حداقل تا موقعی که به عقل و رشد مشخصی که بتواند خوب تصمیم بگیرد ..

مادر و دختر .. با هم صحبت میکنند .. یکی در موقعیت جرافیایی است که ما شبیم و او روز .. ما روزیم و او شب .. و من خوشحالم که هر دو خوشخالند ..

این روزها مامان توران میگن : پونه واقعا میخوای بری ؟ .. و من نگاهش میکنم ... چی بگم .. چی دارم بگم ؟ .. میگفتن : اگر میدانستم مدت ماندن تو این قدر کم است اصلا نمیگفتم بیا که به تو عادت نکنم .. و باز سکوت میکنم .. این روز ها این قدر خسته ام .. که دیگه نمیتوانم منبع شارژی برای دیگران باشم .. این روز ها طبق آپدیت قبلی ام .. هدفهام قاطی شده اند .. میخواهی بدانی چه حسی دارم ؟ اصلا نمیتوانم الان حسم را بگم .. حس من نه با نوشتن گفته میشه و نه با چیز دیگه .. شاید بخشی از این حس را بشه در موسیقی آورد .. و من الان که دارم مینویسم .. باور کنید این حس غریب این آهنگ را دارم .

http://www.aghegh.persianblog.com

فقط کافیست یک سر به این وبلاگ بزنید .. و اسپیکر ها را روشن کنید و بگذارید اهنگ در فضای شما رها شود .. سه تاری که میزند .. ان قدر عمیق است .. که احتیاجی به سخن نیست .. من الان روز هاست این حس را دارم .. روزهاست .... روزهاست ..... روزهاست ..............

********************
بند الف : متاسفم که تند مینویسم و زمانی نمیگذارم که خواننده فرصت امدن را داشته باشد .. آتشی در درونم است که باید خالی کنم هر چند که همیشه و همیشه .. حریم ها باعث میشوند که تو هیچ گاه آنچه که هستی .. نتوانی نشان بدهی و حتی این صفحه وبلاگ نیز برای من قفسی شده .. جدا چقدر خوب است که بین بنده و خدای خودش قفسی نیست .. فکرش را بکن ...اگر با او نیز غریبه بودیم .. اگر با او نیز نمیتوانستیم سخن بگوییم ؟ .. چه میشد ؟ .. اگر یک عالمه پرده بین من و او بود ؟ .. اگر با او نیز در قفس بودیم ؟؟ خدایا .. من ...

من میترکیدم ... 

من میترکیدم .. و ما چه بندگانی هستیم که در وقت مصیبت با او بیگانه نیسیتم و در وقت های دیگر .... خدایا !!!!

بند ب : توی آسانسور سازمان استثنایی دیدمش .وقتی که روی ویلچر میشیند ار ارتفاع آینه کمتر میشه .. . متوجه من نشد .. چشماش را گرفتم .. کلی جا خورده بود . تا دید منو .. خوشحال و مستان و بوس و ماچ بعد از 9 ماه .. میخندید و میخندیدم .. یک عالمه براش چیز های خنده دار میگفتم .. .. و من دوستش داشتم خیلی . به من گفت پونه تو اصلا چیزی به نام غم میاد طرفت ؟؟... نگاهش کردم .. لبخند زدم .. گفتم نه .. در گوشش گفتم : بزن بر طبل بی عاری ........... که آن هم عالمی دارد . ...... اما برای زندگیت تلاش کن .( با خودم گفتم .. چه جالب هیچ کس از درون من چیزی نمی فهمه )
بند ج : فکر کنم آهنگ لود شد .. البته اگر آن را آورده باشی .. حالا میتوانی ارام اپدیت دیروز من را نیز بخوانی .و اگر مایلی بخوان .. چون من بسیار مینویسم ..و بسیار تحریر میکنم .. هر چند که هیچ کدامشان ارزشی ندارند .. امید وارم من را همه دوستانم می بخشند .. کاری که همیشه با من غریب آشنا کرده اند .

من باز هم التماس دعا از دوستان خوبم دارم .. پونه .. دختر نیشابوری . 

 

جمعه، ۲۴تیر ۱۳۸۴

خود نمی دانم خدایا کیستم ...

شب شده بود .. نیم ساعت به اذان شب .. اونم شب جمعه . داشتم از خانه می ترکیدم .. مخصوصا که به خاطر پایان نامه ساعت های زیادی را کنار سیستم هستم و با اتوکد و تری دی مکس کار میکنم حسابی چشمام را اذیت میکنه .و احساس میکنم چشمام ریز شدند ..به قیافه هم که نگاه کنید .. خیلی ترسناک شده .. ( از علامت های خنده در چت )

به توران خانم گفتم .. بریم یک جایی .. گفتند کجا ؟ دلم میخواست توی ان لحظه مشهد بودیم و کنار حرم .. خیلی دلم تنگ شده .. باور میکنید ؟ خیلی .. خیلی حرف دارم براش .. خیلی میخواهم ازش عذر خواهی کنم .. الان داره بنان میخونه .. ای الهه ناز ... گریه ام گرفته ..

گفتم بریم امامزاده صالح .. دعای کمیل را انجا باشیم .. موافقت نشد .. و حق داشتند و دیر وقت بود و برای برگشتن مشکل داشتیم .. هر چند اگر خودم بودم میرفتم .. کاری که همیشه توی دوران دانشجویی با بچه ها میکردیم و میرفتیم و بعد ساعت 10 شب تاکسی میگرفتیم و بعد تا صبح توی حرم و بعد از ان جا میرفتیم خیابان خسروی .. یک پیرمردی بود همیشه فرنی " داغ " میفروخت با نون مشهدی .. ما ها را میشناخت .. دختر های شرو شوری که با چادر .. خسته و کوفته میان توی مغازه .. بعد تا فرنی میخورند کلی شارژ میشن .تازه شوخی کردنشان و خنده هاشون شروع میشد و سرمست و شادان بدو میرفتند داشنگاه . دوباره درس و مشق و طرح و آتلیه .. جدا چه دورانی بود و من با تهران امدنم .. از تمام این ها دور شدم .. هر چند که دیگه دوران دانشجویی هم تمام شده بود .. و بلاخره هر مسیری باید پیموده میشد ..

خلاصه توی خانه ماندم و از شبکه پنج دعای کمیل که اتفاقا مال امامزاده صالح بود پخش میکردند .. بعد از دعا دوستم زنگ زد .. دوست خوبی بود .. بعضی شبها با او نیز حرم میرفیتم .. یادمه توی حرم برای من شعری و خوند و های های میزد زیر گریه ... منم گوش میدادم .. محو شعرش شده بودم .. خیلی زیبا بود خیلی .. گفتم فلانی .. منم شدم 24.. گفت جدا؟ .. لابد میخوای شعر را برات بخونم "؟ .. گفتم نه .. ان را حفظ هستم ... گفت جدا ؟؟ .. گفتم آره .. دلم حسابی گرفته بود و باز شروع کردم زمزمه کردن ...

شعر قشنگی است خیلی دوستش دارم .. با هم بخونیم :

بس شنيدم داستان بي كسي

بس شنيدم قصه دلواپسي

قصه عشق از زبان هركسي

گفته اند از ني حكايت ها بسي

حال از من بشنو اين افسانه را

داستان اين دل ديوانه را

چشمهايش بويي از نيرنگ داشت

دل دريغا سينه اي از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گويي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من ،قصد هيچ انكار نيست

ليك با عاشق نشستن عار نيست

كار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خريدن ناز و او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را ازبر شديم

آتشي بوديم و خاكستر شـــديم

از غم اين عشق مردن باك نيست

خون دل هر لحظه خوردن باك نيست

از دل ديوانه بردن باك نيـــست

دل كه رفت از سر سپردن باك نيست

آه ميترسم ، شبي رسوا شـــوم

بدتر از رسوايي ام تنها شـــوم

واي از این صید و وای از آن كمند

پيش رويم خنده پشتــم پوزخند

بر چنين نامهرباني دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنيد پند

پيش از اين پند نهان دوستان

حال هم زخم زبان دوستان

خانه اي ويران تر از ويرانه ام

گرچه سوزد پر ولي پروانه ام

من حقيقت نيستم افسانه ام

فاش ميگويم كه من ديوانه ام

تا به كي آخر چنين ديوانگي

پيلگي بهتر از اين پروانگي

گفتمش: آرام جاني

گفت :‌ ني

ميشود يك شب بماني

گفت : ني

گفتمش : شيرين زباني

گفت : ني

گفتمش : نامهرباني

گفت : ني

دل شبي دور از خيالش سر نكرد

گفتمش افسوس او باور نكرد

چشم بر هم مينهد من نيستم

ميگشايد چشم من ، من نيستم

خود نميدانم خدايا كيستم

يك نفر با من بگويد : كيستم

بس كشيدم آه از آن دل بردنت

آه اگر آهم بگيرد ، دامنت

با تمام بي كسي ها ساختم

دل سپردم سر به زير انداختم

اين قماري بود و من نشناختم

واي بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي است

آه غير از من كسي ديوانه نيست

گريه كردن تا سحر كار من است

شاهد من چشم بيمار من است

فكر ميكردم كه او يار من است

ني فقط در فكر آزار من است

نيتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغي فاحش است

يك شب آمد زيرو رويم كرد و رفت

بغض تلخي در گلويم كردو رفت

پايبند جست و جويم كردو رفت

عاقبت بي آبرويم كرد و رفت

اين دل ديوانه آخر جاي كيست

آن كه مجنونش منم ليلي كيست

مذهب او هرچه بادا باد بود

خوش به حالش اينقدر آزاد بود

بي نياز از مستي و مي شاد بود

چشمهايش مست مادر زاد بود

يك شبه از عمر سيرم كرد و رفت

بیست و چار سالم بود پیرم کردو رفت 

بند الف : خبر برای دانشجویان معماری است .. ( نرگس و نینا و لیدا و آقای جلال و آقای محمد و زهرا ) دفاع دو پایان نامه معماری در داشنکده هنر های زیبا .. که البته استاد راهنمای این دو دفاع .. استاد راهنمای خوب من هستند . جناب آقای دکتر فرزین نگارستان .. دوستانی که مایلند .. فردا ساعت 9 یک دفاع و ساعت 11 یک دفاع دیگر میباشد . دوستانی که علاقه به طرح های فوق لیسانس دارند میتوانند در این ساعات در سالن ژوژمان دانشکده حاظر شوند . با تشکر

بند ب : من نیز اگر خداوند بخواهد . و اگر در ترافیک دفاع های دانشجویان نمانم در شهریور ماه و یا مهر ماه دفاع خواهم نمود و چه بسیار زیباست از طرحی که یک سال تمام برایش زحمت کشیدم .. به امید آن روز . خبرتان میکنم .
بند ج : این هوای گرم تهران من را یاد هوای خوب و خنک شهر نیشابور می ندازه و هر هفته که مامان اینا در روز های جمعه دوره دارند و توی هوا یخنک با هم به بحث مشکلات دوستان میپردازند .. دلم برای نفس کشیدن در هوای خنک تنگ شده .. مهر میرم .. علی رغم اینکه خیلی از هدفهام را نیمه تمام می گذارم ..
بند د : برای شما دوست خوب نیز ( آقای محمد ) نامه نوشته ام . به همان ایمیل ارسالی .

برایم دعا کنید .. دوستدارشما : پونه ..

 

چهارشنبه، ۲۲تیر ۱۳۸۴

تو را یک نکته و ما را ....

" ستایش خدای را که شب را پوشش خلق قرار داد و خواب را مایه آرامش و روز را وسیله تکاپو و جنبش ستایش خاص تواست که مرا از خوابگاهم بر انگیختی و اگر اراده میکردی خوابم را همیشگی میکردی آن ستایشی که دائمی است و قطع نگردد و خلایق شماره اش نتوانند خدایا ستایش خاص توست که آفریدی و اندازه کردی و گذراندی و میراندی و زنده کردی و بیمار کردی و شفا دادی ، و تندرست کردی ، و گرفتار ساختی بر عرش و استیلا یافتی و بر ملک وجود احاطه داری میخوانمت خواندن آنکس که وسیله اش ضعیف و راه چاره اش قطع شده و مرگش نزدیک گشته و آرزویش در دنیا اندک شده و سخت نیازمند رحمتت گردیده و افسوسش در کوتاهی و تقصیر خود بزرگ گشته و خطایش زیاد شده ... پس درود فرست بر محمد خانم پیامبران و بر خاندان پاک و پاکیزه اش و شفاعت محمد ( ص) را روزی من گردان و از هم نشینیش محروم مکن . که تو ارحم الراحمین هستی خدایا در روز چهار شنبه چهار حاجت مرا بر آور : نیرویم را در طاعت خویش قرار ده و نشاط و شادمانیم را در عبادتت و رغبت و میلم را در پاداش نیکت و پارساییم را در آنچه موجب عذاب دردناک برای من گردد که همانا تو نسبت به هر چه که بخواهی مدارا میکنی .. ای مهربانترین مهربانان . "

داشتیم با هم می خوندیم . با مامان توران عزیزم که در صبح ها برای نماز من را بیدار میکنند و مایه ارامش من در شب ها و روز های تهران هستند . تهرانی که .... بگذریم .

گریه میکردم . سرم را گذاشتم روی پاهاش و او موهای منو نوازش میداد .. قسمم داد گفت به من بگو چی شده ؟ ؟ که تو نزدیک یک ماهی است .تو خودتی .. ناراحتی .. غم داری .. شب ها بیدار خوابی داری .. راه میری .. نماز میخونی .. تو چت شده عزیزم ؟ .. گریه میکردم و چیزی نمیگفتم .. فقط توی بغلش بودم .. گفت : از وقتی امدیم از نیشابور .. تو این همه دل گرفته ای و لاغر شدی .. گفتم عزیز دلم چیزی نشده .. هر چی ام شده بدان که تمام شده .. فقط من در تفکر معاملات با پروردگار خودم بعد از ان چهل روزم .. برام دعا کن مامان توران عزیزم .. گریه اش گرفته بود من نیز ......

همان طور که داشتم به حرفای ایشان گوش میدادم .. یاد شعر پروین افتادم .. خیلی دوست داشتم براش بخونم .. اما نمیشد ..

هر آن گوهر که مژگان تو می سفت نهان با من، هزاران قصه میگفت
تو وارون بخت و حال من دگرگون تو را روزی سرشک آمد مرا خون

گریه مان گرفته بود ... او به خاطر درد های خودش و من نیز .. بغلش کردم .. توی بغل آن کلی آرامش میگیرم .. و کلی با هم چیز های گفته و نگفته داریم .. که این قدر خوب به من عادت کردیم و با این اختلاف سنی حدود 50 سال خوب با هم زندگی میکنیم .. همچون نوه و یا شایدم فرزند او شدم .. خیلی دوستش دارم . خیلی .. از توی کوچه صدایی امد .. صدایی مثل رعد .. شایدم انفجار .. ترسیده بودیم .. گفتم نکنه زلزله امد ؟؟ .. گفت نه عزیزم .. بلند شدم .. راه که میرفتم این صدا بیشتر میشد ان قدر ترسیده بودم که دوباره امدم نزدیکش .. و خودم را بهش نزدیک کردم .. با همان علم قدیمی خودش .. ( فضا را تصور کنید .. من بسیار دلم شکسته شده بود و گریه میکردم .. و معنای دعای بالا توی ذهنم میچرخید .. ) به من گفت ..قربون خدا برم .. گفتم چطور ؟ گفت چرا خدا کره زمین را کره ساختند و چرا اصلا این کره را توی هوا گذاشتند .. ؟؟ باید این کره را روی یک زمین مسطح قرار میدادند .. تا دیگه زلزله نیاد .. این همه دختر گلم نترسه .. ( اخه صدا اونم ساعت چهار خیلی وحشتناک و بلند بود )

تو همان حالت گریه .. خنده ام گرفته بود .. میدانستم دیگه نمیتوانم توجیهی بیارم که اگر زمین صامت باشه چه اتفاقاتی اکوسیستمی بوجود میاد و .. چنین و چنان .. فقط میخندیدم .. اونم میخندید .. داشتم غش میکردم از حرفاش .. بوسش کردم .. خیلی . تنها چیزی که میتوانست .. این غم وجود من را که بیشتر از بیست روز است من را به خودش مشغول کرده .. در بیاره( اونم برای لحظاتی ) .. حرفای قشنگ و بامزه .. مامان توران عزیزم بود .. برایش دعا کنیم .. که انشالله خداوند بچه های او را سالم و تندرست در هر کجای جهان هستند حفظ نماید ..

خدای خوبم .. مهربانم .. دوباره در خودم فرو رفتم ..

مرا در کودکی شوق دگر بود سراغم زین حوادث بی خبر بود

نه میخوردم غم ننگی و نامی نه بودم بسته بندی و دامی
نه میپرسیدم از هجرو وصالی نه آگه بودم از نقص و کمالی

شما را قصه دیگرگون نوشتند حساب کار ما با خون نوشتند 


دلم براش تنگ میشه .. شاید مهرماه برم نیشابور .. علی رغم اینکه دوست ندارم .. علی رغم اینکه دوست دارم پیشش باشم .. با اینکه بهش قول دادم ..قول دادم که تا ازدواج نکنم .. از پیشش نرم .. خدایا ! .. من برنامه ریزی دیگری داشتم .. اما گویا .. مشکلات و شرایط پیش آمده .. نمی گذارد من به اهدافم برسم .. میخواستم برای همیشه یک یار باوفا باهاش باشم .. اونو ببرم سفر .. و ووو

مرا سرمایه بردند و تو را سود تو را کردند خاکستر مرا دود

تو ، وارون بخت و حال من دگر گون تو را روزی سرشک آمد مرا خون 

یک عالمه برنامه داشتم .. باید برم .. چون نه مسیر کارم مشخص است و نه جریان زندگی ام .. تنها چیزی که میدانم همینه که باید رساله خودم را تمام کنم .. خدای خوبم به من کمک کن تا نیروی خودم را از دست ندم .. ای پروردگارم .. تو مرا خوب میشناسی.... تو مرا ...

تو را کرد آرزوی وصل خرسند مرا هجران گسست از هم رگ و بند
تو را یک سوز و ما را سوختنهاست تو را یک نکته و ما را سخنهاست
 

همیشه توی زندگی یادمان باشد .. که هیچ فرقی بین سختی و خوشی نیست .. بین راحتی و ناراحتی نیست .. بین فقر و و ثروت نیست .. این چیزی است که میخواهنم پرودرگارم به من یاد بدهد .. و امید دارم که ظرفیت فهمیدن این چیز را به من بدهد .. انشالله .

بند الف : از دوستانی که کامنت میگذارند تشکر میکنم ..
بند ب : از شما دوست تازه وارد نیز برای ارسال کامنت های منظم تشکر میکنم .. ( آقای محمد ) من برای شما راجع به تبلیغات سایت نوشته ام .. اما گویا افهای مسنجر و نامه بدست شما نرسیده است .. با تشکر فراوان
دوستدار شما : پونه

 

سه شنبه، ۲۱تیر ۱۳۸۴

دیدار های اول ...

ما همیشه در انتظار موقعیت ها هستیم .. همه ی شکایت و رنج ما از موقعیت هاست . تمامی حسرت ها و کاشکی های ما ، از موقعیت هاست . توجیه شکست و توجیه پیروزی در سایه ی شرایط و موقعیت هاست . اما صحبتی که میخواهم در این مورد بکنم ..

نکته دیگری است . به جای موقعیت ، وضعیت و موضع گیری مطرح میشود .

محور تمامیت و ناتمامی ، وضعیت انسان برخورد اوست .. من که در موقعیت حاظرم موضع گیری مناسب نداشته ام ، چگونه مطمئن هستم که در فلان موقعیت ، موفق خواهم شد ؟ چگونه مطمئن هستم که در شرایط دیگرم نیز موفق خواهم شد .

این درس درس بسیار بزرگی است .


***************

داشتم به همین موضوع فکر میکردم .. بهش گفتم دفعه اول که من را دیدی عزیزخوبم .. همین احساس را داشتی یا نه ؟

گفت وقتی دیدمت بعد از سه سال ، بغلت کردم .. یادت هست ؟ .. گفتم واقعا تو همان پونه ای ؟ ؟ " این " که با" آن " خیلی تفاوت داره ...

داشت یادم میامد .. دستاتو گذاشتی دور صورتم و صورتم را نگه داشته بودی و به من خیره شده بودی .. انگار که باورش نمیشد .. گویی میخواستی خوب توی چشمای من نگاه کنی و من را به خاطر بسپری .. و یا خصوصیت های من را دوباره از اول مرور کنی .. چه روز شیرینی بود .. بعد ها به من گفتی انی که دیدم با آنی که هست خیلی متفاوت است .. گفتم چرا ؟

گفت تصور من از پونه یک دختر مقرراتی و در عین حال منطقی و کم لبخند میزند و لی خانم است .. اما حالا که باهاش زندگی میکنم حالا که شب هایی را به خاطر پروژه های معماری در کنار هم هستیم .. میفههم چیزی که در درون تو است . یک احساس پاک پاک پاک .. است ..

نگاهش کردم .. با خودم گفتم آیا واقعا اینگونه ام .. سکوت کردم و گذاشتم حرفش را بزنه .. گفت پونه عزیزم .. تو در عین احساسات پاکت منطقی هستی .. مثلا با مسایلت به خوبی برخورد میکنی .. مثلا وقتی مساله ای حل نمیشه ان را از گزینه های دیگر امتحان میکنی و در کار مقاوم هستی و زود از کوره در نمیری .. خنده ام گرفته بود .. بهش گفتم دختر چسبیدم به سقف بگیررررر منو که افتادم ...!

میگفت نه پونه واقعا اینگونه است .. بهش گفتم .. پس چرا همه میگن تو در اولین برخورد ها .. خیلی منطقی هستی و ما فکر میکنم رگی از احساس و عطوفت در تو نیست ..

خندید و گفت واقعا اینگونه هست .. اما باید صبر کنند و به تو زمان اعتماد را بدهند .. تو باید در کنار ان ها احساس ارامش کنی . البته اگر هم این احساس را به تو ندهند .. تو بعد از مدتی خودت به ان ها این احساس را منتقل میکنی .. و خودت هویت واقعی خودت را نشان میدی .. دوباره نگاهش کردم .. باهاش یک رنگ بودم .. واقعا دوستش دارم و داشتم .. به من مثل یک آیینه عیب های منو گفته بود .. و او نیز خواهش که به من نیز بگو ... منم بهش گفتم تو یک عیب گنده و بزرگ داری ... !!

با یک حالت کنجکاوی بسیار زیاد به من نگاه کرد و گفت بگو .. چیه و چه کار کنم .. ؟؟

گفتم ببین عزیزم .. وقتی میخندی .. چشمات ریز میشه .. مثل چینی ها . بعد که میخندی میشی مثل لبو .. بعد ان قدر میخندی که دیگه پروژه معماری یادت میره و من بیچاره باید از اول همشو شروع کنم ..

یک دفعه بلند شد . .. و دوید دنبال من ... و باز همان خنده هایی که من بسیار دوست داشتم ......

توی همان لحظات اهنگ نسترن را گذاشتم و گفتم باید ... برقصی و ان باز میخندید و میخندید ..

خنده ها ی از روی خلوص ... و ان چشمای درشتی که وقت خنده ریز ریز می شدند . و من خوشحال بودم که او از ته دل خوشحال است .. دلم برای شادی ها و خلوص خودم تنگ شده .. خیلی .. باورتان میشه ؟؟!! من دلم برای شادی های عمیق خودم تنگ شده است .. بسیار ...

برایم دعا کنید .. دوستدار شما .

 

سه شنبه، ۱۴تیر ۱۳۸۴

ما چگونه می اندیشیم ؟

نگاه معلول .. و نگاه جامعه ای که در ان زندگی میکنیم ..این دو تا حداقل توی جامعه ما هیچ سنخیتی با هم ندارند و حتی وقتی صحبت میکنی به تو میخندند .. 

جدا وقتی فکر میکنم که ما توی مسایل زندگی این قدر مشکلات داریم که دیگر نگاه معلول و اینکه او چطور زندگی میکند حتی ذره ای از وقت ما را نمیگیرد .و با یهتر بگویم حتی ذره ای به ان نمی اندیشیم .. و اینکه چگونه زندگی میکند و چطور فکر میکند و چطور مخارج خود را بدست میآورد ..؟

از بچگی با این موضوع بودم .. اما نه به اندازه ای که موضوع رساله و تز خود را نیز بگذارم : نگاه به معلول در زاویه دوم .. و اینکه مسایل شهر سازی ما چطور پیش خواهد رفت و چگونه برخورد میشود .. نگاه نه چندان سختی است .. ا ما نگاهی است که حداقل مسوولین ما سالیان درازی است آن را فراموش کرده اند و چنان این موضوع را یک موضوع حاشیه ای میپندارند که من واقعا تعجب میکنم ..

این روز ها که میرم تجریش .. در اول بازارقدیم تجریش از سمت خ شریعتی .. فروشنده ای را میبینیم داخل بازار .در همان بیست قدمی اول بازار .که فروشنده است و بسیار منظم هر روز صبح به سر کار می آید .. و من هر روز او را میبینم .. با وسایل بسیار محقر .. نمیتوانم بگویم چون بساط فروشان .. و چون انسان هایی که داد میزننند و جنسشان را به فروش میرسانند که البته این موضوع هم برایم موضوع دردناکی است ..

بساطش .. یک صندلی تاشو بسیار کوچک .. و یک ساک و یک عصای نابینایان .. عصای سفید رنگی که من دوستش دارم .. و در جشن عصای سفید چه زیبا با این موضع برخورد شد .. نزدیک بیست روز است که هر روز او را میبینم و وقتی میبینم نمیتوانم از آن چیزی بخرم .. دلم میگیرد....آخر نه من جوراب مردانه دوست دارم و نه جوراب های نازک زنانه و اصلا مصرف ندارم و دوست نداشتم نگاه ترحم آمیز به قضیه داشته باشم که چون نابینا است کناه دارد و باید از او بخریم .. ( من سعی در از بین بردن این نگاه در پایان نامه خود دارم و اینکه مردم عاددی بفهمند که معلولین میتوانند .. بدون شما نیز به خوبی زندگی کنند . ) امروز حالم گرفته بود .. بد جوری .. در حال برگشت دیدم امروز فال حافظ نیز آورده بود ... خوشحال و شادمان رفتم و از او بخرم .. چیزی که همیشه برایم سوال شده بود .. کاش او چیزی را داشت که میتوانستم از او بخرم ..و بعد از بیست روز خواسته ام .. آماده بود .. بهش یک دویستی دادم .. میگم اقا این دویستی است .. یک 500 به من میدهد و میگوید خانم ! این صدی است ؟ ... گفتم نه و با هم به دنبال یک صد تومنی از میان پولهایش گشتیم . دلم گرفته بود .. بیخود نیست میگویند دل بچه های معلول را با نگاههای ترحم امیز و لوس خود نشکنید .. بگذارید بفهمند که بزرگ شده اند .. این شمایید که باید بفهمید که اینان به شما احتیاج ندارند .. بلکه این ماییم که به آن ها احتیاج داریم .

گفت بیا فال خودت را بردار .. میخواستم از خلوص اون استفاده کنم .. میخواستم از نیت دستان پاک او استفاده کنم .. گفتم خودت برام بردار .. و برداشت .امدم و باز در اندیشه ....

توی امامزاده .. رفتم تو .. کنار ضریح نشستم .. دختری که حدودا ده ساله به نظر میرسید اما رفتارش چون کودکان 5 ساله بود .. خیلی سریع متوجه شدم که عقب مانده ذهنی است .. عینک ته استکانی داشت .. ان قدر که چشماش بسیار بزرگ دیده میشدند .. یک چادر عربی سرش بود و موهای کوتاهی داشت و از گرما چادر را در آورده بود و یک گوشه امامزاده کز کرده بود .. تا من را دید گفت این کتاب دعا را از کجا آوردی ؟ .. گفت از شبستان .. کنار کتابخانه .. گفت منم میخواهم .. بهش دادم و رفتم یکی دیگه برای خودم آوردم و دوباره کنارش نشستم .. نمیدانم چرا مردم به من نگاه میکردند .. البته دلیلش را میفهمدیم .. قیافه دختر بسیار کثیف و ژولیده بود .. و مردم اصلا دوست نداشتند کنارش بشینند و از این موضوع دید مردم و باز این نوع نگاه زجر میکشیدم .حتی توی امامزاده هم این نوع نگاه !! ؟

. بهش گفتم واسه چی آمدی امامزاده .. ؟ گفت نذر دارم .. نگاهش کردم .. گفت میدانی خانم .. خواهرم سرش درد میکنه .. خیلی وقته سر درد داره .. امدم این ! ( اشاره به ضریح کرد ) سرشو خوب کنه .. نگاهش کردم محبت از چشماش میریخت .. بی آنکه توقفی داشته باشه .. از خودم بدم آمد .. خیلی زیاد .. حتی حاجت های خود را نیز برای خود میخواهیم . گفتم برات دعا بخونم .. با هم دیگه بخونیم .. گفت آره .. چنان به من چسبید که احساس گرمی کردم .. گفتم صفحه 35 را بیار .. کتابچه دعا را چپه باز کرده بود و صفحه 58 .. فهمیدم دعای توسل در نظر او یعنی اینجا و اینجوری .. شروع کردم به خوندن .. و دقیقا در قسمت های " یا وجیها ... " بلند با من تکرار میکرد و گریه می کرد.............

داشتم می ترکیدم از این همه خلوص .. در حال گریه و دعا و گوش دادن های بامزه اش .. به من گفت گشنمه ... دست توی کیفم کرده بودم چهار تا شکلاتی که توی روز های قبل گرفته بودم بهش دادم .. بهش گفتم دو تاشو خودت بخور دو تاشو هم ببر برای خواهرت .. گفت باشه .. همین طوری که دومی را داشت میخورد .. یک دختر بچه ای نگاهش میکرد .. زود دستشو توی پلاستیک پاره پوره خودش که حتی نمک نذری هم گرفته بود کرد و همان شکلات ها را به دخترک داد و من باز محو این همه فداکاری ای که خود او نمی فهمد شدم .. دقت کنید .. نگاه ترحم امیز نبود .. او واقعا هیچ محاسبه ای در این دادن ها و این محبت ها نداشت

به این میگویند محبت خالصانه و خداوند همیشه و همیشه این نوع محبت ها را از انسان ها خواسته و مطالبه نموده است ..

دلم حسابی شکسته بود .. کاش مثل او بودم .. در این رفتار های باخلوصش .. حتی نگران شکلات خواهرش نبود .. حتی دیگه به من نگفت تو شکلات داری ؟ ؟ .. یک دفعه یک خانومی امدند پایین و تا دلتان بخواهد به این دختر کوچولو .. شکلات دادند و من باز محو .. امواج این مکان شده بودم .. دعا که تمام شده بود .. دیدم سرشو روی پای من گذاشته و خوابش برده بود .. از ته دل داشتم دعا میکردم که خدایا سردرد خواهر این خوب بشه .. هر چند که ایمان داشتم .. دعای او مستجاب میشد ..

فرشته ؟ ... فرشته !... تازه فهمیدم اسمش فرشته بود .. و مامانش میدانست .. هر موقع این دختر را گم کنه باید توی امامزاده به دنبالش بگرده ... جدا چه دل دریایی ای داشت .. .. با رفتن اون .. رمقی در ماندن نداشتم .. ضمن اینکه باز دیرم میشد و ... و باز امدم توی بازار .. و باز ادم هایی با پاچه شلوار های بسیار کوتاه و قیافه هایی که هر کدام سوژه هایی برای دیدن هستند ... خداوندا ... ما چه شده ایم ؟؟ 

دلم گرفته خدای خوبم .. خیلی زیاد .. من ان قدر خسته هستم که دیگه رمقی برای فکر تازه و نو نداشته باشم .. اون قدر خسته هستم که .... نمیتوانم بیندیشم .. به من کمک کن تا بنده صبور تو باشم و مرا در معاملات نیک خود جای بده ..

یکی از دوستان خوبم امدند تهران .. بعد از دو سال و نیم ندیدن ... دارم مبینمش ... و شاید او را ببرم کلاس آقای قاسمیان .. نیست ؟ .. دارم میرم کلاس ...

کسی دیگه نیست ؟ ؟ ....

دوستدار شما : پونه

 

جمعه، ۱۰تیر ۱۳۸۴

خواهر خوبم ..

فرزانه عزیزم . فری کوچولوی خودم .. نازنین مهربان خانه ما و آخرین جوانه قلب مامان و بابا ..

ماههاست که می خواهم برای تو ،که مثل آبی اسمان و جاری آبها هستی . برای دل کوچکت که هم اکنون بسیار بزرگ شده ... و برای قلب رئوف و مهربان تو و برای ذهن صاف و روشن تو حرفهایی را بنویسم .. حرفهایی که در همین ماهها در دل من جوشیده اند و در ذهنم شکل گرفته اند ..

روز های سختی بر تو خوبم گذشت .. هر چند که میدانم از زمانی که من به دانشگاه رفتم تو تازه سال پنجم ابتدایی بودی .. و من فرصتی برای شناختن تو نداشتم وبرای روحیات بلند تو زمانی را نگذاشته ام .. زیرا که عزیز خوبم .. در دانشگاه بودم و این قدر به دیدنت کم میامدم که مجال صحبت نبود ..و از این بابت بسیار متاسفم .

زیبای خوبم ..چه روز هایی که نگاهت میکردم و گذر زمان را در رشد جسمی و روحی تو به خوبی میدیدم .. از دوران بزرگسالی ما کمی بزرگ تر بودی و بزرگ تر می اندیشیدی .. خصلت های خوبی درتو می دیدم .. صداقت و مهربانی های بیدریغی که به همه داشتی .. حتی در کودکانی که به نوعی با تو هیچ آشنایی ای نداشتند .. و تو این قدر خوب و سخاوتمندانه وقت خود را به آن ها اختصاص می دادی و برایشان عروسک میساختی و نقاشی میکردی و بعد به پارک می بردی ..

یادم میاد .. هر زمان در هز عروسی ای بودیم .. در دور تو هفت هشت کودک قد و نیم قدر ریخته بودند که هر کدام را به نوعی سرگرم میکردی و من از این صبر کودکانه تو حیرت میکردم .!. و از این گذشت های تو به وجد می آمدم . کاش خواهرت نیز کمی از این خصلت های تو را میداشت .. کاش !

بسیار هدفمند سخن میگفتی و نکته سنجی تو و زیبا سخن گفتننت را بابا خیلی می پسندیدند و همیشه با اینکه نمیخواستند با " حرفهای تو" بخندند ..اما دست آخر چنان خنده شان میگرفت که دیگر همه چیز ... درست میشد و باز تو موفق میشدی ..

یادم میامد .. و میاید .. ! به من میگی .. پونه فقط بلده پیتزا را بخوره .. اما بلد نیست پیتزا را درست کنه ! .. و من واقعا برای این حرف تو هیچ حرفی نداشتم .. و واقعا دستپخت خوبی داشتی .. و داری

در تربیت کردن حیوانات چه صبورانه عمل میکردی .. یادم می آید جوجه ای داشتی زیبا و ترو زنده و خوشگل .. و این جوجه هر جا که تو راه میرفتی او نیز به دبنالت با شتاب فراوان .. انگار که احساس میکردم قلبش از جا می افتد .. به دنبال تو حرکت میکرد .. شبی که خوابیده بودی .. و این جوجه کوچولوی تو از طبقه دوم .. خودش را به روی تراس آورده بود و بعد به حیاط افتاده بود .. و تو با سرعت به دنبالش رفتی و متوجه شکسته شدن پای راست او شدی .. و باز دستان ظریف و مهربان تو .. پای آن جوجه را با دستمال بستی .. و او را از درد آرام کردی .. یادم میاد که بسیار برای این جوجه گریه کردی و به مامان گفتی" اگر این جوجه زنده بماند ..من نون و پنیر نذرتکیه حضرت ابولفضل میکنم " .. بعد از سه ماه .. پای آن جوجه خوب شده بود و باز به طراوت قبلی خود رسیده و به دنبالت میدوید .. یادم میآید گل سرخی خریده بودی و با چیزی در حدود 120 ساندویچ درست کردی .. و این گل را در سینی گذاشتی و به تکیه رفتی .. و شب حیران و مستان .. تعریف میکردی که : " مامان این ها حتی گل من را هم برداشتند و پاره کردند و بسیار عجولانه تمام نون و پنییر های من را بردند " چون تو آن موقع بسیار کوچلو بودی .. شاید کلاس اول و یا دوم ابتدایی و با دستان بسیار کوچولو و نازت به مردم اطعام می دادی ... و ما نیز بر این احساسات کودکانه تو می خندیدیم .. برایت محاسبه میکردیم .. که اگر پول این نون پنیر را میدادی .. میتوانستی با ان 90 تا جوجه بخری !! و من و تو و مامان در این معامله .. بسیار می خندیدیم ... و بر تو آفرین میگفتیم .. نیت پاک تو برای یک لنگ جوجه بسیار زیبا بود .. !

به من میگفتی بیا تمرین کاراته کنیم .. و من بسیار در این تمرین ها می خندیدم .. ان قدر که بازی خراب میشد و تو باز مرا مغلوب خود میکردی .. و در شنا همیشه چیزی حدود سه متر از من جلو تر بودی .. و من به این شناگر کوچولوی شبیه خودم .. بسیار افتخار میکردم .. و معلم صبوری بودی .. اما هم برای شاگردانی که چون تو تیزو زرنگ و چابک بودند .. یادش به خیر ..

فری جونم .. ! .. من دلم برای تو خیلی تنگ شده است .. خیلی زیاد .. با اینکه نمی توانستم برایت بنویسم .. و بگویم .. اما امروز مجال این کار را داشتم .

نماز های با تاملی میخوندی .. و من به تو نگاه میکردم .. با آن چادری تمام قدی یکپارچه جدیدی که بی بی جان برایمان دوخته بود .. و از این اصالت نفس تو لذت میبردم ..

عزیز خوبم این روز ها توی امامزاده .. یک عالمه دختر هم سن تو نذر و نیاز میکردند و من تماما در یاد تو بودم .. و امید وارم که امتحانت را به خوبی داده بشی و با موفقیت زحمت این چند سال را تجربه کنی ..

از تابستان سال چهارم .. نوعی تغییر های دیگری را در تو احساس کردم .. نه تغییر هایی که هر کسی کنکوری دارد و استرس های خاص خود را دچار میشود .. و بعد چنان حیران درس میخواند که نمیداند چه شده است و چه باید بکند .. یادم میامد ..

خوشگل و مهربان !.. میدانم .. بسیار بزرگ شده ای که دیگر نه جوجه و نه کودکان و نه .. عروسک .. و نه چیز دیگر تو را ارضا کند .. دست نوشته هایت را که میخوانم این بزرگی روحت را میفهمم. .. در یکی از متن هایت .. فیلم فقر و فحشا را چه زیبا نقد کردی .. و چه زیبا به درد های این ملت پرداخته ای و چه زیبا برایش تصمیم های آتی گرفته ای .. تو آن قدر بزرگ شده ای که بفهمی مسایل چگونه اند .. و مشکلات مردم یعنی چه و دخالت کردن در ان ها تا چه حوزه ای کاربرد دارد .. آن قدر بزرگ شده ای که در دستان کوچک تو .. کتاب های روایت فتح را می بینم و گریه های یواشکی و اهسته تو در کتاب منوچهر مدق .. جانبازی که در سال 73 شهید شد ..

این اپدیت را برایت نوشته ام .. میدانم دیروز کنکور داشتی .. و من شب تماس گرفتم و خواب بودی .. کاش در نیشابور بودم و صورت مهربان و خسته تو را که بیش از دو سال بود که خواب راحتی نکرده .. ببوسم .. و به تو بگویم ..

خسته نباشی! .. خواهر کوچولوی مهربان گلی مگولی خودم ..

دوستت دارم مهربان و یکرنگ خانواده ایروانی .. پونه

دوشنبه، ۶تیر ۱۳۸۴

دور هم نشستن در آشیانه ..

یادآیدم که در همه عمر بهرمن
زیباترین مکان جهان کنج خانه بود

یاد آیدم یک لحظه خوب از برای من

آن دور هم نشستن در آشیانه بود .

از هفده سالگی از این آشیانه گرم دور شدم ! .... و برای درس خوندن های طولانی آن هم در رشته معماری تلاش میکردم .. و بعد هم راهی تهران که هم اکنون نیز نمیتوانم کنجی را برای خودم پیدا کنم که لحظه ای را با خودم خلوت کنم .البته خلوت های خوبی دارم . ولی " خلوت کردن " های من در خانه اتفاق نمیافته .. من برای خلوت کردن های خودم .. مجبورم یک ساعت توی ماشین بشینم وبه یک مکان خاص بروم وفقط زمان این خلوت کردن یک ساعت است و نه کم تر و نه بیش تر! .. اگر بیشترش کنم نگرانم میشوند و باز باید بگویم که کجا بودم ! .. این روز ها کنج دل من با کنج دل جایی که میرم همنوا شده . این روز ها باید هر روز برم آن جا .. حتی بهش گفتم.. من کار دارم نمیتوانم بیام . پایان نامه دارم .. قران را باز کردم .. گفت بازم بیا و باز کنج دلت را با این جا همنوا کن و بازم برای مردم دعا بخون .. امروز اتفاق جالبی افتاد کما این که هر دفعه میافته اما این دفعه شدید تر بود .. نشسته بودم و میخواستم بخونم .. به بغل دستی ام گفتم برات دعای توسل بخونم ؟ ؟ .. گریه کرد! .. یکه خورده بود .. نمیدانم چرا ؟ گفت من همین الان از خدای خودم نشانه میخواستم .. شروع که کردم دیدم خانومی آمد و با صدای بلند گریه میکرد .. همان طور که میخوندم دستش را گرفتم و نشاندمش .. .. وقتی به خودم امدم دیدم جمعیت بسیار زیادی دارند دعا توسل با صدای بلند با هم میخونیم .. از ته دل میخوندند .. با تمام وجود میخوندم .. کنج دل من کجا رفته بود ؟ مگر قرار نبود فقط این جا من و تو با هم خلوت کنیم ؟ ؟ .. چی شده بود .. نمیدانم اما هر چی بود برای من بسیار لذت بخش و جذاب بود .. گریه میکردیم .. همه با هم .. برای چی نمیدانم .. هر چی بود یکی شده بودیم .. سالهاست کنج دلم را با غریبه ها یکی میکنم .. سالهاست که از هفده سالگی یاد گرفتم که در حرم امام رضا اینگونه رفتار کنم و حالا که توی امامزاده این رفتار به من القا شده بود ..برایم لذتی بسیار دارد .. آن قدر که کمی سبک میشم از تو خالی میشم .. اما شادمان نیستم .. این روز ها هیچ چیز شادمانم نمیکنه .. اما ادای انسان های شاد را به خوبی در میارم .. با مامان توران تهرانی ام میخندم . شادمانی میکنم .. و بعد دوباره از گوشه چشمم قطره اشکی در میاد .. نمیدانم چرا .. ا ما خدای خوبم من تلخی تنبیه های تو را میفههم .. دیگه تنبیه کافیه خدای خوبم .. من ادب شدم .. باور نمیکنید ؟؟!! دارم مهستی گوش میدم .. نمیدانم کدام آهنگشه اما هر چی هست .. نه ادم رقصش میاد و نه شادمان میشه .. بلکه اتفاقا برعکس، غمنانکه .. خیلی غمناکه .. خیلی ... خیلی ...

منفی باف نیستم !.. سعی میکنم در عین این همه دل تنگی پایان نامه را به خوبی جلو ببرم .. اما خدای خوبم .. تو که میدانی .. تو که به اوضاع من آگاه تری .. تو که میدانی من ضعیفم . تو که میدانی پونه ممکنه به گناه کشیده بشه .. تو که رحیمی .. خدای خوبم .. نمیدانم الان باید گریه کنم و یا بخندم و یا شادی کنم .. تمام احساساتم با هم قاطی شده .. هیچ مرزی بین آن ها وجود نداره .. با هم به شدت تداخل دارند ..

امروز از میدان آزادی تهران رد میشدم .. یاد دوران چهار سالگی خودم افتادم .. زمانی که دور میدان با ماشین می چرخیدیم و من به بابا گفتم .. بابا !!! این خانه بزرگ مال کیه ؟ ؟ وبابا من را بردند داخل برج تا من نیز ببینم .. همین باعث شد که من در آن سن داخل ساختمان آزادی را ببینم و شیب های قشنگ آن را که الان به خوبی در خاطرم هست تجربه کنم .. یادم هست ان روز هم جشنواره کودک بود و ان جا "مکان" این جشن ها

خدای خوبم .. من دلم بسیار برای شادمانی ها و ترو تازگی های کودکی ام برای شرو شوری خودم .. برای کنجکاوی هایم .. برای عاطفه های بیدریغ .. برای روح بلند کودکی خودم بسیار دلتنگم .. من بسیار دلتنگم .. کاش این همه تنبیه ...

بیتعارف میگم! .. من را در دعای های خودتان لحاظ کنید .. دوستدار شما : پونه

 

جمعه، ۳تیر ۱۳۸۴

آنچه در درون من ...

دیگه باید برای ابراز خواسته ها و انچه در درونم است .. حافظ باز کنم .. چون زبان گفتار ندارم .!.


ما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

آنکه بیجرم برنجید و به تیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نوایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایه طایر کم حوصله کاری نکند

طلب از سایه میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه کجاست
تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم ..

دارم اهنگ .. اندکی صبر سحر نزدیک است را گوش میدم .. مال اقای اصفهانی ... دلم بد جوری اشوبی بپا کرده است .. نمیتوانم نرم کنارش .نمیتوانم نبینم او را .. من بهش قول دادم ... آن جا آرام میگیرم ... . باید بازم هر روز برم ... گویا .براده اهنی شده ام که به ضریحش چون آهن ربایی بسیار قوی است .. می چسبم .. مرا به سوی خود میکشاند ... خدایااااااااااااا ..... این چه سری است؟؟!!! .. طاقت ندارم .. نمیتوانم .. نیروی تو بسیار است و من چون ذره ای در هوا پخشم .. و باز امروز بندگانت را دیدم ..... عزیزانی که چه خالصانه گریه میکردند و هم اکنون که یادم میافتد .. جگرم داغ میشود .. ان قدر که احساس میکنم قفسه سینه ام درد گرفته .. چه ملتمسانه نگاه میکرد و تضرع ... چه زیبا دعا میکردند و چه زیبا با پرودگار خود نجوا ...

....راه دوری است و پایی خسته ...
.

دور مانده اند زمن آدم ها ...

اندکی صبر سحر نزدیک است ...

دوستان عزیزم ... بازم میگم معاملاتم را با خدا چیدم ... مرا بی جواب مگذار . برایم دعا کنید. یا صاحب الزمان ادرکنی

 

دوشنبه، ۹خرداد ۱۳۸۴

از اول فرودین ماه

ازاول فرودين ماه تصميم گرفتم يك جور ديگر فكر كنم ... نه اينكه غير عادي باشم بلكه بايد تغيير ميكردم هميشه توي زندگي ام .. هرموقع ميبينم كار ها مرتب گره ميخورند و نميتوانم مسيرم را ان طور كه ميخواهم پيش ببرم...ميفهمم بايد در يك جايي تغيير كنم.. يك جاي لنگ ميزند... يك جاي تجزيه و تحليل بالاست .. اما اطلاعات كم است .يك جايي است كه بايد تصميم بگيرم.. و در اين روز ها بعد از يك سال دويدن به ان جايي كه ميخواستم رسيدم.. هنوز نرسيدم.. معمولا هر چيزي دو بار شكل ميگيرد.. اول در ذهن و دومي در عمل ... و بعد از يكسال دوباره فهميدم در ذهنم تمامي انچه كه ميخواستم شكل گرفته اند ...و من ميدانم چي ميخواهم .. جهش هاي فكري توي من هر چهار سال يكبار اتفاق ميافغتند .. و در اين چهار سال بايد به فكر تثبيت و فهميدن جهش هاي بعدي باشم... نميدانيد چقدر انرژي دارم و چقدر توان .. بعد از ان چهل روز باورم نميشه خدا گره هاي يك ساله من را باز نمود و از اينبابت بسيار خوشحالم ...بسيار خرسندم كه ميتوانم عاملي به عنوان تغيير را در وجودم بپذيرم.. و ان را حل كنم.. و در خودم تجزيه و تحليل كنم.. و از همه مهتر خود به دنبال تغيير ميروم ..نه اينكه انها به دنبال من بيايند.. و من من گاها تعجب كنم و يا بگم.. وا چي شده.. وچه خبر شده.... چرا اينطوري شده.....

اين را از ته وجودم براي كساني ميگويم .. كه ميفهمند..اگر همان كاري را بكنيم كه هميشه ميكرديم.. چيزي را خواهيم داشت كه قبلا نيز داشته ايم..

و چيز ديگه اي از تمام وجودم ميخواهم بگم :

به هنگام رويايي با مشكلات اساسي نميتوان از همان سطح فكري كه ان مشكلات را بوجود آورده ايم .. انرا برطرف كنيم..

بچه ها به زيبايي آزادي انتخاغب را كه در همه ما هست حس ميكنم..بيخود بهانه نياوريم... و براي رسيدن هايمان تلاش كنيم...

اين را هميشه بدانيم .. ارزو.. يعني : چيز دست نيافتني ... و من در تمام دنيا چيز دست نيافتني نميبينم.... تلاش كنيد ..براي ايران.. براي خود.. براي خانواده.. براي مملكت.. براي وجود خودمان تلاش كنيم ... اين رمز پيروزي هر انسان آگاه و مسوول است.

 

سه شنبه، ۲۰اردیبهشت ۱۳۸۴

یاد خاطره ها

داشتم به سال 1384 فکر میکردم .. و ندانم های بسیاری که در پیش رو . داریم .

وقتی دلم سرشار از امید میشود همیشه بخشی از این شعر دکتر براهنی بیاختیار بر زبانم جاری میشود که :
دلسرد نیستند گلبرگ های ریز
این ریشه ها از چشم های میشی من آب میخورند
این باغچه مایوس نیست

نیست
نترسید
وانگهی !
چون آفتاب میدود از چشم های صبح

زیباست

زیباست صبح

بعضی از شعر ها پهلو به نیروی حقیقتی می زنند که حاصل عذاب انسان هایی است ، که در یک لحظه نادر ، قادر به درک آن میشوند . این نیرو چون آزاد میشود ، به تصاحب دیگران در می آید که این شعر هم یکی از همین هاست .. ممنونم از سراینده اش ..


توی وبلاگ خانم کیانی خوندم . خیلی زیبا بود .. خیلی همیشه وب را میخونم و لذت میبرم .. وقتی راه می روم وشب هایی میبینم که فقط تنها چیزی که تنها یار من هستند " سایه " من است و " پرودگار " من و لاغیر ..

دلم میگیرد .. این روز ها حتی دوستان نیز مرا شاد نمیکنند .. اما شادمانم .. چون حداقل بر این باورم که سال خوبیست و من باید با کمک دوستان همچنان به تلاشم ادامه دهم .. یکشنبه ... تمام میشود! ... نمیدانم در پس ان چه اتفاقی میفاتد .. آرامش بخشی از این هدیه بود که آن را بسیار دوست میدارم و از او تشکر میکنم ..برایم دعا کنید ..

نمیدانم چرا این روز ها بسیار یاد دوران کودکی و پیدا کردن بخشی از خصوصیات ذاتی و درونی خویش هستم ... یادم میاید .. زمانی که چهار ساله بودم .. به تهران امدیم .. عروسکی دیدم .. واقعا چون " عروس" !! ان موقع قد آن عروسک 80 سانتیمتر بود . قیمتش هشت هزار تومان ، که شاید میشد با ان ده عدد عروسک خوب خرید .. یادم می آید ، پدرم گفتند چه میخواهی و من آن عروسک را نشانه گرفتم ..

برای اینکه به نوعی از خریدن ان عروسک با قیمت بسیار زیاد کناره روند و من را نیز ناراحت نکنند .. گفتند : ببین دخترم اگر شما این عروسک را بخرید دوستان دیگرت نیز دوست دارند از این ها داشته باشند که پدرانشان نمیتوانند بخرند .. بابا میگفتند: .. رفتی انتهای مغازه و دوباره برگشتی و باز به تفکر کودکانه خویش .. مشغول بودی ..و ایشان در خیال خویش فکر کردند که توانستند با این کلام مرا منصرف سازند .. و من به دلیل هم کلاسی هایم .. این عروسک را نمیخرم ..

یادش بخیر .. منم گفتم .. بابا ! از آن دوستانی که من میشناسم که نمیتوانند از این عروسک ها داشته باشند .. چهار نفرند .. با من میشن پنج نفر !!.. پس شما پنج تا عروسک بخرید .. !! من فردا همشان را میبرم مهد کودک !! .. یادش بخیر .. خنده مشتری و بابا و بعد خریدن عروسک و تخفیف زیاد مشتری بابت جملات کودکانه من !

و حالا این" کوچولوی" بیست سال پیش .. چقدر بزرگ شده است ..... این خاطره را امروز در انتها ترین نقطه شمالی تهران ( پونک ) آن جایی که دیگر ساختمانی بالاتر از خودت نمیبینی .. در جایی که همه تهران را میدیدم و به چهل سال دیگه ان فکر میکردم .. یادم آمد .. مثل یک مسیر .. یک جریان .. یک حرکت .. یک نیرو .. و یک یاد .

بگذریم ....

به من توان صبر بده .. به من یاد بده که همچنان باید تلاش کنم .. به من بفهمان که تو بسیار عظیم تر و بزرگ تر از آنی که من تو را بفههم .. خداوند خوبم .. مرا تنها مگذار.

 

چهارشنبه، ۲۶اسفند ۱۳۸۳

حاجی فیروز


هان ! دوباره چه خبر
مگرت پارینه ، با همه طبل و دهل ، با همه رقص و ادا و اطوار، چه به چنگ آوردی ؟
که دگر باربر آنی که کنی لوده گری
خیز و بیهوده مگوی،هر چه باشد تو زنی، تو توانی که به شیرین سخنی، قصه هاساز کنی
تا که داوود نداند عید است ، تا فریده غم عیدی نخورد لج بیجا نرود
لیک من زن چه توانم کردن، جز سیه کردن رو،
دی پیاده ز پی لقمه نان، گشته ام کوی به کو و تو دانی ای زن که چه ام بوده نصیب
خیز و آن دیگ ز مطبخ پیش آر ، چاره کار در این عید سعید،
بهر چون ما فقرا
جز سیه رویی نیست
حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
کود کان را تو بگو غم نخورند ، جامه ها شان همه نو خواهد شد
قول مردانه که آنان شب عید ، نان خورش با کف نانی دارند
لیک از بهر خدا نکند مشت مرا باز کنی
قصه مطریبم ساز کنی
تا گر امروز من از بهر لباس آنها ، به همه ساز و نوا میرقصم
نکند کودک من در فردا ، نغمه ای بهر کسی ساز کند
که یکی مرد چو من ،روی خود و تیره و بشکن زدن آغاز کند
او بخندد ز سر شوق که :
حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
پونه عزیز :سالی موفق و خوب و پر برکت سر شار از شادی برایت آرزو
. دارم
عیدت مبارک

************************************
این نامه را یکی از بهترین دوستانم برای من فرستاده اند .. . میشه گفت اولین نفری که من با ان چیزی به نام چت را تجربه کردم . و اولین فردی که من به ان ایمیلم را دادم . خوب جالب بود . من چیزی به نام مسنجر را نمیدانستم چیه .. چیزی به نام اد کردن و حتی نوع صحبت کردن در چت و به اصطلاح مخفف حرف زدن . و خلاصه گفتن .


یادش بخیر از ان روز دو سال میگذره . و ان موقعی که من با ایشان آشنا شدم توی مشهد تا یک خانه دانشجویی تنها بودم و درس میخوندم . و بعد ها که برای خودم مودم تهیه کردم . توانستم در خانه نیز از اینترنت استفاده کنم . یادش به خیر . توی سایت به نام " روزی" ( شاید اسمش همین باشه ) رفتم و با ایشان آشنا شدم .

چقدر آرام و صبور جوابم را میداد . و چقدر با دقت به حرفهای کودکانه و
عجولانه من گوش میداد . چه قدر من برای او صحبت میکردم و او با دقت به نوشته های من میخوند .و با دقت به ان ها جواب میدادند ... نمیدانم الان اوضاع تایپ او چطور است . همیشه به ایشان میگفتم ای خدااااااااا چقدر تایپ شما کند است . یادش بخیر . یادش به خیر توی سفر هایی که میرفتم من را راهنمایی میکردند تا کجا ها برم و از کجا ها سر بزنم . کاش میشد من برای یک بار هم که شده ایشان را میدیدم . شیرازی بود و اخلاق ان ها را داشت . ....

یادش به خیر . چیزی که ان موقع ها به من گفتند این بود که باید مسیرم را خودم پیدا کنم و خودم بیابم . از دروان دانشجویی خودشان برای من میگفتند و اینکه چه سختی هایی را تحمل کردند . بعد ها شاید به علت مشکلات کاری و شاید به علت های دیگه خیلی خیلی کم توانستم با ایشان ارتباط داشته باشم . من هنوز نامه هایی که برای من حکم معلم های مجازی دارند . از ایشان یادگاری دارم .. . من هنوز دست نوشته های ان دوست خوبم را دارم . از وقتی که امدم تهران شاید دیگه نتوانستم با ایشان ارتباط داشته باشم . و حتی فکر میکردم که شاید ایشان از بین رفته باشند ... تا اینکه امروز این نامه محبت آمیز به دست من رسید . یادش بخیر ... ان روز ها یادش بخیر .. این نامه من را به یاد دو سال پیش انداخت . به یاد ان خانه کوچولو و ان وسایل محقر دانشجویی . قابلمه های کوچک و ظرفهای کم . که اگر نمیشستی دیگه ظرفی نبود .. یادش بخیر شب بیداری ها ... یادش بخیر . الان که دارم مینویسم . ناخود آگاه گریه ام گرفته و دلم هوای ان دوران را کرده . البته نه برگشتن به ان دوران . بلکه لحظه ای در آن دروان غرق شدن ... وای یعنی من بزرگ شدم ؟ !!

همیشه به من میگفت قدر دوران دانشجویی خودت را بدان . که شیرین ترین دوران همین دوران زندگی توست ... و من نمی فهمیدم . و الان که پایان نامه دارم و باز تنها در شهر دیگر ... باید به مسیرم ادامه بدم .. کاش میشد یک بار از مشورت های او استفاده کنم . .. بهش میگفتم در محیط کاری ام باید چه ها بکنم و چه ها نکنم ... من یک دختر 24 ساله شدم ... می بینید . دوست شما دو سال دیگه هم بزرگ شد . شاید بهترین و زیبا ترین دوران زندگی خودش را داره طی میکنه و شاید به سن شما که میرسه میفهمه . کاش انسان ها میشد تجربه ها را یک جورایی به ان ها بچشونند . و اگر اینگونه میشد که دیگه نامش تجربه نبود ...

ان روز ها یادش بخیر ... شاید نامه شما ... باعث شد دوباره گذر وحشتناک و سریع عمرم را به عینه بفهمم . بازم از شما ممنونم و باید بگم عید شما نیز مبارک ... خیلی هم مبارک و منتظر باز روز های خوبی برای شما خواهم بود . دوست خوبم . این جواب نامه اول . اما منتظر بعدی ان نیز باشید ..
پایدار باشید .

سه شنبه، ۳شهریور ۱۳۸۳

" خاطرات من و تو ...."

باپوزش از اینکه نتوانستم این چند روز آپدیت کنم .... سعی میکنم از این به بعد منظم تر عمل کنم .. بازم من را ببخشید ...  هجرت از مکانی به مکان دیگر . واز شهری به شهری دیگر .....  اندیشه در اینکه چه خواهد شد . و اینکه باز با او چه بازی هایی دارم . . باز بیشتربه بزرگی او پی بردم و در فکرم  که رقص من باز چگونه خواهد بود ..

خدای خوبم این روز ها میخواهم از یک عزیز بنویسم . میخواهم از یک دوست بنویسم . میخو.اهم بهش بگم دوستش دارم  . میخواهم اینجا بنویسم که همیشه هر موقع دلم گرفت . خودم این جملات را بخونم و خاطرات خوبی را که باهاش داشتم . مرور کنم .

چه شبهایی بود که با تو لحظات قشنگ جوانی ام را گذراندم و چه ساده انها را از دست دادم . چشمان قشنگ و مهربان تو .....شیرین تصویری است که همیشه میتوانم در ذهنم مرور کنم .. این چشم ها  همیشه من را به خودت میکشاند و آن آرامشی که در چشمان تو همیشه و همیشه هویدا بود...  حاصل آن روح عمیق و آن ذهن بلند پرواز قشنگ  تو بود .

عزیز قشنگ من . چه روز هایی بود که از فرط خستگی و عصبانیت از شرایط روزگار به سراغت میامدم . اما تا آن آرامش عمیق را میدیدم . که با این همه مشکلات چه آرام در جریان زندگی به راه افتادی . دیگه نمیدانستم چی بگم . یادم میرفت تمام خستگی های خودم . تمام درد رنجی که داشتم به راحتی هضم میکردی و آن را به جان دل میخریدی و من نعمت این را زمانی فهمیدم که برای  همیشه  از تو دور شدم . کاش این همه دوست داشتنی که بین من و تو بود .. میشد تعریفش کرد ..

رنگ چشمان مهربان تو را دوست داشتم . همیشه  و همیشه خنده ای که به لبات بود . باعث میشد گوشه چشمت را کمی جمع کنه  و این چهره همیشه برای من جذاب بود .

بزرگ من ... هر موقع می دیدمت .. میگفتم عزیزم چه خبر .. ؟؟ میگفتی .. : شکر .. شش سال این را ازت پرسیدم . میگفتم خوبم چه خبر ... ؟؟ میگفتی شکر . وقتی این را  ها مینویسم و صحنه ان را به صورت یک فیلم از  ذهنم میگذرانم . چشام بارونی میشه ... یادش به خیر ...... جدا آن روز های بخیر ..

روز های آخر که داشتم میرفتم . گفتم عزیزم این وسیله دوباره خراب شده . مشغول درست کردنش بودی  ... در حین کار  بهم نگاه کردی ..  میدانستم .. شش سال پیش آن را برام درست کرده بودی . و حالا چقدر زمان بین من و تو کم شده و من باید یکی دو ساعته دیگه  برای همیشه ازت جدا میشدم ... نگاهم کردی .. عمیق .. صبور .. آرام ... بهم گفتی ..

پونه ... ! یاد باد آن روزگاران یاد باد .. نتوانستم تحمل کنم .. خداوندا . چقدر وداع سخت بود .. .. چقدر برای من مشکل بود ..

هجرت ... شایدم انتقال .. شایدم اتمام  دوران دانشجویی .. فضای جدایی بین من و تو ایجاد کرد و من همیشه زمانی که به این روز فکر میکردم برام سخت بود .. و باید این روز را ...

.. چه روز هایی قشنگی که با دختر و پسر تو داشتم .. خواهر و بردار من شده بودند . گویی سالها است هم را میشناسیم و با همسر تو که برای یک مادر واقعی بود . مادری که توی بد ترین شرایط و خوبترین شرایط با هم بودیم . با هم زندگی میکردیم .. با هم میخندیدم . گریه میکردیم .. چه کلاسهای خوبی که ما با هم میرفتیم و چه لحظات شرین و عمیقی را که ما با هم داشتیم . خواهر خوب قشنگ من . هیچ وقت آن چشمان مهربان تو را که همیشه معرفت ازش میبارید .. فراموش نمیکنم . برادر بزرگم هیچ وقت ان محبت هایی را که من داشتی یادم نمیره .. تو همیشه یار من توی بد ترین شرایط پروژه های معماری برای من بودی . دوستت دارم . من تمام خوب بودن های شما را دوست داشتم . من تمام فضایی که بین شما ها داشتم و دارم دوست دارم .

 

.... بزرگ خوبم .... بهت میگفتم برام دعا کنید ... میگفتی عزیزم . دل کعبه اونه  . آن را که صافش کنی . دعای تو مستجاب میشه . همیشه آرام بودی و من در این آرامی تو آرام میشدم و در آرامش تو غرق میشدم . و در معرفت تو غور میشدم .

باور  اینکه از تو جدا شدم . و اینکه باید لحظات بودن با تو را به خاطرات بسپرم  برای من سخته . چقدر جدایی بین من و تو سخت بود . چقدر سخت بود . که از میانه راه . توی کوچه دوباره به سمت تو  دویدم . دوباره میخواستم بفههم که دارم میرم . ... توی بغل تو بودم ....دوباره میخواستم بفههم که باید میرفتم و فرصت دیدن دوباره چشمان قشنگ تو کم بود . چشم هایی که حالا قرمز شده بودند و هر  دو کلامی برای هم نداشتیم . کلام ما چشم های ما بود . چشم هایی که ان قدر خیس شده بودند که هم را تار تار ببنند و چقدر دوست داشتی واضح واضح آن ها را ببنی . اما ....

صورتمو را برگرداندم ... شاید دیگه تحمل دیدن ان چشم را نداشتم . در عین خواستن باید بر میگشتی ... تضاد سختی بود .. خیلی سخت ...

آخرین جمله ای که بین من و تو رد بدل شد .. .. این بود  :

دخترم . دختر خوبم .. معرفت را با جان دل بپذیر .. و برای بدست اوردن ان خیلی تلاش کن .. چیزی که هیچ وقت ا ز داشتنش پشیمان نمیشی ... برو و برای این بدست آوردن ها تلاش کن ....

.. آقای محمد فخریان .. دوست خوب من ... مهربان و بزرگ من ... دوستی که برای من توی شش سال پدری کردی ... دایی عزیز و بزرگ من .....به تو افتخار میکنم . .. من به تمام تو افتخار میکنم . به روح بلند تو میبالم ... برای همیشه ... حتی اگر فرسنگ ها ازت دور باشم . ... و برای تو خوبم . آرزوی خوشبختی و طول عمر و سلامتی جسم و جان را از پرودگار خوبمان خواستارم ... پایدار باشی و به امید حق ...

 

نوشته شده توسط پونه ..

جمعه، ۷آذر ۱۳۸۲

ایستگاه بهشت

       ايستگاه بهشت ....

  از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود

در هر ايستگاهی که قطار می ايستاد کسی گم ميشد      

قطار می گذشت و سبک ميشد  زيرا سبکی قانون راه خداست ....

قطاری که به مقصد خدا ميرفت . عاقبت به ايستگاه بهشت رسيد

پيامبر گفت : اينجا بهشت و است و من

شادمانه بيرون پريدم ....

اما تو پياده نشدی ؟!! و من نفهميدم

قطار رفت و دور شد ...

و من از فرشته ای پرسيدم مگر اينجا آخرش نيست ؟

و او گفت :‌نه ! قطار به سوی خدا ميرود

و خدا به آنان ميگويد : دورد بر شما راز من همين بود ...

آن که مرا ميخواهد . در ايستگاه بهشت نيز پياده نخواهد شد .

و من .... !