دوشنبه، ۲۶آذر ۱۳۸۶

خنده داره ...

خنده دار ...

خدایا این و این و این و این و بده .... همین !

                                                              چند سال بعد ...

خدا یا این و این و این و این و این و حفظ کن . یک موقع از من نگیری شون .

                                               عجب خدایی .. ! عجب بنده ای .. ! عجب بندگی ای .. !

چقدر خنده داره ....
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث ديني و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان ائمه و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟ ......  یا تاسف آوره ؟!

شنبه، ۷مهر ۱۳۸۶

بسم الله الرحمن الرحیم

جمله "بسم الله الرحمن الرحيم" 19 حرف   است، و در آيه 74:30 سوره مدثر آمده است كه نگهبانان جهنم 19 فرشته هستند و هر كس كه بگويد قرآن سخن انسان است خداوند او را وارد جهنمی ميكند كه 19 فرشته نگهبان آن هستند. 
 ما ميدانيم که عدد 19 عدد اول  ( prime number ) است. عدد اول عدد ی است كه فقط بر خودش و بر يك قابل تقسيم باشد.

آقای كورش جم ‌نشان كه در زمان حاضر در تهران زندگی ميكند با يك ماشين حساب كوچك به نتيجه‌ا ی رسيد كه شما ميتوانيد آن را امتحان كنيد. او شماره هر سوره را با تعداد آيات آن بصورت زير جمع كرد:

 

جمع

 

تعداد آيه

 

شماره سوره

زوج

8

=

7

+

1

زوج

288

=

286

+

2

فرد

203

=

200

+

3

زوج

180

=

176

+

4

فرد

125

=

120

+

5

...

...

 

...

 

...

...

...

 

...

 

...

زوج

118

=

5

+

113

زوج

120

=

6

+

114

جمع زوج ها

جمع فردها

 

جمع آيه ها

 

جمع سوره ها

6236

6555

 

6236

 

6555


قابل توجه است كه تعداد زوج‌ها 57 عدد و فردها نيز به همان تعداد يعنی 57 عدد ميباشد كه اين خود به تنهائی يك معجزه است.
اما معجزه ديگر اينست كه اگر حاصل جمع‌های زوج را با هم جمع كنيم 6236 بدست می ‌آيد كه مساوی است با تعداد كل آيه‌ها ی قرآن.
و معجزه ديگر اينكه اگر حاصل جمع‌های فرد را با هم جمع كنيم 6555 بدست ميايد كه مساوی است با جمع كل شماره سوره‌ها ی قرآن.
و معجزه ديگر اينكه اگر رقم‌های 6555 را با رقم‌های 6236 جمع كنيم، عدد 38 بدست ميآيد كه خود ضريب 19 دارد:

                                      2 X 19 = 38 = (6+2+3+6) + (5+5+5+6)

همانطور كه تعداد سوره‌های قرآن ضريب 19 دارد:   6  X   19   =  114
لطفا توجه كنيد كه :
اگر تعداد آيه‌ها
 ی قرآن را كم يا زياد كنيم يا فقط جای سوره‌ها را با هم عوض كنيم ديگر چنين روابطی وجود نخواهد داشت، و اين نشان دهنده اينست كه تعداد آيات قرآن همين اندازه و ترتيب سوره‌ها نيز به همين ترتيب بوده و در نتيجه قرآن نميتواند كار دست انسان باشد.

شنبه، ۲۴شهریور ۱۳۸۶

رشوه ...

چقدر لذت میبرم از کسی که وقتی بر سر پروزه ای حاضر میشود وقتی احساس میکند این پروژه بوی رشوه میدهد ازش کنار میکشه .. توی این دوره زمانه دست کشیدن از پروژه عمرانی ای که رشوه ان را باندپیچی کردند و خوشگل تحویل آدم میدن سخته ... میگفت متری فلان قدر به شما میدیم ... البته از این قیمت متری سی تومان دیگرش را به ما بر گردانید واسه یک مرکز خیریه میخواهیم .... بعدا بفهمی مرکز خیریه همان جیبهای مبارک خودشان است ... وای چه زمانه عجیبی شده .. ولی کیف میکنم از نزدیک ترین افراد زندگی ام که این کادو پیچ شده های خوشگل را درک میکنند و از پروژه کنار میکشند .

امروز 24 ام است ... روزهایی را سپری کرده ام ... روزهایی شیرین توام با سوالهای بسیار ... روز هایی پر از ابهام و مسیر های مختلف ... اما باز هم در کنارش ارامم... چرا که او آرام و صبور است ...

سه شنبه، ۱۳شهریور ۱۳۸۶

اخذ

ایستاده بودی دمِ درب.
شیلنگ(!) آب در دست هایت!
گُل های دم در را آب می دادی.

ما هم برای خودمان رفته بودیم دنبال بازی گوشی.
سرت را که برگرداندی٬
دیدی پاک خودمان را خاکی کرده ایم.
سرتاپای مان را.
دستهایمان را هم که دیگر نگو.

گِل و شُل و ...
نگاهی کردی از سر تعجب!
با همان نگاهت پرسیدی که این کارها چیست با خودت کرده ای؟(
۱)
ما هم با همان بچگی مان سرمان را کردیم توی یقه مان!
سرمان را انداختیم پایین.
بی اختیار شروع کردیم با دست هایمان بازی بازی کردن
و روی پاهایمان آهسته وول وول خوردن!

خودت که می دانی! 
بالاخره آن بچه که بازیگوشی می کند٬
می داند کارش بد است ولی خیالش از مهربانیِ بابا راحت است.
می داند ممکن است که اخم هم نصیبش شود یا مختصر دعوایی؛
ولی آخرش بخشش است!
این طوری است دیگر. (
۲)
نگاهت را چرخاندی به سمت دست هایمان.
دست های آلوده شده به گِل‌مان.
این دفعه دیگر اخم کردی! (
۳)
«آخرْ این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کرده ای...بچه!؟»
این بار دیگر نیش پشمانی مان باز شد.
ما هم نگاهمان را چرخاندیم به سمت آن شیلنگ آب که دستت بود! (
۴
***
الهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی (۱)
اَخَذتُک بِعَفوِک(
۲)
و اِن اَخَذتَنی بِذُنُوبی(۳)
اَخَذتُکَ بِمَغفِرَتِک(
۴)

دوشنبه، ۱۴خرداد ۱۳۸۶

ابهت ...

 از خواب پا ميشي ... اول صبح را ميگم . مي بيني يك نفر چنان هوشيار ، چنان متواضعانه ، چنان باوقار . با چشمان اشكي داره نماز ميخونه ... اون قدر نماز خوندنش ابهت داره كه يك لحظه مو به تنت سيخ ميشه ... احساسش ميكني بدنت ميلرزه ....

واي كه چقدر در آن لحظه از خودت متنفر ميشي .... از خودي كه خيال ميكند ايده ال است ....
پي نوشت : خدا عاقبتمان را به خیر کند.

دوشنبه، ۱۷اردیبهشت ۱۳۸۶

وصيت ميكنم ...

وصيت ميكنم به كسي كه او را بيش از حد دوست ميدارم . به معشوقم . به امام موسي صدر . كسي كه او را مظهر علي ميدانم . او را وارث حسين ميخوانم . كسي كه رمز طايفه شيعه و افتخار ان و نماينده 1400 سال درد ، غم ، حرمان ، مبارزه ، سرسختي ، حق طلبي و بالخره شهادت است . اري به امام موسي صدر وصيت ميكنم ... براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي و مدت هاست كه با آن آشنا شده ام . ولي براي اولين بار وصيت ميكنم ... خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت ميرسم . خوشحالم كه از عالم و مافيها بريده ام . همه چيز را ترك گفته ام و علايق را زير پا گذاشته ام و دنيا را سه طلاقه كرده ام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم .
از اين كه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بوده ام متاسف نيستم . از اين كه آمريكا را ترك گفته ام . از اين كه دنياي لذات و راحت طلبي را پشت سر گذاشته ام . از اين كه دنياي علم را فراموش كردم . از اين كه از همه زيبايي ها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته ام . متاسف نيستم ....
از آن دنياي مادي و راحت طلبي گذشتم و به دنياي درد و محروميت ، رنج و شكست اتهام و فقر و تنهايي قدم گذاشتم . با محرومينم همنشين شدم و با درد مندان و شكسته دلان هم آواز گشتم .
از دنياي سرمايه داران و ستگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم و با تمام اين احوال متاسف نيستم ...
تو اي محبوب من ، دنيايي جديد را به من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيش تر ازمايش كند . تو به من مجال دادي تا پروانه شوم . تا بسوزم . تا نور برسانم . تا عشق بورزم . تا قدرت هاي بي نظير انساني خود را به ظهور برسانم . از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزش هاي الهي را به همگان عرضه كنم تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم . تا مظهر عشق شوم ، تا نور گردم . تا از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم . تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم . جز محبوب كسي را نبينم و جز عشق و فداكاري طريقي نگزينم . تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بند هاي مادي آزاد شوم .
به سه خصلت ممتاز شده ام :
عشق كه از سخن و نگاهم . دستم و حركاتم . حيات و ممانم عشق ميبارد . در آتش عشق ميسوزم و هدف حيات را ، جز عشق نميشناسم . در زندگي جز عشق نميخواهم و جز به عشق زنده نيستم .
فقر كه از قيد همه چيز آزادم و بي نياز . و اگر آسمان و زمين را به من ارزاني كنند تاثيري نميكند .
تنهايي كه مرا به عرفان اتصال ميدهد و مرا با محروميت آشنا ميكند . كسي كه محتاج عشق است در دنياي تنهايي با محروميت ميسوزد و جز خدا كسي نميتواند انيس شب هاي تار او باشد و جز ستارگان اشك هاي او را پاك نخواهد كرد و جز كوههاي بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله صبح گاه او را حس نخواهد كرد . به دنبال انساني ميگردد تا او را بپرستند يا به او عشق بورزد ولي هر چه بيشتر ميگردد كم تر مي يابد ....
كسي كه وصيت ميكند آدم ساده اي نيست . بزرگ ترين مقامات علمي را گذرانده ، سردي و گرمي روزگار را چشيده ، از زيباترين و شديد ترين عشق ها برخوردار شده ، از درخت لذات زندگي ميوه چشيده و از هرچه زيبا و دوست داشتني است برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي ، همه چير را رها كرده و به خاطر هدفي مقدس ، زندگي دردآلود و اشك بار و شهادت را قبول كرده است . آري اي محبوب من ، يك چنين كسي با تو وصيت ميكند ...
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است و زيبا تر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام . عشق است كه روح مرا به تموج وا ميدارد و قلب مرا به جوش ميآورد و استعداد هاي نهفته مرا ظاهر ميكند و مرا از خودخواهي و خودبيني ميراند . دمياي ديگري حس ميكنم و در عالم وجود محو ميشوم . احساس لطيف ، قلبي و حساس و ديده زيبابين پيدا ميكنم . لرزش يك برگ . نور يك ستاره . موريانه كوچك . نسيم ملايم سحر . موج دريا . و غروب افتاب همه احساس و روح مرا ميربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري ميبرند .. اين ها همه و همه از تجليات عشق است .
ميدانم كه تو هم اي محبوب من . در درياي عشق شنا ميكني . انسان ها را دوست داري و به همه بي دريغ محبت ميكني . و چه زيادند آن ها كه از اين محبت سوء استفاده ميكنند و حتي تو را به تمسخر ميگيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند ... و تو اين ها را ميداني و لي در روش خود كوچك ترين تغييري نميدهي .... زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تاثير ديگران عشق بورزي و محبت كني . عشق تو فطري است ، همچون آفتاب بر همه جا ميتابي و همچون باران بر چمن و شوره زار ميباري و تحت تاثير انعكاس سنگ دلان قرار نمي گيري ...
درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و تاريك خودبيني و خودخواهي بيرونست و جولان گاهش عظمت انسان ها و اسماء مقدس خداست .
عشق سوزان من ، فداي عشقت باد كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست . و ارزنده ترين چيزي است كه مرا جذب تو كرده است و مقدس ترين خصيصه ايست كه در ميزان الهي به حساب مي آيد .

   بخشي از دست نوشته هاي شهيد دكتر مصطفي چمران . 30 ژوئن سال 1976 . لبنان .

یکشنبه، ۲۹بهمن ۱۳۸۵

تنها ....

یک انسان معنوی کاملا احساس تنهایی میکند ، اینکه قران میفرماید " قد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره " همانگونه که نخستین بار شما را تنها آفریدیم ، باز هم تنها باز میگردید . اما فخر رازی در نفسیر بزرگ و مفصلی که برقرآن نوشته است ، در تفسیر این آیه یک جمله جالبی دارد و میگوید : به نظر من اگر همه نسخه های قرآن بسوزد ، و هیچ نسخه ای از قرآن باقی نماند و فقط و فقط این آیه از قران باقی بماند : " قد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره ".. به نظر همین همین یک آیه برای تحول زندگی همه انسان ها کافی است . چون اینکه ما تحول روحی پیدا نمی کنیم به خاطر این است که به دیگران چشم داریم ، دل بسته ایم به دیگران ،  اگر واقعا میدانستیم که تنها هستیم می آمیدم سراغ خودمان و نقاط قوت و ضعف خودمان محل توجه مان بود . مانع بودن های خودمان برای خودمان و ممد بودن های خودمان برای خودمان محل توجه ما بود . اینکه نمی فهمیم خودمان مانع خودمان هستیم ، خودمان کمک کار خودمان هستیم ، اینکه نمیفهمییم هر بیم و امیدی که هست فقط باید معطوف به خودمان باشد به این دلیل است که دیگران را می بینیم ، اما اگر یک روز انسان بفهمد که " من " در جمع تنهایان به سر میبرم ، به تعبیری که کانت گفت ما تنهایان هستم ، ما جمعیت نیستیم ....

 

نخستین بار شما را تنها آفریدیم ، باز هم تنها باز میگردید.....     
             نخستین بار شما را تنها آفریدیم ،
باز هم تنها باز میگردید
                         نخستین بار شما را تنها آفریدیم ،
باز هم تنها باز میگردید  

بند الف : نشانه های انسان معنوی . مصطفی ملکیان . ویژه نامه روزنامه ایران . 5 شنبه 14 آبان 1383 . اینجا زحمتنش را کشیده اند .

سه شنبه، ۲۴بهمن ۱۳۸۵

تجارت

میزنه وسط ! وسط وسط ... آدم کیف میکنه

دوستی داشتم
زندگی برایش ابزار بود.ابزار خوب بودن.ابزار مبارزه با نفس اش.ابزار رشد.

خیلی با ما فرق داشت.
****
*****
می رفتیم هیئت.
جایمان بغل ستون می افتاد.خودش می رفت پشت ستون؛می گذاشت من بنشینم این طرف.دلم می خواست سخنران را ببینم.او هم لاجرم دلش می خواست.من نشستم و دیدم.و ثوابم شددیدن چهره‌ی یک عالم بر منبر.او نشست و ندید.و ثوابش شداز میل ِخود گذشتن.بر میل خود پا گذاشتن.یک دنیا تفاوت می کند!نه؟

********
می رفتیم هیئت.
غذا٬ غذای امام حسین بود.چند ساعت عزاداری می کردیم.خسته می شدیم و گرسنه و تشنه.غذا که می دهند٬آدم معطلش نمی کند.و آن لحظه٬غریزه است که خیلی حاکم است.غذا هم که امام حسینی است.تبرک است.بهترین است.شک ندارد...صبر می کرد.دیر مشغول می شد.کم می خورد.می دانم گرسنه اش بود.همه مان گرسنه بودیم.نمی خواست خوردنش
فقط برای شکم باشد
. هوا باشد . غریزه باشد.

***
نمی گویم غریزه بد است.
نمی گویم خوردن بد است.
نمی گویم دیدن عالم بد است.
نمی گویم...منظورم را فهمیدید.نه؟

تجارت می کرد.
با همین چیزهای دم دستی که
به چشم ماها قیمتی ندارد.به چشم ماها
اسباب تجارت آخرت نمی آید.

به چشم ماها
فقط نماز و روزه و ....
اسباب تجارت اخرتند.

بند الف : از دست نوشته های خوب اقای کریمی .

بند ب : چند نفر متاهل خوب می خواهیم . واسه یک اردو . منظورم خانم هایشان هست . چند نفر ؟
بند ج : امان از دانشجویانی که این همه به استاد های خود حال میدهند و در سر کلاس حاضر نمی شوند و استاده فقط میره دانشگاه و بر میگرده ... و خوب میتوانه به کارای شخصی اش برسه . امان !!

یکشنبه، ۱بهمن ۱۳۸۵

محرم است ، محرم شوید ...

تا عشق تو داغ بر جبین می ریزد
چشمم همه اشک آتشین می ریزد
هجران تو را اگر شبی آه کشم
خاکستر ماه بر زمین می ریزد


این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست ؟؟

یکشنبه، ۲۴دی ۱۳۸۵

مرده بودن دنیای اسلام .

کجایید ؟!!!!

 این روز ها مرتب دوستانی از حج می آیند  . افرادی که از گوشه و کنار دنیا در مدت زمان محدودی جمع شده و اعمالی را به جا آورده و به موطن خود باز میگردند . این روز ها و یا شاید هر سال مراسمی برپا میشود بی انکه ذره ای از مشکلات دنیای اسلام برطرف شود . به راستی خاصیت این همه تجمع چیست ؟ به راستی اهداف واقعی حج در اسلام پیاده یشود ؟ و اگر نمیشود ما چه میکنیم ؟ ایا جز برای رفع تکلیف به حج نمیرویم ؟ حضرت علی اینده اسلام و مسلمین را چنین پیشگویی کرده اند : پوستین در زمستان برای دفع سرماست اما اگر کسی آن را وارونه بپوشد نه تنها گرما دارد ، بلکه له صورت مضحک و مسخره هم در میآید . اسلام نیز چنین شده است . اسلام هست اما اسلام بی خاصیت و بی اثر ، اسلامی که نمیتواند حرکت و نیرو و بصیرت بدهد . پس اگر فقط از تمدن اروپایی انتقاد و از فرهنگ اسلامی تمجید کنیم و بعد بپنداریم که روح اسلام همین است که ما داریم و منتظر باشیم مردم دنیا از ما پیروی کنند کاری از پیش نمیرود . تعبیر احیای تفکر اسلامی که از سوی اقبال اورده شده است بیانگر وضعیت کنونی مسلمانان و نیاز ان ها به تغییرات و اصلاحات اساسی است . البته اصل تغییر از خود قرآن است . ( ای کسانی که ایمان آورده اید چون خدا و پیامبر ، شما را به چیری فرا خوانده اند که به شما حیات میبخشند ، آنان را اجابت کنید .
در حقیقت مسلمان ها مرده اند . و باید راهی برای زنده نگه داشتن آن ها داشته باشیم . یکی از علائم حیات جنبش و آگاهی است . انسان به هر نسبت که آگاهی بیشتر داشته باشد ، حیات بیشتری دارد و هر قدر که بی خبر تر باشد ، مرده تر است . همچنین به هر نسبت که تحرک بیشتری دارد زنده تر و هر قدر که ساکن تر باشد مرده تر است . اما متاسفانه در جامعه ما هر کسی تا وقتی ساکت باشد مورد تعظیم و اکرام خواهد بود ، اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت ، نه تنها کسی کمکش نمیکند ،بلکه سنگ مخالف است که به طرف او پرتاب میشود و این یک نشانه جامعه مرده است . یکی دیگر از علائم حیات یک جامعه میزان همبستگی بین افراد آن است . خاصیت مردگی ، تلاش و متفرق شدن اعضا از یکدیگر است . آیا ما مسلمین امروزی هم همین طور هستیم ؟ یا اینکه مسلیمن بیشتر مساعیشان صرف جنگ و دعوا با هم اختلافات داخلی میشود ؟ اقبال مدعی است که از تاریخ مردن تفکر اسلامی پانصد سال میگذرد . پانصد سال پیش اندلس یکی از شریف ترین اعضای پیکر اسلامی را از مسلمانان گرفتند ، اما مسلمانان گرفتند ، اما مسلمانان چنان سرگردم جنگ شیعه و سنی بودند که کسی اصلا متوجه این واقعه نشد و امروز هم سالهاست که دشمنان اسلام ، فلسطین را از دست مسلمین بیرون اورده اند و مسلمین ساکت نشسته اند . پیامبر اکرم در حدیثی میفرمایند اگر یک عضو بدن درد بگیرد ، سایر اعضا چنان به تکاپو  میافتند که دیگر شخص خوابش نمی برد . حالا همدردی ما با مردم فلسطین چیست ؟ اگر واقعا همدردی نیست ، پس ما مسلمان نیستیم . و حج ما حج نیست . اتحاد ما معنایی ندارد و فقط معطوف به همان سی چل روز حج است . پس دیگر عبادت در کعبه جز جنبه تشریفات و جنبه فردی آن هیچ گونه سودی برای دنیای اسلام ندارد . وای که چقدر با اهداف ابر قدرت ها یکی هستیم .

             ای قوم به حج رفته کجایید کجایید ؟ .. مقصود همین جاست بیایید بیایید ....

یکشنبه، ۳دی ۱۳۸۵

سرباز باشی بهتر است یا ؟!

بدون مقدمه، ميخواستم بدانم، آيا ائمه ما گله هاي سگ و گاو و گوسفند بيشتر احتياج دارند، يا به گروه سربازان متبحر و زمان شناس و دين شناس و خدا شناس و اخلاق شناس و علم شناس .
البته بعضي دوستان لطف دارند و فكر ميكنند روزي كه امام زمان بخواهد قيام كند، گله هاي سگها بيشتر به درد ميخورند. اما من مطمئن نيستم.
اگر كسي نظري غير از اين دارد بگويد كه دقيقا امام زمان براي قيام به چه افرادي نياز دارد؟

بعد التحرير1: اين مطلب با توجه به اين نوشته شده که بعضيها دوست دارن سگ اهل بيت باشن و نه سرباز با فكر با هوش با دين با عقل با خدا و با اخلاق. ائمه به سربازهاي متخصص نياز دارند نه چيز ديگه.

                                         البته تماشاچي هم به اندازه كافي هست.
بعد التحرير2: نویسنده : اقای محمد بیاگوی .. از وبلاگ نقد مفید .

پنجشنبه، ۲آذر ۱۳۸۵

غنچه ...

اين گلی كه هنوز نشكفته است، هنوز غنچه است، بو ندارد. بويش توی دلش است. مخفی است. من و تو هر چه بو می‌كشيم بو نمی‌شنويم. اين دل هم كه نشكفته، ميل خدا را ندارد. دارد ولی پنهان است. آن تو است. ما نمی‌بينيم. به غنچه‌ی نشكفته اگر عطر بزنی می‌شكفد؟ پژمرده می‌شود. می‌ميرد. غنچه بايد بهارش برسد و بشكفد. خدا هم زوری نيست. روزی است. روزش كه رسيد دل می‌شكفد. آن روز فقط حواست باشد كه خوب بو بكشی.


شنبه، ۲۷آبان ۱۳۸۵

اندازه ها ...

از برای جود و بخشش اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت اسراف میشود . و از برای جزم و احتیاط اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت ، جبن و ترس میشود و از برای اقتصاد و میانه روی اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت ، بخل و خست میشود ، و از برای شجاعت اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت ، تهور و بی باکی میشود و برتوست ادب کردن نفس و اجتناب از هر چیزی که برای غیر خود مکروه و زشت میشماری ....
                                                               " امام حسن عسگری "

جمعه، ۱۲آبان ۱۳۸۵

تظاهر به پیچیدگی زیبا است ؟!

آقای مهندس آرشیتکت ! عجب زیبا سخن میگفتید .



رسيدن به سادگي بسيار دشوار است.
اما تظاهر به پيچيدگي بيش از آنچه در نظر آيد، سهل است.

 سادگي عين زيبايي است و پيچيدگي متظاهرانه عين زشتي است.  ( از دست نوشته های شهید آوینی)
حال این پیچیدگی را در  عملهامان ، روابطمان ، حرف زدنمان ، نگاه کردنمان ،  معاملات اجتماعی مان ، محبت هایمان ، دوستی ها ،  کار های حرفه ای ، .....  تمامی آنچه که از انسان بر میآید مقایسه کن ...
افرادی که پیچیده اند به آن علت نيست كه آنها حرف بزرگي براي گفتن دارند.
درست، بالعكس،
اين پيچيدگي متظاهرانه از آنجا منشاء مي‌گيرد كه
آنها خودشان به حقيقت نرسيده‌اند.
چند نفرمان ساده هستیم و سادگی را دوست داریم ؟

پنجشنبه، ۱۱آبان ۱۳۸۵

بانمک.. !

سبک بودن روحش را حس میکنی ؟!



خدا هم مهربان است . هم ستار است ، هم مكار است، هم دانا است، هم قدرت‌مند است، هم خوش‌ذوق. نشسته آن‌جا كارها و حرف‌های من و تو را نگاه می‌كند و می‌خندد. تو هم دوست داری مثل او باشی؟ بخند. به حرف‌های من و كارهای خودت كه می‌توانی بخندی. نمی‌توانی؟ بخند بگذار دلت رها بشود از غم و غصه. غم مال تنگی است. آدم‌های غم‌گين يا آن‌قدر بزرگ اند كه توی اين دنيا جا نمی‌شوند، دنيا برايشان تنگ است. يا بزرگ هم نيستند، چشم‌هاشان دنيا را درست نمی‌بيند و فكر می‌كنند كوچك است، فكر می‌كنند برايشان تنگ است. بخند، ببين دنيا بزرگ است. اين خنده‌ای كه به خودت می‌كنی، ملتفت می‌شوی چه كوچك ای، چه بانمك ای، عين بچه‌ها ای. می‌خندی. اين خنده سوای همه‌ی خنده‌ها است.

پی نوشت : توکل یعنی این .
پی نوشت :  مدت هاست خنده از ته دل نکرده ام .... عجب خسته است این روح خانم کوچولو  .

یکشنبه، ۳۰مهر ۱۳۸۵

سه به یک

من مرد معامله هستم ؟ !

حالا يك حرف برايت بزنم كه كيف كنی. هزار بار هم شنيده‌ای ولی كيف دارد. خدا معامله‌گر است. معامله‌گر زرنگی هم هست. می‌روی جلو كلاهش را برداری، سرت كلاه می‌گذارد. تازگی‌ها هم شنيده‌ام كه معامله می‌كند سه به يك. اما جنسی كه دارد اين‌قدر خوب است كه سه به يك هم می‌ارزد. آن سه تا كه می‌خواهد چی است؟ آن سه تا چی است؟
اوليش اين كه برگرد. برگرد خانه‌ات. برگرد به وطنت. برگرد پيش مادرت. برگرد همان‌جا كه بودی. همان‌جا كه آهو بودی و قشنگ بودی.
دوم اين كه دنبال آرامش باش. هميشه پی آرامش و امنيت باش. از هر چيزی می‌گذری بگذر، ولی از آرامش نگذر. از امنيت نگذر.
سومی هم اين كه كار كن. كار خوب هم بكن. كاری كن كه خوبی ازش دربيايد.
اين كارها را كه كردی، او هم همه‌ی كارهای بدت را جمع می‌كند، مثل اين معركه‌گيرها. چی می‌گويند به‌‌‌ش شامورتی. همه‌اش را می‌كند كار خوب. كار بد چی شد؟ خوب شد. خلاص. باور نمی‌كنی؟

پی نوشت : توی این ماه رمضانی چقدر معامله کردیم ؟ نه جدا چقدر ؟ !  عید داره نزدیک میشه ... رمضان هم تمام شد . حالم از خودم به هم میخوره .... خیلی زیاد .
پی نوشت : نه گوشی را بر میدارم . نه اس ام اس جواب میدم ، این روز ها سعی می کنم به دیدار عزیزان و دوستان نروم ... آخه  مرتب سوال میکنند . میمانم چی بگم .... خدایا به من صبر بده حتی توی ان چیز هایی که حکمتش را نمی دانم ... وگرنه صبر کردن کار سهلی بود .....  من گیجم ... و خسته . صبر جمیل میخواهم ... کاش حداقل این یکی را ای روز ها با تو خوبم  معامله کرده بودم .

دوشنبه، ۲۴مهر ۱۳۸۵

شرمنده ام ...

اگر سحر همين طور كه خواب بودی يك‌باره بيدار شدی، ديدی سحر است، مفت از چنگ نده. همان طور توی رخت‌خواب بگو شكر. اين شكر را هم شيرين بگو. اين «شـ» را ببين توی دهان چه شيرين است، قشنگ توی دهانت بگردان و بگو شكر. بعد اگر حالش را داشتی كار ديگر كنی، بلند شو و بكن. اگر نه، زور نكن، پتو را بكش سرت و بخواب. روزيت همان يك شكر بوده است.

پی نوشت : دلم گرفته .... خیلی ..... دعا کنید .
پی نوشت : شب قدر است دیگه ..... حرف نزن دختر ..... حرف نزن عزیز من ! برو .... د  برو  دیگه ! .....

شنبه، ۲۲مهر ۱۳۸۵

دل و گل

به اندازه‌ی سه تا بند انگشت كه راه بيايی، تمام است. همه‌اش، از اول تا آخر عمرت، سه تا بند انگشت راه بيا، تمام است. دو قدم هم نه! دو قدم كه گفت «خطوتان و قد وصلت» درست گفت، اما زياد است. خسته می‌شويم. همان سه تا بند انگشت بس است. حالا من يادت می‌دهم. خدا آدم را از چی درست كرد؟ از گِل؛ گِل كه همه خودشان را ازش پاك می‌كنند. بگو گِل. اين «گ» را از كجا می‌گويی؟ از ته كامت. بگو. امتحان كن. ها! حالا اين گل چی شد؟ چی شد كه جای خدا شد؟ مغز شد؟ دست شد؟ پا شد؟ روده شد؟ خدا كجا نشست؟ «عند منكسرة القلوب.» توی دل نشست. اين «د» را از كجا می‌گويی؟ از بن دندانت. ها! بگو. ببين! از ته كام تا بن دندان كه حركت كنی، گل را دل می‌كنی. آن كه همه پاك می‌كنند خودشان را ازش، می‌شود جای خدا. چه قدر فاصله است؟ سه تا بند انگشت؛ يا كم تر. از دو قدم هم خيلی كم‌تر.
این شب ها به اندازه سه تا بند انگشت هم جلو بریم نعمتیه ها ....   یا الله .. یا الله ... یا الله ... با رحمان یا رحمان یا رحمان ... یا رحیم و یا رحیم و یا رحیم ....... به به به به به به به به ..... اسئلک ..... 

شنبه، ۱۵مهر ۱۳۸۵

غم مومن

مومن برايت گفتم همان كسی است كه دنبال آرامش است. دنبال امن و امان است. آن وقت مومن يك شرايطی دارد. يك احوالی دارد. اين احوال اگر در كسی بود، خودش بود نه كه به زور، او مومن است. اما اگر به زور در كسی فراهم كردند يا كسی نداشت، خب او به امن و آرامش نزديك نشده هنوز.
از اين نشانه‌ها يكی هم اين است كه غمش توی دلش است. هر وقت ديدی دلت می‌خواهد شكايت كنی، غمت را به يكی بگويی بدان كه هنوز تا آرامش و امن فاصله داری. وقتی به آرامش نزديك شوی اصلا دلت نمی‌خواهد شكايت احوالت را به كسی كنی. يكيش هم اين است كه شاديش توی صورتش است. وقتی شاد است اصلا نه می‌خواهد قايم كند و نه اگر هم بخواهد می‌تواند.


 پی نوشت : از من می‌پرسی بهشت چه شكلی است؟ تو كه از من واردتر ای. تو كه از من خبره‌تر ای.
 ای بلا .....
پی نوشت : از دست نوشته های اقای حاج ابراهیم دولابی

پنجشنبه، ۱۳مهر ۱۳۸۵

خودش میاید ...

...... و علی .... ؟!

دنيا است دیگر. آدم يك آن غافل می‌شود و می‌افتد توی چاه. توی چاه كه افتادی حواست باشد. اين‌جا چاه است. مردم ازش آب می‌خورند. خودت را به اين ديوار و آن ديوار نكوبی كه آب مردم گل می‌شود.
دستت را هم به دلو مردم نگير. دلو را انداخته‌اند كه آب را بكشند بالا. نينداخته‌اند پی تو. او هم كه دستش را گرفت به دلو و رفت بالا
،  يوسف بود. خوشگل بود. قشنگ بود. از آب هم خواستنی‌تر بود. تو هم اگر از آب خواستنی‌تر ای دستت را بگير به دلو و برو بالا. اگر نه آرام بنشين. آب را گل نكن. سنگ به دلو مردم نينداز. بگذار آبشان را ببرند. منتظر باش تا خودش بيايد دنبالت.

جمعه، ۷مهر ۱۳۸۵

سفره

نعمت فراوان است ... می بینیم ؟!

اين زمين سفره‌ای است كه برای ما پهن كرده‌اند. خودش هم می‌گويد زمين را پهن كرديم. پهن كرديم يعنی همين. يعنی سفره است، يعنی بخور بخور است. حالا البته هنوز اين سفره پر نشده است. هنوز غذا را نكشيده‌اند. فعلا همين ماست و ترشی و زيتون پرورده و آب و سبزی خوردن و كاهو و سركه‌انگبين و مربا و اين چيزها را چيده‌اند اما هنوز غذا سر بار است، دارد می‌جوشد.
وقتش كه بشود غذا را می‌كشند توی مجمعه و می‌آورند و هوش از سر همه می‌پرد. مست می‌شوند. همين بويش كه به دماغشان بخورد مست می‌شوند. همه هم می‌خورند. هم به همه می‌رسد هم همه می‌خورند. سير ام و ميل ندارم و صرف شد و اين حرف‌ها هم ندارد. نخوری می‌خورانند به‌ت.
سفره‌ای كه برايت گفتم چهار تا هم خادم دارد. يكی يك مردی است كه كارش اين است هر جا می‌بيند يك عده جمع شده‌اند می‌آيد خبر می‌دهد كه سفره را انداخته‌اند. از صاحب سفره تعريف می‌كند و از غذا و از سفره و اين حرف‌ها تا دهن آدم آب می‌افتد.
دومی يك كسی است كه توی سينی تنقلات می‌گرداند. می‌آورد پيشت می‌گويد ميل كنيد. ميل كنيد و بی‌كار نباشيد تا غذا برسد.
سومی هم فقط كارش اين است كه غذا كه حاضر و آماده شد، يك شيپور دارد، شيپورش را می‌زند كه رسيد. غذا رسيد. بياييد. آن وقت اين شيپورش يك صدايی دارد كه همه‌ی صداها تويش گم می‌شود. نه كه گوش‌خراش باشد. نه. صدای اصلی است. صدای امی است. امی را كه يادت هست؟
چهارمی هم لقمه می‌كند و می‌گذارد دهنت. همه هم بايد بخورند. همه هم می‌خورند. همه‌ی نفوس. هر نفسی می‌خورد اين لقمه را.

             ................. خدا کند قدر این سفره را در ماه رمضان بدانیم .

                                                              از دست نوشته های حاج ابراهیم دولابی

دوشنبه، ۳مهر ۱۳۸۵

کرامت

بعضی ها خدا را خوب میشناسند .... خوب هم میدانند چه چیز هایی از او بخواهند . به عبارتی چون خودشان بزرگ منش و کریم هستند ، دعا های بزرگی هم میکنند . از این رو آثار و اوصاف خدایی و بی نیازی را از خدا طلب میکنند. مثلا در دعاهای  حضرت علی که خدا را نیز به خوبی میشناسد به خدای سبحان عرض میکند :
 
خدایا تمام روز ی ها از دست و به دست توست . مرا بدون واسطه این و آن ، از روزی خود برخوردار کن . نه چنان که روزی من به دست این آن باشد ، که از غیر به من چیزی برسد و من ناچار شوم غیر را مدح کنم ، در حالی که همه نعمت ها از توست . و مسئول دادن و ندادن تویی .

بند الف
: انسان کریم ، بزرگوار و بزرگ منشی است که طبع و روانش ، به طبیعت آلوده نیست و هر کسی را کریم نمیگویند .
بند ب : در این ایام  خوب مهمانی ، خدا کند کمی بیشتر تربیت بشویم .

چهارشنبه، ۲۹شهریور ۱۳۸۵

دیر یا زود به دنیا می آییم ...

برای عاقبت به خیر شدن همدیگر دعا کنیم .

دير هم نباشد.
از عالمی آمديم به اين عالم.
متولد شديم.

اولش سلول هم نبوديم.
بعد شديم سلول.
بعد لخته ای گوشت.
بعد....
به دنيا آمديم
.
حالا هم هيکلی يافته ايم و سر و وضعی.
صورتی و گردنی و شانه ای و بازوانی و ....
ببين وقتی دوباره متولد بشويم چی می شويم؟
"
مادر ِدنيا " 

آبستنِ قيامت ماست.
فکر کن الآن با اين هيکل موزونت
با اين چشمان زيبايت و اندام رعنايت

و با همه‌ی افکار و اخلاق و رفتارت٬
يک سلولِ اخروی بيشتر نيستی.

۶۰ - ۷۰ سال٬‌
کمتر يا بيشتر
-بسته به ا ستعدادت-
طول دوران حمل توست.

عزراييل هم قابله است.

قابل هم هست.

اگر خودت پا نگذاری به دنيای ديگر

نتوانی طفل وجود خودت را طبیعی حمل کني٬

سزارين ات می کند.
به اين عمل ِسزارین ٬ می گويند مرگ.

وقتی هم از اين دنيا کشيدت بيرون
و تو شدی «نوزادِ تازه متولد شده» ای در آن عالم٬
همين طور از پا ٬ دمر می گيردت؛
دو تا هم می زند پس گُمرت؛

که لخته خونی -چيزی- اگر در گلويت گير کرده است٬ بيايد بيرون. تا 
تا بتوانی در هوای قیامت نفس بکشی .

مادر ِدنيا غريبه نيست.
تقدير (و زوروان!) هم نيست.
خودتی و خودم.
خودت حمل می کنی طفل قيامتت را.
خودت آبستن طفل قيامت خويشی.

تنهايش مگذار.
بهش برس.
چيز خوب بخور؛
که بچه ات خوب بشود.
خوشگل بشود.
قوی بشود .
نور چشمت بشود.

بچه ات اگر نارس شد٬
مرض دار شد٬
بيمار شد٬
قوی نبود

...

يا -زبانم لال- مرده به دنيا آمد؛
خودت غصه می خوری.
خودت.

بند الف : از دست نوشته های خوب آقای حاجی کریمی
بند ب : هر چه بیشتر نزدیک میشوم ان احساس گنگ و مبهم مهر ماه با ماه رمضان قاطی شده و ما هنوز بی خبرانیم .

سه شنبه، ۱۴شهریور ۱۳۸۵

تحلیلی بنگریم

میدانی جریان چیه ؟ این دفعه میخواهم شما برنده بشید و من بازنده . کاملا آگاهانه اینو میگم .

یکی از نگاههای که در هر روندی مثلا مفاهیم علمی . دینی . اخلاقی  و یا هر چیز دیگری مهم  است ،
نگاه تحليلی است.
نگاه تحليلی را چنان چه از نامش به ذهن متبادر می شود٬
برترين لايه و عميق ترين لايه است.
مثلا : نگاه تحليلی که بر مبنای فرضيات درست تاريخی
بنا شده باشد٬
می تواند بُردِ کارآيی دين را چنان زياد کند

که بر فراز اعصار تواند که زيست کند.
و تاريخ مصرفی بيش از ابزارهايی بيابد
که در روزگار تولد آن دين و آيين٬ مصرف داشته اند.
يادم است روشنفکر متجدد مشهوری
در تحليلی گفته بود:
که تا وقتی امام معصوم در ميان مردم بود
موجب تنبلی فکر و ذهن مردم بود.
مردم وقتی گير می کردند می رفتند و سوالشان را می پرسيدند!

و جواب نهايی و صحيح را می گرفتند.

اصلا تنبل شده بودند.
وقتی امام رفت به غيبت٬
مردم ديدند ديگر چاره ای نيست
و رفتند و خودشان دنبال علم و دانش و پاسخ گشتند.
و رنسانس علمی در عالم اسلامی رخ داد!!
اصلا فلسفه خاتميت هم همين است
که مردم از تنبلی در بيايند!!

حافظا!

بند الف : علی رغم علاقه ای که به اتوکد و تری دی مکس دارم . اما دوست ندارم ان را تدریس کنم . علاوه بر درس های خواسته شده این درس را بزور توی برنامه کاری من گذاشتند . هر چی گفتم خواهش میکنم من نمیتوانم کلاس با سیستم کامپیوتری کنترل کنم ، فایده ای نداشت . دعا کنید از پسش بر بیام .
   
بند ب : با اینکه نه دانشجو هستم . و نه درسی دارم . اما نمی دانم چرا این قدر من از پاییز و مهر و شروع یک فعالیت جدید از همان  قدیم الایام بدم می آمد . اصلا انگار یک خاطره مرده در ذهن من همیشه و همیشه داره تکرار میشه . حتی اگر در پاییز نیز به من خیلی خوش بگذرد

 

دوشنبه، ۱۳شهریور ۱۳۸۵

موفقیت از نظر زمانی

الهی مددی  !

اولین بخش از موفقیت با سماجت دست به کار شدن است و دومین بخش از موفقیت با سماجت به کار ادامه دادن است .           «اوریسون سوت ماردن »

مشخصات یک فرآیند مناسب:
سرعت مطلوب
حداکثر کارآیی
حداقل هزینه
قابل سنجش از نظر کیفی و بهره وری
قابل آموزش و تفویض به کارکنان
قابل بودجه بندی و برنامه ریزی

********* 
الهي ! دانايي ده که از راه نيفتم  و بينايي ده که در چاه نيفتم .
الهي ! آفريدي رايگان و روزي  دادي رايگان ، بيامرز رايگان که تو خدايي نه بازرگان .
الهي ! بنياد توحيد ما خراب مکن وباغ اميد ما بي آب مکن .
 الهي ! مي بيني ومي داني و بر آوردن مي تواني .
الهي ! بود ونا بود من تورا يکسان ، از غم مرا به شادي رسان
خواجه عبد الله انصاری

چهارشنبه، ۱شهریور ۱۳۸۵

صداقت ...

 جور دیگر باید دید ....

کاش آدم ها همان چیزی که هستند نشان می دادند ، نه آن چیزی که آرزو دارند .....

جمعه، ۱۳مرداد ۱۳۸۵

سوختن

مسیر زندگی بدون تعقل


 سخن خداوند : اگر گناه کنی ، می سوزی ....
تصور بنده خداوند از جمله خدا : اگر گناه کنی ، می سوزانمت .

مسیر زندگی با تعقل

بند الف : از آدم هایی که منتظر حادثه نمیشن ، بلکه خود به تولید و ایجاد حوادث زندگی شان میپردازند . لذت میبرم .
بند ب : لبنان را دعا کنید .
بند ج : عکس ها چه میگویند ؟!

پنجشنبه، ۵مرداد ۱۳۸۵

ستمگر ...

گریه نکن عزیزم ... این اشک های تو اخر تمام لبنان را فتح میکند .

محسن : آیا خدا ظلم ستمگران را میداند ؟
صادق : آری . خدا میداند .
محسن : آیا خدا می تواند جلو ظلم آن ها را بگیرد ؟
صادق : آری . می تواند .
محسن : آیا خدا از ظلم آن ها بیزار است ؟
صادق : بله .... خدا از ظلم آن ها کراهت دارد و بیزار است .
محسن : پس چرا جلو ظلم آنها را نمی گیرد ؟
صادق : خدا انسان را آفرید و به او اراده و اختیار مرهمت فرمود و فرمان به اطاعت و کارهای پسندیده داد و از گناه و بدی نهی کرد . ولی با همه این ها او را آزاد گذاشت که در مقابل هر دو قسم مختار باشد که اگر فرمانبردار و مطیع بود به او در دنیا و آخرت پاداش نیکو کرامت فرماید . و اگر گناه و شرارت کرد پاداش او را بدهد .
لذا هیچگاه دست غیبی گلوی ظالم یا جلو دست او را نمی گیرد برای انکه مردمان مطیع و خیرخواه , از گناهکار تمیز داده می شوند و هر کدام به جزای کار خود برسند .
و اگر انسان در کارهایش مجبور شود ( و همیشه دست غیبی جلو او را گرفت ) میان او و جمادات چه فرقی بود ؟ این اختیار نمودار جمال انسانیت است و صنعت لطیف و زیبای  انسانیت را هویدا میکند ( یعنی با اینکه می تواند گناه و مخالفت کند ولی در عین حال کاملا مطیع و فرمانبردار است )
محسن : پس تقصیر مظلوم چیست که بر او ستم می شود ؟
صادق : اولا مظلوم باید در شرع اسلام باید از حق خود کاملا دفاع کند و تن به طلم ندهد و در صورتیکه دستش از همه جا کوتاه شد و نتوانست حقش را بگیرد و خداوند هم روی مصالحی که گفته شد جلو ستمگر را نگرفت خداوند در مقابل ؛ به مظلوم به عوض آن ستمگریها ثواب و جزاء نیکو کرامت میکند اما در این حین در کمین ظالم نیز است .
محسن : این جزا و پاداش او در کجاست ؟
صادق : در دنیا ، و یا در آخرت
محسن : مصیت ها و حوادثی که به انسان میرسد برای چیست ؟
صادق : برای اینکه انسان از گناه پاک شود و یا جزای اعمال اوست . یا اندوخته است برای فردای او ......

بند الف : خدا کند که جنگ لبنان تمام شود .... نمیدانم تا کی باید این ظلم در آن منطقه حاکم باشد . عکس آدم را اتیش میزنه .
بند ب : نمیدانم اگر شهید چمران زنده بود ،  الان چه موضعی برای این اتفاقات داشت و چه برنامه هایی می ریخت؟ فقط اینو میدانم اون هیچ وقت از مرگ .......
بند ج : امروز یکم رجب است ... نمیدانم چقدر می توانم دوام بیارم ؟ واقعا چقدر زمان دارم ؟  دعا کنید .

دوشنبه، ۲مرداد ۱۳۸۵

جز خودت ...

عزیزم , جز خودت کسی را ندیدی ؛ و  انچه دیدی به نظر اعتبار و موازنه در نیاوردی . خودت را با هر چه داری از شئون حیات و از زخارف دنیا قیاس کن به شهرت , و شهرت را به مملکتت ، و آن را به سایر ممالک دنیا – که از صد یکی از ان ها را نشنیدی – و تمام ممالک را به خود زمین ؛ و زمین را به منظومه شمسی و کرات وسیعه ای که ریزه خواز اشعه منیره شمس اند ؛ و تمام منظومه شمسی و کرات وسیعه ای که ریزه خوار اشعه منیره شمس اند . و تمام منظومه شمسی را که از محیط فکر من و تو خارج است به منظومه های دیگری که شمس ما با همه سیاراتش یکی از سیارات یکی از آنهاست . که هر یک ان ها طرف قیاس با شمس ما و سیارات آن نیست و آنچه از آن ها تاکنون – از قراری که میگویند – کشف شده است چندین ملیون مجرته است که در این مجره نزدیک کوچک چندین ملیون منظومه شمسی است که کوچکترین آن ها از شمس ما ملیونها ملیون بزرگتر است و نورانیتر ! این ها همه ازعالم جسمانی است که قدر آن را جز خالق آن ها نمیداند و کشف ارباب کشف به مقدار فلیلی از آن بیشتر موفق نشده است . و تمام عالم اجسام در مقابل ماوراءالطبیعه هیچ قدر محسوسی ندارد ، و در آنجا عوالمی است که در فکر بشر نگنجد . اینها شئون حیات تو و حفوظ تو و من است از این عالم وجود . و پس از آن اراده حق تعلق گرفت که تو را از این دنیا ببرد ؛ امر کند به جمیع قوایت که رو به ضعف گذارند و فرمان دهد به تمام ادراکاتت که از کار بایستند ؛ کارخانه وجودت را مختل فرماید ؛ و سمع و بصر و قوت و قدرتت را بگیرد و یک جمادی شوی که پس از چند روز از گند و تعفنت مشام مردم متاذی شود ، و از صورت هیئت آدم ها گریزان گردند ، و تمام اجزاء و اعضایت پس از مدتی از هم بگسلد و پاشیده گردد . این ها حال جسم تو . مال و منال و حشمت تو هم که حالش معلوم است ......

 

کتاب چهل حدیث ... دست نوشته های امام خمینی . صفحه 94 . بند تکبر

یکشنبه، ۱۸تیر ۱۳۸۵

شیطان

آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند.
آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردي با قاطعيت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.
شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست. هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد. و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F
) نبود کامل گرماست. تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريک هم وجود ندارد. تاريکي در حقيقت نبودن نور است. نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيريد. يک پرتو بسيار کوچک نور دنيايي از تاريکي را مي شکند و آنرا روشن مي سازد. شما چطور مي توانيد تعيين کنيد که يک فضاي به خصوص چه ميزان تاريکي دارد؟ تنها کاري که مي کنيد اين است که ميزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگيريد. درست است؟ تاريکي واژه اي است که بشر براي توصيف زماني که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسيد: "آقا, شيطان وجود دارد؟"
زياد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز مي بينيم. او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به همنوع خود ديده ميشود. او در جنايتها و خشونت هاي بي شماري که در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد. اينها نمايانگر هيچ چيزي به جز شيطان نيست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شيطان وجود ندارد آقا. يا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شيطان را به سادگي ميتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاريکي و سرما. کلمه اي که بشر خلق کرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد. خدا شيطان را خلق نکرد. شيطان نتيجه آن چيزي است که وقتي بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبيند. مثل سرما که وقتي اثري از گرما نيست خود به خود مي آيد و تاريک که در نبود نور مي آيد.

                         نام آن مرد جوان: آلبرت انيشتن

پنجشنبه، ۱۵تیر ۱۳۸۵

ادامه بحث قبلی ...

مطلب طولانی است . اگرشروع میکنید توصیه میکنم ان را حتما تا انتها بخوانید . 

با اینکه میخواستم این بحث در همان آپدیت تمام کنم . اما نظرات دوستان باعث شد تا این موضوع را از منظر دیگری به بررسی بنشانم .  شاید نیز دوستان تمام مطلب آپدیت زیر را نخوانده اند . شاید شنیدن این موضوعات هم برای دوستانی که در آپدیت زیرین برای من کامنت گذاشته اند و اتفاقا از همان بچه های جهادی کار هستند و خب این برای من بسیار عالی است که روی سخنم با کسانی است که میتوانم با آن ها تخصصی تر صحبت نمایم .  و انشالله این اخرین پست در این باره خواهد بود .
خواهش میکنم بیایید به هم کمک کنیم تا موضوع را بخوبی بفهمیم هر چند که اعتقاد دارم که این موضوعات باید به طور تحصصی و حضوری بررسی بشه و من فقط میتوانم اشاره های کوچکی راجع به بعضی چیز ها داشته باشم . و سعی کنیم ان ها را از زاویه اعتدال نگاه کنیم . این ها نظرات دوستان است :
-  ممكنه يكي نخواد زندگي مرفهي داشته باشه!؟ با همان تعاريفي كه از رفاه كرديد!
-
و فكر كنم به شما بايد گفت مرفه بي درد
سلام. این بحثی که باز کردید به نظرم خیلی پیچیده است و به سطح درآمد افراد، سطح
فرهنگی، نوع شغل، سطح اجتماعی و روش شخصی زندگی اونها بر می گرده. فکر نکنم بشه نسخه ای پیدا کرد که بتونیم برای همه بپیچیم. شاید در نظر داشتن اعتدال رو بشه یک معیار خوب در این مورد دونست. 
 -  خوب اين جور كه شما نوشته ايد يعني هر وقت هر چيزي كه خواستيد بايد فراهم باشد، مخصوصا وقتي شرط سوم را گذاشته ايد كه چيز هايي كه دوست دارم.
حالا خواستيد براي كسب علم و افزايش تحصيلات سفري يك ساله به خارج داشته باشيد (مي بينيد كه در همان راستا است) اين چقدر هزينه در پي دارد آيا اين بخشي از رفاه است. آمديم و شما ديگر با كار هاي داوطلبانه به اين شكل حال نكرديد آن وقت بايد چه كار كرد حتما مي‌خواهيد راه بيفتيد و نمي‌دونم آفريقاي جنوبي و... بروي براي كار داوطلبانه.

بگذارید من با یک مثال آن بحث را شروع کنم . فکر میکنم سن ما ان قدر قد بکشد تا اولین سری سیم کارت هایی که وارد بازار شد و عده بسیار کمی توانستند از آن موبایل ها تهیه کنند و گوشی هایی داشت به اندازه یک گوشتکوب . خب توی آن زمان خرید موبایل برای همه باب نبود . و در دیدگاه مردم کسانی می توانستند برای خودشان موبایل تهیه کنند که از رفاه مالی خوبی بر خوردار باشند و ما باصطلاح می گفتیم این ها پولدار های آن زمان هستند . اما الان چی ؟ الان که اغلب دانشجویان و حتی دبیرستانی نیز موبایل دارند . ( به این نگاه نکنید که خیلی ها هنوز ندارند .  بلکه موضوع روند پیشرفت یک کالا است . ) پس هم اکنون این کالا از لیست رفاه خارج شده . میفهمید منظورم را ؟ یعنی به راحتی با کمی سرمایه گذاری بدست می آید . پس هم اکنون موبایل آن ارزش خود را که سالهای پیش داشته ؛  از دست داده است .
و یا مثال دیگری میزنیم . من یادم میآید که هشت  سال پیش . سرور اینترنتی ای در نیشابور وجود نداشت و عزیزانی که می خواستند به خاطر کار های تحقیقاتی خود از اینترنت استفاده کنند . باید به مشهد می رفتند و از یک سری کافینت هایی که در تقی آباد مشهد بود استفاده می کردند . من دقیقا این ها را یادم می آید و حتی خودم سه الی چهار بار به آن مکان ها رفتم . بعد ها که سرور ها در مشهد زیاد تر شدند نیشابوریان توانستند مشترک بشوند . آن هم با ساعتی 1200 تومان . برای ان موقع بسیار گران بود . اما برای بعضی تحقیقات لازم بود این هزینه با هزینه تلفن مشهد پرداخته شود . منظور من اینست در ان زمان کسانی می توانستند این کار را انجام د هند که از رفاه مالی خوبی برخودار باشند . الان وضعیت چه شده است ؟ ساعتی 100 تومان با بهترین خطوط و بیش از ده سرور در نیشابور . که براحتی میتوانی انتخاب کنی و نوع اینترنت را نیز معلوم کنی و حتی یک بچه ابتدایی نیز به راحتی پشت سیستم مینشیند و متاسفانه به چت کردن می پردازد . این یعنی چه ؟ خرید کامپیوتر و اینترنت که آن موقع معضلی شده بود ؛ حال به یک کالای در دسترس همه قرار گرفته است . در حقیقت این کالا نیز ارزشی که  شرایط جامعه به آن داده بود از دست داده است .
حال دقت کنید در حقیقت ما خیال می کنیم که امکاناتی چون هواپیما . خانه راحت . موبایل . تفریح سالم . و غیره و غیره ... جزء شاخه تعاریف رفاه خوب و عالی محسوب میشوند . و این زاییده تفکر کشور هایی است که هنوز در حال صنعتی شدن هستند . در حقیقت اشتباه ما در اینجاست که به کم قانع میشویم و آن قدر این ها را با مسایل دینی مان تلفیق میکنیم که گویی اگر یک نفر از این ها استفاده کرد . پس زیاده خواه شده و یا دیگر با اصول ما ( مثلا جهادی  و یا کمک به مستمندین و یا هم رنگ شدن با شرایط جامعه ) هماهنگی ندارد .
بگذارید روی دیگر سکه ر انیز ببینیم . خاطره ای از دکتر چمران برایتان باز گو میکنم . زمانی که شهید چمران مدیریت مدرسه جبل العامل را در لبنان به عهده داشتند  . مدرسه از لحاظ مالی در فقر زیادی به سر می برد . حتی در ان مدرسه مجبور بودند  بسیاری از دختران شیعه و یتیم لبنانی را نیز در آنجا نگهداری کنند . مدرسه موکت های کهنه و بسیار ژولیده ای داشت . دکتر می توانست خیلی راحت با کمی هزینه موکت های تازه ای تهیه کنند و یا ان موکت های قبلی را ترمیم کنند . اما ایشان این کار را نکردند . این قسمت داستان را توجه کنید . ایشان دو نفر از خانم های ایرانی که به نوعی در مدرسه با دکتر همکاری میکردند و اتفاقا قالیبافی بلد بودند . به کار گماشت . و ان ها را کردند مربی . با پسران جبل شروع به ساخت دار های قالی کردند و بعد مربی ها به دختران جبل شروع به یاد دادن و بافتن قالی نمودند . شاید باور نکنید تمامی طرح های قالی را خود شهید چمران میکشیدند و آن ها ظرف 6 ماه قالی های بسیار زیبای ایرانی را بافتند . و بسیاری از مکان های مدرسه را با همین قالی ها فرش کردند .
 آیا دکتر نمی توانست این جا بگوید : الان وقت جنگ است و لزومی ندارد قالی ایرانی  زیر پایمان باشد ؟ آیا نمی توانست بگوید قالی ایرانی آن هم دستباف چه به کشور لبنان ؟! و با همان موکت های کهنه کار را تمام می کنیم ؟ آیا این همان دکتری نبود که از رفاه آمریکا به کمک بچه های یتیم شیعه لبنان آمده بود ؟ آیا این همان دکتری نبود که امام موسی صدر میگفت او را در اتاق های هتل نمی توانید پیدا کنید بلکه روی نیمکت های راهرو میخوابد ؟ پس چرا حاضر شد این همه به بچه ها و خودش زحمت یاد دادن و بافتن و کشیدن و غیره و غیره بدهد ؟ واقعا چرا ؟ چرا از امام  موسی صدر درخواست یک سری فرش ساده لبنانی و یا موکت  تازه نکردند ؟!   دوستان جهادی خوبم . کمی فکر کنید چرا چمران به " کم " قانع نشد ؟؟!!
دلیلش ساده است . چمران ؛  رفاه . آن هم به نهایت کمال و ایده ال زندگی کردن . زیبایی را آن هم به زیبایی نقش های قالی  ایرانی . و خود کفایی را آن هم برای شیعه می خواست . شاید باورتان نشود . بعد ها که چمران به برای جنگ کردستان به ایران آمده بود . همان بچه های جبل برای مبارزه و جنگ با صهونیسم ؛ فرشهای دستباف ایرانی را فروختند و با آن  مقادیر بسیار زیادی  اسلحه و مهمات برای جنگ آماده کردند . در حقیقت دست آن ها " پر " بود . و چرا ما تنها و تنها به صرف عقاید دینی مان سعی در یک زندگی "  بخور و نمیر "  هستیم و چرا این همه " خفت "  را جهان سوم و بالاخص مسلمانان برای خود  به راحتی هر چه تمام خریده است ؟!!!  ( توصیه میکنم کتاب پاره های پولاد که به مبارزات لبنانی ها علیه صهیونستم میپردازد را مطالعه کنید . )
یکی از دوستان  که البته از من کوچکتر بود آن زمان . فکر میکنم 18 ساله بود . می گفت پونه خداکنه که خدا به من 500 هزار تومان بده . دیگه هیچی ازش نمی خواهم . بهش نگاه کردم . و گفتم همین قدر ؟!! گفت اره همین قدر .. دیگه هیچی ازش نیمخواهم . ( کاری ندارم که مشکل او با تماس با دوستاو و غیره  و غیره ...  حل میشد و یا اینکه در کیف پول من آن موقع فقط 5 هزار تومان پول بود . ) اما بهش گفتم . حداقل اگر چیزی میخواهی بزرگ بخواه ... گفت یعنی چقدر ؟ گفت بگو خدایا به من 500 ملیون تومان بده . تعجب کرده بود و حتی باور این قدر پول برایش بسیار سخت و سنگین بود ... واقعا چرا ما اینگونه شدیم ؟! حداقل اگر مال میخواهم آن را نیز زیاد بخواهیم . این اصلا ربطی به مادی گرا شدن یک نفر ندارد . بلکه به این ربط پیدا میکند که او مغز خودش را به کار می اندازد . فکر میکند ؛ تدبیر میکند ؛ و برای زندگی اش تلاش میکند , آن وقت است که به راحتی می بیند که کسب در آمد ؛  آن هم حلال یکی از راحت ترین کار هایی است که می تواند در این دنیا انجام دهد . ( خواهش میکنم این ها را با مشکلات اقتصادی کشورمان مقایسه نکنید . روی سخن چیز دیگری است و جنبه عقلی قضیه مطرح است . )
در حقیقت رفاه مال همه است . اگر این اندیشه های مرده را دور بریزیم . اتفاقا امروز که به دلیلی مجبور شدم تزم را مرور کنم . یاد جریان دیگری افتادم . در صفحه 107 تز من به بررسی مدارس استثنایی کل شهر تهران پرداخته بودم . از ولنجک بگیرید تا شوش و غیره و غیره . که به بخش مطالعات میدانی در مدارس مسحوب میشد . در حین انجام تز . خیری ایرانی از کانادا امده بود و میخواست مبلغ بسیار زیادی را به سازمان استثنایی بدهد و درخواست نقشه میکرد تا مدرسه جدیدی را بسازد . من تلاش زیادی کردم که مدرسه جدید استثنایی ای ساخته نشود . بلکه سعی کنیم مدارس عادی مان را برای پذیرش دانش آموزان استثنایی آماده کنیم و یا اینکه مدارس استثنایی را ترمیم کنیم . با گزینه دوم به دلیل برنامه های کوتاه مدتش موافقت شد . اما داستان از اینجا جالب میشد . سازمان اصرار داشت مدارس بالای شهر تهران ترمیم شوند . و من وقتی عکس های مدارس استثنایی پایین شهر را میاوردم . میگفتند کار این طوری نشان داده نمی شود و ارزش کار میسوزد . تصورش را بکنید . این تفکر چقدر احمقانه بود . من بدون اینکه به حرفهای سزامان توحهی داشته باشم . قراری با خیر گذاشتم و قبل از آن گزینه های پیشنهادی طرح را برای مجموعه فشرده و بسیار تهیدست مدارس یافت آباد ارائه کردم . و حتی در این مدارس یک امفی تئاتر کوچک برای مجتمع و مجموعه ورزشی بسیار بزرگ نیز قرار دادم . و براورد هزینه را به سازمان سپردم . خب اتفاقی که در اینجا افتاد . بسیار خندیدند . و گفتند مدارس  یافت اباد اصلا نیازی به مجموعه ورزشی ندارد . تصورش را بکنید . ما خود به طور " مرده " فکر میکنیم . تا زمانی که فکر میکنم یک مدرسه ساده فقط چهار تا الونک کلاس مانند دارد . دیگر نمیشود انتظار بیشتری از یک طراح داشت . اما اصرار های توام با دعوا ... ( هر موقع یادم  میآید خنده ام میگیرد . ) باعث شد که آن خیر راضی شود که در این مدارس را بهبود دهد . ساختمان ها را دو طبقه کند و مجموعه ورزشی را ان هم در منطقه یافت آباد تهیه نماید .
باز هم میگویم . رفاه چیز خوبی است . ایده الش را بخواهیم . و تفکر ایده ال داشته باشیم . و اگر نداشته باشیم اتفاقات زیر روی میدهد :
اتفاقاتی که مناطق محروم بوجود میآید . افرادی خیر و مردم دوست بسیج میشوند و هر سال باید به جهادی بروند و شاید بخشی از درد های آن منطقه را ترمیم بخشند . ( من اصلا ارزشی بودن این کار را و زحمات فراوان این عزیزان را  مورد سوال قرار نمیدهم . خواهش میکنم قضیه را اینبار از منظری دیگر  ببینیم . ) در حقیقت زمانی که ما نتوانیم هزینه دندانپزشکی را بدهیم ( مثالی که در آپدیت قبلی  برایتان بازگو کردم ) این پیش میآید که بچه های روستا فقط ان دو هفته ای که شما در آنجا هستید از این امکانات بهره میبرند . و اگر مثلا به یک دندانپزشک رفاه بدهیم . خانه بدهیم . ماشین برای انتقال سریع به شهر بدهیم . و حقوق خوب بدهیم و بگوییم این سه روستای مجاور با تو . آیا تمامی اهالی روستا به ضرورت نظافت و حفظ و بهداشت دهان و دندان خود بیشتر پی نمی برند ؟  این یعنی چه ؟ یعنی بخش زیادی از اسطوره سازی یک کالا ( در کالاهای رفاه شناسی )  یا تعریف یک واقعیت ارزشش را از دست میدهد . مثل جریان موبایل و استفاده از اینترنت .
در حقیقت . این اتفاق پیش میافتد که دیگر لازم نیست چون فرشته های نجات فقط و فقط فرصت دو هفته خدمت را داشته باشیم .( از منظر دیگر نگاه کنیم . و ارزش کار های جهادی را ابدا زیر سوال نمی برم  )  بلکه جهادی و دیگر اهداف منظم کردن جامعه و یا پخش ثروت در تمام طول سال و به عهده تمام دست اندرکاران اتفاق می افتد .: مهم اینست که به " کم " قانع نشویم . ( این کم قانع نشدن با معنای کم قانع شدن حضرت علی تفاوت زیادی دارد . )
صحبت را تمام میکنم و نتیجه را با جملاتی از الگوهایمان به پایان میرسانم . از دکتر دهمرده در برنامه صندلی داغ پرسیدند :
-  منطقه محروم  ؟ ..... ایشان گفتند : وجود ندارد !
و همچنین گفتند :  در زندگی چیزی به نام  " غیر ممکن  " تعریفی ندارد و نخواهد داشت . !

                                       
                                                                 ****************

بند الف : در ادامه نظرات دوستان ؛ راستش نه من ادمی نیستم که وسایل کوهنوردی دو ملیونی بخواهم و یا کار داوطلبانه افریقای جنوبی . و یا اینکه ملاک را روی عکاسی بگذارم . و یا برای این رفاه ابدا تلاش نکنم و دستانم را روی هم بذارم و بگویم این باید فراهم شود و این نه ... خودمان خوب میدانیم نظرات مخصوصا صبا به حاشیه کشیده شده و من در آن باره صحبت خاصی ندارم .   .... اذیت نکنید ؛ .....   بلکه منظورم اینست که خواسته ها در صورتی که معقول باشند به راحتی بدست می آیند . مهم اینست که تلاش کنیم . و مادی گرا نشویم .
بند ب: هر کسی تا حدی میداند که رفاه را از چه منظری بررسی کردیم و خواهش میکنیم ان را به حاشیه نکشانید . هر چند که میدانم فضای گفتگو هیچ وقت در نت به راحتی اتفاق نمی افتد . و من بحث را در این پست  تمام میکنم .

بندج : دوستانی که دعای مشلول را میخواهند . ( با صوت زیبا ) میتوانند به من ایمیل بزنند  تا برایشان بفرستم .

چهارشنبه، ۱۴تیر ۱۳۸۵

سوال های با جواب و بی جواب ( رفاه از دیدگاه شخصی من )

زندگی ایده آل ....چندی پیش با یکی از دوستان بر سر اینکه رفاه مادی یعنی چه و چه چیز هایی باعث اختلافات در زندگی زوج های جوان میشود را هم گفتگو  می کردیم . خب نتایج جالبی حداقل برای خودم بوجود آمد که دوست دارم این ها را اینجا بنویسم . در آن صحبت ها ما در نهایت نتوانستیم تعریف مطلقی از " رفاه"  داشته باشیم و اینکه تمام چیز ها گفته شده  برای هر خانواده ای " نسبی "  است و ضرورتی نیز ندارد تماما از یک قانون پیروی کنند اما نکات مشابهی دارند که من آن ها را با مثال عنوان می کنم چرا که با مثال بسیاری از نسبی ها جنبه عینیت به خود می گیرند و قابل لمس می شوند .
حداقل برای خودم میتوانم رفاه را در سه مقوله تعریف نمایم و چیزی خارج از این ها را زیاده خواهی و یا اسراف بدانم . من رفاه را در سه چیز جستجو میکنم . اول ورزش . دوم تحصیلات و سوم چیز های که دوستشان دارم و یا دو ایتم بالا را برای این مقصود می خواهم . هر تلاشی که برای جمع آوری پول و مادیات باشد برای مصرف در این سه حیطه استفاده می شود و چیز هایی که خارج از آن هستند را میگویم : اسراف و ویا ولخرجی . باز هم میگویم شاید برای یک نفر دیگر این اصلا ولخرجی نباشد . و کاملا به شرایط یک خانواده و نوع تربیت آن در سالهای زندگی اش  بر می گردد .
حوزه ورزش را میشود به دو دسته تقسیم کرد : اول سلامت جسمی و سلامت روحی . حال دقت کنید مثلا اگر قرار باشد با توجه به علایق بنده به کوهنوردی رفت باید تمامی تجهیزات کوهنوردی را تهیه نمود . و یا باشگاههای مختلف . کتب ای که مربوط به سلامت روحی ما مربوط میشوند و یا مسافرت های ساده ای که در طول سال چند بار اتفاق می افتد . یعنی من آن قدری کسب در آمد میکنم که به این خواسته هایم برسم .
در خصوص تحصیلات : فکر میکنم برای همه ما روشن و واضح است مثلا برای فرزند مان بخواهیم بهترین مدرسه ثبت نام کنیم و ان مدرسه هزینه ای را نیز دریافت میکند . و یا لازم باشد به نمایشگاه کتاب برویم و کتب معماری ای را تهیه نماییم . یا لازم باشد ساعت های طولانی ای مطالبی را از نت دریافت کنیم . و یا لازم باشد کامپیوترمان را ارتقا دهیم . یا لازم باشد برای تز دکترا 5 تومان خرج کنیم . و یا خیلی مثالهای دیگر ... که من تا زمانی کسب در امد میکنم که برای این گونه ایتم هایم به علامت سوال برنخورم . یعنی به مشکلات زیادی برخورد نداشته باشم .یک ضرب المثل فرانسوی میگوید :  پول، به عقلا خدمت می کند و بر احمقان حکومت.

در خصوص چیز هایی که دوست دارم و یا دو ایتم بالا را برای موارد زیر میخواهم : میتوانم مقوله هایی چون کار های هنری .عکاسی و کارهای هنری دگردیسی  و کارهای داوطلبانه مثلا مثل جهادی و کار های تحقیق معماری برای روستاییان و تالیف و تحقیق و خیلی چیز های دیگر ... را به آن بپردازم . برای مثال آن میگویم اگر لازم باشد یک دوربین عالی تهیه نمایم و با آن عکس های دیزاین تیهه کنم. در جشنواره های عکاسی شهر های مختلف شرکت کنم . و یا برای کار های جهادی به نقاط مختلف کشور به راحتی سفر کنم . ( یعنی برای تحقق این کار ها لازم است هم وقت آزاد تری داشته باشم . و هم در آمد کافی تری . در غیر اینصورت بخش زیادی از ایتم هایی که دوست دارم به خودی خود محقق نمی شوند . )
حال بیایید چند گزینه را با هم بررسی کنیم : مثلا :
اگر من نتوانم در نمایشگاه کتاب کتابهایی را که دوست دارم تهیه کنم ( این منافاتی با عضو شدن در کتابخانه ها و نت ندارد . ) من نمی توانم بگویم رفاه دارم .
اگر نتوانم برای مثلا کوهنوردی کیسه خواب مدل مجهز تری را تهیه نمایم . پس من رفاه نسبی ندارم .  
اگر نتوانم برای سلامت جسمی خانواده ام  هزینه دندانپزشکی را ( مثلا 500 تومان )  تا یک هفته دیگر جور کنم من به این نمی گویم رفاه دارم .
اگر نتوانم لبنیات و شیر و کلیه مواد غذایی ای که برای بدن بسیار ضروری است و این ها با شرایط مثلا شهر تهران ( که آدم شک میکند این ها چیست که میخورد ) و اگر نتوانم بهترین را تهیه کنم پس دارم به بدن خود ضرر میرسانم .
اگر نتوانم برای یک سفر کاملا اضطراری خانواده  و یا کاری از  هواپیما استفاده نکنیم . و با ولوو 20 ساعت راه را با کوفتگی برسم نمیگویم من رفاه دارم . ( این اصلا منافاتی با صبر و تحمل یک نفر ندارد . یعنی چه بسیار اتفاق افتاده که بنده این کار را کرده ام . )
اگر لازم باشد به دلیل اضافه شدن قطعات سیستم کامپیوتری میزم را ( یعنی بخشی از مبلمان ) را عوض کنم و نتوانم از عهده خرجش حداقل یا سه ماه بر آیم این یعنی عدم رفاه .
و یا اگر به خاطر شرایط کاری که به من مرخصی ندهند و زمان کاری ام دست خودم نباشد و یا با این کار از حقوقم بسیار کم کنند ...  تا بتوانم مثلا به خدمت جهادی در آیم .. پس از نظر مالی نتوانستم برای خود رفاه زمانی ایجاد نمایم .

اما ...
لزومی ندارد مهمانی آنچنانی بگیرم . و اگر نتوانستم .. بگویم رفاه ندارم . این از نظر من کم عقلی است . ( باز هم میگویم نسبی است . )
لزومی ندارد به مسافرت های انچنانی بروم . و اگر همان سه چهار روز مثلا به شمال یا اصفهان یا شیراز و یا ساخل زیبای چابهار با خوشی بروم این برایم لذت چندان برابر را دارد .
لزومی ندارد هر چند سال یک بار وسایل خانه ام را تعویض نمایم  . این به نظر من اسراف است . که الحمد الله اغلب زنان در این کار مهارت زیادی دارند .
لزومی ندارد طرف زندگی ام را مجبور به خرید انواع زیور الات نمایم که مثلا مانند مد روز پیش بروم . این از نظر من بی عقلی زنان را نشان میدهد .
لزومی ندارد در اوایل زندگی مشترک ؛  طرفم را مجبور به زندگی کردن در مناطق خاص نمایم . و یا اینکه  مثلا اصرار به اینکه اپارتمان 80 متری خود را 200 متری نمایم . این یعنی غر غر کردن و اذیت و تحت فشار قرار گرفتن یک نفر در زندگی .

و خیلی از مثالهای دیگر ....

اما در بین این نکات مهم تری نیز هست که ما غالب جوانان و بخصوص دختران  آن ها  را  فراموش کنیم و انتظار داریم که تمام این ها در اول زندگی برایمان فراهم شوند . بسیاری از دختران ایرانی به جای اینگه دیدگاههای خود را از رفاه بگویند و بعد ببینند این ها با رفاه فعلی خانواده دو طرف هماهنگی دارد یا خیر .. رفاه را مستیقما از مرد زندگی شان که اتفاقا تازه فارالتحصیل شده و یا تازه وارد بازار کار شده است . به نظر من این یعنی بی انصافی .
نکته قابل توجه اینست که بسیاری از چیزها در طول زمان و با تلاش هر دو طرف به دست می آید . یعنی اگر یک خانم رفاهی را انتظار دارد و یا میل نیست در زندگی اش خدشه ای وارد شود .. به نظر من باید در شرایط اجتماعی و اقتصادی جامعه مان خود نیز برای این رفاه تلاش نماید . و مانند خیلی از دختران امروزی سوسول بازی در نیاورد و در زندگی هماهنگ کار کند .
نکته ای دیگری که به نظر من خانواده ها باید رعایت کنند اینست که بچه هایشان را برای هر سختی ای آماده کنند . در عین رفاه سختی طلب نیز باشند .  یعنی علاوه بر اینکه سعی در تامین رفاه آنان میکنند آن ها را قانع بار بیاروند . تا در صورت مشکلاتی مادی برای خانواده آن ها ظرفیت پذیرش خیلی چیز ها را داشته و از پا نیفتند . برای مثال در م ورد خواسته های بچه هایشان آن ها را زود به خواسته نرسانند , بلکه او را مجاب به انتخاب ها و محدودیت هایی کنند و یا برای بخشی از تهیه آن خواسته ( مثلا یک سیستم کامپیوتری و یا یک دوچرخه و یا خیلی چیز های دیگر ) او را نیز در خرید آن شریک بدانند و از او نیز بخواهند برای تهیه آن تلاش کنند . حتی به میزان بسیار بسیار ناچیز . ما اینگونه است که به فرزندانمان یاد میدهیم که چطور برای خواسته هایشان تلاش کنند و برای آن ها راه حل هایی بیابند . این تربیت در آینده به زوج های جوان کمک میکند که بخش زیادی از مشکلاتشان را بتوانند حل کنند ؛ که یکی از این مشکلات میتوانند مقوله مسایل اقتصادی و رفاه مالی باشد .
مورد بعدی ای که ما اغلب زنان رعایت نمی کنیم . صبر در مقابل شرایط مادی همسرمان است . یعنی از او انتظارات یک شبه داریم و یا یک ساله در مورد شرایطی چون مسکن و غیره داریم . این اشتباه است . باید تحقیق نماییم که چقدر ان مرد برای زندگی اش تلاش میکند و اگر در این مورد اطمینان بدست آوردیم به نظر من دیگر نباید منتظر نتیجه اش باشیم . نتیجه دیگر مهم نیست . چون با به مرور زمان به چیز هایی که هر دو میخواهیم دست پیدا میکنیم . یک ضرب المثل انگلیسی میگوید : شوهر به مرد کن نه به پول.
و مهم ترین چیزی که در انتخاب همیشه و همیشه فراموش میکنیم و یا حداقل به چیز هایی که اعتقاد داریم جنبه عینی نمی بخشیم . باید توکل کرد . یعنی واقعا لزومی ندارد بخش زیادی از مشکلات را خودمان حل کنیم . بلکه لازم است بسیاری از آن را به خداوند بسپاریم . این اصلا به معنی این نیست در خانه مان بخوابیم . بلکه در عین تلاش فراوان دیگر نگران نتیجه نباشیم . و به جلو برویم . یعنی از کم شروع کنیم . قانع باشیم . و تلاش کنیم و برای چیز هایی که میخواهیم زحمت بکشیم .
نکته را میخواهم در انتهای بحث بگویم . چرا مردم کشور فقيری مثل نيجريه از ثروتمندترين ملل جهان بيشتر احساس خوشبختی می کنند؟ اخیرا" در یک نظر خواهی که در فرانسه٬ آلمان٬ انگلستان و آمریکا انجام شد از مردم خواسته بودند : "چه عواملی را در سعادتمندی انسان موثر میدانید؟ "
89% تندرستی را جزو عوامل خوشبختی و سعادت عنوان کردند٬ کردند٬ 79 ٪ به داشتن شریک زندگی ایده ال٬ ٪ ۶۲ داشتن فرزند را عامل سعادت تشخیص دادند. ٪ 51 فکر می کردند شغل مناسب تأثیر زیادی در خوشبختی اشان دارد و با اینکه معروف است پول خوشبختی نمی آورد 47 ٪ معتقد بودند "پول" مستقیما عامل خوشبختی است. اما به نظر من بيش تر آدم ها فکر می کنند، آنچه خيلی مهم و سخت است به دست آوردن خوشبختی و سعادت است، در حالی که من مطمئنم آنچه خيلی سخت تر است حفظ سعادت است و نگهداری خوشبختی. خود خوشبختی ممکن است با مساعدت الهی يا شانس يا تقدير و يا..... به دست بيايد ولی آنچه مسلم است حفظ آن بدون عقل و تدبير و کمک و یاری خداوند و تلاش هر دو نفر  ميسر نيست.
در حقیقت میتوانم این نتیجه را بگیرم . از یک طرف رفاه مهم است و از طرف دیگر خیر . مهم به این دلیل که بدون آن نمیشود به خواسته هایمان برسیم . و بی ارزش به دلیل که با کمی تدبیر و زحمت بدست میآید . ( باور کنیم که بدست میآید . ) فقط کافیست بسیار  تدبیر ( با هوش فرق میکند ) . بسیار تلاش . بسیار صبر و  فراوان توکل داشته باشیم . 

 
در پایان دو جمله زیبا از حضرت علی می نویسم :
از حضرت پرسیدند ؛ بزرگواری چیست ؟
جواب دادند: تحمل کردن غرامت ها و اساس زندگی را بر اخلاق پسندیده قرار دادن.
از حضرت پرسیدند ؛ ثروت چیست؟
جواب دادند: آرزوی کم و خشنود بودن به مقدار کافی.

دوشنبه، ۱۲تیر ۱۳۸۵

علت عملي نشدن آزادي در ايران از نگاه شهيد بهشتي

   

منبع : بازتاب

به نظر مي‌رسد دکتر بهشتي يکي از نادر انديشمنداني است که درباره موانع جامعه شناختي تحقق آزادي در جامعه سخن گفته است. ايشان معتقد است که جامعه بايد به آگاهي دست يابد تا بر اساس آگاهي به دست آمده درباره خود و جامعه خود تصميم بگيرد. از ديدگاه بهشتي، صرف تغيير نظام سياسي ثمره زيادي ندارد. گرچه شرط لازم است، اما شرط کافي نيست، مگر اينکه ذهنيت انسانها تغيير کند. و روشن است که ذهنيت غالب ما ايرانيان به دليل حضور مداوم و پايدار نظام‌هاي سياسي خودکامه، استبدادزده است و ذهنيت استبداد زده، خود به خود، در هر نظام سياسي، استبداد را باز توليد مي‌کند... .
در ادامه برخي راه‌كارها كه مي‌تواند در شيوه تربيتي مبتني بر آزادي مؤثر باشد ذكر مي‌شود. عموم اين راه‌كارها در خلال مباحث گذشته در انديشه آيت‌الله دكتر بهشتي به اشاره مطرح شد، اما در اينجا به طور خاص و موردي از يكديگر تفكيك شده و مستقلاً به هر يك از آنها اشاره مي‌شود.
يكم. ايجاد شرايط آزادي عمل در افراد و كودكان به منظور بروز خلاقيت‌ها و استعدادهاي نهفته در وجود آنها و هدايت و پي‌گيري آن به منظور رشد و توسعه و ترقي جامعه... .
دوم. يادگيري و آموزش به افراد و كودكان مي‌بايست بر اساس آزادي در كسب تجربه و ارتباط با كار ديگران و نه تحميل صورت گيرد... .
سوم. تأكيد بر كرامت و شخصيت آدمي در آزادي عمل و نيز باورداشت مربيان تعليم و تربيت به اصل آزادي عمل افراد و كودكان در نظر و عمل به الگوي مورد نظر مساعدت زيادي مي‌نمايد... .
چهارم. بهره‌گيري از جنبه‌هاي عاطفي و رحمت و مودت و انس و الفت از شيوه‌هاي تربيتي مؤثر و مناسب با الگوي تربيتي آزادانه است... .
پنجم. تأكيد بر انديشه حق‌گرايي و حق‌پرستي، معيار درستي است كه مي‌تواند در شيوه تربيتي آزادانه مساعدت كننده و مؤثر باشد... .
ششم. و در نهايت اين كه گرچه تربيت سن و سال نمي‌شناسد و انسان دائم در حال آموختن و آموزش و تربيت است، اما آنچه مطلوب است اين كه تربيت مطلوب از سنين كودكي آغاز گردد، آن هم با آزادي و فراغ بال و با تأكيد بر پرورش جنبه‌هاي انتقادي و نظارت و تضارب آرا و پرهيز از شيوه‌هاي خشونت آميز و يک جانبه... .
به طور کلي از پنج الگو يا تيپ شخصيتي و رفتاري نام برده شده است: الگوي بدني، الگوي اجتماعي، الگوي فردي، الگوي عقلي و الگوي قلبي. آزادي و تربيت در هر کدام از اين الگوها تفسير خاصي مي‌يابد و هر يک از اين الگوها تلقي خاصي از آزادي در ذهن خود دارند. اين الگوها به ترتيب از سطوح پايين شروع شده و تا بالاترين لايه، که والاترين و عالي ترين مرتبه است، امتداد مي‌يابد. از اين رو در پايين ترين سطح، الگوي بدني و پس از آن الگوي اجتماعي قرار دارد و در اوج آن از الگوي قلبي و با نسبتي کمتر الگوي عقلي را مي‌توان ياد کرد. الگوي فردي، در ميانه اين الگوها، ديدگاهي نسبتاً متوسط از آزادي را ارائه مي‌دهند البته با تفاوت‌هايي در درجه اهميت نسبت به ساير الگوها.

                         

                                                  ****************

بند الف : راهکار های بسیار جالبی که به نظر من باید در این نظام و مخصوصا نظام فرهنگی و اموزشی ما گنجانده شود و ما عجب مهره هایی را از دست دادیم . متن کامل مقاله اینجاست .

بند ب : وعده لطف و کرم را مکن ای دوست خلاف / کز کریمان نسزد آنچه خلاف کرمست .

بند ج : متاسفانه باید دو تا از پسر های کلاسم را بندازم . خودم احساس خوبی ندارم . اما متاسفانه هر چی فکر نمیکنم جایی برای نمره دادن نگذاشته اند . کاش میشد ان ها به هزینه و عمری که در دانشگاه صرف میکردند توجه بیشتری نشان میدادند .

یکشنبه، ۱۷اردیبهشت ۱۳۸۵

خوشا ...

ای خوشا آنان که دل در خون طهارت می کنند
                               خاک کوی یار را هر شب زیارت می کنند

فارغ از نامحرمان در خلوت شب با خدا 
                                دم به دم از ذکر او دل را عمارت می کنند .

 بند الف :" .....آن قدر افتاد و بلند شد , افتاد و بلند شد , افتاد و ..... " اينجا را كليك كنيد . 
بند ب : عکس از دوست خوبمان اقای طلبه است .
                                                  پایدار باشید . پونه

پنجشنبه، ۷اردیبهشت ۱۳۸۵

معیار های شناخت حق

یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم . معیار های خوب بودن یک گروه برای ما چیست ؟ حتی در خصوصیات عادی مثل خوش قولی . مثل ادب . مثل تواضع . مثل .... 
یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم .   چند نفر از ما ها همیشه خوش قولیم ؟ مثلا در امانت هایی که میگیریم . در دیدار هایی که داریم ؟ در صحبت هایی که وعده میدیم ؟ و در اعمالی که به طور معمول در زندگی مان انجام میدیم ؟

یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم . چند نفر از ما ها سعی در باز کردن گره یک نفر هستیم ؟ یا وقتی یک گره میاد ازش مینالیم که خدایا چرا همش من ؟
یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم .
همیشه میگیم طرف بچه خوبی است یا مثلا بچه بدی است . در نظر ما معیار های اینکه ان شخص طرف خوبی است چیست ؟ در یک نگاه عامیانه و کلی . معیار های کلی مثبت بودن یک نفر از نظر ما چیه ؟
ایا همیشه و همیشه میشه از یاران یک گروه . طرفداران یک گروه پی به خوب و بد بودن یک راه ببریم ؟ میشه تشخیص بدیم که ان راه خوب است یا بد اگر یارانش خوب باشند یا بد ؟!
حضرت علی می فرمایند : همیشه اول حق را بشناس و بعد یارانش را .  در حقیقت با شناختن واقعی خود حق یارانش نیز پیدا میشن . کار سخت تری را انتخاب کردند که ادم اول باید حق را بشناسه و بعد یارانش را .  اما در حقیقت درست ترین راهکار همینه . حالا چند نفر از ما ها اینگونه معیار ها را در زندگی مان داریم ؟ ایا ما اول حق را می فهمیم یا اول یارانش را ؟ !!

                             ترازو ها مون کجاست ؟ آن ها را بیارین تا با هم مقایسه کنیم .

بند الف : دوست دارم افرادی که از واقعه طبس و ارتباط آن با یهود شناسی چیزی میدانند برای من بگویند . حتی شده در کامنت ها . مثلا گم شدن تمامی عکس هایی که خبر نگاران   ما در ان سالها  یک روز پس از حادثه گرفته اند . و تمام ان عکس ها با اولین پرواز از کشور خارج شد . این برای شما جالب نیست ؟ سیستم اطلاع رسانی وشبکه ای ان ها را بررسی کنید .
بند ب : چند نفر توانستند از سخنرانی دیشب اقای میرمیران در ساعت 12 شب حدودا . شبکه اول استفاده کنند . و یا ان را ضبط کنند ؟

دوشنبه، ۲۸فروردین ۱۳۸۵

خداي خرمايي و خرماي خدايي

بعضي ها را ديديد خدايشان نيز حكم خرما دارد . موقعي كه خدا با خرماست آن ها با خدا هستند . موقعي كه همين خدا با خرما نيست ان ها نيز از خدا جدا ميشن . و فراموش ميكنند .

و ديگه اينكه در قران اشاره ميكند بعضي از ادم ها عقل هاي بسيار دارند . (‌ مگر ميشود ادم مثلا 10 تا عقل داشته باشد ان چيزي كه توي ذهن ماست معمولا ادم ها يك عقل بيشتر ندارند . )‌ قران ميگويد اين افراد ترازو هاي بسيار دارند براي همين عقل هاي بسيار دارند . يعني اعمالشان را نه تنها با ترازوي خودشان ميسنجند بلكه با ترازوهاي ديگر هم ميسجند . دقت كنيد ننوشتم كه"‌ ترازوي ديگران " بلكه نوشتم ترازو هاي ديگر . كه اين ترازو ها معيار هاي صحيحي است كه بايد زحمت بكشي و در زندگي ان ها را پيدا كني و بعد اعمال خودت را با آن ترازو ها نيز وزن كني اگر تمام ترازو ها يك عدد را نشان داد ان موقع ميشه به  اعمال خودمان يك ذره اميد وار باشيم .

بند الف :‌من مدتي است ترازو هام را گم كردم شايد يك سالي ميشه . كسي ترازو داره به من قرض بده . (‌مراد همان اضافه شدن عقل هاست )‌
بند ب :‌ در نوشتن هر كامنتي آزاديد . حتي انتقاد و يا بد و بيراه . من هيچ تعصب آنچناني نسبت به كامنت ها ندارم  منظورم ازجملات  پيش اين بود كه معني و منظور كامنت ها را دريافت نكردم كمك كنيد تا صاحب سايت  نيز دريافت كند . اين طوري بهتر نيست من منظور شما خوبان را بفههم ؟ .....(‌البته دريافت كردم . :D)
بند ج :‌ منظور از نوشتن فال حافظ همان جمله زيباي حافظ بود كه اشتباها نوشتم " فال"‌ !‌... منظورم عمل فال نبود . من را ببخشيد . 
 بند د :‌ و اما شناخت يهود ....  (‌دوست داشتيد بخوانيد )‌

********************
شناخت يهود قسمت (10)‌

دوست خوبمان در يكي از درخواست ها مطلبي را نوشته اند كه صلاح ديدم همين جا به اين سوال جواب دهم و از نوشتن ايميل براي ايشان خود داري كنم . شايد اين سوال در يك زماني براي خود من نيز پيش امد . براي همين علت جواب را در هيمن جا مينويسم . حداقل آن چيزي كه به ذهنم ميايد . دوستان نيز به من كمك نمايند . حال چه در رد حرفهاي من و چه در صحت صحبت هاي دوست خوبمان .
"‌ سلام .... کاش بجای آموزش شناخت یهود ، آموزش شناخت اسلام واقعی را در سرلوحه کارت قرار می دادی .... موفق باشی  "‌ 
 جواب :‌  چون از رشته هنري و تقريبا شاخه كار خودمان هستيد اجازه دهيد يك مثال هنري بزنم وقتي ميخواهيم مثلا يك تابلو گره چيني را درست كنيم و اين گره از ستاره هايي تشكيل شده است و در اطراف ان نيز گلهايي وجود دارد براي اينكه بخواهم ان ستاره ها را بيشتر نشان دهم . دو راه  بيشتر ندارم يا خود ان ستاره ها را رنگ مينمايم و يا اطراف آن را . معمولا هنر مندان به خوبي ميدادند كه پرداختن به خود موضوع (‌همان ستاره ها )‌ كاري بسي ساده است و به عنوان يك عنصر تكرار در اثر هنري به شمار ميآيد اما اگر بتوانيم از فن تضاد و اينكه اطراف ان ستاره چيست و ان ها را نشان دهيم ستاره خود به خود و در لايه هاي ظريف تر نشان داده ميشود . به عبارت ديگر ما به شناخت انچه كه ستاره را محاط كرده مي پردازيم و به مخاطب خود اين اجازه را مي دهيم كه از درون اين محاط ها ستاره ها را به ظرافت بيابد .
اما اينكه چرا به يهود پرداخته ايم . دليلش كاملا ساده است . ستاره ها در خطرند . آن قدر كه اين محيط اطراف به ظرافت ارام ارام به داخل ستاره ها رخنه كرده اند و دير يا زود آن ها را محو ميكنند (‌البته به خيال خودشان !‌)‌
حال تصور كنيد اگر اسلام (‌ستاره )‌ را شناختي از محيط اطرافش و اينكه هيچ اتفاقي در اين دنيا نمي افتد و اينكه فقط به محيط خودش بسنده كند و به شش گلي كه دارد (‌شكل ستاره )‌ من در اينجا از نظر اسلام ميگويم احكام فردي . يعني مثل نماز خوب . روزه عالي . مولودي زيبا .  عزاداري شيك و غيره و غيره ....

 دوست خوبم اسلام با دو موضوع شناخته ميشود . اول احكام فردي و دوم احكام اجتماعي  (‌آنچه كه به حكومتش مربوط ميشود )‌. و "‌شيعه "‌با با يك موضوع سنجيده ميشود و از بقيه فرقه ها كمي بهتر خودش را نششان ميدهد و آن اهميت دادن به احكام اجتماعي است . به آنكه در اطرافش چه ميگذرد . به انكه چه چيز هايي ستاره ها را محاط كرده اند . به انكه چه عاملي باعث ميشود كه ستاره ها متحد نشوند . و در مركز اين گره چيني چون يك گل بزرگ ندرخشد . (‌ لبنان . فلسطين . ايران . عراق . عربستان . اردن ... بگويم هنوز ؟‌)‌  مشكل ما شناخت دشمن نيست . چون با تحليل هاي ساده فقط ميتوان نشانه ها را بر مشركين آن زمان (‌محمد )‌ و آمريكاي اين زمان گرفت . در حقيقت برنامه ريزي از جايي ديگر است . و آن يهود است . اين يهود است كه خود را مانند دانه هاي شن در تمام دنيا پخش كرده بدون اينكه تحليلگران ساده ما حضور آن ها را خوب ببنيد . در مهم بودن شناخت يهود همين قدر اكتفا ميكنم كه قران بسيار از آن ها ياد كرده و ما را به شناخت هر چه بيشتر آنان ياري نموده است . در سوره هاي مختلف اگر دقت كنيم در بخشي به عنوان منافقين ياد شده اند در بخشي به عنوان افراد خرافه پرست و در بخش هاي مختلف به عنوان نزاع كنندگان پشت صحنه .
دوست عزيز . اسلام جز با تحليل درست شناخته نميشود . و يادمان باشد كه تا زماني كه جامعه اسلامي و متحدي نداشته باشيم  در حقيقت اسلام واقعي در زندگي ما وجود ندارد . دقيقا اسلامي است كه آن ها ميخوانند و گوسفنداني باشيم كه آن ها گرگهايش هستند .
متاسفانه  آن قدر در بخش شناخت يهود حداقل به صورت يك پيام عمومي سهل انگاري نموده ايم كه از اذهان ما اين مساله كاملا پاك شده است . اين را واقعا براي خودم ميگويم . بچه تر كه بودم ميگفتم چرا ما اين همه به قدس اهميت ميدهيم ؟‌ و چرا اين همه به ان ها كمك  ميكنيم ؟‌
روزي،‌ سخنراني هاي شهيد مطهري را از راديو كاملا به صورت اتفاقي و در حين رانندگي جوابم را دريافتم . و آن اين بود . :‌ ايشان گفتند فرض كنيد اگر پيامبر زنده بود و در ايران بود . چه دغدغه هايي داشت . دغدغه ها را به دو دسته تقسيم كرد . اول دغدغه هاي داخلي و دوم دغدغه هاي خارجي . و گفت ايا متحد شدن دنياي اسلام براي پيامبر مهم نبود ؟‌ و آيا ازاد شدن قدس با اين همه سفارشات قران براي محمد مهم نبود ؟‌ پس او صد در صد ضمن تلاش براي حفظ موقعيت ايران (‌كه نبايد اين را مديران ما فراموش كنند !‌)‌ در صدد ازاد سازي قدرس پيش ميرفت . چرا كه قدس در موقعيت جغرافيايي بسيار حساسي قرار دارد . تحليلگران يهود به خوبي ميدانند كه اگر قدس را بگيرند يعني نصف جهان را به تسلط خويش دارند . آيا بر ما واجب نيست كه آن ها بشناسيم . و اگر شناختيم . آن موقع به قدر و ارزش ستاره هاي خود بيشتر پي ميبريم . در حقيقت شناخت واقعي اسلام جز با شناخت واقعي يهود ميسر نميشود .

پايدار باشيد . ايرواني

پنجشنبه، ۲۴فروردین ۱۳۸۵

خلاء

خلاء‌...

بعضي وقت ها دقت كرديد بعضي از ادم ها بعد از اينكه همه چي خوردند ،‌ همه چي پوشيدند ،‌همه جا گشتند ، هر كاري بگيد انجام دادند ،‌در نهايت يك احساس خالي بودن و تهي بودن ميكنند . وقتي سير پوشيدي و خوردي و گشتي يك دفعه خالي ميشي :‌كه چي ؟‌بعدش چي شد ؟‌ بعد چي ميشه ؟‌ اينجاست كه انسان ها به چند راه كشيده ميشن  :

(1)‌ : عده ميرن سراغ هنر و هنر مند شدن . چون هنر ، هنرش در اينكه كه پنجره اي به سوي انچه كه نيست باز ميكند و ما را با دنياي ناشناخته اي آشنا ميكند كه براي ما دلپذير و شيرين است .
(2) :  عده نيز وقتي اين احساس تو خالي بودن را دارند ميزنند به در بي خيالي . اينكه مهم نيست چه وضعي پيش ميخواهد بياد چي ميخواهد بشه . مهم اينه كه خيلي به پرو بال يك چيز نچسبيم و به عبارت راحت تر خوش باشيم . و چند روزه دنيا را خوش زندگي كنيم .
(3)‌ :‌ عده اي هم سعي ميكنند صورت مساله را پاك كنند . يعني خيلي كه بهشان فشار مياره اين خلاء‌سعي ميكنند خوشدان را خلاص كنند . بسياري از امار خود كشي متفكرين ما در روسيه در يك دوره خاص داشتيم كه ناشي از هيمن تفكر است .
(4)‌:  عده اي نيز به عرفان روي ميآورند . ‌ مثلا افرادي را مي بينيد كه در دوران جواني شان سعي در جمع كردن پول داشتند و بعدش هم خوب استفاده كردند ،‌اما اين اخري ها احساس خلاء‌ رنجشان ميده تخليه رواني ميكنند . يعني چي ؟‌ پيش افراد مومن ميرن .. تا ان ها برايشان حرف بزنند و به نوعي به يك ارامش برسند . حتي براي اين كار خرج هم ميكنند . ان افرادي كه نياز دارند خوب بشن اما احساس ميكنند زمان اين كار تمام شده به اين كار ها روي ميارند . به عبارتي احساس ميكنند كاري ميكنند و گرنه در حقيقت همان  انسان هستند. 

 بذاريد يك جريان براتون بگم . اين جريان از دوره هاي كتاب صراط بود كه برايم جالب بود . يك پدر شهيدي بود كه از دست پسرش عاصي شده بود . نه به خاطر بدي او ... بلكه اتفاقا به خاطر خوبي هاي زيادي او كم آورده بود . اين بابا خودش در بالاهاي تهران دو مبل فروشي بزرگ داشت و خلاصه كلي برو بيا در جامعه داشت و سر هر آدمي را كلاه ميذاشت . و خيلي زرنگ بود .
اين پسر پدر  كه 18 ساله بود و بسيار ضعيف . حتي زماني كه از دوچرخه افتاده بود بعضي از نقاط بدنش مجروح شده بود . اين بچه ،‌ پدر را عاصي كرده بود . مثلا پسر به مسجد ميرفت . و باباي او كه از اين طايفه خوشش نمي آمد حتي براي پسرش دوست دختر و خانه جدا ديده بود و پسر را تهديد كرده بود كه :‌يا خانه يا مسجد .. پسر هم يك هفته در مسجد مانده بود . و شب ها انجا خوابيده بود و بعد ها نيز اين پسر شهيد شد . من توي كف حالت هاي پدر موندم ... خوب نگاه كنيد :‌ با خودش فكر ميكرد اين پسر من هيج جا نرفته هيچ چيزي را تجربه نكرده اما چرا اين قدر بزرگه . عميقه . سنگينه . و من پدر با اين همه تجربه اين همه خالي و تهي و بدبختم !‌

نتيجه اخلاقي (1)‌ :‌ هيچ ميدانيد پونه نيز الان به شدت احساس تهي بودن ميكنه . به شدت احساس خالي بودن ميكنه !‌ . اما نه دلش ميخواهد به سمت عرفان بره و نه هنر و نه بيخيال شدن و نه صورت مساله را پاك كردن . پونه به شدت دلتنگه . كه فقط "‌او "‌ميتوانه كمكش كنه . ان قدر دلتنگه كه خلاء زيادي ،‌ داره خفش ميكنه . كاش ميشد اين خلاء‌ را وصف كرد و تازه وصف كنه شما براش راه حلي داري ؟؟‌!!‌
نتيجه اخلاقي (‌2 )‌ :‌ حركت . خيلي چيز خوبيه .  وقتي تمام انرژي تو ميذاري و نميشه .... چه احساسي داري ؟!‌ وقتي تنها باشي براي حركت هايي كه ميخواهي  چقدر دلتنگ ميشي ؟‌ و چقدر دلتنگ تر براي ان هايي كه  دم از كمك ميزنند و شانه خالي ميكنند .  ....... (‌باز فضا خلائي شد  !‌)‌

*****************
                                                      
 شناخت يهود . قسمت (‌8)‌
مسيحيت و يهوديت :‌
چيز هاي بسياري هست كه بايد به شما بگويم ،‌ولي شما فعلا طاقت شنيدن آن ها را نداريد . در هر حال ، ‌وقتي او كه روح راستي است ،‌بيايد . شما را به تمام حقيقت رهبري خواهد كرد . زيرا او از خود سخني نميگويد . بلكه فقط درباره آنچه بشنود سخن ميگويد  . (‌عهد جديد . انجيل يوحنا . باب 16 شماره 28  )‌
سازمان يهود تا زمان عيسي زماني طولاني را با نابود ساختن انبياي مصلح سپري كردند و به اميد رسيدن به حاكميت جهاني تلاش هاي شيطنت آميز خود را ادامه دادند تا بلاخره نوبت به آخرين پيامبر از بني اسرائيل رسيد كه براي اصلاح آنان و ديگران ظهور كرد . حضرت عيسي واپسين تن از بني اسرائيل است كه براي اصلاح به پيامبري برگزيده شد . تمام سخن عيسي اين بود كه دست از خواسته ها و ادعاهاي پوچ و دروغين خويش برداريد و به سوي خدا باز گرديد . و به احكام خداوند در تورات عمل كنيد . (‌ تفسير التبيان . ج9 .  صفحه 212 )‌
و چون عيسي با دليل هاي روشن خود امد گفت :‌برايتان حكمت آورده ام . و آمده ام تا چيز هايي را كه در آن اختلاف ميكنيد . بيان كنم . پس از خدا بترسيد و از من اطاعت كنيد همانا خداي يكتا پرودگار من و شماست او را بپرستيد . راه راست اين است . (‌ سوره زخرف . آيه 63.64 )‌
عيسي با شرك بني اسراعيل نمي جنگيد . احبار و خاخام هاي يهود ،‌ بت پرست نبودند . بلكه آنان ادي گرايان منحرفي بودند كه دين را در مسير اهداف خود ميخواستند . و چون عيسي خلاف اين خواسته شان عمل ميكرد با او به ستيز افتادند . يهوديان از فرقه ها و عقايد گوناگوني تشكيل ميشدند . مسيح از دستشان رنج بي حساب كشيد و همواره آنان را مدعيان دينداري . گور هاي گچي . مار هاي خوش و خط و خال . رياكاران و دنيا طلبان زاهد نما خطاب ميكرد . اينان ظاهر ديني بسيار عالي اي داشتند . اما در باطن ايمان نياورده بودند . شبكه يهود  ،

                                                         

نتيجه (‌1 )‌:‌ ‌شبكه اي است مدعي ديانت . اما دين را وارونه كرده و در خدمت اهداف خود ميگرفته است . عيسي در پي مبارزه با اين شبكه انحراف است .
نتيجه (‌2 )‌: يهود با اطلاعات رسيده به آن ها عيسي و چگونگي ميلاد او را ميدانستند . اما همه اين ها را ناديده انگاشته ؛‌و از همان آغاز به مقابله با اين پديده بزرگ پرداختند . نخست مادر او را به فحشا متهم ساختند و ميرفت كه مادر و فرزند را براي سنگسار در برابر ديدگان مردم قرار دهند . اما با سخن گفتن عيسي در گهواره مادر و فرزند نجات يافتند .                                        
                 
شما نيز به من در شناخت يهود كمك كنيد . پايدار باشيد . ايرواني

یکشنبه، ۲۰فروردین ۱۳۸۵

عزيز ...

به اين جمله دقت كنيد :‌ :‌ خدايا ما را به صراط عزيزي كه ذليل قدرتش نيست نزديك گردان .

به نظر شما " قوي تر "‌بودن بهتر است يا "‌عزيز "‌بودن ؟‌ قكر ميكنيد فرق اين دو لغت چيست ؟‌اين همه كلمه عزيز را استفاده مي كنيم فكر ميكنيد معناي آن يعني چي ؟‌
"‌عزيز "‌ در معناي لغوي و در تعريف لغوي يك قدم بالاتر از " قوي "‌ است . قوي در معناي كسي است كه داراي قوت و يا قوت هايي است . اما عزيز به كسي ميگويند كه بر قوت هاي خودش مسلط است  . گاهي آدم ها خيلي قوي هستند ولي بر قدرت هاي خودش مسلط  نيستند . ديگران ميتوانند انسان را بازي دهند و چون بر قدرت هاي خودش مسلط نيستند ،‌ ممكن است شكست بخورند .اما !... عزيز بر خودش مسلط است . و بر قدرت هايش نيز . 
حالا بگيد  توي زندگي مان چند نفر "‌عزيز " داريم؟‌
2. امروز براي طراحي مدرسه ،‌ بچه ها پلان ها را جستجو كردند و رمپ ها و مسيرهاي ورودي و آسانسور و سرويس ويژه معلولين را در پروژه هاي خارجي ميديدند .. باورشان برايشان مشكل بود كه نظام شهر سازي و معماري ما اين همه در اين موارد ضعيف بود ... با سوال هاي جالبي بحث را شروع ميكردند و من ان ها را هدايت ميكردم . در نهايت چند تا چيز را به خوبي ياد گرفتند . ياد گرفتند كه لازم نيست براي معلولين مدرسه جدا . سينما جدا . بيمارستان جدا ... و غيره ساخت و ديگه ياد گرفتند ان ها با ما ها هيچ تفاوتي از نظر حقوق شهري ندارند ...  فضاي خيلي خوبي بود . حداقل خودم لذت ميبردم .
3. ديدن دوباره اولين دفتر مهندسي اي كه در سال 1377 مشغول بودي به تو كمك ميكنه دوباره تمام ان خاطرات شيرين دفتر مهندسي خاطرم مي آمد . و خب اين اتفاق براي من امشب رخ داد . آقاي مهندس اشرف زاده از معدود مهندساني است كه بسيار به اندوختن و فرا گرفتن علاقه دارد و جالب تر اينجاست كه زكات اين كار را نيز به خوبي انجام ميدهند . ان قدر كه بخش زيادي از اموزش تجربي دوره معماري را من آنجا كسب كرده ام . نيرويشان دو چندان باد .

4. يكي از دانشجوهاي  عمران ،‌ از دانشگاه زابل توي دفتر بود ... از دكتر ده مرده ميگفت . عطش داشتم براي شنيدن ... عطش فراوان . تعجب كرده بود چطور نديده اين قدر اطلاعات داشتم ...(:D  اميد وارم بتوانم ايشان را ببينم و يا تماس ايميلي را با ايشان برقرار كنم و از تجربه هاي ايشان بهره مند بشم ... به اميد آن روز .

*************************
شناخت يهود  ،‌ شماره (‌4)‌

بر كلامي كه بر شما امر ميفرمايم ،‌ چيزي ميفزاييد و چيزي از آن كم مكنيد .
كشتن پيامبران :‌
خداوند براي اصلاح اين گروه پي در پي پيامبر ميفرستاد ،‌آنان نيز پيامبران خدا را ميكشتند .
ما از بني اسرائيل  پيمان گرفتيم و پيامبراني برايشان فرستاديم هرگاه كه پيامبري چيزي ميگفت كه با خواهش دلشان موافق نبود . گروهي را تكذيب و گروهي را ميكشتند .
خداوند قتل انبيا را به اين مجموعه نسبت ميدهد . در حالي كه همه بني اسرائيل پيامبر كش نبودند . دليل ، آن است كه اينان گرد محور و سازماني منحرف جمع شده بودند  و كار آن سازمان را تاييد ميكردند . ما از آن سازمان تحت عنوان سازمان " يهود " تعبير ميكنيم . سازماني كه هم دوره ديده . هم تجربه علمي و عملي دارد و امروز نيز به شدت منحرف شده است . اينان همه ،‌همانند  دزداني هستند كه با چراغ روشن آمده اند و انبيا در صددند اين چراغ به دستان را از دزدي بازدارند .

                                          پايدار باشيد . پونه

دوشنبه، ۲۲اسفند ۱۳۸۴

كليك كنيد تا يك كودك گرسنه سير شود . !!!

" در اقدام جديد سازمان ملل براي كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان به ازاي هر كليك روي يك سايت معرفي شده ، يك كودك گرسنه در جهان از غذاي رايگان برخوردار ميشود . خبرگذار يآفتاب با خاطر نشان كردن مطلب فوق نوشته است چنانچه كاربران به سايت اينترنتي (www.thehungersite.com )  و بر روي دكمه زرد رنگ وسط صفحه كليك كنند ، كمپانيهاي اسپانسر ، به ازاي هر كليك ، هزينه يك وعده غذاي رايگان را براي كمك به كودكان گرسنه تامين ميكند . سايت اينترنتي مذكور توسط سازمان ملل و بخش برنامه تامين غذا WFP راه اندازي شده و به تبليغ و فعاليت در اين زمينه مي پردازد . "

غرب چه افكاري براي خود دارد و چگونه برنامه ريزي ميكند . در عين اين همه پيشرفت خودمان را گول مي زنييم و به خيال خودمان با زدن هر كليك به مستمندان جهان كمك ميكنيم . و آنان را از فقر نجات مي دهيم . مگر سازمان ملل با اين شبكه اطلاعاتي وسيع  خود  !! نمي داند چه كشور هايي كودكانش در فقر غذايي و آموزشي و اقتصادي بسر مي برند ؟ و آيا كشور ها و ملل مختلف با يك معامله ساده و كمي تحقيق نمي توانند دريافت كنند چه چند هزار كودك در آفريقا . هند . كشور هاي شرق . و ايران ( در همين ايران خودمان ) رنج مي برند ؟ دلم از اين همه تمدن گرايي گرفته است ....

بايد در فضا بود . بايد با فقرا نشست و برخاست داشت . بايد با آنها باشي تا دردشان را بفهمي ... و مگر با كليك زدن فقر و  نوعدوستي حس ميشود ؟ ياد دكتر چمران و خاطرات لبنانش و بچه هاي يتيم خانه افتادم .... چه بگويم .

بچه هاي خوب مفيد . آقايان و شاگردان كلاس آقاي قاسميان رفته اند . و من ....مانده ام . قانون سفر و اردوي جهادي اين است كه مردان مي روند و هر سال يك منطقه محروم كشور را انتخاب و ايام عيد را در كنار مردم خواهند بود . مردماني كه مشكلات فقر غذايي . آموزشي . بهداشت .... و غيره را دارند . مي روند و آموزش ميدهند . حال اين حركت ها  ميتواند ، بهداشت،  پرورش دام،  ساختن ساختمان هايي كه نياز دارند و با كمك هايي هر چند كم ، آن ها را خوشحال ميكنند و هم به روحهايي كه در طول يك سال از اين شهر نشيني ماشيني شده است ، در اين مدت كوتاه ( دو هفته )  جلايي مي بخشند .... آن ها خود ميگويند  : رفتن  به اردوي جهادي ليافت ميخواهد ... مثل رفتن به مكه ،  كربلا ... بايد بطلبد و تو نيز جواب دهي ... 

در فلسفه ديني  به اين گونه كمك كردن مي گويند : "  كمك به مستمندان و به ياري آنان رفتن  "  .... نه با زدن هر كليك روي  هر سايتي ...... واي كه دنيا در نيرنگ و آشوب غوطه ميخورد .

هر چند كه بچه ها را  نديدم ... ( بجز اندكي ) اما دلم
 برايشان به اندازه تمام روز هاي عيد تنگ ميشود .. دلم براي آن فضا هاو پريدن  ها تنگ ميشود ... امسال شهرستان سرخس را انتخاب كرده اند . و تا بعد از سفر هيچ وبلاگي آپديت نمي شود . بي صبرانه منتظر آمدنشان هستم ....

دستانشان ...
          تلاششان .... 
                     روح هاشان ...
                                انرژي هاشان ...
                                                 پرتوان باد ....

بند الف : روزنامه صبح نيشابور ، خبري  را براي همايشي كه گذشت نوشته و بعد از آن در شماره بعدي اصلاحيه اي نيز در مورد من .  به دفتر روزنامه رفته بودم . نگاه ميكردند و عذر خواهي ، نميدانستم چرا ؟؟! تا اينكه روزنامه را به من دادند و .... با هم ببينيم . 
  برايم دعا كنيد ... در سر سفره هفت سين ... دعا مستجاب ميشود .... پونه

چهارشنبه، ۱۲بهمن ۱۳۸۴

چرا هستم ؟

دليل « هستن » را از آلبر كامو مي پرسند . بر خلاف دكارت كه معتقد است : « من مي انديشم ، پس هستم » و بر خلاف آندره ژيد كه ميگويد : « من احساس ميكنم پس هستم » و به قول آقاي تنكابني جمله سومي هم هست كه گويندگان بيشماري نيز دارد « من پژو دارم ، پس هستم » البركامو ميگويد : « من اعتراض ميكنم پس هستم » چون عليه جهان ، عليه طبيعت ، و عليه بودن اعتراض ميكنم ، پس هستم ، و چون از او _ كامو _ مي پرسند : « تو كه در جهان مسئولي را نميشناسي و به خدا معتقد نيستي و براي خود طرف مقابلي قائل نيستي كه اعتراضت را بشنود ، پس فرياد اعتراضت چه معنايي مي تواند داشته باشد ؟ وقتي معتقدي كه گوشي براي شنيدن نيست ، چه دليلي براي ا عتراض كردن و فرياد كشيدن ؟ .... ميگويد :
« اعتراض نميكنم تا مخاطبي بيابم يا مسئولي را بيدار كنم و يا سرزنش كنم ، اعتراض ميكنم چون نمي توانم اعتراض نكنم ، اعتراض مي كنم كه اگر نكنم نظامي را كه بر انسان حاكم است و وضع موجود را پذيرفته ام و بدان تسليم و با آن همراه شده ام . در حالي كه ميخواهم نفي كننده باشم . نه تسليم شونده و پذيرنده . و جز اعتراض كردن حتي بي ثمر _ راهي نميشناسم .
و من سخن « كامو » را در زندگي ام بر اساس همان رسالت و مسئوليت كوچك و حقيري كه نسبت به آگاهي و شعور و اعتقادم ، حس ميكنم – سرمشق قرار دارم و در تمام عمر هر فريادي كه زدم و هر كوششي كه كردم و هر فعاليتي كه همراه با هيجان و دلهره و شور و خطر و ضرر داشتم . بر همان اساسي بود كه تشريح كردم و به اين دليل بود كه پذيرفتن و تسليم شدن را نميتوانستم . و همواره اين اعتقاد را داشته ام كه به هيچ اميدي فريفته نشوم و چراغها و برق هاي دروغين اميدم نبخشيد و به موفقيت هاي شخصي اميد وار نگشتم و يا اعتقاد به اينكه در نهايت ، ظلمت و سكوت و تنهايي شكست و خفقان و خفه شدن است ، باز از آنجايي كه حلقوم اجازه داده است فرياد كشيده ام و حرف زده ام و كاري كرده ام ، كه اگر اين همه را نميكردم پذيرفته شده بودم و تسليم شده بودم . و اينهمه اندكي آرامش مي بخشد كه آرامش نيز سياه و سپيد دارد ، كه سپيدش آرامش كسي است كه خويش را موفق و برخوردار احساس ميكند . و آرامش سياه ، نااميدي مطلق است به خويش و موفقيت هاي شخصي و دلهره و اظطراب و هيجان و هراس از آن كس است كه ندارد . اما اميد « داشتن » را دارد . و منتظر موفقيت است . در پايان راهي كه رفته است ، در انتظار رسيدن به نتايجي است ، اما نكه راه بي برگشت و بي رجام را گزيده است ، هرگز از  هيچ عاملي شكست نميخورد . و هيچ عاملي نمي تواند او را بشكند  .
                             
دست نوشته هاي شهيد دكتر علي شريعتي
حال تصور كنيد .... مقاومت « حسين » را .... نه حق اعتراض دارد و نه سخني مي شنوند ... و نه به پندهايش گوش ميدهند ... شمشير ها را تيز كرده اند كه گلوي طفل تو را نيز در لحظه اي ..... پاره كنند

و او اينچنين ميگويد :
                                                 
انه يهون علي اخطب انه بعين الله
« اين مصيبت سنگين را بدان جهت بر من آسان ميگرداند كه در برابر چشم خدا انجام مي گيرد

دوشنبه، ۱۰بهمن ۱۳۸۴

نوا ...

يا عدتي عند شدتي
اي آماده كننده من در هنگام تنگنايم
اي تويي آماده سازم ، در الم                       رهنما و همرهم ، در هم و غم

يا رجايي عند مصيبتي
اي اميدم به هنگام مصيبتم 
اي اميدت در مصائب يار من           نيست غير از تو كسي غمخوار من
اي اميدم در غم و رنج و محن            كي توانم گويم از مهرت سخن

يا مونسي عند وحشتي
اي همنشين من به هنگام ترسم
اي تويي در ترس و وحشت همنشين            نيست ديگر مهرباني اينچنين

يا صاحبي عند غريتي
اي يار من به هنگام تنهاييم
اي عزيز و يار ، در تنهايي ام                  سوي تو افتان و خيزان ر اهي ام 

يا ولي عند نعمتي
اي دوست من به هنگام نعمت دادنم
اي ولي نعمت له هنگام اتم             سرپرست من به هنگام نعم 

يا غياثي عند كربتي
اي فرياد رس من در هنگام گرفتاريم
تو همي بودي مرا فرياد رس                      مشكلم را كي گشايد ، جز تو كس؟
چون تويي فريادرس ، هنگام غم            از گرفتاري چه باكي باشدم ؟

يا دليلي عند حيرتي
اي راهنماي من به هنگام گرفتاري ام
اي دليل و رهنمايم هر زمان                 وركه سرگردان شوم در هر مكان

يا غنايي عند افتقاري
اي ثروت من به هنگام بي چيزي ام
اي تويي ثروت براي اين فقير                  بر ضعيفان رهبري و دستگير

يا ملحاي عند اضطراري
اي اميدم به هنگام بيچارگي ام
اي اميدم موقع بيچارگي                     ميدهي بر بي كسان آمادگي

يا معيني عند مفزعي
اي ياري دهنده ام به هنگام هراسم
در هراسم جرئتي بر من دهي              در نيازم حرمتي بر من نهي
اي مددكارم به هنگام هراس                 چون توان اين لطف را گفتن سپاس

                                                                  ()()()()()()()()()()()()()

در سال 1308 خورشيدي برابر سال 1931 ميلادي در شهر نيشابور متولد شدم . 8 ساله بودم . شبي در ماه محرم . مادرم دعايي را زمزمه ميكرد . چون خداوند بزرگ استعداد تشخيص صدا ها را به طور غريزي بمن عطا كرده بود ، كه در آن زمان اصطلاحات موزون آهنگ و نغمه را هم نميدانستم . شبي از مادرم پرسيدم ،  نام اين قرائت چيست ؟
مادر جواب داد « جوشن كبير » كه 55 سال بعد در سال 1374 اين دعا را در خلوت دل ميخواندم . و بايد مادر افتادم . چون با تجربه اي كه در اين مدت در علم موسيقي و شعر و هنر ( در سرودن مثنوي ) داشتم ، زيبايي و هم آهنگي مخصوصي كه در خواندن بخش هاي صد گانه اين دعا محسوس است . اين عشق را وجودم به غليان در آورد . كه آن ها را به شعر مثنوي منظوم نمايم .... كه اين كار به مدت 5 سال طول كشيد و با ياري خداوند آن را به چاپ رساندم ...

                                            محمد حسين عطار نيشابوري . متخلص به « نوا »
بند الف : ماه محرم در راه است ... پارسال اين موقع كجا بودم ؟!

پنجشنبه، ۱۵دی ۱۳۸۴

مرگ ، مزاحم زندگي

دخترم ! تو با اين دل مهربان و زمينه هاي مناسب ، و تو با اين رشته هاي پر بار و تو با اين مادر مهربان و فداكار و كارساز ، و تو با اين همه دعا و اشكي كه در تمامي لحظه هاي شاد و گرفتاري ها ، برايت داشته ام . چطور ميتواني كه به زندگي عادي و روزانه ، با همان تكرارهاي خسته كننده و با همان سرگرمي هاي كوچك و رنج هاي بزرگ و شادي هاي پوچ ! دل خوش باشي ؟؟ !!
دخترم ! به حق قسم ، كه من شما ها را براي خودم ، كار هاي خودم ، و براي بهره هاي خودم نخواسته ام و تمامي انتظار و تمامي دعا و خواسته ام ، براي وجود گسترده و ياور شما بوده اند . تا از كساني باشيد كه خداوند در برابر فرشته ها به شما مباهات كند و شما را در آسمان ها به بزرگي بخوانند .
دخترم !. حال تو با اين همه فرياد طلب و زمزمه انس و با اين همه آرزو و دعا چه ميخواهي ؟ ميخواهي مثل بزغاله ها زندگي كني ؟؟ مثل گنجشك ها بميري ؟ ميخواهي با رنج ها و كابوس ها به ديدار مرگ بروي ؟ چطور ميتواني شب هاي روشن و روزهاي سازنده نداشته باشي ؟ شب هايي كه با خداوند پيوند بزني و پيمان ببندي . و روز هايي كه براي خلق گرفتار و بي خبر ، نور و شور و سرور بيافريني .
مهربانم !... تو ميتواني از همين روز هاي ساكت و شب هاي بلند نوجواني ، براي هدف هاي بلند و كار هاي بزرگ فردايت حساب باز كني و برنامه بگذاري . بزرگان كه به كار هاي بزرگي دست يافتند ، از همين روز هاي خلوت و كار هاي كوچك شروع كردند . آتش هاي بزرگ از يك جرقه آغاز ميشود ....
تو ميتواني براي فراغت ها و بيكاري براي كار هايت برنامه بريزي ...
نور چشم من ! .. در فراغت ها . ميتواني به ارزيابي حالت ها و كار هاي خودت بپردازي و نقطه ضعف ها ، وابستگي ها ، بت پرستي ها و خود پرستي هايت را بشناسي . آنچه را كه باعث خوشحالي و يا ناراحتي تو شده شناسايي كني و آنگاه ... خودت را به محاكمه بكشي .
ميتواني كار هايي كه كرده اي و كارهايي كه نكرده اي را بررسي كني و به جمع بندي و تصميم گيري در رابطه با گذشته و جبران آن و آينده و كار هاي آن بپردازي .
در فراغت ها .. فكر و مطالعه ، انس با خدا ، انس با قرآن . و تمركز روي طبيعت و مخلوقات خداوند . انس با دعاهايي كه هنوز چيزي از آن نميداني و رفته رفته بايد بياموزي ، ميتواند ذهن و قلب و روح تو را سرشار نمايد .

عزيزم !

آن طور زندگي كن كه " مرگ " مزاحم " زندگي " تو نباشد !

و آنگونه بمير كه زندگي ساز باشي !

بخشي از نامه يك پدر به دخترش .... ( علي حائري ) 

بند الف : بلاخره ترم تمام شد و بچه ها براي يكم بهمن ماه كه شروع امتحانات است ، آماده ميشوند . جلسه آخر از آنها نظر خواهي را ( به عنوان سوال امتحاني روي برگه بي نام و نشان ) خواستم و نتايج جالبي داشت .. تقريبا تمام بچه ها از روش تدريس بسيار راضي بودند و اذعان كرده بودند كه درس معماري جهان درس سختي است .و علي رغم كمبود وسايل كمك آموزشي مطالب را خوب فرا گرفتند . بعضي از بچه ها نيز گفته بوند شما استاد سخت گيري هستيد . بعضي هاشون نيز نوشته بودند جوري تدريس مي كرديد كه گويي عاشق بناهاي معماري هستيد . !
ترم خوبي بود .اميد وارم بچه ها براي امتحانشان مشكلي نداشته باشند . و من هيچ وقت خاطره اولين دانشجويانم و اولين تجربه معلمي را فراموش نخواهم كرد .
بند ب : از دوستان خوبم خواهش ميكنم راجع به گرافيك و استراكچر قالب جديد نظر خودشان را اعمال نمايند . با تشكر فراوان . ( هماهنگي رنگ ها بيشتر مد نظرم مي باشد . )
بند ج : در همين بند نيز از دوست خوبمان كه زحمت طراحي قالب را كشيده اند نهايت تشكر را دارم .

 

شنبه، ۱۰دی ۱۳۸۴

وابسته

قورباغه ها ، بي اعتنا به وسعت هستي
در كنار باتلاق ها ،
با دست هاي بلندشان ، با كثافت ها پيمان بسته اند .
به گل ها و كرم ها قانع هستند .
سوسك ها برايشان ترانه مي خوانند .
قورباغه هاي مست
سرشار از شادي و خيال
روي دوپا نشسته
شكسته ، شكسته ميخوانند
اينجا بهشت ماست .
اينجا بهشت برين است .....
‏ اشعار خوب اقاي علي حائري ‏
و من ! در اين ايام سفر به حج ... در اين ايام پريدن . چقدر دلتنگم .دلتنگ بيست سالگي خويش ... آن ‏زمان كه مدينه بودم .. و حال ...چون قورباغه اي ... ‏

 

جمعه، ۹دی ۱۳۸۴

مرگ آگاهي ...

ميگفت اوايل جنگ .. جوان هاي ان موقع جو گير مي شدند و مي رفتند جبهه و خوب ، يا شهيد شدند .يا مجروح . يا اسير . ... يك نگاهي انداخت و گفت .. جو گير شدن چيزي نيست كه هشت سال طول بكشه ... جو گير شدن يعني اينكه يك هويي بپري توي آتيش يكي را نجات بدي ( كه البته اينم حكايت از روح انسان دوستي ات داره ) و يا اينكه بپري توي دريا و يكي نجات بدي .. جو گير شدن يعني يك دفعه بري يك مجلسي و يا يك دفعه بري توي هيئتي .يك دفه بري سينه زني .. يا يك دفعه بري پارتي و برقصي .. . شايدم بعد از آن پشيمان بشي كه چرا رفتي و يا نرفتي ... جو گير شدن مال يك دقيقه و يك ساعت و يك روز است ...
اما وقتي صحبت از مرگ ميشه ... صحبت از از دست دادن بالاترين چيز ها ميشه .صحبت از جدا شدن تمامي عزيزانت ميشه . صحبت از از دست دان جواني ات ميشه
. ديگه فضايي بوجود نميايد كه باصطلاح جو گير بشي .. و بگي آقا بريم جنوب و بجنگيم . و كمي نيز كيف و حال كنيم .... من يك سوال دارم هميشه خودم را جاي جوانهاي آن دوره ميذارم . اگر در همين دوره ما جنگ داشته باشيم ؟ . آيا همين جوانها ميرند براي ملتشان . براي ان چيز هايي كه براش ارزش قايلند و يا براي دينشان و مملكتشان بجنگند ؟ !
بله . صدر درصد اين كار را ميكنند . طبيعت ايراني اين را ميطلبه كه بجنگد . البته منظور من
" جنگ طلبي " و يا خشونت نيست . منظورم نوعي " خود آگاهي " است و نوعي انتخاب آگاهانه كه يك جوان انجام مي دهد و براي ملتش قدم مي گذارد . اين كار شدني است و حتما اين كار را انجام مي دهد .
اما جنگ از يك جهت براي تمامي ان عزيزاني كه رفتند
" زيبا " بود ... اتفاقا ان افراد نه جنگ طلب بودند و نه از خشونت خوششان مي آمد . اين افراد اگر در خاطراتشان بخونيم . مثلا از مريضي مادرشان و يا همسرشان گريه ها ميكردند .. ( اين خاطرات را براي جوان ها بخونيم خنده شان ميگيره و مي گويند چقدر اين ها رمانتيك و يا لوس و يا غيره و غيره ... ) پس چه عاملي باعث ميشد كه اينها علي رغم اين همه عشق .. و اين همه عطوفت حاضر به " رفتن " مي شدند . جوابش ساده است ... در جنگ چيزي به نام عشق بر تر " را ميافتند كه اگر اين هشت سال هم ميشد هشتاد سال اين كار را انجام ميدادند . "
منظورم از عشق بر تر .. در جنگ فضايي بوجود مياد كه مي توانيم اسمش را بذاريم " مرگ آگاهي" ... يعني هميشه و هميشه ماندن را دست خدا دانستن و از تمام لحظات استفاده خوب كردن و اينكه خودت را در تمامي صحنه ها مسافر ديدن ... اين يك نوع ايدئولوژي اي به ادم ميده كه ديگه كمتر خطا ميكنه .خودش را در اين كائنات حاظر ميبينه . ابدا احساس پوچي نميكنه . بسيار بسيار پر انرژي ميشه . و با اصطلاح وجود داره . چون يك چيزي را حي و حاظر بر تمامي اوضاع خودش مي بينه .. در حقيقت خودش ناظر هست و مجري ... اين همان جمله حضرت علي است ... ( جوري زندگي كنيد كه گويي در دنيا تا ابد هستيد و براي آخرت هم اكنون از دنيا ميرويد . ) . اين احساس دو بعدي همين مسير تكامل انسان است كه در فضاي جنگ آن موقع براي بچه ها ايجاد ميشد . .. احساس زنده شدن دوباره .. كه فقط با ياد آوري مرگ ايجاد ميشود . جنگ را دوست ندارم ... اما احساسي كه بوجود مياد دوست دارم .

زود باشيم .. كه در فاصله اي نه چندان دور ... بدون اينكه بخواهيم .. ناگهان مرگ مي آيد و ما بسيار كار هاي مانده و انجام نشده و آرزوهاي دور داريم .

... و ناگهان 

... ناگهان چقدر زود دير ميشود ...

در اين ايام مرا دعا نماييد . پونه 

 

شنبه، ۱۹آذر ۱۳۸۴

داستان يك محبت

داستان يك محبت

يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».

جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»

بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»

خداوند از من پرسيد اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»

چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!

اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.

جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»

خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟

ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.

سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»

بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»

با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»

از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»

جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»

«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»

هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….

خداوند ادامه داد:

چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟

درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟

اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.

چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟

چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟

چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟

چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟

به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.

«اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.

كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.

صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»

«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»

نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟»

فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !

قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»

خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»

گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟

خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»

هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟

از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»

خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.

به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم.

پونه ..... ( اين نوشته توسط يكي از دوستان خوبم . به دستم رسيد . ) 

 

دوشنبه، ۳۰آبان ۱۳۸۴

توكل مطلق ...

حالت اول اميد : من با رييس شركت صحبت ميكنم از فردا استخداميد . من با دكترتان صحبتان كردم براي بيماري شما هيچ مشكلي وجود ندارد . من با فرزندتان صحبت كرد او به قطعيت خواسته شما را انجام ميدهد . من با مدير كارخانه براي مطمئن شدن كار صحبت كردم . نتيجه تا دو ماه ديگر كاملا مثبت است . مطمئن باشيد براي مورد ازدواج فلاني كارهايت را درست ميكند . مطمئن باشيد بند پ كارساز ترين كار است .. صحبت با فلاني ....

حالت دوم اميد : شما به شركت برويد مطمئن باشيد اگر خوب كار كنيد و با خدا باشيد خداوند كار هاي شما به قطعيت انجام ميدهد . با كسي راجع به ازدواج سخن مگوييد . مطمئن باشيد خداوند در سه مورد ، ازدواج تولد . مرگ خود تصميم ميگيرد و خود دخالت مستقيم دارد . مطمئن باشيد بند پارتي در مورد خدا ميانبر ترين راه و مطئن ترين راه در دراز مدت است . كار براي او اعتبار موقعيت اجتماعي بزرگي و هزار چيز ديگر كه در پي آن هستيد مياورد .

چقدر از ماها به اندازه اي كه به بنده او اعتماد و كامل و راسخ داريم ... به خود او نيز همين اعتماد داريم ؟ اگر به خود من بگويند .. از فردا برو و بدان كه خداوند ناظر بر احوال و كار هاي توست .و صددرصد همان خدا براي روزي تو براي اميد هايت براي شادابي براي زندگي ترا كافيست . . چقدر به او اعتماد و توكل دارم ؟؟ !! و يا شايد چقدر خودمان را دربست در اختيار او قرار ميدهيم . ؟؟!! و در اين مسير چقدر صبوري ميكنيم ؟ !! ( منظورم مجاني كار كردن نيست . منظورم نيت هاي ماست . ) . جدا چقدر به او اعتماد كامل و راسخ داريم ؟ وقتي فكر ميكنم ... در اين مورد جز سكوت جوابي ندارم ......

من ،

من " تصميم " را در باغ دست هايم ميكارم .

" تبديل " ميشود . به " عمل " مي نشيند .

آن وقت ، شكوقه اين تصميم مبدل ،

مي تواند از اشك ،

از دل ،

از سكوت و تنهايي ،

از فرياد مايه ور شود .

اي چراغ شبهاي زندگي من ،

من فقط همين ها را دارم...........

آيا خريداري هست ؟

آيا خريداري هست ؟

آيا خريداري هست؟

آيا خريداري هست؟

 

شنبه، ۱۴آبان ۱۳۸۴

اگر ها و يقين ها ...

ديشب زماني كه قران را باز كردم .. تاجواب نيتم را بگيرم ... خيلي جالب بود . خيلي زياد .. در شب عيد فطر ..

در يك صفحه اين آيات دو بار تكرار شده بودند .. به عبارتي تاكيد فراوان بر اين جملات داشتند . ( صفحه 374 آيه 161و162و163 از سوره شعرا)

هنگامي كه برادرشان لوط به آنان گفت " آيا تقوا پيشه نميكيند ؟ " من براي شما پيامبري ايمن هستم

پس تقواي الهي پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد .

من در برابر اين دعوت اجري از شما نمي طلبم . اجر من فقط بر پروردگار عالميان است .

زماني كه قران را مرور ميكنيم ... مكرر به حرفها و جملات شرطي اي برخورد ميكنيم .. اگر چنين باشد .. قطعاچنان ميشود .. اگر تو اينگونه شوي .. من قطعا اينگونه خواهم كرد .. و من ! هنوز .. .. !

اگر مرا ياد كنيد .....شما را ياد ميكنم

اگر فقط مرا عبادت كنيد و فقط از من كمك بخواهيد ... قطعا شما را به راه سعادت و راه مستقيم هدايت ميكنم .

اگر مرا فراموش كنيد ........ شما را فراموش ميكنم

اگر مرا با خلوص دل بخوانيد ......... حاجت و نياز شما را بر آورده ميكنم

اگر فقط بر من توكل كنيد و از من ياري بخواهيد ...... من ضمانت ميكنم كه مشكل شما را بر طرف نمايم .

اگر در هنگام درد و بلايا از من كمك بخواهيد ........بدانيد كه اسم و ياد من شما را شفا خواهد بخشيد .

اگر خالصانه و براي رضاي من به فقيران و درماندگان كمك كنيد ........... من قول ميدهم حداقل صد درصد به شما سود پرداخت كنم .

اگر واقعا از من كمك بخواهيد ..... به يقين بدانيد من شما را بر دشمنان و حريفانتان پيروز خواهم كرد .

اگر بندگان مرا كمك نماييد ....... من شما را كمك خواهم كرد

اگر به عهدي كه با من بستيد كه فقط بنده من باشيد ....... من قول ميدهم كه در همه حال و در همه جا شما را كمك و هدايت نمايم .

اگر تقوي مرا پيشه كنيد ...... من به شما از جايي روزي ميدهم كه اصلا گمان نميكرديد

اگر آرامش و اطمينان كامل و حقيقي ميخواهيد .... آگاه باشيد كه فقط ياد من ميتواند آن را به شما عطا نمايد .

اگر از آنچه براي شما ميفرستم راضي و خشنود باشيد . ... من هم از شما راضي و خشنود ميشوم .

اگر از من و سرنوشتتان راضي باشيد ..... من شما را در گروه بندگان خاص خودم و در بهشت خودم داخل ميگردانم .

اگر در راه رضاي من در برابر سختيها صبر و شكر كنيد ..... بدانيد كه من ترس و غم را در وجودتان محو خواهم كرد .

اگر به ثروت و قدرت خود مغرور شويد .... شما را چون قارون و نمرود نابود ميكنم .

اگر در راه اجراي فرمان من خالصانه و صادقانه تلاش كنيد ....... شما را چون ابراهيم به دوستي بر ميگزينم .

اگر در فراق محبوب و رسيدن به ارزوها صبر و شكر كنيد ..... شما را چون يعقوب به يوس مراد خواهم رساند

اگر از سرنوشت ديگران عبرت نگيريد ........ شما را مايه عبرت ديگران خواهم كرد

اگر به مظلومان و زير دستان خود ظلم كنيد .... شما را نابود و انها را بر قوم و قبيله خود حاكم خواهم نمود

اگر خير و سعادت دنيا و اخرت را ميخواهيد ........... بدانيد كه ان پيش من است و فقط من ميتوانم آن را به شما بدهم .

اگر خوش خلق و خوش رفتار باشيد ....... مهر شما را در دل ديگران مي افكنم

اگر مردي طيب و پاك باشيد .... زني طيب و پاك را نصيبتان خواهم كرد .

اگر از گناهان خود توبه كنيد ..... گناهان شما را ميبخشم و به جاي ان حسنات را قرار ميدهم

اگر نيت خير كنيد .... من نيت خير شما را پاداش ميدهم

اگر از هر جهت تسليم حكم من گرديد و نيكوكار شويد ....... ترس و اندوه را در دنيا و آخرت از شما دور ميكنم .

اگر و اگر ..... ...................... قطعا اينگونه انجام ميدهم ............

و باز درانتهاي صفحه ، اين جملات تكرار شدند :

هنگامي كه برادرشان لوط به آنان گفت " آيا تقوا پيشه نميكيند ؟ " من براي شما پيامبري ايمن هستم

پس تقواي الهي پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد .

من در برابر اين دعوت اجري از شما نمي طلبم . اجر من فقط بر پروردگار عالميان است .

نميدانم چه زماني ميخواهم از اين همه پيام پند بگيرم ... پايدار باشيد . پونه

 

پنجشنبه، ۱۴مهر ۱۳۸۴

بيد مجنون ...

هميشه چهارشنبه ها ميرفتم امامزاده صالح .. ان موقع هايي كه در تهران بودم .. امشب مرا بردند سينما ..!!

بيد مجنون ....

بازيگري خوب بود اما جنبه هاي هنري كار و كارگرداني ضعيف بود . قرار بود مفهوم زندگي دوباره .. نشان داده بشود .. منتها در قالب نابينا و بعد بينا شدن .. عين اين اتفاق ميتواند براي تمامي اعضا بدن اتفاي بيفته . مثل افرادي كه فلج هستند و يا ناشنوا و يا شفا پيدا ميكنند .. منظورم عمومي بودن قضيه و اينكه بينا شدن پرويز پرستويي شما را از عمق داستان جدا نكند ..

موضوعي كه در سينما به ان تامل ميكردم .. ظرفيت هاي انساني است ... يادمه پدر بزرگم هميشه به من ميگويند .. پونه از امام رضا قبل از اينكه چيزي را بخواي .ظرفيت آن را بخواه . بگو خدايا قبل ازخود نعمت ظرفيت داشتن آن نعمت را به من بده ... معمولا تغيير در زندگي مستلزم آمادگي هايي است كه اين امادگي ها را زمان به آدم ميده و يا تجربه و علم .. اين ها سه مقوله مهم است .. اما به نظر من يك چيزي بيشتر از همه اين ها به آدم ظرفيت ميده .. و آن ايمان واقعي و پرستش پرودگار لايتناهي به عنوان موجود برتر است .. باور كنيد راست ميگم !.. معمولا انسان هايي كه زندگي را از بالا نگاه ميكنند .. با حوادث آن نيز اينگونه برخورد ميكنند .. يعني تغيير برايشان يك موضوع عادي است .. حال چه منجر به از دست دادن بشود و يا گرفتن .. اصلا در اين دادن ها گرفتن ها به دبنال محصول نيستند .به آن بازي اي كه با پروردگار خود دارند ... مشغولند .
در حقيقت در فيلم .. دو تغيير ايجاد شد .. يك دادن نعمت .. بعد از زمان طولاني . و دو گرفتن نعمت در زمان كوتاه ... و باز در انتهاي فيلم فرصتي دوباره ... من هميشه اين ها را به خودم تعميم ميدادم .. كه آگر من بودم .. چه ميكردم ؟ ... حتي در فيلم به محض اينكه نعمت بينايي داده ميشود .. او ميخواهد بفهمد مزه جواني را .. مزه عشق را .. بيآنكه بداند عشق در كنار او بود و سالها با او زندگي كرد .. و عشق را مادر و يا پرستار متهم نمود .. اين اتفاقي است كه در اغلب مردان ايراني بعد از 45 سال زندگي ميافتد .. و ميتوانم از نقاط قوت مفهومي اين فيلم براي كارگردان اين نكته را نقد كنم .. به نظر فيلم هنوز جاي كار داشت .. شايد موضوع بيد مجنون در حاشيه رفته بود كه بسيار ميتواسنت از آن استفاده كند .. و يا شخصيتي به نام مرتضي ... مجيد مجيدي .. سعي در نشان دادن موضوع نابينايان بود .. اما در بطن فيلم مسايل ديگري ادغام ميشوند كه بيننده را دچار سردرگمي در هدف فيلم ميكند .. دستانش پرتوان باد ...

وقتي فكرش را ميكنم .. تمام هستي .. يك سازمان بزرگ است و خداوند ، مدير و پروردگار اين سازمان است .. پشتم از اين همه قدرت و توانايي و صبرو مهارت ميلرزد ...
خداي مهربانم ... تو صداهاي خفيف مرا از پس صداهاي رسا و كامل بندگانت كه هميشه تو را عبادت ميكنند ميشنوي ؟ .. و نيك ميدانم كه بنده خوبت نيستم .. اما تو بزرگ تر از آني كه مرا از ديدگاه خودم بسنجي .....

                                             (*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)
بند الف
: آقا و يا خانم آپديت هاي ديروز و پريروز .. من بسيار خوشحال ميشوم تمامي افرادي كه اينجا تشريف ميارند .. مشخصات خود را بنويسند و اگر مايل نيستند حداقل با نام مستعار اينجا وارد شوند و امكان مكاتبه .. حداقل با يك ايميل عمومي داشته باشند . اين كار به دوستان .. من .. شما ، كمك خواهد كرد كه هم را بهتر بشناسيم و با هم بيشتر مكاتبه نماييم . با تشكر . پونه

 

شنبه، ۱۲شهریور ۱۳۸۴

صبوري كن ....

بند الف : خيلي مهم است . حداقل براي من !.. من براي كار تري دي مكس خود درخت نياز دارم . اونم درخت چنار .. كسي درخت چنار دارد ؟ .. ممنون ميشم اگر كسي به من بگويد . با تشكر فراوان .. اين را جدي ميخواهم .. اگر كسي تا 24 ساعت آينده به من برساند من بسيار ممنونم .

معصومين ما سه وجه دارند و اگر دقت كنيم .. اين دوره زمانه بيشتر به يك جنبه ان ژرداخته ميشنود كه هيچ اهميتي ندارد و در حقيقت ما به سمت خرافات پيش ميرويم .. بذاريد كمي بيشتر توضيح دهيم :

انمه سه وجه دارند .. يك وجه اجتماعي دوم وجه فردي .. و سوم وجه جسماني .. از وجه اجتماعي ميتوانيم به موضوعات حكومتي .. مسايل احكامي . مسايل شرعي كه با ديگران دارند .. و از جنبه فردي ميشود نمونه هاي ازدواج . رفتار هاي فردي عبادات هاي آنان . كمك هايي كه به مردم دارند و ساير رفتار هاي شخصي كه در زندگي فردي و شخصي دخالت دارد . و جنبه جسمي نيز مثلا ميشود شمشير ذوالفقار . چشم و ابروي حضرت ابوالفضل . دست هاي حضرت عباس .. چهره زيباي حضرت مريم . و حضرت عيسي .. ... و غيره و غيره ياد نمود ..

حال توجه كنيد . مردم بيشتر از اينكه كتاب حضرت علي را بخوانند و از جملات نهج البلاغه ياد كنند . از قدرت بدني حضرت علي ياد ميكنند .. اين ما را به يك سمت و سويي ميبرد كه در آينده كمي خطرناك است و بايد توجه كنيم .. حداقل ما تحصيلكرده ها . !كه ائمه ما انسان سازند .. روح را ميسازند .. اين بسيار مهم است .. وقتي به حرم امام رضا ميرويم .. جالب اينجاست كه همه و همه حاجت ميخواهيم .. و بد تر اينجاست اگر به زبان عاميانه تعريف كنيم : امام رضا دست چك خود را اماده دارد و ميگويد چقدر بنويسم ..؟؟ آن موقع ما مي گوييم : اي عزيز من فقط يك دانه پفك ميخواهم !!!

اخه آدم حسابي !!.. پفك را كه بقالي سر كوچه هم ميده .. چرا پس ميري حرم امام رضا .. ازش " وجودمان " را بخواهيم .. حداقل اگر هم " دنيا " را ميخواهيم .. ازش " همه " دنيا را بخواهيم .. اين چيزي است كه بعضي وقت ها توي حرم امامزاده صالح بار ها و بارها توي حاجت هاي مردم كه توجه ميكنم .. يادم مياد و مصمم شدم كه بنويسم .. مسير ائمه داره به جاهاي خطرناكي ميره .. مواظب باشيم .. از آن ها اسطوره نسازيم .. بلكه رفتار ان ها را در زندگي خود پياده كنيم .

توجه كرديد وقتي ميخواهيد يك عمل بد خودتان را يا يك گناه ريز .. را ترك كنيد .. تمام كائنات به نوعي هم به كمك شما ميان و هم بر ضد شما عمل ميكنند .. كافيست يك بار و فقط يك بار در اين معامله اي كه با خدا بستيد .. خودتان تصميم بگيريد كه انجام نديد .. مهم تصميم خودتان است و نه دخالت چيز ديگري .. ان موقع كه يك بار بر خود تسلط پيدا كرديد .. دفعه هاي بعد راحت تر است .. در حقيقت چون خداوند در مراحل بعد به شما كمك ميكند دفعه هاي بعد خيلي راحت تر است .. خدا دستمان را ميگيرد و راه مي برد .. اشتباه گفتم .. خدا بغلمان ميكند ما را در آغوش ميگيرد .. و ما را از اسيب ها مصون نگه ميدارد .. حتي نميگذارد راه برويد .. به عبارتي ياريت ميكند .. و من از اين همه محبتش شرمنده ميشوم .. مهم اولين بار خواستن توست كه اين كار را نكني . منظورم همان گناهي است كه تصميم ميگيري انجامش ندي . بقيه اش با خود اوست .. باور نميكنيد ؟ يك بار امتحانش كن .. معامله گر خوبيست .. حتي تمام سود را به سمت تو ميآورد .. و ذره اي منفعت براي خود نگه نميدارد .. الحق كه پروردگار مهرباني داريم .

ان قدر خسته ام و تب شديد دارم كه دستانم روي كيبورد حركت نمي كنند و مرتب از چشمانم اشك مي ريزند و اشك .. اما صبوري كن دختر .. ديگه راهي نمانده .. يك كم ديگه 19.5 سال درس تمام ميشود .. كمي ص ب ر ....
التماس دعا ... پونه . درخت چنار تري دي مكس هر كي داره ...

 

یکشنبه، ۳۰مرداد ۱۳۸۴

تو رو خدا اينجوري نيگام نكن!

( نمیتوانم عکس بذارم توی صفحات وبلاگ .. یعنی توی بقیه صفحات بلدم .. اما توی برنامه ام تی نه ! حالا فرض کنید .. یک چهره .. یک معصوم .. به تو همین طور نگاه کنه .. چهره یک شهید 24 ساله ! ... کاش میتوانستید شما هم ببینید .. ! )

تو رو خدا اينجوري نيگام نكن!

ديگه بايد چيكار كنم؟ چي كار بايد بكنم كه نكردم؟!

اصلا از اين بيشتر از دستم برنمياد.به جون تو اگه مي تونستم بيشتر كار ميكردم.

اصلا چرا نمي ري يقه همسنگرات رو بگيري؟! چرا گير دادي به من؟!مگه من چند سالمه؟! فوق فوقش 24 سالمه.همان سال جنگ به دنيا اومدم.جنگ هم كه تموم شد 8 سالم بود.اصلا من به جز آژير قرمز چيزي از جنگ يادم نيست.حالا تو توقع داري من چي كار كنم؟!بشينم از شما بنويسم؟!

چقدر بنويسم؟! چه طوري بنويسم؟! من كه با شما نبودم چه طوري بنويسم؟!

خودت خوب مي دوني از خاطرات نوشتن زياد خوشم نمياد.از كاراي كليشه‌اي كه نگو! اهل غلو هم كه نيستم.پس چي كار كنم؟!تو بگو چي كار كنم؟!

بعضي وقتا كه ماجراهايي از شما رو ميشنوم خيلي تو فكر فرو مي رم.جدي جدي شما اينجوري بودين؟!نه.اين تن بميره ...!

آخه ميدوني چيه هر چي هي فكر ميكنم! هي خودمو با شما مقايسه مي كنم! هي با خودم كلنجار مي رم...! ميبينم آخه منم جوونم تو هم جووني...

فوقش چند سال با هم اختلاف سني داريم ديگه.اما تو كجا من كجا؟!!!

يه موقعايي با خودم فكر ميكنم. به خودم ميگم اگه الان بيان بهت بگن برو واسه خدا و اسلام خودت رو از بالاي خونتون پرت كن پيين ميكني؟!

جواب:...م م م...اِاِاِ...چي بگم والا؟!

كو جرأتش؟! آقا گاو نر مي خواهد و مرد كهن!!

باورش خيلي سخته كه يه جوون مثل تو و هم سن و سال من از جونشون به خاطر دينشون بگذرن!

به جون تو باورش سخته!خودت هم اگه جاي من بودي همين حرفو مي زدي.

بابا اين كاره!

ببين! حالا كه من جرأت كشته شدن رو ندارم.تو هم كه دم دستي.جون هر كي دوست داري بيا كمك كن لااقل بتوانم این متن ها را بنویسم .. یا لااقل درس بخونم . یا کمترین کار اعمال واجبم .. حداقل واجبم را درست انجام بدم . میدانی .. این روزها خیلی به یادت هستم .. خیلی کاش میشد یک بار دیگه توی آن زمان بچگی های من بیایی .. کاش میشد آن روز ها که خیلی بچه بودم بغلم میکردی میذاشتی روی موتور .. بعد میگفتی کجا بریم ؟ .. و هر جا دلم میخواست من را میبردی .. واقعا شما ها بزرگ دل هایی داشتید .. که حالا حالا ها تاریخ باید خیلی بنویسد تا ذره ای از معنای آن را بفهمد .. این روز ها نویسنده ها کمی گیج شدند .. نمیدانند از چی باید بنویسند .. یک روز شادند .. یک روز خندان .. یک روز غمناک .. یک روز هم عاشق .. یک روز هم نفرت تمام تنشان را میگیره .. یک روز با سیاست هستند یک روز نیستند .. یک روز با حقیقت هستند .. یک روز با واقعیت .. جدیدنا فکر کنم منم این طوری شدم .. دلم تنگ شده برای انسان هایی که مثل شما هستند .. نویسنده میخوهیم .. اهل قلم میخواهیم .. مثل شهید آوینی .. خودتان میدانید که .. دل بزرگ میخواهیم .. مثل شهید چمران .. نگام نکن خجالت میکشم .. من دست نویسندگی ندارم .. یعنی دست چیزی ندارم فعلا جز معماری ..اما سعی میکنم .. حداقل به خاطر ان نگاههای عمیق و پر از سوال ..

ای بابا!...هنوزم که داری اينجوری نيگام ميکنی!...

**************************

از علی ننوشتیم .. یعنی اصلا ننوشتیم .. اینم هدیه او :

ازگوشه آسمان طربناك .... يك قطره علي چكيد بر خاك

 

سه شنبه، ۱۸مرداد ۱۳۸۴

نرگس ، دوست خوب من !

با سلام .. میدانم عزیزم .. فردا راهی مکه هستی .. من نیز برای تو نامه هایی را نوشته بودم و هنگام رفتنت به شما خوب دادم . یکی مال فرودگاه رفت و یکی برگشت .. یکی مکه یکی میدنه .. دلم با توست .. دیشب خیلی خیلی دلم گرفته بود .. از خستگی پایان نامه . از اینکه بعضی ها برای انجام دادن کار و کمک کردن به تو چه گناههایی که میکنند و تو را نیز میخواهند در این منجلاب بیندازند .. چقدر منت میگذارند و تازه جالب این جاست که پولشان را تمام و کامل میگیرند و نامش را میگذارند " لطف " بگذریم .. این قدر ضعیف شدم که خودم خنده ام میگیره .. اگر میدانستم پایان نامه معماری این قدر کار دارد ... یا علی عزیزم . به خدا می سپرمت .

و اما ... نامه دوم من به تو :

این جا مکه است .. لبیک .. اللهم لک لبیک .. لا شریک لک لبیک .. ان الحمد والنعمته ...

این جا حرم امن خداست .. در مسجد شجره محرم میشوی .. و با لباس سفید در اتوبوس می نشینی ... و تمرکز میکنی که قرار است برای اولین بار در عمرت طواف کنی .. دور چه ؟ کعبه .. چرا ان ؟ چرا طواف ؟ .. میخواهند به تو بگویند ان احساس عمیق ذره بودن را .

یادت باشد ... اولین بار دیدن کعبه .. بسیار لذت دارد و بسیار هیبت . و تو از هیبت ان ناخود آگاه زانوانت شل میشوند تو محکوم بر سجده میشوی .. چرا که به نظر من زیبا ترین کار تعظیم در برابر این همه بزرگی است ..

. میخواهند به تو یاد دهند که در هر موقع که بر نماز مینشینی ذره ای بیش در این کائنات نیستی .. بر سر بر سجده فرو بر .. و مرا عبادت کن .. چرا ؟ مگر تو به همین عبادت ذره نیاز داری و یا غرور خداوندی ترا به این کار واداشته است ؟ .. ای بنده خوبم .. ترا به عبادت گماشته ام .. تا خود را بفهمی .. و چون خود را فهمیدی .. مرا خواهی فهمید .. این جا مکه است .. قلب تاریخ .. از آدمیزاد بوده و تا کنون که تو پای در این مکان گذاشته ای .. نقطه شروع جهان .. گردش مدار جهان و نطفه خلقت .. از نقطه ای شروع شده به نام کعبه .. ! و ابراهیم باید آن را بسازد .. تا تو و امثال من باز بر گرد این مدار هستی که فقط دایره ای است بچرخیم .. وه که چه زیباست 7 دور چرخیدن .. ان سان که همه با تو محرم شوند و آن سان که کسی نباید به تو آزار برساند .. ان سان که در طواف نباید برگردی .. و در جهت خلاف حرکت کنی .. چرا ؟ چون باید در این مسیر حل شوی .باید ذوب شوی . خود را پیوند بده و به مسیر الهی ملحق شو .. چون کهکشانی که همچنان در مسیر خود به صورت طواف حرکت میکند ..

نرگسم .. دختر خوشبو .. دوست خوب من .. بعد باید به صفا و مروه روی .. تمرین هاجر برای تقویت اراده . برای از دست ندادن امید .. برای حرکت های مادرانه .. برای دویدن های طاقت فرسا و برای رفع تشنگی .. چه زیباست ... تجسم کن چون هاجر بچه ای داری .. و هروله کن . .. آن سان که نه آرام روی و نه بدوی .. معمولا انسان ها هروله را زمانی میکنند که هم میخواهند بدوند . اما تشنگی و خستگی توان این دویدن را به ان ها نمیدهند و هم عجله دارند . پس پیاده رفتن کاری درست نیست .. عجیب است که در کتاب حج نوشته .. حتی زمانی که هاجر هفت بار این مسیر را پیمود ( تقریبا 3.3 کیلومتر ) و به کوه مروه رسید . آبی نیافت .. وااااااای .. چقدر زیباست وچقذر سخت است و دردناک .. این جا را دقت کن ... خیلی .. خداوند بعد از هر تلاشی به تو جایزه نمیدهد ... بلکه بعد از هر" ناامیدی" بسیار سنگین ترا از" نعمت" برخوردار میکند .. هاجر بعد از ان همه دویدن ابی نیافت .. تجسم کن .. بچه تشنه و تو با دست خالی به کنار کعبه .. ان جایی که اسماعیل را گذشاته بودی میروی .. تا مگر ا و را در بغل بگیری و حس تشنگی را از او کم کنی .. تجسم کن نرگس .. هاجر به نهایت به تمامی عالم .. به تمامی سلولهای بدنش غمگین ا ست و ناامید .. و ناگهان چشمه این نعمت الهی و این معجزه در زیر اسماعیل حرکت میکند و میجوشد .. وای که بعد این همه سال چشمه همچنان میجوشد و میجوشد .. پس از اب آن بنوش و برای دوستانت نیز از این آب معجزه آسا بیاور ..

نرگس نماز نسا را بجای اور و اولین طواف خود را تمام کن .. بر تو تبریک میگویم عزیزم .. تو حاجی شدی .. من نیز در زمان طواف تو با تو بودم .. الان که دارم این ها را برایت مینویسم .. ذره ذره خاطرات و حس هایم را مرور میکنم و ذره ذره لحظات ان جا را به خاطر دارم .. من حتی سردی سنگ صفا را و رنگ سبرش را به خاطر دارم ..

برو و استراحت کن .. چند تمرین برای روز های اتی تو زیباست .. در این جا سعی کن به مدیر کاروانت بگویی که میخواهی چند بار محرم شوی .. و تو را به مسجدی می برند و دوباره محرم میشوی .. من چهار بار در این یک هفته محرم شدم .. و چه بسیار شیرین بود . یاد بگیر در پنج شنبه اول مکه .. در یکی از طواف های خود دعای کمیل را بخوان .. ان هم با معنا و آن هم بلند .. و ان هم با حالت گریه و ضجه .. سعی کن با او سخن بگویی .. ای کاش من هنوز خلوص را با خود به ایران آورده بودم و ان را حفظ میکردم ..

بخوان ... و بعلمک الذی احاط بکل شی .. و به نور وجهک الذی اضاء له کل شی ...

یا نور یا قدوووووووووووووووس ... یا نور ... یا قدوسسسسسسسسسسسسس
یا اول اولین .. و یا اخر الاخرین ... اللهم اغفرلی الذنوب التی تقطع الرجا ....
الهی و ربی من لی غیرک ... .. انا عبدک الضعیف . اضلیل و الحقیر .. المسکین و المستکین ..
عزیزم .. یک طواف دیگر را برای اینکه بدانی .. پرودگارت کیست و تو با که سخن میگویی انجام بده .. در طوافت .. اسما را بخوان .. اسماء الهی .. اری در طوافت دعای جوشن کبیر را بخوان .. به معنای تمامی اسماء دقت کن .. دیوانه میشوی .. و دلت میخواهد به بلندای کعبه قسم بخوری و او را یاد کنی و یاد کنی .. بدان که در کعبه .. ارزش عبادات اول طواف است و بعد نماز و بعد قران ..
عزیزم .. یک تجربه زیبا یی را من کردم .. دوست دارم تو نیز بکنی .. کاملا محو این عبادت میشوی .. فکر میکنم تا کنون چندین بار به جماعت ایستاده باشی .. و مزه های سجده را درک نموده باشی .. در دایره صف بستن برای نماز .. تو اگر در ردیف اول باشی .. میتوانی بفهمی عده ای در روبروی تو هستند که با تو نماز میخوانند . و در روبروی تو هستند .. این خاصیت قبله از نوع دایره است .. به نوع قبله ما دقت کن .. چرا ردیفی نیست .. چرا کعبه یک گوشه نیست و ما ان را چون بتی بگذاریم و در روبروش به نماز بایستم ؟ .. نرگس .. حال برو به طبقه بالا .. به قسمت شبستان طبقه بالا .. و از ان جا بر کعبه نظاره کن .. میبنی مردم که در حال طواف هستند .. از این دایره صحن .. که رنگش سفید است و حیاطی است برای کعبه .. سعی کن تمرکز کنی خوبم .. حال کعبه را از این صحنه حذف کن .. ( مگر کعبه چیست . یک بنای سنگی است با اجر های بسیار بزرگ . ) پس حذفش کن و حال صحن کعبه را در لحظه سجده نماز تجسم کن .. چه میبنی ؟ .. آری عزیزم .. از نگاه فلسفه و نگاه عرفانی .. اگرنگاه کنی .. مردم در حال سجده کردن به همدگیر هستند .. چون فقط در حالت دایره این اتفاق ممکن خواهد بود .. و نه تنها مردم .. بلکه تمامی کائنات در حال سجده به هم هستند .. پس چطور ما به هم ظلم میکنیم .. حق هم را میخوریم .. غیبت میکنم .. اما در روز 5 نوبت به هم سجده میکنیم ( نگاه عرفانی را نگاه کن و نه نگاه پرودگارمان و موحد بودنمان ) این یعنی اسلام .. یعنی همان چیز هایی که میگویند .. یعنی راضی مردم از تو .. دست و زبانت ازاری به کسی نرساند .. یعنی حرمت همسابه و دوست و صله رحم .. و امانتداری .. و تمامی ارتباطات انسانی .. به نظر من مکه قرار است این را به تو بیاموزد .. پس خوب فرا بگیر .. چرا که باید از تمامی لحظات ان را به گوش و چشم و دست و پاهایت بسپری .. و مگر پای تو نیز در حفظ خاطره میکشود ؟ .. آری . من سردی سنگ های سفید دور کعبه .. و گرمی سنگ های دور حرم مدینه را به خوبی به خاطر میاورم .. من صدای ماشین هایی که حرم را مرتب می شویند و دور صحن کعبه را تمیز میکنند می شنوم .. نرگس تمامی اعضای بدنت را چنان فرمان بده که تمامش در اختیارت باشند .. و سعی کن کم سخن بگویی .. بسیار کمتر از انچه فکر میکردی .. بگذار این بار فقط خودت باشی و خودت .. آن جا که دلت شکست .. برای همه کسانی که دوستشان داری .. دعا کن .. و در مکه با کعبه خداحافظی مکن .. برای خودت وهمسرت و زندگی اینده ات و پدر و مادرت خیر و نیکی بخواه.. وا ز خداوند سعه صدر و ایمان پایدار و همیشگی خواستار شو .. به خدایت می سپرم ..پونه 11/5/ 84

التماس دعا . پونه 

 

جمعه، ۱۴مرداد ۱۳۸۴

اکنون خدا را قدر میدانی ...

چند دقیقه استراحت و خواندن کتاب اقای علی حائری در تفسیر سوره فلق ..


بسم الله الرحمن الرحیم

" قل اعوذ برب الناس . ملک الناس . اله الناس . من شر الوسواس الخناس . الذی یوسوس فی صدور الناس . من الجنۀ و الناس "

اصلا قرانی نیست که اتفاقا بر اساس عقل و منطق آمده این سوره ها را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و بعد به این نتیجه رسیده است که پناهگاهی جز خدا نیست . و بهترین پناهگاهها است .

جملاتش زیباست با هم بخوانیم :

من با کوله بار بزرگی از تجربه ها در بن بست مانده ام .

منی که ضعفهایم را دیدم و با هیمن ضعف ها ، به سوی قدرت ها و پناهگاهها روی آورده ام . اکنون در پناهگاهها هم تنها هستم . و با تمام علم و قدرتم و با تمام سلاح و جمعیتم و با تمام تکرکز و دقتم . اسیر وسوسه ها و پراکندگی ها و ترس ها و حیرت ها و جهل های این دوران زندگی هستم .

من اکنون میفهمم که تنهایم . که غریبم . که حتی در پناهگاههایم در زیر آوارم . من با یک کوله بار بزرگ ، در بن بست ها ایستاده ام . دیگر در نه علمی و نه مکتبی و نه قدرتی و نه خود اصیل انسانی ای باریم راهگشا نیستند . ابعاد ضعف من بزرگ تر از آن است که با قطره ها شست و شو شود و لباس فقر من پاره پاره تر از آن است که با این نخ ها رفو شود .

من با کوله بار تجربه های تلخ و شیرینم . در بن بست مانده ام .

و اینجاست که ضرورت راهی را و نیاز به پناهی را ، احساس میکنم . من تمام پناهگاههایی که در زندگی انسان و در زندگی فردی خودم سراغ داشته ام ، بر سرم فرو ریخته اند . و گزیده شده ام . و در این قلعه های امن ضربه خورده ام .

تو هنگامی میتوانی پناه خدا را بفهمی و نیاز به او را احساس کنی و هنگامی این سوره را می یابی که اینگونه جاری شده باشی و به بن بست رسیده باشی .

هنگامی می فهمی ، که تمام پلهای پشت سرت خراب شده باشند و این تکیه گاهها بر سرت فرو ریخته باشند . حس کنی هیچ کس صاحب چیزی نیست و هیچ چیز تکیه گاه نیست . و بر روی موج نمیتوان پایه گذاری کرد . ( کاری که من در این دو سه سال کردم . تعارف که نداریم با خودمان .. درسته ؟ !! )

تو هنگامی که بن بست علم را در برابر این همه رابطه و بن بست قدرت را در برابر این همه ضعف و پراکندگی و بن بست تمرکز و تسلط خود را در با آن همه وسوسه احساس کردی و از ان طرف . از هر دوست و پناهی ضربه خوردی .. و از نزدیک ترینانت زده شدی .. و حتی دوستانت مایه آرامش تو نباشند . و از خود و موفقیت هایت و ثروتت و داراییت زده شدی و ناکام ماندی . آن وقت تازه لحظه بیدار شدن است . تازه لحظه تلنگر هایی است که بر ذهن تو فرود میایند و تازه میفهمی که چه اشتباهی میکردی .. آن وقت بیدار میشوی و ا زهمین ها درس میگیری و از بن بست ها بیرون میآیی و از دیوار ها میگذری ...

چون یافته ای که تنهایی .. ذلیلی .. بنده ای ... راستی که مالک هیچ چیز نیستی .. نه چشمت . نه گوشت ، نه حافظه ات ، و حتی دلت هم همیشه با تو نیست .

حتی در قران میخوانیم .. فرعون ..و این فرعون است که حتی مالک دلش نیست .. فرزند های مصر را کشته ولی موسی دشمن خودش را به فرزندی گرفته . به راستی این طنز بزرگ تاریخ است . و بزرگ تر از این طنز این که موسایی که با دست فرعون از آب گرفته میشود ، هم او فرعون را در آب غرق میکند . راستی زیباست این صحنه از زبونی و حقارت و قدرتی که ادعای خدایی دارد .... ولی اینگونه ناخداست !

انها که این تجربه ها را یافته اند . آن ها که در این پناهگاهها گزیده شده اند و در این قلعه های بلند انسانی شکست دیده اند ( چون من ! ) این ها دنبال پناه دیگری هستند که ضرورتش و حضورش و نیازش را احساس کرده اند . ( و من نیز اشتباه کردم ! )

این ها این کوله بار سنیگین در پشت دیوار ها و بن بست ها به انتظار این پناه هستند که راهشان بدهد و اذن و دخول و اجازه ی ورودشان بدهد .

تو در این هنگام و با این تجربه و انتظار است که اذن دخول را میفهمی .. { قل اعوذ } که تو خ ناس ها و پراکندگی ها را احساس کرده ای ، و در برابر آدم ها زبونی و ضعف را چشیده ای ...

تو اکنون خدا را قدر میدانی ...

اکنون خدا را قدر میدانی ...

اکنون نیازش را میفهمی ...

برایم دعا کنید . بسیار محتاجم . پونه

 

دوشنبه، ۱۰مرداد ۱۳۸۴

تو از کدام گروهی ؟؟!!

آدم ها معمولا دو دسته هستند یک دسته آن ها هستند که خودشان را در جهان مسوول میدانند و دسته دیگرآنها که جهان را در برابر خود مسئول می شناسند . . دسته اول در صدد بهبود کار جهان هستند تا از قبل از ان خودشان هم بهره مند شوند . دسته دوم در صدد بهبود کار خود هستند فارغ از آنچه بر سر جهان و آنچه در اوست بیاید .

آدمیزاد به طور معمول به دسته دوم تعلق دارد . مگر انکه در او اتفاقی بیفتد و نگاهش نسبت به" خود " و " جهان" دیگرگون شود .
می دانی از کدام گروه هستی ؟ .. حداقل من میدانم .. توی این بیست و چهار ، پنج سال زندگی که خوش بینانه نگاه کنم 4/1 عمرم تمام شده . من از دسته دوم بوده ام .

از زمانی که 6 ساله بودم درس خواندم و درس خواندم .. آن هم به طور دنده به دنده .

و حال ! ؟؟ اتفاقات زیادی خواهد افتاد ... هر چند این اتفاقات چون برای ما دفعه اول افتادنش است .. عجیب به نظر میرسد .. اما برای کسانی که پیموده اند باز به عمان عادی ای خواهد بود که ¼ عمرمان بوده است .
اما چیزی که هست .. تا زمانی که خیری به جهان نرسانیم .. و حداقل نرسانم .. احساس اصلا خوبی ندارم .. اصلا ... با مامان صحبت میکردیم ... گفتم مامان شما 52 سال سن دارید .. از زندگی راضی هستید .. ؟؟ گفت دخترم .. ببین . من راضی بودن از زندگی ام را زمانی حس میکنم که برای مردم کاری کرده باشم . تربیت بچه و شوهر .. و زندگی گرداندن مسولیت هایی است که هر زن ایرانی و غیر ایرانی بر دوش خود میکشد . و اگر با تدبیر باشد به خوبی انجام میدهد .. اما رضایت از زندگی در درون توست و ان جز در رضای پررودگار و رضای مردمش نیست .. من 32 سال .. برای بچه های معلول کار کردم .. این برای من احساسی عمیقی اورده .. که بعد از بازنشستگی هنوز به آن ها وابسته ام و برایشان کار میکنم .

راست میگفت .. من از دور و نزدیک متوجه فعالیت هایش شده بودم .. از همان زمان هایی که از تاجران با مقالات زیبایش در مورد نابینایان پول میگرفتند و بعد اتوبوس و سایر تجهیزات ای ها را تهیه میرکدند . من نیز در این یک سالی که با این بچه ها بودم .. تازه میفههم .. مامان چه لذتی عمیق از زندگی خود برده است .. و چه اثری عمیق در روح خود به جای گذاشته است ..

ما حتی در مراحل بعدی زندگی نیز به دنبال کار های خود هستیم .. ازدواج .. محل کار .. زندگی ساده .. شاید شش هفت سال باید بدویم تا مثلا در تهران آپارتمان مورد علاقه خود را بخریم .. این که باز شد .. برای خود بودن .. آه که حتی از نظر ذهنی هم از این زندگی متنفرم .. به دنبالش برویم .. شاید حقیقت در همین نزدیکی هاست .
حرفی ندارم .. جز اینکه به دنبال ... چیز هایی هستم .. که اگر شدم 50 ساله .. بفههم عمرم را هدر نداده ام .. برایم دعا کنید .. پونه .


(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)

بند الف : نرگس عزیزم .. دوست مهربان خوبم که در تهران مونس واقعی من بودی .. تو نیز چهار شنبه به دیدار یار خواهی رفت .. به کعبه .. آمال و نهایت آرزوی یک مومن .. خوشا بحالت .. مرا نیز یاد کن .. ان لحظه ای که از شوکت و عظمت کعبه .. به سجده افتادی .. ان لحظه ای در هروله ها گریه کردی .. ان لحظه ای که در طواف دره بودن خود را حس کردی .. آن لحظه ای که درمدینه غریبان را دیدی ... و گنبد سبز اشنای این حرم را نظاره کردی ..

عزیزکم .. من نیز چون تو .. در بیست سالگی به مکه رفتم .. و کاش مرا توانی بود تا با تو تمامی لحظات رفتنت را همراهی کنم .. ای کاش میشد دوباره به آن جا و آن صفای قلبم در بیست سالگی برگردم .. ای کاش گریه هایی که از هیبت تو مینمودم .. و هیجانی که در قلبم میدوید . دوباره در من زنده کنی .. پروردگارم .. من به شدت به محبت های بیدریغانه تو .. و احسان و کرمت نیاز دارم .. ای مهربان ترین خوبان .

 

پنجشنبه، ۲۶خرداد ۱۳۸۴

تلخی انتظار ، به امیدی که ...

رنج بزرگ ما، هجوم حادثه ها و تازیانه ی گرفتاری هاست و این گرفتاری ها به دنیا پیچیده و با این جام آمیخته است .

پس اگر طالب خوشی باشی و راحتی میخواهی ، نه مزاج تو و نه مزاج دنیا و نه هجوم فاجعه و موج حوادث ، هیچ گاه با این خوشی و راحتی سازگار نیست .

اما اگر خوبی را بخواهی و حرکت را و هجرت را این بلاها هدیه های بزرگی خواهند بود که ضعف های تو را به تو نشان میدهند و وابستگی های تو را میشکنند و هر بلاء این نعت را داراست : نشان دادن ضعف و رهانیدن از اسارت و وابستگی . و همین است که عارف در برابر بلاء شاکر است و نه صابر

در زیارت عاشورا چه زیبا میخوانیم : " اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم "

یعنی : خدایا تو را سپاس میگویم سپاس ان هایی که در مصیبت ها شاکر بودند . نه صابر. بهره بردار بودند ، نه شکیبا .

میبنی ، چگونه در این نگاهها ، حرفها و کار ها و حالت ها عوض میشوند و چگونه با سختی میتوان راحت بود .

آن جایی که انسان هایی که غرق مسایل دنیایی شدند ( مثل اینجانب! ) در راحتی ها رنجورند ، که درگیری دارند و کار دارند و ترس پاییز را در بهارشان به دل میکشند . میبنی که اهل معرفت ، در رنج ها راحتند و با درگیری روبه راه و از ترس ها و خوف ها و از خوف و حزن ، در ایمن که" همان بندگان خوب خدا نه ترسی دارند و نه اندوهگین میشوند. "

و چقدر هر چه در این متن ها تامل میکنم که این گونه بندگان هیچ گاه از این مسایل زود گذر دنیا اندوهگین نمیشوند . بر خود بسیار تاسف میخورم .. که هنوز حتی در پله اول نیز قرار نگرفته ام و باز! ... تصمیم هایی نه چندان عاقلانه میگیرم .

ان ها که دوستی پایداری با خدای خود دارند و با او همیشه و همیشه در حال معامله دنیوی و اخروی هستند .. نه از آینده ترسی دارند و نه از گذشته اندوهی .

این ها کسانی هستند که به رضا و رضوان رسیده اند ...

" رضی الله عنهم و رضو عنه "

خدای خوبم .. رضای تو و راضی تو از من نوعی بندگی است .. به من یاد بنده تا بنده خوب باشم و در قول و قرار هایی که همیشه و همیشه با تو میگذارم و تو عجیب معامله گری هستی! .. معامله ای که حتی ذره ای سود برای تو نیست .. و تمامش را به بنده گنهکارت هدیه میکنی .. معامله یک طرفه و صادقانه دیده ای ؟ ؟ !!

ای خالق تمام کائنات ... به من یاد بده صبور باشم .. و مقاوم و تحمل در برابر مشکلات را تجربه کنم و از همه مهمتر شاکر باشم ..

به من یاد بده که توانایی بالقوه خود را بفههم و از آن ها به خوبی استفاده کنم .

تلخی انتظار به امیدی که سرانجام خواهد آمد ... میتوانم تاب بیاورم .. ؟ ؟ !!

برایم دعا کنید .احساس میکنم مغزم در حال ترکیدن است . در حال حل نمودن معاملات چند مجهولی هستم !! .

دوستدار شما : پونه

 

پنجشنبه، ۳۰مهر ۱۳۸۳

داستان ریاضیات - قسمت آخر

معلم ويلا ميخرد  .....

_ كامبيز پيانو خصوصي ندارد . رضا هم كه پيانو نداشت و معلم مينوازد ! نامعادلات براي معلم ! معادلات براي كامبيز و رضا !

معادلات درجه يك را معلم خودش حل ميكند ! معادلات درجه دو را و سه را از كتابها حذف شده است ! كامبيز و رضا ميوه هاي درجه چهار ميخورند !

دستهاي عروسك فراوان شده . آب براي خواهر كامبيز دست عروسك مياورد براي خواهر رضا هم كه قبلا برده بود معلم عروسك دستي ميسازد . كامبيز پلو ميخواهد . رضا رنج ميبرد . معلم آپولو مي سازد .

پدر كامبيز دركوره عرق ميريزد . پدر رضا هم كه در كوره عرق كرده است . معلم از كوره عرق ! ميريزد . جهت محور ها فرق كرده است و محور عرضها از راست به چپ ! همه چيز مساوي شده است ! حقوق پدر كامبيز دو هزارو دويست تومان تومان و حقوق پدر رضا هم همان قدر .

مال شما ؟ پيش معلم است !

همه چيز مساوي شده است . دست عروسك . دست عروسك . عروسك دستي !

 

عرق در كوره .عرق دركوره.عرق در كوزه!

ميوه درجه چهار.ميوه درجه چهار. چهار جور ميوه!

همه چيز برابر شده!

رنج .رنج رنج!

اه پلو.اه پلو.اپلو!

كنج كوره. كنج كوره . كوره گنج!

همه چيز يكي شده است !

يك . يك . يك ويك !

پدر كامبيز ًسرما ً يه دارد . پدر رضا هم كه از قبل ًسرما ً يه داشت. معلم هم ًسرمايه ًدارد.مادركامبيز ً آب ً گوشت ميپزد . مادر رضا هم كه ًاب ً گ.شت پخته بود معلم هم كه آب ًگوشت ً را ميخورد ! مادر كامبيز براي مادر رضا كار ميكند . مادر رضا هم كه براي مادر كامبيز كار ميكرد . معلم ميگويد : كار چيز خوبي است ! زمستان به خانه كامبيز آمده زمستان در خانه رضا هم كه بود زمستان به ويلاي معلم رفته اند !

براي پدر كامبيز همه فصلها تابستان است . براي پدر رضا هم هميشه تابستان است ! براي معلم زمستانها تابستان و تابستانها زمستان است !

همه چيز يك ً سان ً شده است .

رياضيات براي كامبيز آسان است براي رضا هم كه آسان بود معلم ً سان ً ميبيند . گو شت پدر كامبيز سرخ شده است . گوشت پدر رضا هم كه سرخ بود . گوشت معلم هم سرخ شده است !

همه چيز سرخ شده است ! نام كامبيز داغ و سرخ است نام رضا هم كه بود . معلم خرس شده است . يعني : اسمش عوض شده است ديگر رياضيات نيست . رضائيات است .

همه معلمها رياضيات درس ميدهند يعني همان رضائيات ! حتي .

معلم ادبيات هم رياضيات درس ميدهد آخر همه چيز مساوي شده است حتي ميتوان گفت : راه حل دوم با راه حل اول مساوي شده است !!!...

داشتم چي ميگفتم ؟ صحبت بچه هاي كلاس بود .گفتم كه علي هم از آن بچه هاي خيلي خوب است يا شايد هم نگفتم ؟ هان ؟ ! به هر حال دوباره ميگويم علي پسر خيلي خوبي است . از همه بهتر است

از شما هم بهتر است . از همه بهتر است . پريروزها صدايش زدم كه بيايد پاي تخته . زنگ رياضيات جديد بود ! علي مسايلش را حل نكرده بود . يعني از اين راهها حل نكرده بود . به نظر علي هر دو راه غلط است ! !

بگذاريد خودش حرف بزند : هر دو راه اشتباه است اصلا صورت مساله اشتباه گفته شده است ! ميدانيد چرا ؟ زندگي فقط نان نيست . اگر زندگي فقط نان باشد آنوقت انسان ميشود حيوان يعني قضيه رضا و كامبيز و يا رضا و معلم پيش ميامد . بعد چي ؟ همان حرفهاي قبلي ً معادلات درجه يك ً .و ميوه هاي درجه چهار و دست عروسك عروسك دستي كوره و رنج و گنج و عرق كوره اي و عرق كوزه اي و خلاصه برابري راه اول و يا راه دوم ؟

ً رياضيات جديد ً!

به عبارت بهتر اگر زندگي فقط نان باشد . فقط مرگ هم ميشود . چرا تو يا كامبيز هستي يا رضا ( معلم هم كه همان كامبيز رضا ؟ بود ! ) حالا :

_ اگر رضا باشي يعني پدرت توي كوره باشد . بستني ات آب ميشود . جبرت ضعيف باشد . رياضياتت قوي باشد مادرت حوصله نداشته باشد . خواهرت دنبال دست عروسك باشد . قضيه رنج و برنج را نتواني حل كني . و خلاصه كار براي زندگي و زندگي براي كار در اينصورت زنده باشي رضا هستي بميري هم رضا هستي اصلا رضا تر ميشوي . چرا ؟ چون زندگي ً فقط ً نان و مرگ ًپايان ً است !

اگر كامبيز باشي . يعني اسكي بازي كني . بستني انتخاب كني . رياضيات ضعيف باشد . جبرت قوي باشد . مادرت بتو بگويد ً كامي جان ً خواهرت عروسكي باشد پدرت از كوره پز خانه برايت گوشت داغ ! بياورد خلاصه هر چه بخواهي داشته باشي مثل رضا نباشي . اصلا هيچ وقت رضا ! نشوي . يعني زندگي ً براي لذت . لذت براي زندگي در اينصورت : در زندگي كه رضا نيستي حتي مرگ هم ترا كه ً رضا ً نميكند از ترس مرگ رضا نميشوي ! دقت كن :

تو كامبيز هستي به دنبال چيزهاي بزرگ ميگردي نان بزرگ . كوره پز خانه بزرگ . ويلاي بزرگ . عروسك بزرگ پيانوي بزرگ . لذتهاي بزرگ . يعني همه بزرگ ها مال توست .

بزرگ ها هم نه بزرگ ترين ها

زندگي براي لذت و لذت براي تو بزرگترين لذت ؟ مرگ ! چرا ؟

زندگي براي تو هم فقط نان است پس مرگ پايان است يعني پايان لذتها مرگ است اصلا لذت پاياني مرگ است مرگ كه پايان بود لذت پاياني و پايان لذتها هم كه شد . پس لذت بزرگي است يعني بزرگترين لذت است ! تو به دنبال بزرگترين ها هستي نتيجه ؟ مرگ آغازهم ميشود ؟ نفهميدي ؟ دوباره بخوان ؟

داشتم چي ميگفتم ؟ يعني علي داشت ميگفت علي معلم من شده است گوش كنيد :

رضا ها زنده اند . كامبيزها هم زنده اند پس هيچ كدام قبول ندارند كه مرگ پايان است !

هر دو حيوان هستند بم بست كامل ! به دنبال راه حل ديگري هستند ؟ راه حل ديگر ؟ شايد ؟ ؟.

علي ميگويد : نبايد به دنبال راه حل گشت اين راه حل ها اخر كار رياضيات جديد ميشود .!

اول بايد صورت مساله را درست كرد ً صورت مساله اشتباه استُ

مسايل را از راه رياضيات حل نكنيد حيران ميشويد حيوان ميشويد !

زنده مرد ! مرده زنده  چه فرقي ميكند ؟ اول بايد صورت مساله اصلاح شود نبايد به دنبال راههاي خصوصي و يا راههاي عمومي رفت مساله . مساله رياضي نيست ! صورت مساله را كه اصلاح كردي رياضيات حذف ميشود ؟ رياضيات كه حذف شد جبر هم حذف ميشود ؟ قضيه رضا . كامبيز اشتباه است .!! .

قضيه رضا رضا معلم هم اشتباه است ! حتي اگر هم كامبيز كامبيز كامبيز هم بشود اشتباه است ! باز هم غلط است ! چرا ؟ قبلا گفته ام : اگر زندگي فقط نان باشد مرگ ....................

يادتان رفت آنجا را دوباره بخوانيد ........

مساله از راه علوم رياضي حل نميشود . مساله از راه علوم انساني حل ميشود راه حل نه . خود مساله حل ميشود ! يعني ديگر مساله اي نيست كه كسي بخواهد انرا حل كند ! خود مساله حل ميشود .

علي ميگويد زندگي فقط نان نيست مرگ هم پايان نيست ! حالا پايان زندگي هم مرگ نيست . يعني مرگ آغاز زندگي است ؟ خيلي مشكل است ؟ نميفهميد ؟ بيشتر دقت كنيد ؟ علي ميگويد زندگي ايمان است . نان هم براي ايمان است . نان تنها مرگ مي آورد . ايمان از مرگ زندگي مي سازد . !

زندگي كه ايمان شد رضا ها انسان ميشوند و هيچ كس معلم خصوصي نميخواهد . موبايل اختصاصي نميخواهد . ماشين شخصي نميخواهد . نه آنكه نداشته باشد . نميخواهد ! اگر هم بدهي او نميخواهد . !

ايمان را مساوي تقسيم كنيد دعواي نان پايان ميپذيرد زندگي ايمان است نان هم براي ايمان است نان اگر براي ايمان نباشد داغ ميشود و چهره رضا را هم ميسوزاند ! حتي اگر كامبيز هم باشي ! حتي اگر رضا باشي ! يادتان رفت ؟ آنجا را دوباره بخوانيد ؟ اگر زندگي فقط نان باشد مرگ ...................................

نان بي ايمان و ايمان بي نان نميشود . اما اول ايمان را مساوي تقسيم كنيد دعواي نان پايان ميپذيرد .

علي ميگويد : هر راهي كه برويد آخرش هم به رياضيات ميرسيد رياضيات جديد ! برابري ايمان انسان ميسازد . انسانهاي برادر !

حالا مساله حل شده است راه حل نه خود مساله حل شده است . !!

كوري كه از بين رفت كوره هم از بين ميرود ! كوزه هم از بين ميرود ! كوره رنج . كوزه گنج . هر دو از بين ميروند ! راههاي ديگر رياضيات است رياضيات جديد ! بي خود زور نزنيد بي جهت تلاش نكنيد اسير رياضيات ميشويد . !!!

ايمان كه نباشد زندگي ابتدا ميشود . يعني مرگ انتها ميشود . گفتم كه ابتدا و انتها بر هم منطبق ميشود . يعني نقطه ! يعني هيچ ! يعني پوچ ! حالا ديگر مرگ هم درمان نمي كند ! چرا براي آنكه پايان نيست نمي فهميد ؟ آنجا را دوباره بخوانيد ! بدون ايمان نميتوانيد باشيد اگر هم باشيد نيستيد اگر هم نباشيد كه نيستيد مثل كوزه گنج!  مثل جهنم !

نان لازم  است اما كافي نيست كافي است همين را بداني ! آن وقت براي نان پختن كوره نميسازي ! آن وقت براي نان خوردن در كوره نميسوزي دست عروسك نميشوي رضا نميشوي كامبيز نميشوي هابيل مقتول نميشوي ! قابيل قاتل نميشوي ! رضا نميشوي ! كامبيز نميشوي ! آدم ميشوي آدم آدم ميشوي آدمي كه چهار جور ميوه نميخورد آدمي كه ميوه درجه چهار نميخورد آدمي كه براي ميوه ممنوعه راهي كوره نميشود ! آدمي كه بر ميگردد ! يعني توبه ميكند ! به كجا ؟ به خود ! پيش كي؟ خدا ! آدمي كه در كوره نيست كور هم نيست رضا هم نيست كامبيز هم نيست ! هابيل نيست ! قابيل هم نيست ! آدم است ! آدم آدم !

اينها حرفهاي علي است علي پسر خوبي است خيلي خوب است از من و شما هم خوبتر است و بهتر علي معلم من است چيزي كه هميشه آرزوي آن را داشتم كه در سر كلاس باشم و بچه ها معلم من باشند. . . .  

 

نوشته شده توسط پونه

برای هم دعا کنیم . . بسیار محتاجم . مرا در لیست خود قرار دهید 

پنجشنبه، ۲۳مهر ۱۳۸۳

داستان ریاضیات . قسمت چهارم


دزدهاي الدنگ ! شكم كنده هاي عوضي ! خاك بر سرشان !

اما من يكي كه زير بار نخواهم رفت . مگ ران كه قلم مرا به دار بياوزينند . به شاگردانم هم ميگويم كه براي شان ننويسند ! حالا بگذاريد تا دوباره نيامده اند از رضا برايتان بگويم .

كلاس سوم است . جزء ْ ته كلاسي ها ْ است . پدرش كنار آتش مي ايستد و نان در مي آورد . اصلا ميرود ْ توي آتش ْ و نان در مي آورد . نان داغ ! داغي اش حتي صورت رضا را هم سوزانده است . نانشان خيلي داغ است ! گرم نه . داغ ! ميفهميد ؟ لابد فكر ميكنيد پدرش نانواست ؟ خير . اشتباه كرده ايد ! توي ْ كوره پز خانه ْ كار ميكند . كار نه . جهاد ميكند . عرق ميريزد . ميسوزد تا نان در بياورد . ميفهميد ؟ ؟ . . .

رضا پسر خيلي خوبي است ! بچه ها ميگويند كه زنگهاي انشاء هميشه غايب است هيچ وقت انشاء نمينويسد و خودش ميگويد : من خودم يك پا انشاء هستم .

توي هر انشاء كه راجع به زمستان و شب و سرما و بدبختي باشد . قهرمان داستان هستم . اصلا ما كه زندگي نميكنيم . ما انشاء ميكنيم ! .

فقط زنگهاي رياضيات جديد حاضر است . دوست دارد راه حل مسايل رياضيات جديد را بداند ْ رياضيات جديد ! ْ . . .

يعني ْ نو ْ است . ْ تازه ْ است . ْ جديد ْ است .

راجع به ْ آمار ْ . راجع به همه چيز صحبت ميكند ! هم ْ رياضيات ْ است . هم ْ جديد ْ است ! يعني اصلا يك نوع ْ رياضت جديد ْ است . ! شوخي نميكنم ! نه اتفاقا خيلي هم جدي ميگويم . از ْ مجموعه ْ ها صحبت ميكنم . حل يك مساله از اين ْ مجموعه ْ تا آن ْ مجموعه ْ زمين تا آسمان فرق ميكند .

_ پسر بچه اي ميخواهد از بين شش نوع بستني دو نوع را انتخاب كند پيدا كنيد تعداد انتخابهاي او را . حل كردن  اين مساله خيلي ساده است . مساله . مساله تركيب است . فقط كافي است نوع ْ مجموعه ْ را بدانيد . در مجموعه ْ كامبيزها ْ مساله خيلي جواب دارد . اما در مجموعه ْ رضا ها ْ ممكن است بي جواب باشد يا اصلا حل نشود . !

_ دختر بچه اي سه تا عروسك و دوتا ْ دست عروسك ْ در كوچه پيدا كرده است . به چند طريق ميتواند با آنها بازي كند ؟ اين هم مساله ساده اي ات . فقط كافي است نوع ْ مجموعه ْ را بدانيد . در مجموعه خواهر كامبيزها صورت مساله غلط است . در مجموعه خواهر رضا ها چند تايي جواب دارد .

_ پدر كامبيز و رضا روي هم يك مليون و سيصد و پنجاه و دو هزار و دويست تومان حقوق ميگيرند . در صورتي كه پدر رضا شاگرد پدر كامبيز بوده و خانه اش هم اجاره اي باشد . همچنين پدر كامبيز هر 6 ماه  به خارج براي خريد وسايل مامان كامبيز ميرود و دو باغ دارد  و يك ويلا در شمال داشته و مجبور باشد براي كامبيز و خواهرش پيانو خصوصي و اسكيت خصوصي . و سگ خصوصي و ...... تامين نمايد . پيدا كنيد سهم هر يك را ؟ ( فرض بر آن است كه رضا و خواهرش لباس كهنه هاي كامبيز و خواهرش را ميپوشند . همچنين عروسك شكسته هاي خواهر كامبيز را آب براي خواهر رضا ميآورد .)

مساله سختي است نه ؟ نميتوانيد حل كنيد ؟؟ باشد خودم برايتان حل ميكنم .

در دستگاه محورهاي مختصات فرض ميكنيم محور عرضها از جنوب به شمال . محور حقوقها بوده است و محور طولها هم محور خرجها باشد . محل تلاقي دو محور را هم همان ْ كوره پز خانه ْ در نظر ميگيريم .

مختصات خانه و زندگي هر دو نفر را هم ميبريم روي كاغذ باك شيدن چند تا خط و پاره خط مساله حل ميشود به همين سادگي !

مال يكي يك مليون و سيصد هزار تومان و مال ديگري د و هزارو دويست تومان!

چي ؟ اشتباه كردم ؟ اختيار داريد من اين مساله ها فوت آبم . ميگوييد نه از رضا بپرسيد . ميگوييد نه از كامبيز بپرسيد . نتيجه همان است كه من گفتم !

به اين قبيل مسايل ميگويند رياضيات جديد .

اميدوارم  توضيحات من كافي باشد . خوب البته . خيلي هم ْ جديد ْ نيست . ميشود گفت همان مسايل قديمي است . اما شكلش عوض شده است . به اصطلاح مد تغيير كرده است و الا ْ رياضيات ْ همان است كه قبلا بوده است .

در گذشته به كمك رياضيات ْ اهرام ْ ميساختند . حالا ْ اهرم ْ ميسازند . اصولا به خاطر همين مشكل بودنش به آن ميگويند رياضيات كه جمع رياضت است . يعني سختي . رنج . مشكل . دشوار.

راست ميگويند خيلي دشوار است . رنگ خالص . نان داغ ! آتش ! پدر رضا ! پدر كامبيز ! عروسك ! دست عروسك ! بستني ! چوب بستني ! ويلا ! اجاره خانه !

اينترنت ! گل بازي ! پيراهن تابستاني ! پيراهن زمستاني ! تساوي كامل يك و يك ! معادلات درجه يك ! ميوه هاي درجه چهار ! كنار دريا ! توي جوب ! ......

همه اينها از رياضيات مي آيد . رياضيات از رياضت ميآيد . رياضت ميآيد . رياضت هم از توي كوره پز خانه !!

مثل پدر رضا . بستني رضا آب ميشود ! خوب بشود . مال تو كه نيست مال رضا آب ميشود . مال كامبيز هم توي ْ فريزر ْ است . اصلا به تو چه ؟ گرما مال فيزيك است . در رياضيات . ما ْ گرما و سرما ْ كاري نداريم . براي ما ْ حل مساله ْمهم است . نه آنكه صورت پدر رضا سوخته است . خوب ْ كرم ْ به صورت خود بزند ! اصلا به ما چه ؟ .

معلم ادبيات ميگويد : پدر سوخته است . خيلي هم پدر سوخته است .گول ظاهرش را نخوريد .از آن  پدر سوخته هاست . يعني ميفرماييد دروغ ميگوييد ؟ پدر سوخته نيست ؟ پس چيه ؟

توي رياضيات « پس چيه ؟ »ندارم . اينجور سيوالات مربوط ميشود به و انشا و به اينجور چيزها . من كه اصلا حوصله ندارم رياضيات حوصله را كم ميكند و مادر رضا هم حوصله ندارد پس معلوم ميشود رياضياتش خوب است ! همه آدمها كم و زياد رياضيات ميدانند . البته يك كمي هم شانس ميخواهد . يك وقت مي بيني مساله را رضا حل ميكند نمره اش را كامبيز ميگيرد ! عكسش امكان دارد اتفاق بيفتد . پس آنكه ويلا را پدر كامبيز بخرد . اما پولش را پدر رضا بدهد ! جالب است نه !!

‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍مادر رضا حوصبه ندارد . گفتم كه رياضياتش خوب است يعني خوب زحمت ميكشد . شايد هم روزها كار ميكند ؟ در هر حال در حل مساله فرق نميكند  . يعني چه بگويي مادررضا براي مادر كامبيز كار ميكند . چه بگويي مادر كامبيز كارهايش را ميدهد مادر رضا بكند . در حل مساله هيچ فرقي نميكند تا جاي فرض و حكم عوض نشود قضيه به همان حال باقي ميماند .

به طور كلي رياضيات به كمك جبر حل ميشود. جبر كه قوي شد رياضيات هم ضعيف ميشود . رياضيات كه قوي شد . جبر ضعيف ميشود . يعني اصلا تا جبر بلد نباشي نميتواني نمره رياضيات بكيري . نمره رياضيات كه نگرفتي حساب ت خراب ميشود يعني بدهكاري بالا مي آوري آخر سال هم روفوزه مي شوي ميافتي توي كوزه . نخير . كوره ! آن وقت پدرت در مي آيد . ميشوي پدر سوخته ! بچه ات هم پدر سوخته بار مي آيد ! اصلا پدر سوختگي از هيكلشان مي بارد . كي ميگفت ؟ معلم ادبيات ؟ مهم نيست . ولشان كنيد باز مي آيند نميگذارند  كارمان را بكنيم .

بله . رياضيات از رياضت مي آيد . رياضت هم يعني رنج . اگر يك ب هم اولش بگذاري . ميشود برنج ! آن وقت مي بري توي كوره خوب ميپزي. ميدهي پدر كامبيز ! كامبيز برنج را مي خورد . تو هم ميايستي تماشا ميكني . زيادي اش را هم تو ميخوري به سگش كه نمي دهد سگش غذاي مخصوص دارد . ؟!

رنج را كه بردي توي كوره ميشود گنج ! گنج را چه كار ميكني ؟ عرق ميخري نصفش را پدر كامبيز ميخورد .و نصفش را هم پدر رضا به صورتش مي مالد ! مثل كرم ! .

رنج مال رياضيات است . ب كه گذاشتي ميشود ميشود ادبيات !

توي كوره كه رفت داغ ميشود ! داغ كه شد مي شود فيزيك ! از كوره كه بيرون آمد ميشود گنج ! گنج مال كيست ؟ پدر رضا ؟ نخير پدر كامبيز !

رنج مال كي بود ؟ پدر كامبيز ؟ نخير پدر رضا ! چه فرقي ميكند ؟ هيچي ! براي يك دانه ب بي خودي دعوا راه نياندازيد اصلا مال هر كي كه جبرش بهتر بود . تا جبر بلد نباشيد بايد رياضيات بخوانيد . رياضيا

ت كه خواندي جبر كامبيز خوب ميشود ! جبر كامبيز كه خوب شد . بستني تو آب ميشود . بستني كه آب شد . دست عروسك كنده ميشود ! بعد چي ؟ آب دست عروسك را براي تو مي آورد و بعد چي ؟ دست عروسك آب ميشود . كجا ؟ توي كوره . بعد چي ؟ ميشود گنج . گنج مال كيست ؟ پدر كامبيز . ! پس گرما چي ميشه ؟ گرما مال فيزيك است . پس چي مال ادبيات است ؟ درس چي بود ؟ رياضيات ! من هم كه حوصله ندارم .......

مادر رضا هم حوصله ندارد . چرا ؟ رياضياتش خوب است . چرا جبرش بد است ؟  چرا ؟ چرا مال گوسفند است . گوسفند را مي كشند گوشتش راميبرند توي كوره آن وقت ميپزند . وقتي كه پخت . ميدهند كامبيز بخورد چون ميخواهد در آينده دكتر شود . تو چه كار ميكني ؟ تما شا ! من چه كار مي كنم ؟ مساله حل ميكنم . بنويسيد راه دوم : رضا گوشت را از كامبيز ميگيرد . يعني جبرش قوي ميشود ! جبر رضا كه قوي شد رياضياتش ضعيف ميشود . در نتيجه رياضيات كامبيز قوي ميشود . جبرش ضعيف . حالا كامبيز آخر سال روفوزه ميشود . ميافتد توي كوزه ! نخير كوره !

اين بار بستني كامبيز آب ميشود . رياضيات رضا ضعيف ميشود پس معلم خصوصي ميگيرد ! آب دست عروسك را ميبرد . پدر رضا ويلا ميخرد . پدر كامبيز به كوره ميرود . كوره داغ است كامبيز پدر سوخته مي شود . حالا رضا كامبيز شده است . كامبيز هم رضا .

این داستان همچنان ادامه دارد ....

در ضمن عید سعید فطر بر همه دوستان خوبم تبریک میگم .

نوشته شده توسط پونه

شنبه، ۱۸مهر ۱۳۸۳

داستان ریاضیات . قسمت سوم




   نمی دانید  چه بچه هاي با هوشي بودند هم كلاس پيانو ميرفتند و هم كلاس نقاشي هم كلاس باله ميرفتند هم كلاس اسكي بازي ! چه بچه هاي تميزي .

چه بچه هاي با هوش و خوشگلي ! اصلا آنها به دنيا آمده بودند كه فردا دكتر بشوند ! خوش به حالشان . اسمش چي بود ؟ مامانش ميگفت كامي جان اما روي دفترش نوشته بود كامبيز خان هميشه روي ميزشان انواع و اقسام ميوه و شيرني چيده شده بود . كلاس دوم راهنمايي بود . اما رفتارش مثل آدمهاي گنده بود از رفتارش خوشم نمي آمد . انگار كه من نوكرش هستم . عين اربابها دستور ميداد :ْ

ْ ميتوانيد شروع كنيد ْ و يا ْ خسته شدم كافيست ْ ساعت 4 شروع كرده ايد حالا 5.5 است مي شود يك ساعت و نيم اما پول دو ساعت را به شما ميدهم برويد ........................

خيلي ناراحت شدم هي اين در و آن در زد م تاب بلكه بتوانم يك جوري دست و بالم را بند كنم . بالاخره يكجا گفتند بشرطي كه يك معرفي نامه بياوري . ميتواني فعلا به عنوان معلم حق  التدريس . مشغول كار شوي يك معرفي نامه از جهاد گرفتم و خلاصه معلم شدم معلم كه نه ْ دانشجوي معلم حق التدريس غير رسمي موقت ْ چه فرقي ميكند من دلم ميخواست كه معلم شوم و توي يك مدرسه باشم و تدريس كنم . حالا اسمش را هرچه ميخواهند بگذارند . خيلي خوشحال بودم اصلا از خوشحالي داشتم پر در مي آوردم اما نه خوشحال خوشحال هم نبودم . براي اينكه من دلم ميخواست معلم انشاء باشم و يا معلم تاريخ نه اينكه معلم رياضي شوم . ميخواستم با بچه هابيشتر حرف بزنم .

يعني بچه ها بيشتر با من حرف بزنند . اما تخصصم كم بود . معلم انشاء بايد بداند جمله چيست ؟ فعل چيست ؟ فاعل كدام است ؟ مقدمه و موضوع نتيجه گيري يعني چه ؟ كجا بايد نقطه گذاشت ؟

من كه نميدانستم . در عوض تا دلتان بخواهد فرمول بلدم ! تانژانت بر حسب سينوس . انواع مثلث . قضيه ميانه ها . قضيه ارتفاعات . فرمول مشتق .

تفسيم ذهني و غيره و غيره ........

اگر آدم بلد باشد حرف بزند با همين چيزها هم ميشود خوب حرف زد حرفهاي خوب زد . خود بچه ها به آدم ياد ميدهند فقط كافي است با آنها دوست باشي . بچه ها خيلي خوبند مگه نه ؟

خوب البته بعضي وقتها هم شيطاني ميكنند مثلا همين چند روز پيش بود . سر كلاس مثلثات نميدانيد چه بلايي به سرم آوردند ! يكي را صدا زدم كه بيايد پاي تخته مساله حل كند . گفت آقا به خدا هر چي ميخوانيم يادمان ميره هنوز نميدانيم مثلثات به چه درد ميخوره ؟ آقا به خدا خوانده بوديم ولي يادمان رفته !!!

يكي ديگر را صدا زدم گفت : آقا يادمان رفته مثلثات را حل كنيم رفته بوديم بسيج مسلسل آت ياد بگيريم وقت نشد مثلثات بخونيم . آقا به خدا تقصير ما نيست . نفر بعدي را صدا زدم فورا آمد پاي تخته و يك تكه گچ به دستش گرفت خيلي خوشحال شدم يك معادله درجه يك  نوشتم و گفتم حل كن كمي فكر كرد و گفت : آقا ........ آقا ما خوانده بوديم اما .   نميدانستم ....... آقا اصلا كسي ميوه درجه چهار به زور گيرش مياد روي چه حسابي بايد معادله درجه يك را حل كند ؟ زور است ؟ يكي از بچه ها از ته كلاس گفت : تخير ْ جبر ْ است همه خنديدند از شما چه پنهان من هم خنديدم ! نميدانم شايد حق با آنها باشد ؟ آره خلاصه هميشه وسط كلاس . رياضيات . به انشاء و علوم اجتماعي تبديل ميشود . راستي فرمول تبديل ْ رياضيات ْ به ْ انشاء ْ  چيست ؟ اين را ديگر من هم بلد نيستم ! بگذريم . . .  .

سه جلسه بيشتردوام نياوردم . وجدانم قبول نميكرد كه چيزي به او بياموزم . به زور پول و تفريح و پيانو و اسكي و اين جور چيزها درس ميخوانند . فردا هم ميشوند ْ دكتر كامبيز خان ْ ! متخصص الدوله كه رياست و اربابي ما به ازاي حقوق اوليه اشه . مامي جان او هم هي جلو فك و فاميل شان فيگور ميگيرد :

نميدانيد چه كامي من  چه هوشي داره !

پول سه جلسه را هم نرفتم  بگيرم . لابد خيلي خوشحال شده اند !

هر چه پولدارتر ميشوند . حرصشان هم بيشتر ميشود ! دزدهاي الدنگ ! شكم كنده هاي عوضي ! خاك بر سر شان !

داشتم چه ميگفتم ! مثل اينكه راجع به بچه هاي مدرسه خودمان حرف ميزدم . نميگذارند . تا صحبت اينها ميشود . شلوغ بازي در مي آورند . گوشهايشان را گرفته اند تا اين قبيل چيزها را نشنوند . تازگي ها . انقلابي هم شده اند ؟

 

به همه بد و بيراه ميگويند . تا ميگويي بالاي چشمتان ابرو است . داد ميزنند كه : ْ بابا ! به اين كارها كاري نداشته باش بگذار ما زندگي مان را بكنيم آزادي داشته باشيم . ْ

حالا يك مشت دزد كه معلوم نيست از كجا آمده اند . توي اين مملكت خراب كاري ها ميكنند بابا ما آزادي ميخواهيم چرا همين طوري كارخانه ها را مصادره ميكنيد ! آخه اين شد آزادي ؟ اصلا فكر نميكرديم آخوند هم كمونيست از آب در بياد !. . . .

بله چي شد كه دوباره به اينجا رسيديم ؟ در همه كاري دخالت ميكنند . فكر ميكنند چون پولدار هستند بايد در همه كارها دخالت كنند . هي پول ميدهند تا قلمم براي آنها بنويسد . معلم خصوصي خانه خصوصي ماشين خصوصي . موبايل واسه بچه ها . استخر و سونا توي هر طبقه . پيانو ي خصوصي و حالا هم قلم خصوصي ميخواهند . دو قرت و نيمشان هم باقي است . ْ مفت كه نميخواهيم پول ميدهيم . پول !


این داستان ادامه دارد ...

یکشنبه، ۱۲مهر ۱۳۸۳

داستان ریاضیات ( قسمت دوم )





اينها بهترند يا آنها ؟  بله . من با نظراتشان مخالفم . اما دشمنشان نيستم ميدانيد به نظر من بايد كاري كرد كه آن ْ برادر هاي بزرگتر ْ به خودشان بيايند اگر از اون ْ برادر ها بزرگتر ْ ها بپرسي آره از آنها خيلي خوشم نمي آيد راستش را بخواهيد بدم هم ميايد !

دارند همه را عذاب ميدهند . اعصاب همه شان . چپ و راست خرد  است زْنگ تفريح است ْ. ْ جنگ تفريح ْ .

اينها نميگذارند آنها سرود بخوانند . آنها ميپرند وسط سرود خواندن اينها  . معلمها هم توي دفتر بعضي به اينها بد ميگويند بعضي هم به آنها .

چند تايي هم خيلي بي تفاوت به آنها هم ميخندند . چند روز پيش يكي از همين ْ بي تفاوت ها ْ ميگفت : همكارن با سابقه مرا ميشناسند . اهل هيچ فرقه و هيچ گروهي نيستم و به من ميگفتند برو كلاس ميرفتم و ميگفتند نرو نميرفتم .

معلم خوب معلمي است كه سر ش توي كارش نباشد يعني فرمولش اين است :

خانه . مدرسه . دفتر كلاس . درس كلاس . درس . كلاس . دفتر . مدرسه . خانه

با اينكه اهل هيچ حزب و دسته اي هم نيستم اما .................از بچه ها هم خوشم نمي آيد.

اين اواخر بچه ها از دهه هفتاد به اين طرف هم پروتر شده اند . يادش به خير آن وقتها عجب برپا و برجايي ميدادند .  سال به سال دريغ از پارسال بي حيا ها .

يك آقاي ديگري هم بود نميدانم . آقاي تدين ؟ يا شايد هم تمدن ؟ نه مثل اينكه تفنن ؟ اسمش يادم نيست فقط ميدانم كه توي اسمش دين دارد يا شايد آن هم نباشد ؟

بهر حال توي شلوغي و سرو صدا . آمد نشست كنار من و گفت سلام حال شما چطوره ؟ ...............

خوب من  خوبم . من شنيدم كه حضرت عالي ماشا ء الله هزار ماشاء الله مسلمان قابلي هستيد . خدا حفظتان كند حتي من شنيده ام كه كتابهاي چپي را هم خوب نقد ميكنيد . آقا تا ميتوانيد با اين بچه ها سرو كله بزنيد شما جوان هستيد بچه ها حرف شما را بهتر گوش ميدهند نظر خودتان چيست ؟

گفتم : راستش را بخواهيد من با هيچ كدام از بچه ها مخالفتي ندارم . همانها هم كه شما ميگوييد چپي هستند مگر چند تا كتاب خوانده اند ؟ ده تا ؟ بيست تا ؟ چند تا ؟

كتابهاي اصلي را خوانده اند يا ده بيست تا كتاب داستان ؟ شايد هم رفتار جنابعالي و بنده بوده است كه آن يكي را چپي و اين يكي را راستي و يكي را التقاطي و آن ديگري را منحرف و آن يكي را افراطي كرده است ؟

گفت : آقا دوره اين دموكرات بازي ها ديگر تمام شده است من بيشتر از اينها روي شما حساب ميكردم . اين حرفها يعني چه رفتار بنده و جنابعالي چه ربطي به اين مسايل دارد آقا ؟ ........... پدر سوختگي از هيكلشان مي بارد . اين حرفها كدام است ؟ شما هم كه ْ توز رد ْ از آب در امده ايد ؟ اصلا شما اين مساله قيامت را قبول داريد ؟ آقا همان كتابها . برويد خودتان را اصلاح كنيد خوب البته سخت است . رنج و سختي دارد شما فكر نكنيد بنده از همان اول همين طوري بوده ام  . سالهاي سال زحمت كشيده ام . كوشش كرده ام . كتاب خوانده ام ووو...................

داشتم چي ميگفتم : بله راجع به شاگردها حرف ميزدم . اما مگر اين معلمها ميگذارند انگار حسوديشان ميشود سال اول دانشكده كه بودم تدريس خصوصي ميكردم . توي روزنامه آگهي ميزدم و بعدش تلفن ميزدنند .

_الو تدريس خصوصي ؟

_بله ساعتي 3000 تومان

_ روزهاي زوج از ساعت ......

_ خيابان ........... كوچه دوم .......پلاك ......

_ از فردا . خدا نگهدار

این داستان ادامه دارد ...

پنجشنبه، ۲مهر ۱۳۸۳

داستان ریاضیات"

امروز میخواهم از یک عزیز بنویسم . اما نه از خودش . بلکه  از نوع افکارش . اگر چند روز  با من این نوشته ها را دنبال کنید . شاید چیز هایی بسیار جالب از این نوشته ها یاد بگیریم . با هم این همه آموزش را در قالب داستان میخونیم ..

 قسمت اول :

از همان موقعي كه ْيكي نبود و يكي نبود  ْ را يادگرفتم دوست داشتم معلم شوم .

شب و روز تلاش ميكردم تا شايد بتوانم به اين هدف دست پيدا كنم .يعني معلم شوم اما نه از آن معلمهايي كه به كلاس ميايند تا با تحقير ديگران حقارت خود را  پنهان كنند و نه از آن معلمها كه براي اثبات دانشمند بودن خود بيسوادي ديگران را ثابت كنند و نه ا ز آن معلمها كه براي ساكت نگهداشتن شاگردها به كلاس مي آيند . نه هيچ كدام دوست داشتم معلمي باشم كه همواره محصل شاگردانش است و محصلي كه هميشه در راه معلم شدن پيش ميرود و حالا ؟

معلمي كار خيلي مشكلي است آنهم در اين زمانه با اين بچه هاي بي سرو پا .آقا باور بفرماييد آنها آدم بشو نيستند انرژي ما هم بي خود هدر ميرود سه سال است تقاضاي انتقال از اين ناحيه را كرده ام مجبورم دو كورس اتوبوس سوار شوم و بيايم آقا به جان حضرت عالي ديروز نزديك بود از خجالت آب شوم . وسط راه يكي از شاگردانم هم سوار اتوبوس شد پدر سوخته يك راست آمد كنار من نشست داشتم از خجالت آب ميشدم خوب شاگردي هم كه جرات كند در اتوبوس كنار معلمش بنشيند همين ميشود كه ميبينيد داشت كار انتقالي ام درست ميشد كه رژيم عوض شد بخشكي شانس اينها حرفهاي معلم زيست شناسي است زيست شناسي يعني زندگي شناسي او ميگويد ما زنده بودن را بررسي ميكنيم ما ميگوييم چه كار كني كه ديرتر بميريد از نظر ما مهم نيست كه زندگي يعني چه ما بايد زنده ماندن را مورد نظرقرار دهيم زيست شناسي يعني اين .البته به نظر من نبايد بچه هايي كه داراي كمبود ويتامين هستند به مدرسه راه ندهند علت وجود اين همه بچه احمق و بيشعور در اين مدرسه هم همين است ...............

تقريبا هر روز به محض جمع شدن معلمها توي اين دفتر حرفهايي شبيه به اين را تكرار مي كند مثل اينكه ويتامين زيادي !كار دستش داده باشد ! بهر حال بعد از نطق ايشان مطابق معمول يكي از معلمهاي با تجربه مرا نصيحت ميكند كه البته حضرت عالي جوان هستيد تجربه ما را كه نداريد من خيلي پدرانه به شما ميگويم كه اين رفتار شما با شاگردان نه تنها به پرستيژ شما هم لطمه مي زند بلكه روي ما هم بي تاثير نيست .

وقتي شما به شاگردان سلام ميكنيد آنها توقعشان بالا ميرود فكر ميكنند كه ما هم بايد به آنها سلام كنيم . اقا اين قدر به انها رو ندهيد .

البته با انكه من معلم انشاء هستم همكاران ميدانند سر كلاس هيچ كس جرات جيك زدن ندارد . حتي جرات انكه انشايشان را بخوانند را ندارند خوب معلم خوب بايد جذبه داشته باشد قاطع باشد . بتواند كلاس  را ساكت نگه دارد .البته اميدورام كه شما از حرفهاي من ناراحت نشويد هرچه باشد تجربه ما از شما بيشتر است

از دفتر خوشم نمياد اكثرشان به زور معلم شده اند يكي رشته دلخواهش قبول نشده است يكي كار پيدا نكرده يكي به خاطر باز نشستگي يكي به خاطر سه ماه تعطيلي  

و خلاصه بيشترشان از سر ناچاري معلم شده اند .

ميخواستم از شاگردان صحبت كنم اما مگر اين معلمها ميگذارند .؟ انگار حسوديشان ميشود .!

براي شما گفتم كه صبحها برايتان گفتم كه صبحها جيبهايم را پر از سينوس و كسينوس ميكنم و به سمت مدرسه راه ميافتم جيبهاي كتم مملو از ايكس و واي و زد (انگليسي خوانده شود ) است البته گاهي اوقات هم دوتا تي هم ميبرم (حرف انگليسي راستش را بخواهيد ورد من اشكال دارد ) كيفم مخصوص ْ هند سه جات ْ است انواع و اقسام مثلث و چهار ضلعي .

مثلث متساوي الضلاع براي بچه هاي خيلي منظم ! متساوي اساقين براي متوسط ها و مثلهاي غير مشخص براي ناجورها !

چند تايي هم معادلات درجه يك و دو و سه همراه دارم .

يك روز يكي از اين بچه ها گفت همه چيز ْ درجه چهارش ْ هم زود تر گير ميايد و هم ارزانتر است الا معادلات كه درجه چهارش هم جوابش دير به دست ميايد هم گرانتر است . يعني نمره بيشتري دارد . راستي چه ْحسابي ْدر كار است

گفتم جبر است ! از بچه ها ياد گرفته ام !

اوايل سال صبحها زود به مدرسه مي آمدم . اما حالا نه . ميدانيد چرا؟ برايتان تعريف ميكنم. بچه ها صبح ها در مدرسه ورزش ميكنند . اما ده بيست نفرشان جداي از بقيه در گوشه ي حياط ورزش ميكنند . ميدانيد انچه كه از ْ تفرقه ْ بدتر است چيست ؟

بله ديدن تفرقه است . منظره بدي بود . من دوست دارم بچه ها با هم باشند . نميدانستم چه كار بايد كرد . بالاخره يكي ا زآن كنار حياطي ها را صدا زدم  تا بيايد توي دفتر .

البته بچه ها هم از دفتر خوششان نميايد . نميدام چر

 ؟ لابد خجالت ميكشند . به هر حال او قبول كرد . كلاس اول بود . اول نظري . برادر بزرگش دانشجو بود پرسيدم :

چرا با  هم ورزش نميكنيد ؟

گفت : به ما  ميگويند منافق !

_ چرا ؟

_ براي آنكه ما به انها ميگوييم مرتجع !
_ خوب نگوييد .

_ نميشود  آخرهستند !

_ شما چي ؟

 نبايد بگويند براي اينكه نيستيم !

_ولي به اين ترتيب كه مساله حل نميشود . حالا نميتوانيد با حفظ عقايد با هم ورزش كنيد ؟

_ برادرم ميگويد : ْارتجاع و انقلاب نميتوانند در كنار هم قرار بگيرند .ْ

حرفهاي من به اينجا كه رسيد يك كلاس چهارمي آمد و صدايش زد و او هم رفت . پشت در دفتر با هم حرف ميزدنند . صدايشان را ميشنيدم :

_ چه كارت داشت ؟

ميگفت : ْ چرابا هم ورزش نميكنيد ؟ ْ_

_ چي گفتي ؟

_ ميخواستي بگويي به تو چه ؟ ؟ !

اما من ناراحت نشدم خدا ميداند ناراحت نشدم باورتان نميشود ؟  بي رگم ؟ !

اوه نه ! گفتم كه بچه ها خيلي خوبند . خيلي خوب . همه  شان خوبند . شما از اين همه روح ايثار و مبارزه كه در آنها هست لذت نميبريد ؟

به هر حال به خاطر هدفهايشان حتي اگر غلط باشند حاضرند فداكاري كنند . روي شما اثري ندارد ؟

آدمهايي كه شبانه روزي صد ركعت نماز ميخوانند . اما در عوض صد ها هزار دروغ ميگويند مال مرد م را ميخورند سر  بيچاره ها را كلاه ميگذارند . نزول ميخورند و هزار كثافت كاري ديگر هم ميكنند و هنوز هم مسلمانند . ديده ايد ؟ ؟ ؟

 

خوب . باقی آن را میذارم . برای بعد . اذیتتان نمیکنم . قول میدم ازش لذت ببرید . فقط کافی است کمی صبر کنید ..

پنجشنبه، ۸مرداد ۱۳۸۳

"مسووليت شيعه بودن "

حضرت علي پيشواي ما باز دوباره مهمان مسلماناني است كه هر از چند گاهي يادش ميكنيم و دوستش داريم اما كمند افرادي كه در اين شلوغي زندگي چند دقيقه اي را با كتابش به سر ببرند .

...روزش مبارك...

درباره انسان اينچنين ميفرمايد :

درد تو در دورن توست و نميبني . و دواي تو در درون توست و نميفهمي .

 

و چه زيباست كه بدانيم سكوت او براي مسوليت شيعه بودن است . با هم ميخوانيم از زبان دوست خوبمان .

سخنراني در تالار حسينيه ارشاد تهران

پانزدهم آبان ماه سال 1350

مسئوليت شيعه بودن . غير از آنكه يك بحث علمي و فلسفي و اعتقادي بسيار عميق است . در قلمرو تحقيق و محقق و متفكر و آشنا با مسايل علمي . حود بخود بحثي عمومي نيز هست . كه هر كه به مكتبي – يا مذهبي – معتقد ميشود مسئوليت هايي را متوجه خويش ميكند و : شيعه بودن " نيز از نيز قاعده مستثني نيست .

هر كس در هر سطحي از تفكر علمي با اعتقاد به هر مكتبي و مذهبي بايد حويشتن را در برابر اين پرسش بيابد كه :

اعتقادم چه مسدوليت هايي را متوجه من ميكند ؟؟؟

بحصوص وقتي كه مساله : شيعه بودن " است .

و مسئوليت بسيار جدي تر و سنگين تر . چا كه يكي از خصوصيا تمذهب تشيع نسبت به ساير مذاهب در برابر اسلام تعريف " ايمان " است .

دانشمندان شيعه در تعريف ايمان غير از ايمان به قلب و اقرار به زبان شرط عمل و اجرا و بنا به اصلاح عمل به جوارح – را نيز ميافزايند كه اصل " اصالت عمل " است .

 

دقت كنيم ... " اصل اصالت عمل " ...............

یکشنبه، ۲۸تیر ۱۳۸۳

مرگ جان و نان و نام !

اگر انتخابي مي كنيم براي رفع يكي از نياز هايمان . اگر كسي را دوست داشته باشيم تا او " هم " ما را دوست بدارد يا به كسي عشق بورزيم تا يكي از نياز هايمان برطرف شود . يا به كسي محبت كنيم تا محبت نسبت به او بما " امكاناتي " بدهد . معامله كرده ايم . معامله بده بستون . مثل چك پول . و مگر عشق از نوع چك پولي است ؟ ؟؟؟!!!

كمي در اطرافمان نگاه كنيم . چقدر انسان ها را به خاطر خودشان و به خاطر وجودشان دوست داريم ؟؟؟!!!

عشق عبارتست از : همه چيز را براي يك هدف دادن و" بپاداشش هيچ چيز نخواستن ". اين " انتخاب بزرگي  " است . دقت كنيد اين خيلي سخت است . ادم كمي زورش مياد . چي ؟ . انتخاب كنم . ؟ چه انتخابي ؟ خودش را انتخاب كند براي مرگ تا ديگري زنده بماند و يا هدفي زندگي را داشته باشد و به يك ايده آلي تحقق ببخشد .

اين مرحله "چهارم" است كه انسان خود را فدا ميكند . ادمي كه – در يك كلمه بسيار پر معني كه در هيچ زبان ديگري وجود ندارد – به مرحله " ايثار " رسيده . ايثار مرحله اي است كه فرد " انسان ديگري " را بر خود ترجيح ميدهد . او را انتخاب ميكند .كلمات ساده هستند . اما اگر دقت كنيم " كمند"  و ي بهتر بگويم نايابند ...ادم هايي كه ترجيح دهند ......

" ايثار" يعني اين : ديگري را بر خود برگزيدن . او را نگاه داشتن و خود را نابود كردن . در اينجا معلوم ميشود كه انسان از بين دو مرگ يكي را كه مرگ خودش است انتخاب كرده . مرگ هاي مختلفي داريم .

مرگ گرسنگي . مرگ رفاه . مرگ منفعت . مرگ نام . مرگ مقام . مرگ منزلت . مرگ آسايشش . مرگ دوست داشتن . و از همه مهم تر مرگ جانش . اصلا هر چه داريم : چه مرگ جان چه نان چه نام !!!

 

از اين چهارمين زندان كه در نوبت هاي قبلي براي شما خوبان گفتم . كه بسيار هم سنگين بود و بسيار تسخير ناپذير . هر انساني با اين مرگ ها ميتواند از اين زندان رها شود . عشقي كه بتواند ماورا’ عقل و منطق ما را دعوت به نفي " خود " و عصيان عليه خويش و البته اين عصيان آگاهانه است و كاملا از روي اختيار و پا زدن به " بودن خود " بار يهدفي يا براي ديگران بكند . در اين مرحله است كه انسان " ازاد " بوجود ميايد . و اين متعالي ترين مرحله انسان شدن است .

خلاصه كلام :

آن انسان آزاد كننده . آفريننده . انتخاب كننده خود آگاه از زندان طبيعت با علم آزاد ميشود و از زندان تاريخ با علم رها ميگردد و از زندان نظام اجتماعي با علم جامعه شناسي ولي از زندان چهارم كه اين مدت درباره اش صحبت كرده ايم با  "مذهب" . با "عشق ". همان كه ميگويند : ما انسان ها به وظيفه و مسووليت انسان . در اين طبيعت . دعوت شده ايم كه يك توطئه اي بسازيم . كدام توطئه ؟؟

 توطئه اي كه در ان "انسان"  ." خدا "و "عشق" . دست اندر كار آغاز آفرينش ديگر و انساني ديگرند .

 

اين مسووليت انسان است ........ نوشته شده توسط پونه

دوشنبه، ۲۲تیر ۱۳۸۳

منطق بي منطق درون

زندان چهارم جز’ درون " من است . در ذات من است . از درون بايد مشتعل شوم . چگونه ؟ ؟ .. چرا به صورت يك آتش ؟؟؟ چرا با عقل منطقي كشف كننده قوانين طبيعي نميشود از چهارمين زندان گذشت .... به خاطر اينكه اين مساله غير منطقي است ...... مسايل سه جورند .

يا منطقي هستند . مثل اينكه ما زندگي ميكنيم .

كار كهميكنيم . حقوق ميگيريم . و اگر نامنظم كار كنيم از حقوقمان كم ميشود . لباس ميپوشيم . تابستان لباس نازك . زمستان زمستان گرم تر . چون طبيعت اينگونه است و شرايط را اينگونه اقتضا ميكند . يك نوع ديگر كار هاي ما غير منطقي است . مثل كار هايي كه كه يك انسان با ضريب هوشي بسيار پايين ميكند . يك سري كار هايي را داريم كه نه منطقي است و نه غير منطقي . چرا كه اصلا از مقوله منطق نيست . نيرو مند تر از منطق است .

منطق عبارتست از كشف علت و معلول براي اينكه من در مسير نياز و خواهشم استخدام كنم . اما گاه انسان همه اين ها را براي يك چيز متعالي تر نابود ميكند . مثلا دو زانو مينشيند . بر روي خودش بنزين ميريزد , و با همه اراده و اگاهي و آرامشش خود را اتش ميزند . تا جامعه اش از اتش نجات پيدا كند . اين منطقي نيست . هيچ چيز و هيچ پاداشي هم نميخواهد . اصل اخلاق اين است .

عشق عبارتست از يك نيرويي كه مرا علي رغم منافع و مصالحي كه زندگي ام و " بودن " خودم براي بودن ديگري و براي ايده الي كه به ان عشق مي ورزم , و لو خودم نباشم , دعوت ميكند . و من به آن عمل ميكنم و به اين ندا پاسخ ميدهم .

اگر من به تو دروغ نميگويم . براي اين است كه تو در بازار به من دروغ نگويي . اگر در يك شركت عمراني و معماري بر سر همكارم كلاه نميگذارم .چون به او نياز دارم . . اگر من چك بي محل نميكشم تا اعتبار پيدا كنم و بعد بتوانم چك هايم را به صورت پول در بازار خرج كنم . اين يك تقواي مصلحتي است .

اما اگر من دروغ نگفتم و به ضرر خودم هم  تن دادم براي اينكه دروغ نگويم , و بعد هيچ پاداش نخواهم و در موقعي راست بگويم كه اين راست گفتن و نگفتن دروغ به قيمت نابودي من است ...

و معذالك ميگويم و در ازايش هيچ چيز نميخواهم . بلكه همه چيز را از دست ميدهم . اينجاست كه " من " معلوم ميشود , چقدر خوب شد . تازه انسان پيدا شده . مژده پيدا شدن يك انسان . كدام انسان ؟؟؟

ان انساني كه از زندان چهارم رها شده است .

از سياهچال زندان درون رها شده است

از خويشتن مدفون شده خود رهايي يافته است .

از درون سر بر آورده و در زير آفتاب ايمان و عشق و در جهت انسان شدن گام بر ميدارد .......

به اميد ان روز . كه گمانم در همين نزديكي است ........

چهارشنبه، ۱۷تیر ۱۳۸۳

"خويشتن را فهميدن "

چهار زندان داريم . كه نمي خواهم خيلي توضيح بدم .و فقط منظورم زندان چهارم است و از سه زندان به راحتي رد ميشم . چون ميدانم همه متوجه منظورم ميشن ...

زندان اول كه نامش زندان طبيعت است . كه انسان بتواند در مقابل طبيعت توانا شود . كه انسان ميتواند با علم . و آگاهي از از دست اين زندان رها شود و بر آن چيره شود . مه مي بينيم كه انسان هاي هزاره سوم به خوبي از اين زندان رها شده اند .

زندان دوم هم با شناخت فلسفه تاريخ و استخدام جبر تاريخ يعني علم تاريخ . رهايي هودش را به دست مي آورد .

از زندان سوم هم رهايي يافته ايم كه همان نظام قوانين اجتماعي است . كه كليد آن همان علم است و خود انسان ها مي توانند سازنده نظام اجتماعيشان بشوند .

زندان چهارم ,بد ترين زندان است و انسان در برابرش عاجز ترين زنداني است . و ان زندان " خويشتن " است . و عجيب است كه در طول تاريخ انسان از اين زندان هاي سه گانه ميبينيم كه نجات خودش را بيشتر تامين كرده و از همه وقت رهاتر از اين سه جبر است و بيشتر از هميشه بر اين سه جبر مسلط است . اما برعكس در مقابل جبر چهارم كه " خويشتن " است . بيشتر گرفتار است . زندان خويشتن از همه وقت حتي از دوره اي كه انسان تكنولوژي نداشته و علوم طبيعي را نميدانسته و جامعه شناسي و فلسفه نمي فهميده . عاجز تر است .

امروز . انسان امروزي . انسان رها شده از زندان هاي طبيعت و تاريخ و جامعه . به پوچي ميرسد . چرا ؟

به خاطر اينكه انساني كه در زنداني چهارمين زندان است . از سه زندان اول هم كه نجات پيدا كند . اول بدبختي اوست . . براي انساني كه در يك جبر خفته است . رنج " نميدانم چه كنم " نيست . چون نميتواند كاري بكند . اما انسان امروزي كه بيش از همه توانايي اين را دارد كه " چه كند " كمتر از هميشه ميداند كه " چه بايد بكند " .......

واقعا چرا انسان امروزي در بند " خويشتن " است . و چرا نميتواند از اين زندان رهايي يابد . خوب معلوم است . چون رهايي از اين زندان از علم و تاريخ و جامعه سخت تر است . مشكل اين جاست كه سه زندان اول چهار ديوار داشت كه در پيرامون من و " من " زنداني بودم . و نسبت به اين زنداني بوندن آگاهي داشتم . اين جبر ها را ميفهميدم . وقتي رود خانه اي ميديدم . حتي در همان انسان هاياوليه . اگر بايد شكار ميكردم . براي شكارم وسيله ميساختم و در برابر اين جبر مقابله ميكردم و موفق شده ام و در دنياي امروز از تمام زمان ها موفق تر .

زندان چهارم ديواري در پيرامون من نيست . زنداني است كه من با خودم حمل ميكنم . زنداني است كه در وجود من است . با خودم حملش ميكنم . و جالب اينجاست كه در خيلي اوقات نميدانم كه من زنداني ام .... و جالبتر اينجا كه خود زنداني و زندان يكي هستند . خود بيماري و خود انسان بيمار يكي شده اند . و به همين خاطر شفا يافتن از اين بيماري دشوارتر و آزاد شدن از اين زندان شيرين تر از تمام زندا نهاي تاريخ است ....

داستان جالب شد ...

سه زندان قبل . چون در خارج بدن من و توست . ميتوانم از ان ها رهايي يابم . و زندان چهارم در من است . در خود واقعي من . ... چه كنم . چگونه رهايي يابم ... ؟؟؟؟

 

نيرو . يك نيروي ديگر . كه علم نيست . فلسفه نيست . تاريخ است . اينجايي نيست . كه اگر اينجايي بود . باز هم به بن بست ميخورديم . .....

چيزي ميخواهم كه درونم را منفجر كند . زندان درونم را بشكند . ايد انديشه كنم . بايد خود را دريابم . زندان من . و من . هر دو با هم و هر دو در هم .

 نيرويي ميخواهم . به نظر تو ان نيرو چيست ؟ .......

نوشته شده توسط پونه

شنبه، ۲۲فروردین ۱۳۸۳

انديشه ....

همراه هر كودك نوايي مقدس نيز ميآيد , نوايي كه هرگز شنيده نميشود . اين صداي ضعيف وآرام . صداي خداوند است

اما از انجا كه سر ما پر است از هزار و يك صداي ديگر , ما قادر به شنيدن آن نجواي آرام نيستيم . در ذهن ما همه صدا ها همزمان در حال انتشارند و آن قدر هياهو وجود دارد كه حتي اگر خداوند هم فرياد بزند ما ان را نخواهيم شنيد . البته او هيچ گاه فرياد خواهد زد . زيرا فرياد خسن است .

 در حالي كه عشق نجوايي آرام دارد . عشق شيوايي را ميشناسد زيرا خداوند شيوا است ... عشق صبر را ميشناسد زيرا زيرا خداوند صبور است .. عشق اميد را ميشناسد زيرا خداوند اميد وار است .

اگر امروز آن را نشنيدي , فردا خواهي شنيد . و چنانچه فرد نشنيدي بالاخره روزي خواهد آمد كه روحت با نواي زيباي آن آشنا گردد . پس بيشتر سكوت كن و كمتر هياهو . تا نجواي خدا وند را از درونت بشنوي . اين سرآغازي است براي يك زندگي جديد

........يك زندگي جاودانه ...... يك زندگي آرام .... و در عين حال پرهياهو .... 
 
راستي كسي نميخواهد از من بپرسه اين عكسي كه كنار متن است ... كيست ؟؟

نوشته شده توسط پونه .....

یکشنبه، ۲فروردین ۱۳۸۳

زير شمشير غمت رقص كنان خواهم رفت .....



چندي پيش با خودم فكر ميكردم ...بالاترين و والاترين و روحاني ترين احساس انساني كه در طبيعت بشه ازش ياد كرد ... چيست ؟؟

هر چي گشتم كلمه اي بهتر از ايثار پيدا نكردم .....

و چقدر زيبا ست و بسيار سخت است زماني كه آزادانه و كاملا مختار و كاملا با اراده خويش بخواي ارزشمند ترين چيزخودت را بدي ...

جان قيمتي است كه خودش فقط ميدانه و خودش تاوان آن را ميپردازه ...  

دارم فكر ميكنم چقدر ماها ... آره ... !! همين ماها ...!!! چقدر فاصله افتاده بين اين جوان ايراني و آن جوان ايراني هر چند كه معتقدم در اصل هيچ تفاوتي نداريم ... اما ........ كمي هوشيار باشيم .......... فقط كمي انديشه ........ همين !  

....... كمي به اين بينديشيم ....... يك كمي..... همچي يك كمي .... به قول خودمان ....... به همان  گپ جواني .... !

بي خيال  خيلي  چيزها  نشديم ؟؟؟!!! 

نوشته شده توسط پونه ...

چهارشنبه، ۲۰اسفند ۱۳۸۲

انسان

بهش ميگم :  من خسته شدم از اين  انسان هاي  هزاره سوم ..... از اين انسان هايي كه هر دم يك رنگند و هم  دم اتفاقات باصطلاح آسماني براشون مياد و نميدانند  از كجا اين ها مياد و باز هم   حتي ذره اي انديشه نميكنند ....

بهش ميگم : انسان ... مفهوم  انسان كم شده .... مفهوم  تفكر ..... مفهوم اينكه داريم با هم زندگي ميكنيم ..... دير يا زود همگي از اين جا ميريم ..... بهش ميگم پس كو .... چي شد ....  اصلا واسه چي بيام و واسه چي اين مسير را برم كه تازه كدام مسير درسته .......؟؟؟ من الگو ميخواهم ... نداريم ......  الگوي قديمي بدرد نميخوره ..... من جديد ميخواهم ...... ووو

نگام ميكنه .... ارام ..... متين ..... گويي فقط ماموريت داره كه سخنان من را بشنوه .... گويي حتي توي آن لحظات به قلبش هم حكم ميكنه كه آن هم نزنه و ديگر تمام حواسش را به من بده و تمام بدنش بشه گوش و فقط بشنوه ..... آنم چي حرف هاي من ...!! ... شايد آن قدر بيمزه هستند كه از فرط خستگي گوش ميده و شايد آن قدر جذابند كه حتي افق آن را ميبينه اما ميدانه كه هنوز خيلي تا ان افق راهه ...آرام .... متين .... من فرقي براش نميبينم ...... اصلا نمي فهمم .......... اون سرتا پا گوشه ....... اما چشماش افقي ديگر را ميبينه .....با لبخند ارام ..... باز گوش ميكنه ....

بهش ميگم : ببين تا كي ؟؟! ..... تمام انسان ها دارند زندگي ميكنند دارند جواني شان را طي ميكنند ...دارند مسير را ميرن ..... تفكر ميكنند .... اما يك جاهايي ..... خسته ميشن ..... ميگن : نميشه ... كم ميارن ..... زود عصباني ميشن ........ زود رنج ميشن ........ يك چيزي ميخواهم كه من را هميشه مست كنه ....... من  مست مست باشم .......  ميدانم چيه ....... اما نميدانم چجوري بدستش بيارم .... من الگوميخواهم ..... يك چيزي واسه هميشه .....

دوباره نگام ميكنه ....... آرام ..... يك دفعه يادش مياد ... پونه !! آن كتاب را داري ؟؟ ... براش ميارم ......

برام ميخونه  :

.........و از نشانه هاي آنان اين است كه در كاردين نيرومندش بيني و پايدار . نرمخوي و هوشيار ... و در   ايمان  استوار و  در طلب دانش حريص و با داشتن علم برد بار ( توي فكرم .... با داشتن علم بردبار .... خيلي سخته .... آدم بعضي وقتها سكوت كنه ....) و در توانگري ميانه روش بيني و در عبادت فروتن و به درويشي نكو حالي نمودن , و در سختي شكيبا كردن , و در جستجو كردن آنچه رواست , و شادمان بودن به رفتن راه راست ... روشني ديده اش در چيزي است كه ماندگار است و ناخواهان چيزي است كه ناپايدار است . بردباري را با دانش در اميزد و گفتار را با كردار ... او را بيني كه آروزيش اندك است و لغزشهايش كم . دلش آرميده است و جانش خرسند و ناخواهان . شهوتش مرده و كنترل شده و خشمش فرو خورده . نيكي از بيوسان و همگان از گزندش در  امان . اگر در جمع بي خبران  است در دل به ياد خداست .... و اگر در جمع ياد اوران است از بيخبرانش به حسابش نيارند ...بر آن كه بر او ستم كند ببخشايد و بر آنكه وي را محروم سازد عطا فرمايد و با آنكه از او ببرد , پيوند نمايد . از گفتن سخن زشت دور بود . گفتار او نرم است و هموار . و از وي كار زشت نبينند و كار نيكويش آشكار . نيكي او همه را رسيده و بدي وي را كس نديده ...... اگر خاموش بود خاموشي او اندوهگينش ننمايد و اگر بخندد آوازش برنيايد و اگر بر وي ستم كنند شكيبايي پيش گيرد تا خدا خود ميان اين دو حكم كند ... وبدان كه نزديك شود از روي  نرمي و آمرزگاري . نه دوري گزيدنش از روي خويشتن بيني است و بزرگي فروختن و نه نزديكي وي به مكر است و فريفتن ......

       نوشته شده توسط پونه 

دوشنبه، ۱۰آذر ۱۳۸۲

داشته هاي ما

تمام داشته هاي ما هدايايي است كه ما تنها براي بدست آوردنشان زحمتي متحمل نشده ايم بلكه شايستگي آنها را نيز نداشته ايم . آيا هرگز به زيبايي غروب آفتاب انديشيده اي ؟ آيا لياقتش را داري ؟ آيا هيچ گاه به نغمه دلنشين فاخته اي كه از دور دست به گوش ميرسد فكر كرده اي ؟ آيا استحقاق آن را داري ؟

براي داشتن نسيمي كه از ميان شاخ و بر گ هاي درختان كاج مي وزد و يا رودي كه رقص كنان به سوي اقيانوس در حركت است و يا آسمان زيباي پرستاره , چه كرده اي ؟؟؟..............

در حقيقت ما سزاوار اين همه نعمت نبوده ايم و برايش بهايي نپرداخته ايم . آن لحظه كه انسان بپذيرد علي رغم داشتن شايستگي باز هم صاحب چنين نعمت هايي است , روح حق شناسي در او زنده مي گردد و آگاهانه ايمان مياورد ......

در اين هنگام است كه انسان احساس ميكند بايد سپاسگذار دستان نامرئي و ناشناخته اي باشد كه چنين زيبايي هاي وصف ناپذريري را به هستي ارزاني داشته داشته است . همين شكر گذاري است كه انسان را مومن ميسازد . نه گرويدن صرف به اسلام و به مسيحيت و به هندو و يا هر دين ديگري .